زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد ترسو

                                        پایان عصر قهرمانان                                         

        

کارگردان:اندرو دومینیک.فیلمنامه:اندرو دومینیک بر اساس رمانی از ران هانسن. موسیقی: نیک کیو، وارن الیس. ‏مدیر فیلمبرداری: راجر دیکینز.تدوین:کرتیس کلایتون، دیلن تیچنور.طراح صحنه: پاتریشیا نوریس. بازیگران: براد ‏پیت[جسی جیمز]، کیسی ‏افلک[رابرت فورد]، مری لوئیز پارکر[زی جیمز]، بروکلین پرولکس[مری جیمز]، داستین بالینجر[تیم جیمز]، سام راکول[چارلی فورد]، سم شپرد[فرانک جیمز]، گرت دیلاهانت[اد میلر]، پل اشنایدر[دیک ‏لیدیل].  محصول 2007 آمریکا.

 

سایه ی مردی روی اسب که از انتهای تصویر و  از یک صفحه ی تخت بیرون می آید و آرام آرام به ما نزدیک می شود، ماهرانه اسلحه می کشد و هیچ گاه قرار دادها و قوانین حاکم را نمی پذیرد، فردیتش را حفظ می کند، انتقامش را می گیرد و بالاخره یک ضد قهرمان دوست داشتنی است.

 از "چارلز برانسون"  "کلینت ایستوود"  "جان فورد" و "جان وین" " هنری فوندا " " پکین پا"، "جویندگان" "روزی روزگاری در غرب""به خاطر یک مشت دلار" "ماجرای نیمروز"  گرفته تاموج تازه ای از وسترن های امروزی؛ "سه تشیع جنازه برای ملکادوس استرادا "،"قطار 3:10 دقیقه به یوما " و " ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد ترسو" که  یکی از بهترین نمونه ها، برای بازیافت ژانری از دست رفته است.

وسترن، تا به امروز طلایی ترین ژانر تاریخ سینما بوده است؛ ژانرنی است که نه کهنه می شود و نه از خاطره ها پاک می گردد.آنقدر درون این فضا جا هست که می توان دوباره آن را نوشت ،ساخت و تماشاگر را به هیجان آورد.فیلم هایی که حتی وقتی از همان اول، تا آخر کار را حدس می زنی، باز نمی توانی آن را رها کنی؛ هیجان زده می شوی،عصبانی می شوی و با قهرمان همیشه افسانه ای خود همراهی می کنی، بی آنکه به خیلی از رفتارهایش فکر کنی.

سال 1881 جسی جیمز34 ساله پس از 14 سال غارت قطارها، بانک ها و دلیجان ها  آخرین سرقتش را انجام می دهد و با جدا شدن از فرانک برادر بزرگش، سعی می کند زندگی آرامی برای خود دست و پا کند. جیمز که دیگر اطرافش را پر از آدم های ترسویی می بیند که خودشان را یاران او جا زده اند، سرخورده شده و همیشه آنها را در مقابل خودش می بیند و  ‏دیگر نمی تواند به کسی اطمینان کند. اما ‏اعتماد جیمز به رابرت فورد که خود را شیفته او می داند و آرام آرام به او نزدیک می شود، به بهای جان جسی جیمز و خودش  تمام می شود.‏

فیلم ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد ترسو، فیلمی است که دوباره تماشاگرش را به همان فضا برمی گرداند، البته بدون اینکه از عناصر فیلم های وسترن استفاده کند.در شروع فیلم وقتی راوی شروع به حرف زدن و روایت کردن فیلم می کند و تیپ ها و چهره هایی متفاوتی از وسترن هایی که تا به حال دیده ایم نشان مان می دهد، خودمان را برای یک فیلم متفاوت آماده می کنیم.فیلمی که در آن بیشتر از آنکه با بیابان و آفتاب داغ طرف باشیم با سرما و برف روبرویم، بیشتر از آنکه با روشنایی و حرکت های مهورانه برخورد کنیم با تاریکی، سیاه پوشان و آرامشی گاهی زیاده از حد، مواجه هستیم.این ها همه عناصری است که شاید فیلمساز بوسیله ی آن می خواهد پایان یک عصر را به تصویر بکشد و مثل هر پایانی ستایش انگیز و قهرمان پرور است.

 در واقع شاید به این دلیل که فیلم ترور جسی جیمز...اقتباسی از رمان است و سعی کرده اقتباسی وفادارنه نیز باشد، از همان ابتدا راویت گری دارد که سعی می کند ذهنیات شخصیت ها را بیان کند( کاری که گاهی دوربین عاجز از آن است.)به همین خاطر فیلم بیشتر از آنکه فیلمی اکشن یا حادثه ای باشد، فیلمی درون گرا و شخصیت محور است و می توان گفت بین بقیه ی کارهایی که تا به حال بر اساس زندگی جسی جیمز ساخته شده است  بیشتر از دیگران سعی کرده تا شخصیت او را واکاوی کند.

جسی جیمز در طول تاریخ سینما، یکی از جذاب ترین شخصیت ها برای فیلمسازان بوده و فیلم های زیادی درباره ی او ساخته شده است؛ دو وسترن صامت: جسی جیمز زیر پرچم سیاه،جسی جیمز یاغی در سال 1921 و فیلم هنری کینگ به نام جسی جیمز  سال 1939 ، من به جسی جیمز شلیک کردم ساموئل فولر 1949، قصه ی واقعی جسی جیمز نیکلاس ری 1957و ...فیلم هایی که به نوعی برای آمریکا فیلم های تاریخی به حساب می آیند (به هر حال تاریخ آمریکا که بیشتر از دویست سال نیست.)

ما از همان اول می دانیم که جسی جیمز کشته می شود و فیلم هیچ نیازی به کشش هایی از این قبیل برای نگه داشتن تماشاگرش ندارد(حداقل به خاطر اسمی که روی فیلمش گذاشته است.)با این حال فیلم با ریتمی کند و طولانی بودنِ بیش از حدش،  کمی خسته کننده به نظر می رسد (مدت زمان فیلم 160 دقیقه است.)ولی با پایان پر از حادثه اش که کم کم آن شاعرانگی ابتدایی فیلم را از دست می دهد جایش را در ذهن بیننده ثبت می کند.

در طول فیلم ما دایم جسی جیمز را در مکان ها و میزانسن های متفاوتی می بینم. رفتاری که به واسطه آن کارگردان می خواهد، احوالات درونی جیمز را با تصویر و میزانسن های متفاوت نشان دهد.تصاویری که گاهی به زیبایی یک نقاشی به روی پرده می آید؛ میان ابرها، میان برف، ایستاده وسط گندم زار، روی یخی نازک و در حال بازی با کودکانش و....

و در ضمن علاوه بر تصاویری زیبا، ملودی آرامی نیز فیلم و شخصیتش را همراهی می کند تا ما بیشتر به یک فیلم عاشقانه و ستایشگرانه فکر کنیم تا یک وسترن هیجان انگیز.

