زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

بهاریه

تبریک و تسلیت به مناسبت آغاز سال نو  و سالروز تعطیلی مجله هفت!

با همین دیدگان اشک آلود
                از همین روزن گشوده به دود
                                       به پرستو  به گل به سبزه درود

                                                                  فریدون مشیری

                          

+ مهدی فاتحی ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

کتاب هایی که امسال چاپ شد

ادبیات داستانی ما امسال سال پر فراز و نشیبی را پشت سرگذاشت.خیلی از کتاب ها چاپ نشد و خیلی ها دیده نشد.کتاب های زیادی در کشوی میزها خاک خورد و کتاب های زیادی بین ناشر و ارشاد در حال نوسان بود(مثل مجموعه داستان اول من، که چیزی حدود دو سال است ناشر و ارشاد با آن سرگرم اند.)اما در این بین تنها کتاب هایی خوانده می شود و از آن ها حرف زده می شود که روی پیشخوان کتابفروشی ها قرار گرفتند.

رمان ها و داستان های خارجی نیازی به معرفی کوتاه به این شکل ندارند چون کتاب های خوب زیادی هست که همه آن ها را می شناسند ولی نمی خوانند(حتی آن هایی که مجوز تجدید چاپ برای شان میسر نیست.)به علاوه  نمایشگاهی هم برپا نیست که کسی بخواهد لیست خریدی از کتاب های خوب تهیه کند.اما آخر هر سال می تواند بهانه ای باشد برای معرفی کتاب های ایرانی چاپ شده در آن سال و سنجش کلی آن ها، تا هم بیشتر دیده شوند و هم دولت برآوردی از وضعیت چاپ و نشرش داشته باشد زیرا به نظر من وضعیت دو بخش از جامعه، به راحتی نشان دهندهء نوع حاکمیت و وضعیت یک جامعه است؛ یکی زندان های یک کشور و دیگری چگونگی نشر و چاپ کتاب در آن جامعه است.

 

 پیاده آمده ام،پیاده خواهم رفت.

مجموعه داستان "آنجا که پنچر گیری ها تمام می شوند." حامد حبیبی

روزنامه اعتماد

کتاب "آنجا که پنچر گیری ها تمام می شوند" شامل نه داستان است که می توان خصوصیات مشترکی در آن ها دید،هر چند که هر کدام از داستان ها دارای وضعیت ها و شخصیت های متفاوتی هستند و ویژگی های خاص خودشان را دارند.

نثر حبیبی درست مثل اکثر داستان هایش ساده و بی تکلف است،اهل بازی های فرمی و کلامی نیست و ادا و اصول ندارد.مشخصاتی که دیگر در ادبیات امروز یک پیش فرض است و نمی توان آن را امتیازی برای نویسنده به حساب آورد.

در بیشتر داستان ها،نویسنده برای نشان دادن بحران درونی شخصیت هایش از واقعیت بیرونی بهره می برد شخصیت هایی که مثل نسل امروزمان نه آرمانی دارند و نه خواستار تغییری در خودشان یا زندگی شان هستند.او در این مجموعه نشان می دهد که قصه گوی خوبی است هر چند که همیشه از آن استفاده نکند.

 

 مانیفست رئالیسم

مجموعه داستان"برف و سمفونی ابری"  پیمان اسماعیلی

روزنامه اعتماد

 

مجموعه "برف و سمفونی ابری"شامل هفت داستان است که نویسنده در اکثر داستان هایش سعی کرده تا جهانی از آن خود بسازد،بدون آنکه به محدودیت ها و قید و بندهای واقعیت بیرونی  توجهی کند.نوع داستان هایی که تجربه ای متفاوت برای نویسنده اش و خواننده های ادبیات است او در فضایی انتزاعی،با واقع گرایی خاص خودش و استفاده از افسانه ها و قصه های عامیانه،نوع دیگری از داستان را خلق کند داستا هایی که می توان گفت ادعا نامه یا واکنش تندی است علیه کور بودن قواعد خشک واقعیت.

به نظر من تنها فرم صادقانه ای که یک نویسنده می تواند مدعی آن باشد اصالت سبکش است اصالتی که از فرایند فردیت و گریز به تخیل به وجود می آید نه با احترام به قوانین واقعیت بیرونی که عده ای با سینه های چاک خورده مدعی دفاع از آن هستند منتقدینی که کتاب ها را به گونه ای تاویل می کنند که تنها پاسخگوی ذهنیت قرن پانزدهمی خودشان است.

 

 در هیئت زندگان مردگانند

مجموعه داستان" آوای نهنگ" احمد بیگدلی

روزنامه اعتماد

 

مجموعه داستان " آوای نهنگ " شامل سه دفتر است که دفتر اول آن نسبت به بقیه،شکل و شمایل خاص خودش را دارد و نویسنده سعی کرده است تا با استفاده از ابزاری که در اختیار دارد تجربه های جدیدی در داستان نویسی داشته باشد.تجربه های که در همین دفتر اولش گاهی موفق و گاهی ضعیف از کار درآمده است.

در بیشتر داستان های این مجموعه با قصه های رومانس وار و رمانتیک مواجه هستیم ولی با شکل و شمایلی به ظاهر متفاوت که آدم احساس می کند مادربزرگی روی صفحهء ویندوز قصه پریان را می گوید.آن هم به این خاطر که نویسنده در طول و آخر روایت به همان حرف های قصه گویان باستان رسیده و نتوانسته دریچه ای نو به آنها باز کند.