قهرمان فیلم دومینیک، قهرمانی بی نقص نیست؛ خوب حرف نمی زند، گاهی عصبی است و کودکی را بی مورد به باد کتک می گیرد،دایما"از اطرافیانش می ترسد و هیچ وقت آرامش و اعتماد به نفسی که در ضد قهرمان های وسترن می بینیم در او پیدا نی کنیم.او در ابتدای فیلم میان بخار قطار ناپدید می شود، قطاری که آمدنش به دنیای انسان ها، شروعی است برای نابودی قهرمان هایی مثل او، که با وجود آن جایی برای خود نمی بینند.  

در فیلم ترور جسی جیمز... ما با یک تراژدی روبرو هستیم، و داستانی همیشگی که از افسانه های یونان گرفته( ادیپ) تا کتاب مقدس( مسیح و یهودا) ادامه دارد و انگار هیچ گاه نمی خواهد فراموش شود. تراژدیی مثل برادران کارامازوف داستایوسکی، هنگامی که برادر بزرگتر از میل پنهانش برای کشتن پدر حرف می زند و جرات این کار را در خود نمی بیند و برادر کوچکتر که نحیف و لاغر و در تمام رمان در حاشیه است، پدر را به قتل می رساند.تا ما دوباره با افسانه ی ادیپ و میل پنهان نابودی و آمیخته بودن مرگ و عشق در امیال انسانی مواجه شویم.امیالی که مثل اسمش ("میل"ریشه ی کلمه ی "مایل"یا کج)هیچ گاه یکدست و سر راست نبوده است بلکه همانطور که سوژه ی صاحب میل، عاشقانه اُبژه اش را دوست دارد و ستایشش می کند در ذهنش طناب دار او را می بافد.

رابرت فورد در تمامی فیلم به جیمز نگاهی ستایشگرانه دارد و دایم سعی می کند خودش، نوع نگاه کردنش، حرف زدنش و ایستادنش را شبیه به او کند(مانند رفتاری که یک کودک در مقابل پدرش دارد.)و در جایی به جسی جیمز می گوید:تشابهات من و تو قابل توجه است.تو جوان ترین برادر از سه برادر هستی و من جوان ترین بین چهار تا،من هم مانند تو چشمانی آبی دارم،قدی برابر با تو یعنی پنج فوت و هشت اینچ.در واقع رابرت فورد دایم خودش را با او مقایسه می کند تا از خودش کسی مثل او بسازد. تا زمانی که او را می کشد تا جایش را بگیرد خودش را از او خلاص کند.

در صحنه ای از فیلم جیمز سرش را روی گردن اسبی می گذارد و اشک می ریزد. صحنه ای که ما را به یاد نیچه می اندازد و در پایان نیز هنگامی که در حال پاک کردن تابلوی اسبی را روی دیوار است کشته می شود. اسبی که شاید در مقابل قطاری قرار می گیرد و در عصر جدیدی که در پیش است، جایش را به ماشینی می دهد که دیگر در آن قهرمانی به وجود نمی آید.

در اواخر فیلم، جسی جیمز در نهایت به طرف مرگ خودخواسته ای پیش می رود که خودش هم می داند چاره ای جز آن ندارد.او اسلحه اش را با بهانه ای کنار می گذراد و پشت به رابرت رد فورد می ایستد تا او آنچه که در سر می پروراند را انجام دهد.مرگی که می تواند از او یک اسطوره بسازد و ساخت.

رابرت فورد با وجود تمام تلاشش باز به آنچه می خواست دست نمی یابد( شاید چون دست یافتنی نیست.) او که با کشتن جیمز ،به ظاهر پول و در واقع شهرت و جایگاهی مثل جسی جیمز می خواهد، بعد از کشتن او مورد نفرت اطرافیانش قرار می گیرد و در نهایت توسط همان مردمی که می خواست در میان شان به شهامت و شهرت افسانه شود، به قتل می رسد.

براد پیت(آشیل سینمای امروز آمریکا)با بازیش در این فیلم نشان داد که باز هم می توان به او امیدوار بود که در انتخاب فیلم هایش سخت گیری کند و دوباره به براد پیت باشگاه مشت زنی و هفت نزدیک شود(او بخاطر نقش در فیلم ترور جسی ...برنده جایزه بهترین هنرپیشه مرد در ونیز شد.)کیسی افلکِ جوان نیز در فیلم  بازی مرد قبولی دارد که جوایز زیادی نیز به خاطرش دست آورده است و امیدهای زیادی به اسکار امسال دارد.اما چیزی که درباره ی فیلم جالب به نظر می رسد این است که فیلمبرداری فیلم در سال 2005 به اتمام رسیده و تدوینش دو سال طول کشیده است.

 

                                                        

                                                         

                                                        

 

+ مهدی فاتحی ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

کازئو ایشی گورو

                           

                                   خاموشی زبان

                                                     نگاهی به رمان " بازمانده روز "  

    

 "بازمانده روز "داستان یک پیشخدمت است که در خانهء یکی از اشراف انگلستان کار می کرده و حالا که بساط اشرافیت و سرای پیشخدمتی او برچیده شده است، به دیدن یکی از زیردستان قدیمیش می رود.راوی که خود یک سر پیشخدمت های کاخ یا سرایِ یکی از نجبای انگلستان است که حالا نسل شان رو به نابودی است (همینطورپیشخدمت هایشان)در طی این سفر خاطراتش را یادداشت می کند و ما را با خود در این سفره شش روزه همراه می کند تا در یک سطح با زندگی او و هم نسلانش و در لایه ای دیگر با نحوهء برچیده شدن طبقهء اشرافی که او و پدرش سال ها به آن ها خدمت کرده بودند آشناه شویم.رمانی به ظاهر سرراست و ساده، ولی پر از لحظات نابی که در انتها ما را نیز وادار می کند تا بازماندهء روز مان را دریابیم.

اما چیزی که این رمان را از رمان های مدرن، یک گام جلوتر می برد مسئلهء زبان است. مسئله ای که به مدد ترجمهء خوب آقای دریابندری، در فارسی هم شیوایی و هنرمندانه بودن خود را حفظ کرده است.زبانی فاخر که تمامی قواعد زبان در آن رعایت می شود تا همیشه خودش را در زبان دریابد و در جایگاه نمادینش باقی بماند، و ما به واسطهء همین زبان با  شخصیت راوی آشنا شویم.

زبان در این رمان نه برای خواندن و گفتن کورسوهای ذهنی شخصیت بلکه بیشتر برای فریب بکار می رود.در واقع زبان برای نگفتن و مخفی کردن آن چیزهایی در شخصیت است که بعنوان یک پیشخدمت نباید باشد.نقاب زبان و گفتار در این رمان شخصیت را طوری پنهان می کند که ما با همان پنهان کاری ها که جزأ اصلی شخصیت است آشنا می شویم. یعنی از راه فریب  به حقفیقت پی می بریم.