 

 قهوهءبی کافئین و سیگاربی نیکوتین

مجموعه داستان " مرگ بازی " پدرام رضایی زاده

روزنامه اعتماد ملی

 

بعضی کتاب ها و نوشته ها هستند که هنوز پا به وادی ادبیات نگداشته اند،به همین خاطر مستقیما" از دایره شمول نقد خارج اند و باید شجاعت و صداقت آن را داشته باشیم تا سرراست و با صداقت  بگوییم:فریب کارانه است. یکی از این کتاب ها "مرگ بازی" است.

 "مرگ بازی " شامل ده داستان است و کل مجموعه از نظر لحن بدون ایراد  است، لحنی که از بافت زبان امروز گرفته شده و بدون هیچ اغراقی از آن برای نوشتن داستان ها استفاده شده است.

اما همهء داستان های این مجموعه پرداختی کهنه از داستان و داستان نویسی دارند.رفتار اینگونه با حادثه و شخصیت را پیشتر،در رمانس ها یا قصه های کودکی مان دیده ایم.داستان هایی که هیچ نوع درکی از وضعیت اجتماعی در آن ها دیده نمی شود.به طوری که بیشتر به یک حدیث نفس بی خاصیت تبدل شده اند و جز مخمصه و گرفتاری های شخصی نویسنده چیزی دیگری در آن ها دیده نمی شود.

 

 قصهء سوختن یک نسل

رمان " خنده را از من بگیر "  جواد ماه زاده

روزنامه اعتماد و نشست نقد این کتاب در سرای اهل قلم

 

رمان " خنده را از من بگیر" روایت یک نوجوان سیزده ساله است که در یکی از کوچه پس کوچه های کرج در زمان جنگ زندگی می کند؛ نوجوانی که مثل همه ما عاشق می شود( ولی فارق نمی شود!) با دوستانش شیطنت می کند، حسادت می کند،نفرت می ورزد و همهء چیزهایی که یک نوجوان در این سن و سال دارد. در رمان " خنده را از من بگیر " نویسنده  با رئالیستی جذاب،هر چند محافظه کارانه و محدود، سعی دارد تا فضای اجتماعی دوران اواخر جنگ را بازسازی کند.

اما در رمان همه چیز معمولی و قابل پیس بینی است.در میانه رمان با آمدن نوجوان دیگری به قصه و وضعیت خاصی که دارد کم کم احساس می کنیم نویسنده با خلق این موقعیت و خارج شدن از سطح صاف و صیقل روایت می خواهد وضعیت ویژه ای از روابط را بررسی کند که در پس زمینه ء آن واقعیت ها و شکاف تاریخی نمایان شود ولی بعد از مدتی متوجه می شویم که از این ویژگی استفاده نمی کند در واقع نویسنده این رمان نه تنها موقعیت خوبی را که انتخاب کرده هدر می دهد بلکه شخصیت های آفریده خود را نیز پرداخت نمی کند و در همان وضعیت تیپیکش نگه می دارد.

 

 پری همیشگی

رمان((پری فراموشی))فرشته احمدی

 

قصهء زندگی دختری است که عاشق می شود،پدرش را دوست دارد،از مادرش بدش می آید، رویا می بیند و بیدار می شود،بزرگ می شود  و باز به همان جایی که بوده برمی گردد تا کسی قصه اش را بگوبد.

رمان پری فراموشی از همان مسئله ای رنج می برد که بیشتر رمان های چاپ شده امسال؛ماندن در شخصیت های همیشگی و فضاهای همیشگی. این رمان خط باریک زندگی زنی را دنبال می کند و تا به انتها می رساند به همین خاطر آدم ها،حوادث و موقعیت هایِ پیش رو قابل پیش بینی است،در صورتی که یک رمان بیشتر از طول نیاز به عرض دارد یعنی می تواند در زمان کوتاهی گفته شود ولی وضعیت و شخصیت ها باید گسترش یافته و بسط یافته باشند.

اما تلاش نویسنده برای خارج کردن رمان در یک سطح رئالیسم معمولی و به چالش انداختن خواننده اش بین واقعیت های متفاوت قابل ستایش است و همینطور پایان بندی خوبش که به نظر من بخش مهمی از رمان است.در کارهای داستایفسکی هر چقدر یک شروع معمولی و میانه های خسته کننده دارد ولی پایان بندی های ارزشمندش به تمام آن خستگی ها معنا می دهد و شاهکاری ماندگار در ذهن خواننده اش باقی می گذارد. در واقع پایان بندی بخش مهمی از رمان است که ضعف در آن قابل چشم پوشی نیست مسئله ای که رمان پری فراموشی از پس آن برآمده است ولی رمان خنده را از من بگیر نه.

 

 کتاب هایی که هنوز نخوانده ام

"نگران نباش" مهسا محبعلی، "دیوانه یی در مهتاب"  حمیدرضا نجفی،"در راه ویلا" فریبا وفی،مورچه در ماه" لادن نیکنام و...

+ مهدی فاتحی ; ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

لارس فون تریه و مندرلی

                                 با دموکراسی علیه دموکراسی                                             

سال پیش دربارهء فیلم های اکران شده در سینما فرهنگ مطالبی را در روزنامه اعتماد می نوشتم که گاهی به سانسور فیلم ها و انتخاب نا به جای آن ها اعتراض می کردم.اما بعد از مدتی به خاطر اعتراضات بنیاد فارابی به این مطالب و بی مایه شدن فیلم ها دست از کار کشیدم.فیلم مندرلی هم،یکی از فیلم هایی بود که سال گذشته در سینما فرهنگ روی پرده رفت و مورد توجه تماشاگران قرار نگرفت!؟

مندرلی  Manderlay

نویسنده و کارگردان:لارس فون تریه.مدیر فیلمبرداری:انتونی دادمنتل.تدوین:بودیل کیرهاگ،مولی مارلنه استنسگارد.طراح صحنه:پیترگرانت.بازیگران:برایس دالاس هاوارد(گریس)ایزاک دوبانکوله(تیموتی)ویلم دافو(پدر گریس)دنی گلوور(ویلهلم)لورن باکال(مام) ژآن مارک بار(آقای ویلهلم). ١٣٩ دقیقه.محصول مشترک ٢٠٠۵ دانمارک،سوئد،هلند،فرانسه،آلمان،آمریکا

لارس فون تریه فیلم سازی از نوع خودش است.فیلم سازی که هر کجا باشد نمی توان به سادگی از کنارش گذشت. وی که در سال 1956 در کپنهاک متولد شد و بعد از فیلم کابوس وار "اروپا " مورد توجه قرار گرفت،در سال 1995 همراه با توماس وینتربرگ، مانیفیست دگما 95 را اعلام کرد و سینمای بورژوا منشانهء روز را زیر سوال برد تا سینمایی متفاوت را تجربه کند.در این نوع فیلم ها کارگردان با هزینه کم از امکانات تکنولوژیک و جلوه های ویژه می گذرد تا رها از بند سرمایه به کار خود بپردازد. بعد از آن،تریه آثار ارزشمندی چون " شکستن امواج" " داگویل" " رقصنده در تاریکی" و "مندرلی" را کارگردانی کرد.

مندرلی با ١۴ میلیون دلار بودجه،دومین قسمت از تریلوژی فون تریه دربارهء آمریکاست که در جشنواره کن ٢٠٠۵ نیز به نمایش در آمد و نامزد نخل طلا بود. این سه گانه که با "داگویل " شروع شد،قرار است با فیلم " واشنگتن " به پایان برسد.

" مندرلی" از انتهای فیلم داگویل شروع می شود،زمانی که گریس و پدرش برای یافتن محل مناسبی جهت سکونت از داگویل خارج شده و به طرف جنوب به راه می افتند.سپس در ایالت آلاباما در دهکده ای دورافناده به نام مندرلی توقف می کنند.گریس در دهکدهء که با جهان خارج ارتباطی ندارد با سفید پوستانی مواجه می شود که هفتاد سال پس از لغو برده داری در آمریکا، هنوز با سیاه پوستان مانند بردگان رفتار می کنند.پدر گریس به او توصیه می کند که در کار آنها دخالت نکند و دست از شعار دادن و سانتی مانتالییسم بردارد.اما گریس مصمم است در آنجا بماند و به بردگانی که بعد از مرگِ زن سفید پوستی به نام مام ( اربابشان) آزاد شده اند،دموکراسی بیاموزد.

فیلم مثل تئاترهای برشتی (در یک فضای تائتری)با نریشن راوی روی تصاویر روایت می شود و شامل هشت فصل است.هر فصل یک عنوان دارد و قواعد فاصله گذاری با تماشاگر را حفظ می کند.در تصاویر فیلم بیش از آنکه خانه یا دیواری داشته باشیم،فضاهای سیاه و خالی داریم که با کمک صدایشان آنها را تصور می کنیم.در مندرلی  حتی خط کشی های گچی داگویل،که خانه ها و خیابان ها را نشان می داد حذف شده اند و در واقع ما بیشتر با یک لوکیشن تاتری مواجهیم تا سینما. 

فون تریه این فیلم را دربارهء آمریکا می داند و در انتهای فیلم روایت با این جمله خاتمه می یابد" آیا آمریکا جایی برای سیاه پوستان دارد؟ " و  بعد از آن عکس هایی از فقر و بی عدالتی هایی که در آمریکا علیه سیاه پوستان به وجود می آید به نمایش در می آید.با این کار فیلم ساز می خواهد تاکید کند که این فیلم دربارهء آمریکا و مسائل داخلی آن است.خصوصا" در آخرین عکسی که در آن یک سیاه پوست در حال پاک کردن مجسمهء آبراهام  لینکن  است.اما چیزی که ما در طول فیلم می بینیم موضعی جدا از آن است و  بیشتر نقد رفتار آمریکا برای توسعهء دموکراسی در کشورهایی است که هنوز آمادگی پذیرش آن را ندارند.

در طول فیلم گریس(یک زن سفید پوست)چندین بار تمامی اهالی آلاباما را جمع می کند تا به آن ها دموکراسی آموزش دهد.به همین خاطر برای هر تصمیمی رای گیری می کند تا همه را با حقوق مدنی شان آشنا کند.حتی رای گیری در بارهء اینکه ساعت چند است و اینکه آیا حتی یکی از اهالی اجازهء بلند خندیدن را دارد یا نه! آن هم برای مردمی که با وجود اینکه سقف خانه شان چکه می کندتا موقعی که کسی به آن ها دستور ندهد حاضر به تعمیرش نیستند.مردمی که بعد از آزادی،به جای اینکه سر ِ زمین های کشاورزی شان بروند،قمار می کنند و خوش می گذرانند.به همین خاطر بعد از مدتی با کمبود غذا مواجه می شوند و قحطی می شود. هنگامی که گریس دلیل این تنبلی را می پرسد می گویند از  زمان کاشت گذشته و به او اعتراض می کنند که همیشه وادار به این کار می شدند و این بار کسی به آن ها نگفته است!!

با نگاه کلی به روایت فیلم به راحتی می توان فهمید که این مصادیق بیشتر زبان حال ماست تا معضلی در آمریکا. این نقصان شاید به این خاطر است که تریه هیچ وقت نه به آمریکا سفر کرده و نه به چنین کشورهایی.اینکه در آمریکا هنوز رنگین پوستان از تبعیض و نژادپرستی در آزارند حرفی نیست،اما روایت فیلم به ما می گوید که این گروه از آدم ها نمی توانند از ارزش های دموکراسی استفاده کنند و به همان حکومت دیکتاتوری نیازمندند و اگر به آنها آزادی بدهیم آزادانه دیکتاتوری را انتخاب می کنند.