بعنوان نمونه رفتار راوی (استیونز )در قبال یک از معاونانش میس کنتن است که ما بطور پراکنده در جای جای رمان با او آشنا می شویم. میس کنتن معاون و زیر دست استیونز در امور خانه است و در مقابل بقیه پیشخدمت ها درمقام بالا تری در انجام امور قرار دارد. در ابتدا، برای معرفی وی از برخوردی که میس کنتن با راوی داشته سخن می رود که میس کنتن از راوی تقاضای حرف زدن می کند و گلدانی را  به اتاقش می آورد. راوی این رفتار میس کنتن را یک نوع ابراز علاقه می داند که بین بسیاری از پیش خدمت های فرو دست صورت می گیرد و حتی به مرحلهء ازدواج می رسد. ولی راوی که خود را یک باتلر( پیشخدمت)اصیل می داند می گوید که در دام این مسئله نمی افتد. اما بعد از این مسئله کم کم با بی توجهی میس کنتن با راوی و بهانه گیری های راوی از او مواجه می شویم. از این به بعد استیونز دایم از او ایراد می گیرد و او را خطاب قرار می دهد  تا جایی که میس کنتن را عصبانی می کند و از او می خواهد که دیگر بطور مستقیم با او حرف نزند و اگر کاری داشت با دیگران مطرح کند یا برایش پیغام بفرستد. یا موقعی که میس کونتین به مرخصی های کوتاه مدت می رود و راوی متوجه رابطهء او با شخص دیگری در بیرون می شود، با عصبانیت و ناراحتی رابطه و گفتگوهایش را به شکلی با او قطع می کند (بدون هیچ اشارهء مسقیم به مسئله)البته نه به عنوان حسادت بلکه به عنوان اینکه یکی از وظایف یک پیشخدمت مسلط و آگاه،دور اندیشی نسبت به حضور خدمتکاران و از دست ندادن خدمتکاران مفیدش است.

 راوی در تمام این لحظات از تمامی اندیشه ها و اتفاقات ذهنی اش می گوید اما هیچ گاه از چرایی رفتارش با میس کنتن یا منفعل بودنش در مقابل او حرف نمی زند، اصلا" این زبان فاخری که راوی بنا بر موقعیتش برگزیده یا دارد، به او اجازه حرف زدن از این موارد را نمی دهد. اما خواننده از همان ابتدا به علاقه راوی به میس کنتن پی می برد هر چند که هیچ گاه از آن حرفی زده نمی شود.

 رمان با سفر استیونز بعد از سالها نزد میس کنتن آغاز می شود و در طی سفر با یادداشت هایش از خاطراتش یاد می کند، ولی سفر خود را یک سفر تفریحی و کاری برای دعوت از میس کنتن برای برگشتن به کار می داند نه هیچ چیز دیگر !

"تصور می کنم دیدار ما به کمترین وجهی غیر دوستانه خواهد بود. یعنی بنده انتظار دارم که گفتگوی ما گذشته از مبادلهء بعضی خوش و بش ها بیشتر جنبهء حرفه ای پیدا کند. یعنی مسولیت بنده این خواهد بود که ببینم آیا میس کنتن .....علاقه ای دارد که به کار سابقش در سرای دارلینگتن برگردد یا خیر. "

                                                                                        صفحهء263

یعنی به خودش گوشزد می کند که سفرش چیزی نیست جز یک سفر کاری و حاضر نیست راجع به چیز دیگری حرف بزند. هر چند که آقای فارادی( ارباب جدیدش ) این نکته را به اویاد آوری می کند که تو حتمن به آن زن علاقه مند شده ای، ولی استیونز بطور ساده انگارانه و دور از ذهنی از آن می گذرد. این پنهان کاری و نگفتن حقیقت، ما را به یاد دیالوگ مشهور هولمز و واتسن می اندازد، هنگامی که  واتسن از او می پرسد "آیا نکته ای هست که بخواهی توجه من را به آن جلب کنی؟ " و شرلوگ هولمز می گوید " آره، اون سگ، اون سگ اون شب رفتارش خیلی عجیب بود."واتسن می گوید "سگ! اون سگ که حتی یه پارس هم نکرد." و شرلوگ هولمز می گوید " دقیقا" همین نکته که پارس نکرد اهمیت دارد. "

 در واقع این خود فقدان یا خود فریب است که بر وجود حقیقتی دلالت دارد.

اینکه نویسنده راوی وشخصیتش را هم از قشر خدمتکار منزلی اشرافی انتخاب کرده است هم گویای حقایق زیادی است، کسانی که باید نقش اشخاصی را بازی کنند که برای اجرای دستورات ارباب باهوش و زیرکند ولی در بقیهء مراودات چشم و گوش شان بسته است ( بعنوان یک پیشخدمت اصیل)یعنی آنها با پیش فرض یک دروغ و فریب نه تنها به ارباب شان بلکه به خودشان دروغ می گویند.

اینکه چه نیازی است که شخصیت این زبان را برای خود انتخاب کند و این نوع زبان چه چیزهایی را درباره شخصُیت به ما می دهد جای تامل دارد.یعنی این گفته ها و اعتراف های صادقانه نیست که شخصیت را برای ما رو می کند بلکه این نگفته ها، و در واقع خود این نوع زبان است که حقایق را لو می دهد. نیازی نیست که شخصیت دایم به مونولوگ و حتی دیالوگ برسد کافی است که او حرف بزند تا ما از روی لحن راوی با او آشنا شویم.

آنچه که اینگونه رمان ها را از رمان های مدرنی مثل "در جستجوی زمان از دست رفته" پروست جدا می کند این است که در کار پروست ما با تاریکترین نقاط ذهنی یک شخصیت از طریق راوی آگاه می شویم. راوی در این رمان بدون هیچ دفاعی از تمامی اتفاقات ذهنی اش حرف می زند و آن را تحلیل می کند، ولی در اینجا ما با یک دفاع آگاهانه برای لو نرفتن شخصیت مواجهیم، راوی که می خواهد خودش را از در پس زبانش پنهان کند، از بسیاری از مسائلش حرف نمی زند و گاهی ما را فریب می دهد، هر چند که به شکل دیگری رفتار می کند و ما از همین دفاع راوی و تظاهر به دروغ است که به حقیقت پی می بریم.(کاری که کارآگاه با فریبی که قاتل بجا می گذارد می کند، در واقع این فریب، سرنخ حقیقت است چون ما با یک روایت سر راست مواجه نیستیم.)

در کارهای مدرنی مثل کارهای فاکنر یا پروست ما هیچ وقت با چنین جمله هایی که در کار ایشی گورو می بینیم مواجه نمی شویم:

" بنده خندیدم، ولی  یک لحظه ماندم که چه بگویم. پیش از آنکه بتوانم جوابم را حاضر کنم....

                                                                                                  صفحهء 228

لحن راوی شاهد بر نوع برخوردش با روحیات و ذهنیاتش است، یعنی نوعی سانسور. 

 

در بخشی از رمان هنگامی که راوی از ایده آل های پدرش (پیشخدمت قدیمی )حرف می زند از پیشخدمتی می گوید که هنگامی که ببری زیر میز آشپزخانه می بیند بدون آنکه بترسد یا اربابش را درگیر این کار کند سراغ تفنگش را از او می گیرد و مشکل را حل می کند.راوی پیشخدمت قصه را ایده آل پدر می داند و یادآوری می کند که پدرش همیشه می خواست به آن سطح برسد، اما چیزی از نوع برخورد خودش با قصه نمی گوید تا زمانی که پدرش سخت در بستر مرگ می افتد و او که مهمان های ویژه ای دارد با تمام وجود سعی می کند تا به مهمان ها برسد نه پدرش، حتی وقتی خبر مرگ پدرش را هم می دهند به بسترش نمی رود تا لحظه ای در خدمت به اربابش کوتاهی کند.ما موقعی به مقایسه رفتار او با ایده آل پدرش پی می بریم که دارلینگتن (اربابش) از او حالش را می پرسد و علت رنگ پریدگی اش را جویا می شود ولی او حاضر نمی شود اوقات او را مکدر کند یا دلیلی برای رفع مسئولیت خود فراهم کند بلکه آن اتفاق را از ارباب مخفی می کند، تا هر چه تمام تر به ارباب وفادار بماند و به آن پیشخدمت در قصه نزدیک شود.