تقارن ساخت این فیلم با مشکلات ناشی از حضور آمریکا در عراق جالب توجه است و چیزی که  فیلم در انتهای فیلکم تماشاگر را به سمت آن سوق می دهد،نقد سیاست های خارجی آمریکاست تا وضعیت داخلی آن (البته با کمی توهین به کشورهای جهان سوم)مفهومی که در انتهای فیلم با نمایش عکس می خواهد به آن وصله کند.

در واقع فیلمساز در فیلمش نشان می دهد تزریق دموکراسی به جامعه ایی که توانایی پذیرش آن را ندارد مشکل ساز خواهد شد مثل گریس که با کمک زور و اسلحهء گنگسترهای پدرش می خواهد آن ها وادار به پذیرش حکومت مردم کند و در انتها دچار مشکلاتی می شود که به ناچار از آنجا فرار می شود.

در طول فیلم شاهد خرده روایتی عاشقانه نیز هستیم( شاید برای جذابیت فیلم)روایت در ابتدا با نجات تیموتی (یک سیاه پوست مغرور)از شلاق خوردن توسط گریس آغاز می شود و در طول فیلم شاهد تمایل گریس به تیموتی هستیم و به این وسیله انگیزهء محکمی برای ماندن گریس در آنجا ایجاد می شود تا ما این احتمال را بدهیم که شاید تمامیِ این انسان دوستی ها فقط برای بدست آوردن تیموتی است.

 وقتی در انتها  گریس،از خیانت و سرقت پول های دهکده توسط تیموتی آگاه می شود، تصمیم می گیرد آلاباما را ترک کند.اما هنگامی که این موضوع را به آن ها می گوید و کتابی که شامل طبقه بندی و جیره بندی غذایی آنها بوده را می خواهد از بین ببرد، متوجه می شود که تمامی قوانین برده داریی که توسط مام اجرا می شده،به وسیلهء خود اهالی آلاباما نوشته شده است تا از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنند و آسوده خاطر زندگی کنند.به همین خاطر درهای دهکده را به روی او می بندند و او را مجبور می کنند که جای مام را برای آنها بگیرد و به آنها فرمان دهد، و اینچنین افسانه های شرقی برای تابو کردن پادشاهان به وقوع می پیوندد.

انتخاب فیلم های خارجی برای اکران در سینماهای تهران بیشتر با اعمال سلیقه مواجه است تا کارکرد و جذابیت های فیلم. انتخاب فیلم های خاص (و شاید انتزاعی)برای تماشاگری که هنوز عادت به دیدن چنین فیلم هایی را ندارد، خصوصا" فیلم هایی با مواضع ضد دموکراسی( که اخیرا" در جهان یکنواخت و به آسایش رسیدهء غرب مد شده است)برای مردمی که می خواهند آرام آرام دموکراسی نوپایی را به بار بیاورند چیزی جز وازدگی نمی آورد،تا جایی که مجبور به اکران فیلم در یک سینمای خالی خواهیم بود.  

+ مهدی فاتحی ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

تنهایی دم مرگ ویتوریو دسیکا

                      نگاهی به فیلم اومبرتو دی، ساختهء ویتوریو دسیکا

ویتوریو دسیکا را بیشتر با فیلم دزد دوچرخه می شناسند،فیلمی که در سال1948اوج جریان نئورئالیسم ایتالیا را نشان داد فیلمی که بیشتر از هر چیزی درباره رابطه آدم هاست؛ریچی(پدر)و برونو(پسر )که با نشان دادن شکاف رابطه شان با هم،وضعیت سخت اجتماعی همهء زمان های مشابه بر آن مورد انتقاد قرار می گیرد فیلم مهم دیگر دسیکا معجزه در میلان است که در سال 1950ساخته شد فیلمی که بعد از سخت گیری ها و سانسور در ایتالیا،با استفاده از عناصر فانتزی از همان موتیف های نئورئالیستی استفاده می کند تا علاوه بر جذب مخاطب و نقد های اجتماعی،شاهکار تمام عیار سینما و فیلمسازش شود.  

اما بعد از آن با وجود سخت گیری های زیاد دسیکا دوباره به همان فرم سابقش برمی گردد و اومبرتو دی را در سال 1951 می سازد که در هر زمان و هر وضعیت اجتماعی می توان آن را دید و از آن لذت برد.

فیلم با صحنه ای شروع می شود که در آن پلیس به تظاهرات مستمری بگیران پیر حمله می کند و بعد از آن با زوم روی یکی از همین شخصیت ها،قصهء زندگی او را روایت می کند و نشان می دهد که وضعیت سخت اجتماعی چگونه می تواند زندگی یک یک افراد جامعه،حتی معمولی ترین آن ها را تبدیل به یک تراژدی کند.

اومبرتو دی نام شخصیت اصلی فیلم است پیرمردی که در اتاقی اجاره ای همراه با سگش زندگی می کند او که مدت هاست اجاره اتاقش را به زن صاحبخانه اش نپرداخته است هر کسی را که می بیند از ساعتش تعریف می کند تا آن را به قیمت بالایی بفروشد و اجاره خانه اش را بپردازد در آن خانه علاوه بر او و صاحبخانه پیرش،دختر خدمتکاری زندگی می کند که گاهی به پیرمرد کمک کند تا از پس صاحبخانه بربیاید او که خودش از مردی که نمی داند دقیقا کدام یک از دوستانش است حامله شده از وضعیت دردناکی که دارد بی خبر است و باز هم به بازیگوشی هایش می پردازد.

این،بخش اول فیلمنامه است که ما را با شخصیت های محوری فیلم آشنا می کند اما کم کم روایت به سمت رابطه امبرتو و سگش حرکت می کند و بیننده را وارد وادی تراژیک رابطه می اندازد.

فیلم سیاه و سفید است و هیچ کجا از قوانین رئالیستی بیرون نمی رود امبرتو در تمامی صحنه ها حضور دارد و فیلمساز با خونسردی و آرامش تنهایی دم مرگ یک انسان به پایان رسیده را به تصویر می کشد. 

در میانه فیلم  کم کم سخت گیری ها و احساس گناه پیرمرد از سربار بودنش بیشتر می شود و سعی می کند تا از آن وضعیت خلاص شود او در ابتدا خودش را به مریضی می زند تا چند روزی در محل رایگان نگهداری از بیماران سر کند اومبرتو به همین خاطر سگش را که عزیزترین دوستش است به دختر خدمتکار می دهد و با اظمینان به او، مدتی را در آن به ظاهر بیمارستان می ماند. وقتی اومبرتو دوباره به آن خانه برمی گردد  همه چیز را ویران و از دست رفته می بیند؛ اتاقی که مدت ها در آن زندگی کرده به دست کارگران در حال خراب شدن است، زن صاحبخانه مشغول پر کردن لحظاتش با مردانی است که به او توجه می کنند،دختر خدمتکار به دست و پای مردانی افتاده که با او خوابیده اند و سگش که در خیابان رها شده و خبری از آن نیست.

وقتی اومبرتو سگش را پیدا می کند و آواره خیابان ها می شود شاهد وضعیتی شبیه وضعیت پدر و پسر فیلم دزد و دوچرخه هستیم.همان لحظات دربدری و نومیدی،این بار در زندگی اومبرتو و سگش بازپرداخت می شود اومبرتو که دیگر نه پولی برای زنده ماندن دارد و نه مکانی برای خوابیدن،از همه چیز دست می کشد تا سگش را در جای امنی قرار دهد و خودکشی کند.

بخش آخر فیلم که به تلاش اومبرتو برای نجات سگش تعلق دارد،دسیکا یکی از تاثیرگذارترین سکانس های فیلم هایش را پدید می آورد؛ موقعی که اومبرتو تمام زندگیش را در یک چمدان همراه با همهء پس اندازش به مردی که از سگ ها نگهداری می کند می بخشد تا از سگش مواظبت کند،موقعی که اومبرتو از زن و مردی می خواهد تا سگش را از او قبول کنند و به دخترشان هدیه دهند و زمانی که سگ را در حال بازی با کودکان در پارکی رها می کند و گوشه ای قایم می شود، همهء این لحظات صحنه هایی است که جز با تماشای آن نمی توان تعریف درستی از آن ها داشت.

اومبرتو در نهایت وقتی می بیند سگش نیز مثل خودش هیچ جایی برای ماندن ندارد برای او نیز سرنوشتی جز مرگ تصور نمی کند و تصمیم می گیرد تا سگش را نیز همراه با خودش جلوی قطار بیندازد و به همه چیز خاتمه دهد اما این بار نیز دسیکا مثل آخرین لحظات فیلم دزد و دوچرخه،هنگامی که برونو دستش را به طرف پدر در هم شکسته اش دراز می کند تا دوباره پذیرای آن باشد تماشاگرش را میخکوب روی صندلی نگه می دارد.سگ در آخرین لحظات هنگامی که قطار با سرعت به سمت شان می آید از دست اومبرتو فرار می کند و گوشه ای قایم می شود اومبرتو هر قدر سعی می کند تا دوباره سگ را پیش خودش برگرداند موفق نمی شود و سگ از دستش فرار می کند تا اینکه دوباره با او بازی می کند و حاضر به ادامه رابطه یا زندگی با او می شود.

در واقع سگ پا کوتاهش به او نشان می دهد که رابطهء بین دو نفر هر قدر نزدیک و یا حتی ناخواسته و از روی اجبار و پناهندگی باشد،خط مرزی دارد که هیچکدام نمی توانند از آن رد شوند.اینکه پیرمرد به خاطر عشقش به آن سگ یا بی پناهیش بخواهد آن را نیز مانند خودش به کام مرگ بکشد خط ممنوع رابطه است و عشق سگ به زندگیش با تمام فلاکت هایش،پیرمرد را هم راضی به زیستن می کند.        

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

میلیونر زاغه نشین فقط یک فیلمهندی است

                                   نگاهی به فیلم میلیونر زاغه نشین

 جشن اسکار هر سال به شکلی همه را شگفت زده می کند؛یک سال به فیلمی مثل crashجایزه می ددهد که به راحتی مسائل اجتماعی امروز آمریکا را زیر سوال می برد، یک سال به فیلم های بدی مثل "مردگان" اسکورسیزی که یکی از بدترین فیلم های اوست و سال دیگر به بدترین قیلم کوئن ها.

امسال هم که به یک تریلر هندی در بوق و کرنای مطبوعات می رود آن هم برای فیلمی که خیلی سطح پایین تراز آن است که درباره اش گفته می شود و جایزه می گیرد فیلمی که بیشتر از آنکه تماشاگرش را به فکر وادار کند به هیجان می آورد و بیشتر از آنکه از سوژه اش حرف بزند آن را وسیله ای می کند برای شگفت زدگی تماشاگرش.

البته تجربه نشان می دهد که زیاد هم نباید تقدیر شدگان اسکار را جدی گرفت اما تجربه باز هم نشان می دهد که عموم مردم به همین جایزه برده ها عنایت دارند و حتی گاهی ملاک فیلم دیدن شان هم قرار  می گیرد.