ایشی گورو با رمان هایش که هر کدام به شیوه ای متفاوت و نو نوشته شده اند ما را به تماشای دنیایی می برد که زبان در بیان و اندیشیدن آن ناتوان است.

+ مهدی فاتحی ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

جونو : عجیب تر از بهشت

         نگاهی به فیلم "جونو " ساخته جیسون ریتمن  محصول سال 2008

 

سال ها پیش سر کلاس دانشگاه استادی داشتیم که درباره ی تکنولوژی جدید و مونیتورهایی حرف می زد که باریک اند و هیچ لامپ تصویری ندارند، و ما همه حیرت زده از او سوال می کردیم که چه طور ممکنه!چی جوری کار می کنه؟ و استاد بعد از توضیحاتش به ما لبخند می زد و می گفت که الان من مثل کسی هستم که پنجاه سال پیش به یک دهات کوره ای آمده و از ماشینی حرف می زند که بدون اسب کار می کند، یا تلویزیونی که همه جای دنیا را می توان با آن دید!!

بعضی اوقات فیلم های در آن طرف کره ی زمین ساخته می شوند که ارزش شان نه فقط برای نوع ساخت و جایگاه شان در سینماست بلکه برای نشان دادن چهره ای از روابط آدم ها و مسائل اجتماعی است که ما خود را در فاصله ی زیادی از آن ها می بینیم و از نبود مسائل بزرگ در فرهنگ اجتماع شان، که ما هنوز در کوچکترین شان باقی مانده ایم حیرت زده می شویم. گاهی داستان هایی می خوانیم و یا فیلم هایی می بینیم که از همان نوع حرف زدن شخصیت ها با هم و از همان ابتدای ایجاد گره و پرسوناژهای فیلم دستگیرمان می شود که اینجا انگار جایی نیست که ما زندگی می کنیم، و این آدم ها همان موجوداتی نیستند که از آن ها سراغ داریم.بعداز این همه سال فاصله با آن ها در همه یزمینه ها، داستان ها و قصه های آن ها برای ما حکم قصه ی پریان را پیدا کرده اند و آنجا مانند  بهشتی ( هر چند خیالی)دور از دسترس دیده می شوند و شاید حتی عجیب تر از بهشت.

 یکی از آن فیلم ها  "جول و جیم" فرانسو تروفو بود. جایی که تروفو( البته فیلم اقتباسی از رمان بود.)از مثلث عشقی حرف می زند که نه خیانت به آن معنایی که ما تاکنون در ادبیات و سینمای مان به آن پرداخته ایم هست،و نه عشق.همه ی کلمات، سنت ها و جهان فکری که ما دو دستی به آن چسبیده ایم و می گوییم که همین است و جز این نیست،نابود می شود و جلوی چشم های مان بی اعتبار می گردد.

 یکی از آن فیلم ها هم همین فیلم ((جونو)) ست. فیلمی که به طرز عجیبی میان تمام فیلم های اسکار امسال می درخشید، البته اسکار کم مایه امسال که حتی بزرگانی مثل برادران کوئن هم نتوانستند اعتباری به آن ببخشند و جوایز به فیلم هایی داده شد که یکی از یکی ضعیف تر بود.

((جونو ))داستان دختری شانزده ساله ای است به همین نام که در روابطش به طور ناخواسته باردار شده و در ابتدا به این فکر می کند که آن را بیاندازد اما به سادگی، مثل همه ی چیزهای ساده ی فیلم و معصومیت دوست داشتنی ای که در فیلم جاری است، با آگاه شدن از اینکه کودکش حالا ناخن دارد، منصرف شده و تصمیم می گیرد آن را با قراردادی به زن و مرد ثروتمند یا هنرمندی ببخشد. فیلم از همان ابتدا ما را باشخصیتی پر انرژی و فعال که در رفتار و حرف هایش پر از نکته های طنز است آشنا می کند که با بازی عالی (اِلن پیج) در نقش جونو در فیلم کاملا" جا افتاده است.

اما چیزی که در این میان ارزشمند و جالب است طرز برخورد بازیگوشانه اش با این مشکل و رابطه اش با همکلاسی هایش و از همه مهمتر عکس العمل پدر و مادر ناتنی اش است. او بعد از آنکه جلوی آن دو می ایستد تا خبر باردار شدنش را به آن ها بدهد اولین چیزی که بعد از حیرت زدگی آن ها می شنود این است که خوب حالا باید رژیم غذایی مناسب داشته باشد!و وقتی پدر از دست پسری که این بلا را به سر دخترش آورده کمی ناراحت می شود با شنیدن اینکه مطمئنا"او هم نمی خواسته این کار را بکند منصرف شده و همه چیز تمام می گردد.از حالا به بعد پدر و مادر ناتنی دختر دوستانی هستند که در همه ی مراحل او را یاری می دهند تا تصمیمی گرفته (یعنی سقط نکردن کودک و بخشیدن آن به پدر و مادر دیگری)را اجرا کند. 

اینجا هیچ خبری از احساس گناهی که ما هر روزه برای کمترین چیزها با آن درگیریم و باید بابت آن به همه کس و همه چیز جواب پس بدهیم، نیست. اینجا هیچ کس به کسی دستور نمی دهد و نمی خواهد با بحث های آنچنانی و اینکه من بزرگترم و پس بیشتر می دانم، کسی را وادر به کاری کند. اینجا تنش ها و اتفاقات ناگوار هم، جزیی از زندگی است و با آن مثل یک امر طبیعی برخورد کرده و راهی برای رفع آن پیدا می کنند. اینجا هیچ کس کسی را برای کاری سرزنش نمی کند.اینجا خود بهشت است و سرزمینی است که انگار فقط یک هنرمند به واسطه ی هنرش می تواند بیافریند. هر چند که اگر هنرمند را فرزند زمانه اش بدانیم، می توانیم به این فکر کنیم که شاید، حداقل های این جهان زیبا در جهان واقعی او وجود داشته که توانسته چنین جهانی بیافریند.  

تیتراز ابتدایی فیلم و حضور دختری بازیگوش و پر انرژی و رفتار های فرمی فیلمساز از همان ابتدا ما را به یاد کار زیبای ژان پیر ژانه یعنی " امیلی " می اندازد. فیلمی که هر چند ازبازی ها و تصاویر زیباتری، و به طور کلی فیلمنامه مستحکم تری از ((جونو)) برخوردار است ولی نمی توان تاثیر گذاری فیلم ژنه را در آن نادیده گرفت.چه در پرسوناژهای فیلم و چه نریشن های رمان گونه فیلم و جه رفت و برگشت ها برای نشان دادن شخصیت هایش.