فیلمنامه "میلیونر زاغه نشین"دارای تمام مشخصه های فیلم های هندی سابق بر این است فیلم های هندی سابق،منظور ژانری از فیلم است که در کشور ما به آن ها لقب فیلمهندی داده اند مترادف با فیلمفارسی که حالا دیگر با این اسم تبدیل به یک ژانر کلیشه ای معلوم الحال شده است.

در ابتدا ما با یک پسر زاغه نشین آشنا می شویم به نام جمال مالک که هم تیپ شخصیت های با اراده،قهرمان و خوش شانس خودش است که اتفاقاآن ها هم از طبقات فرو دست جامعه بودندحالا تا کی این فیلمسازانِ بی خیال می خواهند از این قشر در فیلم های شان استفاده کنند تا احساسات مخاطب شان را بر انگیزند و آن ها را با خیال خوش انسانی به طرف سونا و جکوزی های شان بفرستند معلوم نیست.)او نیز مثل بقیه قهرمان ها از فاصله ای دور دیده می شود و ما از فقر، ضربه های اجتماعی و فلاکت های شان چیزی نمی بینیم جز آسودگی و سرکشی که اتفاقا"همیشه یک شاهد مونث( در اینجا لاتیکا)نیز دارد که به تنهایی می تواند او را وادار به هر کاری کند چیزی که اگر کمی بخواهیم صادقانه از آن حرف بزنیم فقط در سینما و روی پرده وجود دارد نه جای دیگر.

به هر حال قهرمان فیلم مثل همیشه با رسیدن به عشقش( که من اصلا" مفهومش را نمی فهمم و در فیلم به تناوب به کار می رود مثل...) پایان می رسد و در نهایت هم یک رقص دسته جمعی هندی تا چشم مان به قر و فرهای هندی هم روشن شود!

در این بین خرده روایت های همیشگی هم هست،مردی که به خاطر آن ها از جانش می گذرد،برادری که رقیب عشقی قهرمان ما-جمال-می شود،آدم های سیاهی که هیچ چیز نمی دانند و نمی فهمند جز قتل و کشتار و ...همهء شخصیت ها تیپ هایی هستند که سابق بر آن دیده ایم و همان چیزهایی را می گویند که سابق بر آن شنیده ایم کشش و جذابیت های فیلمنامه صرفا یک بار مصرف است و خیلی زود دست فیلمساز لو می رود.

در طول مسابقه ای که جمال برای میلیونر شدن انجام می دهد دایم از او سوالاتی می شود که جمال به طور اتفاقی خاطره تلخی با آن ها دارد و همین باعث می شود که تلخی های زندگی اش رنگ خوشبختی به آینده اش بزند! درواقع می توان این کار را  یک نوع تحریف واقعیت های این طبقه و خیانت به آن ها دانست رفتاری که اگر با آدم آهنی ها و قهرمان های آمریکایی باشد چیز بدی محسوب نمی شود اما وقتی سوژه را یک زاغه نشین انتخاب می کنی و اینقدر رویاگونه زندگی اش را روایت می کنی در واقع می خواهی خواب آرامی برای همشهری هایت فراهم کنی.

فیلم ساز با تصادفی به نتیجه رسیدن جمال می خواهد به کلمه مورد نظرش یعنی " سرنوشت" معنا بدهد آن هم نه مفهومی مذهبی بلکه کاملا تصادفی شاید استثنایی- تصادفی بودن وقایع و تبدیل شدن این تصادفات به سرنوشت و زندگی آدم ها نیز از آن ابزارهای دست چندمی پست مدرنیسم است که حرف زیادی برای گفتن ندارد.

اما در کنار این ها فیلمساز با بوجه ای که به مراتب از رقبای هندی اش بیشتر بوده سعی کرده از نماهایی خاصی و تکنیک هایی استفاده کند که گاهی دلنشین است و آن یکنواختی همیشگی این نوع کارها را کمتر می کند در انتخاب بازیگران فیلم هم سعی شده از آن کلیشه های همیشگی مردان خوش هیکل و خوش تیپ هندی استفاده نشود.

اما تنها نقطه قوت فیلم بخش کودکی و زاغه نشینی فیلم است آن هم نه به خاطر پرداخت این وضعیت و نشان دادنش از نوع انتقادی یا حتی همراهی، بلکه حضور و انتخاب این کودکان و به تصویر کشیدن آن ها حتی با وجود اینکه در بخش های بعدی آن ها را رها می کند و بازتابی در شخصیت های شان ندارد و تبدیل به یک وسیله برای فیلمساز می شود، ولی باز هم انتخابی است که می توانیم برای لحظاتی از حضور معصومانه آن ها روی پرده لذت ببریم.

به هر حال اینکه هالیوود به تازگی دست از سر اعراب و اطرافش برداشت و به سراغ جذابیت های بالیوودی رفته است خود قابل توجه است در واقع جامعه سرمایه داری دایم سعی می کند برای شهروندانش طعم های متفاوتی فراهم کند تا با آن ها بی هدفی و بی انگیزگی زندگی شان را پر کند و آن ها را برای دور بعدی هیجان زده نگه دارد. دور بعدی که می تواند کشورهای فلک زده دیگری باشند مثل بادیه نشین های آفریقایی یا انسان های ابتدایی تبت و یا مکان ها و زمان های دیگری که هنوز دست نخورده باقی مانده اند تا روزی خوراک هالیوود گردند.          