یکی از سکانس ها ارزشمند فیلم زمانی است که جونو متوجه می شود زن و مردی که قرار است کودکش را به آن ها بسپارد یعنی حدود شش ماه بعد، در حال جدا شدن هستند. اینجاست که در همان شانزده سالگی به تجربه ی ژرفی از روابط انسان ها می رسد. اینکه چگونه می توان از رابطه ی انسان ها با هم مطمئن شد؟ چه چیزی می تواند تضمین کند که یک زوج می توانند برای همیشه با هم خوشبخت شوند و آن چیزی که شش ماه پیش عاشقانه می خواستند و حاضر بودند برایش جان دهند، هنوز هم طالبش باشند. و اینکه جدایی و از دست رفتن عشق یا صمیمت بین انسان ها، هر لحظه ممکن است شکسته شود و این یکی از قواعد بازی است که هیچ گاه نمی توان با قرارداد و گرو گرفتن پول و چیزهای دیگری از این قبیل، جلوی آن را گرفت.

در تمام فراز و فرودهای روایت فیلم، موزیک های زیبایی پخش می شود که به فیلم جان می دهد و تاثیر تصاویر فیلم را دوچندان می کند.در انتها فیلم نیز هنگامی که جونو، کودک را به آن زن تنها می بخشد، دوباره کنار همان پسر دوئِت می نوازند و بهشت زیبایش را به همین سادگی به پایان می رساند.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

ماکس فریش

                                            اشتیلر شدن 

((اشتیلر ))آنقدر کتاب بزرگی هست که نیازی به معرفی آن نباشدکتابی که در بدو ترجمه و انتشارش مورد توجه اهالی ادبیات قرار گرفت.ماکس فریش، نویسنده اشتیلر، که در ایران ابتدا با ترجمه نمایشنامه "آندورا "توسط حمید سمندریان معرفی شد ابتدا به عنوان یک نمایشنامه نویس مورد توجه قرار گرفت ولی پس از آن با ترجمه "اشتیلر"و با داستانی از او در کتاب"مجموئه نامرئی"توسط علی اصغر حداد، ادبیات ما با نویسنده ای آشنا شد که در عرصه ی رمان نیز حرف های زیادی برای گفتن داشت.

رمانِ (( اشتیلر ))یاداشت های مردی است (در ابتدا) به نام مستر وایت، که در سوئیس به جرم شباهتش با اشتیلر که به جرم جاسوسی برای روس ها تحت تعقیب است دستگیر می شود و به زندان می رود.او که حاضر به پر کردن جایگاه اشتیلر در جامعه نیست (اشتیلر شدن)با همسر سابقش یولیکا که شش سال پیش او را رها کرده و غیبش زده، مواجه می شود تا اشتیلر بودنش ثابت شود.بخش اول و اصلی رمان در واقع فاصله ای بین اشتیلر بودن تا اشتیلر شدن شخصیت اصلی داستان است. روایتی که ماکس فریش با تسلط کاملش در فرم و داستان پردازی چنان جذاب و با جزئیات به آن می پردازد که می توانیم بگویم با تولد دوباره یک شاهکار ادبی روبروییم. رمانی که فریش می توانست به سادگی آن را با کودکی شخصیتش آغاز کند و تا انتها پیش ببرد مثل گونترگراس در "طبل حلبی"که اتفاقا"در آن هم شخصیت در انتهای راه در بیمارستانی است و با نوشتن خاطراتش داستان زندگیش را می گوید، ولی او با تسلط مثال زدنی اش در ابزار داستان نویسی با ایجاد موقعیتی ویژه، موضوعش را بسط داده و ابعاد تازه ای به آن بخشیده که به گفته ی فریدریش دورنمانت به عنوان پدیده ای بی مانند نه می توان آن را از نظر تاریخی دسته بندی کرد و نه با معمولی خواندن آن کار را به پایان رساند.  

کتاب با جمله ی "من اشتیلر نیستم" شروع می شود و این جمله سر آغاز داستانی است که حرف های زیادی درباره آن زده شده است.مردی که حاضر به پذیرفتن و قرار گرفتن در جایگاه نمادینش نیست و خود را کس دیگری می داند. جامعه ای که دایم می خواهد با نام گذاری روی چیزها همه را در خود ببلعد و سمبلیزه کند.نامی که به همراه آن بارگناهی بر دوشِ نامیده شده قرار می دهد و آن را از خود واقعی اش جدا می کند. در واقع با حذف اشتیلر، جامعه در مقابل یک عضوش احساس خطر می کند چون بندهای جامعه که مانند حلقه های زنجیری به هم متصل است در حال پاره شدن هستند. مقاومتی که جامعه در مقابل یک عضوش دارد درست مانند مقاومتی است که به قول فروید، جامعه در مقابل روانکاوی و مسئله جنسیت از خود نشان می دهد یا مقاومتی که آنالیزان در مقابل روانکاو دارد و در نهایت اشتیلر مثال هنرمندی است که حاضر نیست با تمام تعاریف سابقی که برایش گفته شده سر سازگاری داشته باشد و به آن تن دهد.

اشتیلر برای دیگران ( جامعه) سوئیسی است،مجسمه سازِ مشهوری است،شوهر یک بالرین پر آوازه است، دوستان زیادی دارد که همه با او خاطرات زیادی دارند، ولی از نظر خودش او یک نیومکزیکویی به نام مستر وایت است (یک شخص خارجی که بیرون از  بعد نمادین جامعه زندگی می کند.) او که به قول خودش ماجراهای زیادی در طول زندگی داشته در طول رمان همه را برای زندان بانش تعریف می کند، ماجراهایی که هر کدام به خودی خود جهان مستقلی می آفریند و با اینکه، هم ما و هم زندان بانش می دانیم  آن ها چیزی جز داستان هایی خیالی نیستند ولی باز می خوانیم و با او همراهی می کنیم. جایی که دیگر بحث بر سر همه چیز در خدمت محتوا یا خطِ سیر رمان معنی ندارد.

در بخش دوم رمان، اشتیلر همه چیز را می پذیرد و زندگی دوباره ای را در فاصله ای دور از دوستان، با حرفه ای جدید و  با یولیکای بیمار آغاز می کند. این بخش از رمان برخلاف بخش اول که با یادداشت های اشتیلر روایت می شد، راوی، دادستان پرونده است که به واسطه دوستی دیرینه خودش و همسرش با اشتیلر وارد ماجرا می شود. او که با حرف هایش اشتیلر را به خود اشتیلر نشان می دهد به او می نمایاند که هیچ کجا جای امنی برای زندگی و خارج شدن از  بار گناه زیستن نیست.  

 

                                                                                        

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

آلْیس مونرو

                                 تقدیم به یک زن

                                                                      نگاهی به مجموعه داستان "فرار" ترجمه ی مژده دقیقی 

آلیس مونرو نویسنده کانادایی است که مدت هاست در ایران از طریق ترجمه های پراکنده داستان هایش در مجلات شناخته شده است و شانس آن را داشته است که بیشتر آن ها در مجله ی از دست رفته"زنان" توسط مترجم متبحری چون خانم مژده دقیقی به طبع رسیده است. اما مجموعه ((فرار )) اولین مجموعه کاملی از این نویسنده است که به چاپ رسیده، مجموعه ای که جزء آخرین کارهای اوست و در سال 2004به خاطر آن جایزه ای نیز دریافت کرده است.