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

درباره "برف و سمفونی ابری" پیمان اسماعیلی

روزنامه اعتماد یکشنبه 11 اسفند

                                              مانیفست رئالیسم

مجموعه"برف و سمفونی ابری"شامل هفت داستان است که نویسنده در اکثر داستان هایش سعی کرده تا جهانی از آن خود بسازد،بدون آنکه به محدودیت ها و قید و بندهای واقعیت بیرونی توجهی کند نوع داستان هایی که به اعتقاد من،با وجود کم وکاستی های زیاد(به غیر از داستان اول که بهترین داستان در این ژانر است)تجربه ای متفاوت است او در فضایی انتزاعی، با واقع گرایی مخصوص خودش و استفاده از افسانه ها و قصه های عامیانه،نوع دیگری از داستان را خلق کند داستا هایی که می توان گفت ادعا نامه یا واکنش تندی است علیه کور بودن قواعد خشک واقعیت آن هم به سبک خودش.

به نظر من تنها فرم صادقانه ای که یک نویسنده می تواند مدعی آن باشد اصالت سبکش است، اصالتی که از فرایند فردیت و گریز به تخیل به وجود می آید نه با احترام به قوانین واقعیت بیرونی که عده ای با سینه های چاک خورده مدعی دفاع از آن هستند. منتقدینی که کتاب ها را به گونه ای تاویل می کنند که تنها پاسخگوی ذهنیت قرن پانزدهمی خودشان است.

با نگاهی به تاریخ ادبیات هیچ رمان یا اثر ادبی را نمی توان یافت که تمام و کمال با واقعیت و علت و معلول ها منطبق باشد.آیا " مادام بواری" گوستاو فلوبر که یک رئالیست تمام عیار است هیچ کجا از قوانین رئالیستی خارج نشده است؟

به قول ناباکوف یک اثر ادبی همیشه ضد سیستم است،نه از جنبه سیاسی بلکه از دیدگاه تنبل و ساده طلب خواننده در واقع بیشتر کسانی که فاقد تخیل هستند می خواهند داستان هم به تصور آن ها از واقعیت وفادار باشد، در صورتی که یک نویسنده بیش از هر چیز باید به تخیلش وفادار بماند به طور کلی این جمله دیگر در نقد ادبی کلیشه شده که واقعیت در ذهن نویسنده و خواننده است که شکل می گیرد نه در بیرون.

اما این داستان ها از نظر من ایراد دیگری دارد که من نمی پسندم، نه به دلیل مشکل شان با واقعیت یا باور پذیری، بلکه بیشتر به دلیل خالی بودن شان از عناصر انسانی یا مستند کردن خرافه هایی که هیچ معنا یا مفهوم امروزی در آن ها دیده نمی شود در صورتی که مثلا در کارهای علمی و تخیلی که گاهی شخصیت ها اصلا انسان نیستند یا مکان شان اصلا زمین نیست، مفاهیم و روابط انسانی یا امر واقع زندگی در آن موج می زند یا در کارهای مارکز،ما با حوادث غریب و اتفاقات عجیبی مواجه می شویم که هیچ ما به ازایی بیرونی یا واقعی ندارد، ولی آنچه آن حوادث و روابط را برای ما ارزشمند می کند زندگی است که در آن جاری است.

اما در این بین یکی از داستان های این مجموعه با بقیه کمی متفاوت است و به نظر من سرآمد بقیه کارهای اوست تفاوتی که به نظر من در سطح اولیه داستان است، وگرنه می توان آن را مانفیست کارهای دیگر این مجموعه دانست.

داستان یک هفته خواب کامل، داستان ملاقات دو مردی است که به طور اتفاقی در وسط خیابانی  با هم آشنا می شوند و در مسیر جاه ای می افتند. آن یکی که صاحب ماشین است و ناخواسته با او همراهی می کند از این سفر ناراضی است و دیگری، مرد دائم الخمری است که در حال مستی سوار ماشین او می شود و از راننده می خواهد که او را به شهر نور برساند در این بین مرد راننده دایم برای او حرف می زند و گاهی دروغ هایی سر هم می کند، اما آن یکی فقط می نوشد و مست و  مست تر می شود.

در ابتدا، راوی که همان راننده است از دست مرد مست عصبانی است ولی کم کم وقتی او را خرابِ خوردن نوشیدن می بیند تمام سعی اش را می کند تا به او کمک کند و نوشیدنی بیشتری برایش فراهم آورد.

اما نقطه اوج داستان زمانی است که مرد مست از ماشین پیاده می شود و به هوای عق زدن روی زمینی که خیس باران است می نشیند راننده که حسابی نگران او شده می خواهد کمکش کند مرد مست به او می گوید خرگوشی که او در جاده دیده بود لای بوته ها پرید و قایم شد راوی در این لحظه در حال پیدا کردن خرگوش است که با ضربه چاقویی روی زمین می افتد و مرد مست کلید ماشین او را برداشته و فرار می کند.

داستان زمانی به یک معنای فراگیر در طول روایت یا یک تجلی برای شخصیت و خواننده می رسد که مرد در حالی که زخمی است و روی زمین دراز کشیده، خرگوش معصومی را می بیند که از لای بوته ها سرک می کشد در واقع خرگوشِ زیبا و آرامی که هیچ وسیله دفاعی از خودش ندارد و به خاطر همین ضعفش برای انسان ها دوست داشتنی شده، تبدیل به عامل وحشتناکی می شود که او را زخمی کنار جاده رها می کنند.

در اینجا زیبایی و معصومیتِ طبیعت به طور کورکورانه ای آسیب زننده می شود همانطور مردی که در طول راه دایم می نوشد او آنقدر در نوشیدن افراط می کند که مرد راننده احساس می کند او احتمالا بیماری سرطان یا مشکل حادی دارد که این بلا را سر خودش می آورد و همین ضعف برای او کافی است تا موجودی دوست داشتنی شود اما موجودات ضعیف و دوست داشتنی، روی دیگرشان پر از خشونت و وحشت است.