مجموعه ((فرار))شامل هشت داستان است که در تمام آن ها زنان روایت گر داستان ها هستند؛ زنانی که هر کدام در سال های مختلف زندگی و موقعیت های متفاوتی قرار دارند.موقعیت هایی که هر کدام ما را با نقطه ی تاریکی از ذهن آن ها آشنا می کند. زنانی که سال ها، شاید هم قرن هاست خواسته شان و اندیشه های شان نه تنها برای مرد ها بلکه برای خود زنان نیز مبهم باقی مانده است.مونرو در این داستان ها با تسلط کاملش به روایت گری و فرم داستانی جهان زنانه ای می آفریند که دغدغه ها و مسائل شخصیت هایش برای همه قابل درک و تجربه است.

((فرار ))که نام اولین داستان، و بهترین کار این مجموعه است،روایت گر زندگی زنی است که از روزمرگی زندگی و ملال رابطه زناشویی خسته شده است اما در خود توان رها کردن این زندگی را ندارد.ازدواجی که شاید مثل خیلی از رابطه ها با هیجان شروع شده و حال به نقطه ای از تکرار و روزمرگی رسیده است که از آن احساسات هر چند رقیق اولیه خبری نیست.او که خودش برای ازدواج با شوهرش(کلارک)از خانه فرار کرده است حالا دوباره به مرحله ای رسیده که برای آزادی و شاید هم آرامشی دوباره می خواهد او را رها کند. آرامش و آزادی که در پایان می فهمیم نه تنها در خانه پدری و خانه خودش، بلکه در هیچ کجا  دست یافتنی نیست.

شیوه ی رفتار مونرو با شخصیت هایش خیلی نزدیک به رفتاریست که یک نویسنده رمان با شخصیتش دارد، یعنی او در طول داستان به آرامی و با ایجاد موقعیت های خاص(نه ساده و دم دستی از نوع داستان های کلاسیک یا چخوفی که کار را برای خواننده و نویسنده آسان می کند.)شخصیت را برای ما نمایان می کند ولی بعد از آن رهای شان می کند و آن ها را در ذهنِ ما باقی می گذارد.به همین خاطر در پایان بعضی از داستان هایش خواننده حسرت تمام شدن آن را می خورد.شخصیتی که با پرداخت اولیه اش  توسط نویسنده آنقدر برای ما جالب دوست داشتنی شده که آرزو می کنیم ای کاش نویسنده شخصیتش را بیشتر بسط می داد تا ما با زوایای بیشتری از زندگی و گره های ذهنی اش آشنا می شدیم.خصوصا"وقتی که می بینیم، هم موقعیت برای بسط آن وجود داشته وهم شخصیت شخصیتی است که هنوز می توان بیشتر با آن آشنا شد. مثلا" در داستان " اتفاق" بعد از آن که ژولیت نزد دوست قدیمی اش اریک می رود و در راه ما شاهد برخورد او با مردی بوده ایم که شاید به خاطر  بی اعتنایی او دست به خودکشی زده و این حادثه تاثیر زیادی در رابطه ژولیت با اریک دارد، منتظریم تا بطور گسترده تری ازاین رابطه حرف زده شود و از این شرایط به وجود آمده تصاویر و لحظات بکری خلق شود که متاسفانه انجام نمی شود و در پایان داستان در یک پاراگراف حرف های درباره آینده آن دو زده می شود و از رقابت دوباره ی ژولیت با دوست قبلی اریک یعنی کریستا گفته می شود.البته نه اینکه این نکته ایراد اساسی به داستان های او وارد می کند بلکه درست به این خاطر که داستان تا آنجایی که رسیده، آنقدر در فرمی جذاب و نگاهی ژرف پرداخت شده که وقتی نویسنده با یک پاراگراف از گذشتِ زمان زیادی حرف می زند و به کلیات آن وضعیت بسنده می کند، خواننده برای تمام لحظاتی که نویسنده می توانست برای ما بازگو کند حسرت به دل باقی می ماند.

داستان ((به زودی )) و ((سکوت )) هم باز از همان شخصیت یعنی ژولیت در موقعیت های دیگری استفاده می کند.در ((به زودی ))که حدود چهار سال بعد از داستان اول است رابطه ژولیت در کنار پدر و مادرش پرداخت می شود و در ((سکوت ))که حدود بیست سال از داستان اول فاصله دارد رابطه ژولیت و دخترش که حالا بیست و یک ساله شده (یعنی درست سنی که ژولیت در داستان اول دارد.) نشان داده می شود زمانی که دیگر اریک مرده و دخترش او را رها کرده و برای خودش زندگی دیگری تشکیل داده است.ژولیت که حالا دوباره تنها شده همه جا را به دنبال دخترش می گردد و هیچ وقت نمی تواند دلیل اینکه چرا دخترش ناگهان خانه را رها کرده و برنگشته، بفهمد.   

مونرو در بقیه ی داستان های این مجموعه از نگاه زنان به رابطه زنان با یکدیگر مثل دو خواهر یا دو دوست، و رابطه زنان با مردان مثلا"در ((عشق و شور ))به رابطه ی یک زن در میان دو مرد می پردازد و ما را با تجربه ی خود همراه می کند.

اما جدا از خود متن اصلی و جهانی زیبایی که نویسنده توانسته بیافریند، باید به مترجم گرانقدر این مجموعه نیز تبریک گفت که توانسته زبان و جهان ذهنی مونرو را در زبان فارسی با شیوایی کامل به تحریر درآورد، و هیچگاه ما به این ورطه نیفتیم که این کلام یا این آهنگ کلام برای یک زن نیست.

 

                                                                                                                                   

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

چهار ماه، سه هفته و دو روز

                               سقوط انسانی میان آشغال ها

                         

   نویسنده و کارگردان : کریستین مونیو ، فیلمبردار : اولگ موتو ، تدوین : دانا بونسکو ، بازیگران : آناماریامارینکا ، ولاد ایوانف ، لورا وسیلیو و الکساندر پوتو شنو ، محصول 2007 رومانی.

کریستین مونیو، کارگردان 39ساله ی رومانیایی که تا همین چند ماه پیش هیچ کس او را نمی شناخت و " چهار ماه و سه هفته و دو روز " ششمین فیلم بلندِ اوست، در سال 1968 به دنیا آمده و نیمی از عمر خود را در دوران دیکتاتوری چائوشسکو گذرانده است. دورانی که به نظرِ او  وقتی سال های زیادی از آن می گذرد بیشتر خنده دار به نظر می آید تا تلخ، و او نیز  مثل تمام نسل چندمی ها، دلیلی نمی بیند که با عصبانیت و تلخی از آن دوران حرف بزند.

فیلمِ او امسال علاوه بر دریافت نخل طلای جشنواره ی کن توانست به عنوان فیلم برگزیده ی بیستمین دوره ی جوایز آکادمی فیلم اروپا انتخاب شود و نام مونیو و رومانی را در عالم سینما بر سر زبان ها بیاندازد. البته امسال در بخش جنبی جشنواره ی کن نیز فیلم دیگری از سینمای رومانی به نام «رویای کالیفرنیا» کاری از کریستین نمسکیو است جایزه نگاه ویژه را دریافت کرد.

فیلم«چهار ماه، سه هفته و دو روز»، داستان دختری دانشجوست به نام گابیتا، که بطور ناخواسته صاحب کودکی شده است.او چهار ماه و سه هفته و دو روز رنج کشیده تا خودش و او را از رنج تولد خلاص کند، رنجی که یک زن در قبال بودن با یک مرد متحمل می شود. او  به کمک دوست و هم اتاقی اش ( اتلیا) همه چیز را برنامه ریزی کرده تا در یک هتل به طور غیر قانونی با کمک مردی به نام بب که متخصص سقط جنین است کار را تمام کند. مردی که در مقابل پولِ کم آن ها حاضر به انجام کاری نیست، مگر اینکه با آن ها رابطه ای داشته باشد.

فیلم در ابتدا با یک نمای ثابت و طولانی از میزی کنار پنجره شروع می شود.ما هیچ چیز نه از پشت دوربین می دانیم و نه اینکه کجا هستیم و چه اتفاقی قرار است بیفتد. این تکنیکی است که فیلمساز در طول فیلم چندین بار استفاده می کند تا شخصیت ها یکی یکی وارد قاب تصویر شوند و ما به آهستگی و بدون هیچ عجله ای وارد جهان فیلمساز شویم.

آنجا خوابگاهی دانشجویی است، با اتاق های کوچک و راهروهای باریک و دانشجویانی سرد و خسته که هنگام راه رفتنِ در راهرو، صدای کشیده شدن پاهایی شان روی زمین شنیده می شود و از یکدیگر سیگار طلب می کنند.اما این نماهای طولانی و بی تحرک با همراه شدن با اتلیا و خارج شدن از خوابگاه کمی پر تحرک تر می شود و ریتم آن تندتر می گردد.

در این فیلم هیچ کدام از شخصیت ها را نمی توان شخصیت اصلی دانست و محور روایت فیلم را روی آن در نظر گرفت؛ گابیتا که ناخواسته حامله شده و قرار است به زودی با پدرش ملاقات کند، اتلیایی که برای رفع مشکلِ گابیتا خودش نیز دچار تناقضاتی در رابطه با دوست پسرش می گردد( و شاید خودش نیز همان مشکل را پیدا کرده!)، کودکی که به دنیا نیامده، کشته می شود و از بالای ساختمان بلندی به میان آشغال ها پرتاب می شود.

 اما چیزی که در طول فیلم کاملا" به چشم می آید، جهان زنانه و همچنین ضد مردانه ی فیلم است. زنانی که همه تحت سیطره ی مردانی هستند که یا آن ها را به چالش می اندازند و رها می کنند( دوست پسر گابیتا) یا در عین وابستگی شان، دایم از آن ها طلبکارند و می خواهند طبق خواسته یشان با آن ها رفتار شود ( دوست اتلیا، ادی) و یا آن ها را آشپز های شماره یکی می خواهند که باید تمام تلاش شان را بکنند تا جای مادرشان را برای شان پر کنند( پدر ادی)

مردان فیلم مونیو مردان خودخواهی اند که زنان برای شان برده هایی هستند که نیازهای آن ها را برآورده می کنند. هنگامی که بب ناچاری و ضعف آن دو را می بیند با پرخاشگری و عصبانیت کاری می کند که هرد دو دختر برای خوشحال کردنِ او به پایش بیافتند. ادی یکی از وظایف اتلیا را این می داند که مواظب حامله شدنش باشد و در قبال آن نهایت لطفی که می تواند به او بکند این است که با او ازدواج کند تا او هم بتواند مانند پدرش او را به سِمت آشپز خوبی شدن ترغیب کند.چیزهایی که ما( مردها)در خودمان می بینیم و هنگامی که این رفتار به شکل امر بیرونی در مقابل مان گذاشته می شود تنها می توانیم از مرد بودنِ خودمان خجالت زده شویم.

 فیلم به هیچ وجه نه به فکر شخصیت پردازی است و نه قبول و رد کردن چیزی یا کسی، بلکه واقعیت تلخی را به تصویر می کشد و مابقی را به عهده ی تماشاگرش می گذارد.عدم قضاوت،چیزی است که ما از همان سکانس اول فیلم متوجه ی آن می شویم، با آن شکل مستند وار فیلم، عدم صحنه پردازی و دوربین روی دستی که مثل شخصیت ساکتی فقط ماجرا را به تصویر می کشد.در تمام طول فیلم دوربین دایم به دنبال اتلیاست( دوست گابیتا که نقش آن را  آنا ماریا مارنیکا بازی می کند)، به همراه او می دود و حرکتش تندتر می شود، با او به میان تاریکی شهر و ساختمان ها می رود(در هیچ کجا ما نورپردازی خاصی نداریم.) و با آرامشِ او آرام می شود.

نداشتن صحنه پردازی و نورپردازی، و فیلمبرداری با دوربین روی دست، باعث شده تا برچسب موج نو بودن به فیلم زده شود، موج نویی که دیگر زیاد  نو نیست. و نیز با عنوان کردن تاریخ حادثه در ابتدای فیلم که مربوط به اواخر حکومت دیکتاتوری کمونیستی(چائوشسکو )رومانی است باعث برداشت های سیاسی تاریخی از فیلم شده است. ولی وقتی به تماشای فیلم می نشنیم(خصوصا" وقتی که پیش زمینه ای از فیلم نداشته باشیم.)متوجه می شویم که فیلم از روابط آدم ها حرف می زند و حادثه ای را به تصویر می کشد که می تواند در هر جای دیگری اتفاق بیفتد.

فیلم که بیشتر با پلان-سکانس های طولانی ساخته شده علاوه بر کارگردانی خوب از فیلمبرداری قابل تحسینی نیز برخوردار است؛ نماهای از پشت (گاهی دوربین جوری پشت دختر راه می رود که احساس می کنیم کسی او را تعقیب می کند و هر لحظه ممکن است اتفاق خاصی بیفتد.)حرکت هایی که به خودی خود آشفتگی شخصیت را نشان می دهد و قرار گرفتن دوربین در زاویه مناسب که حتی هنگامی که برای مدتی ثابت می ماند و بازیگران از قاب وارد و خارج می شوند هیچ تصنعی ایجاد نمی کند بلکه با به نشان ندادن و نگفتن خیلی از چیزها، حرف های زیادی برای گفتن باقی می گذارد. علاوه بر این بازی خوب بازیگران خصوصا آنا ماریا مارنیکا که با خونسردی اش مقابل دوربین تراژدی فیلم را دو چندان می کند از ویژگی های فیلم است.فیلم از فیلمنامه ی منسجمی نیز برخوردار است خصوصا"اینکه کاملا"مشخص است که روی دیالوگ های فیلم وقت زیادی گذاشته شده است، دیالوگ هایی که گاهی می توان با چشمِ بسته شنید و تصاویر فیلم را تداعی کرد.

در انتهای فیلم هنگامی که گابیتا و اتلیا کارشان تمام شده و در رستوران هتل در حال شام خوردن هستند در مقابل شان جشن عروسی ای برپاست و قرار است جنایت دیگری رخ دهد، بیرون برف می بارد و ما در حالی که منتظریم آن دو بعد از این حادثه حرف های شان را بزنند، کات می شود و تیتراژ پایانی می آید، تا فیلمساز دوباره تماشاگر تنبلش را به فکر وادار کند.

((چهار ماه، سه هفته و دو روز ))فیلمی است که با سبکی روان و دکوری طبیعی، بدون هنرنمایی و اغراق در صحنه پردازی، با بازی خوب بازیگر انش داستان تکان دهنده ی را روایت می کند که می تواند تجربه ای برای هر فرد و جامعه ای باشد که هنوز با خوش بینی، آرمان سازی می کند و واقعیت های تلخ جامعه را بیماریی می داند که یا باید بهبود بیابد و یا حذف شود.

+ مهدی فاتحی ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

یودیت هرمان

     کوچک زیباست                                 

                                  نگاهی به کتاب "این سوی رودخانه ادر"

وقتی کتابی از یک نویسنده ی نا آشنا می خوانیم بیشتر از آنکه تیراژ کتاب و تعریف و تمجیدهای مترجم مهم باشد، خود متن است که باید از خودش بگوید و خواننده را روی صندلی اش نگه دارد. خانم یودیت هرمان از این نظر، نویسنده بزرگی است؛ نه به این خاطر که جوایز زیادی برده و حتی کار اولش به هفده زبان ترجمه شده، بلکه خودِ کتاب با تمام پستی بلندی های ترجمه اش، نشان دهنده ی نگاهِ نافذ نویسنده اش به جهان، انسان و  وضعیت رابطه ی این دو در دنیای امروز است.

 نثر هرمان درست مثل داستان هایش ساده است، حرفش را ساده و روان می زند، اهل بازی های فرمی و کلامی نیست، سعی نمی کند برای گفتن چیزی یا تصویری خواننده را گیج کند و مهارتش را به رخ بکشد(چیزی در ادبیات دنیا کلاسیک شده و در ادبیاتِ فاکنر زده ی ما...) آنقدر ساده از مسائل پیچیده ی روابط آدم ها و  زندگی حرف می زند که هر کسی با خواندن داستان هایش احساس می کند که او هم می تواند بنویسد. او به همین سادگی خواننده را به عمق فاجعه می برد و تا پایان آنقدر غرق در تصاویر و لحظات ناب می کند که برای دقایقی نمی توانی از جایت تکان بخوری، یا داستان بعدی را شروع کنی.

شخصیت های داستان های هرمان زیاد حرف نمی زنند و از چیزی شکایت نمی کنند، نه قهرمان اند و نه ضد قهرمان، همه چیز در داستان هایش خاکستریست؛ شخصیت، تصاویر، فضا سازی. آن ها نه از چیزی دلگیرند که شکایت کنند و نه از چیزی خوشحال که ذوق زده شوند.شخصیت هایی که مانند نسل امروز نه آرمانی دارند و نه خواستار تغییری در خودشان یا زندگی شان هستند. آن ها با آگاهی از پوچی و بی معنایی جهان، هیچ چیز را جدی نمی گیرند، حتی خودشان را. 

 کتاب «این سوی رودخانه اُدر» شامل پنج داستان است:

د استان اول به نان " هیچ جز ارواح " یکی از بهترین داستان های مجموعه است. پسر و دختری که روابط سردی بین شان حاکم است و خودشان هم نمی دانند، چرا با هم هستند و چه را بطه ای می خواهند با هم داشته باشند، با یک فورد رنجر همراه با یک پیت بنزین ، یک باکس سیگار ، چند تا سیب و نان، می خواهند از شرق به غرب آمریکا سفر کنند ولی  در شهر آوستین  میان صحرای نوادا می ایستند و ..

هرمان با همین تصاویر کوچک و زیبا، در میان سردی و پوچی روابط نوید زندگی می دهد، زندگی ای که وقتی فهمیدی که یک خالی بی معنا و پوچ  است می توان دل به زیبایی های کوچک ِ آن بست و زنده بود.مثل شخصیت بادی که این جهان کسالت آور را، زنی که چاق و زشت می شود و بیابانی که پوستت را می سوزاند، با چیزهایی مثل بچه و شام دسته جمعی فراموش می کند.

داستان دوم " این سوی رودخانه اُدر" است. داستان کوبرلینگ، مرد تنهایی که گذشته اش، امروزش را ساخته است. او تپه ای خاکی وسط باغش ساخته تا روی آن  بایستد و اطرافش را ببیند؛  رودخانه را و  جریانش و همه ی چیزهایی که در آن سوی رودخانه جاری است.

داستان سوم "مرجان های سرخ"یکی از داستان های غریب این مجموعه است. داستان از سه نسل قبل شروع می شود؛ زمانی که مادر مادر بزرگ و پدرپدربزرگ راوی در روسیه هستند و روابط سردی با یکدیگر دارند. در آنجا مادرمادربزرگش یک دستبند مرجان سرخ از مردی که دوستش دارد می گیرد.شوهرش وقتی از موضوع خبردار می شود نزد آن مرد می رود، ولی کشته می شود و مادرمادربزرگ به آلمان برمی گردد. حالا دستبند به دست راوی است و او از عدم ارتباط با معشوقش ( که همان نتیجه ی مرد روسی است.) رنج می برد.  

در داستان چهارم " دوربین" ما باز هم با یک رابطه ی سرد مواجهیم، رابطه ای که شاید نسبت به بقیه کمی  پیچیده تر و روانشناختی تر است. راوی دختری است که با یک هنرمند زشت و قد کوتاه دوست است و خودش هم نمی داند چرا او را انتخاب کرده و چه می خواهد( راستی واقعا" زن ها چه می خواهند؟)

و در داستان آخر " پایان چیزی " راوی دختری است که در کافه نشسته و مخاطبی نامعلوم دارد. او قصه ی مادربزرگش را تعریف می کند که در روزهای آخر عمرش در چه شرایطی می زیسته و چگونه بوده. داستان از طنز سیاهی برخوردار است. ما همانطور که از رفتارهای او به خنده می افتیم در همان حال می دانیم که با تراژدی یک زندگی مواجهیم.

هرمان، شخصیت های زنش را به بهترین شکل می شناسد و با قدرت تمام می سازد، مردانش همه ساکتند و حرف نمی زنند، هیچ شغلی ندارند. شاید او اینگونه آن ها را ستایش می می کند؛ با مجهول بودن، خسته بودن، پوچ بودن، بی حوصله و بی خیال بودن.

داستان های هرمان چه از نظر فضا و روایت و چه از نظر شخصیت ها، نزدیکی زیادی به هم دارد و شاید حتی بتوان بعد از پایان آن نگرشی رمان گونه به خواننده اش دهد. شاید درست به همین خاطر است که تعریف ها و تمجید هایی که نثار هر کدام از داستان ها و تصاویر شده، نزدیکی زیادی به یکدیگر دارند. ولی در هر صورت به نظر من او نماد و حضور زنده ی هنرمندی است که جهان را دوباره آفریده و به زیستن در این جهان معنی داده است.

 

 

                                                                                    

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()