در فیلم "قاعده بازی"رنوار، زن زیبایی است که یک همسر کامل و معشوقی زیباست اما با بودنش با هر مرد و ابراز علاقه اش، او را به مرز نابودی و مرگ می کشاند چیزی که می توان در هم تنیده شدن مرگ و زندگی، معصومیت و سبعیت،عشق و نفرت در همه چیز و همه کس دانست دو نیرویی که هیچگاه از هم جدا شدنی نیستند و این یعنی واقع گرایی، یعنی هیچ صحنه و موقعیت تخت و یکدستی برای انسان ها و در ذهن انسان ها ایجاد نمی شود.

                                                        

+ مهدی فاتحی ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

مچاله میان مرزهای حک شده

روزنامه اعتماد یکشنبه 4 اسفند

 

                    نگاهی به کتاب(( نقشه هایت را بسوزان)) ترجمه مژده دقیقی

 

مجموعه داستان نقشه هایت را بسوزان شامل نه داستان از نویسندگان امروز آمریکایی است در میان آن ها با بروس مک آلیستر،جویس کرول اوتیس و استیون کینگ آشنا هستیم و بقیه نویسندگانی هستند که تا به حال داستان یا کتابی به آن شکل از آن ها ترجمه نشده است.نویسندگانی که بیشتر جزء برگزیدگان جوایزی مثل او هنری هستند و همین باعث آسان شدن انتخاب مترجم خوب کتاب خانم مژده دقیقی شده است. مترجمی که با انتشار سومین مجموعه از نویسندگان امروز جهان سعی دارد اهالی ادبیات ما را با نویسندگان امروزی آشنا کند.

داستان های کوتاه خارجی که ترجمه و خوانده می شوند اغلب هم فرم مناسبی دارند و هم از پرداخت قابل قبولی برخوردارند؛ شخصیت ها به جا و جا افتاده اند،نگاه نویسنده بیشتر خاص خودش است و فرم داستان به هر شکل با مفاهیم داستانی همراهی می کند اما این مشخصات و تسلط داستان نویس در عناصر داستانی همیشه یک داستان شاخص به وجود نمی آورد،داستان شاخص به آن معنا که برای لحظه ای خواننده را روی صندلی اش میخکوب کند و هر از گاهی، آن نگاه و برخورد نویسنده با امر واقع زندگی، در کشاکش روزمرگی حس شود و نگاهش را به رخ خواننده اش بکشد داستان هایی که به قول ایساک بابل،به طور غافلگیرانه ای به باورهای خواننده اش حمله کند و عادت های او را بر هم بزند.

در این مجموعه داستان (( نقشه هایت را بسوزان)) رابین جوی لِف، به نظر من نمونه ای از یک داستان شاخص و ارزشمند است که می تواند خودش را به خواننده اش تحمیل کند داستانی که مانند اسمش که جمله ای آمرانه است، در طی روایتش از خواننده می خواهد حالا که تمام مرزهای روی زمین به سادگی قابل عبور و رد شدن هستند از مرزهای اخلاقی و سنت نیز عبور کند و نگذارد رابطه آدم ها با یکدیگر، مثل قرنها پیش به یک تراژدی بی معنی تبدیل  شود.

در داستان نقشه هایت را بسوزان در ابتدا ما با خانوادهء سه نفره ای آشنا می شویم که در یکی از شهرهای آمریکا زندگی می کنند اما پسر کوچک شان ((وس))احساس می کند یک مغول است او به واسطه اینترنت و کتاب هایی که درباره مردم مغولستان خوانده است با آداب و سنن آن ها کاملا آشناست و گاهی با اطلاعاتی که در این زمینه دارد باعث تعجب پدر و مادرش می شود او که در خانه به شیوه مغول ها لباس می پوشد و اسم مغولی نیز برای خودش انتخاب کرده است معضلی است که به واسطه آن ما با شکاف رابطه پدر و مادرش آشنا می شویم.

راوی که مادر ((وس))است در ابتدا با نشان دادن اختلاف بین وس و پدرش آن دو را به خواننده معرفی می کند.او(آلیس)مدرس زبان انگلیسی به مهاجرین آمریکاست و برای معرفی خودش و ملالت های زندگیش( جدا از سردی روابطش با وس و شوهرش کانر که در درل روایت از آن آگاه می شویم.) می گوید:

((من قصد نداشتم این جور تدریس کنم.اول می خواستم بالرین شوم،ولی لمبرهایم بزرگ شد؛بعد می خواستم عضو سپاه صلح شوم ولی با کانر آشنا شدم...))

علاوه بر او شوهرش کانر هم می خواسته یک پسر عاقل داشته باشد و زنی صمیمی نه سرد، و  پسرشان هم که می خواهد مغول باشد ولی آمریکایی است، آدم هایی که هر کدام شان همان کسانی هستند که شده اند نه آدم هایی که دوست دارند یا دوست داشتند بشوند.نویسنده به همین سادگی شخصیت های قرص و محکمی می سازد که در هر کجای جهان نظیرش را می توان یافت شخصیت هایی که در دل داستان و هنر نویسنده اش بدون هیج ویزایی از مرزهای جغرافیایی عبور می کنند و برای خواننده واقعی و ماندگار می شوند اما این ها پس زمینه است که نویسنده با روایتی جذاب در داستانش می سازد تا خواننده را وارد نقطه عطف داستانش کند.

آلیس در میان شاگردانش با مرد پاکستانی و کم حرفی آشنا می شود و رابط نزدیکی با او پیدا می کند مردی که معتقد است آن هایی که می خواهند به آمریکا بیایند باید تمام نقشه های شان را دور بریزند و تمام گذشته و تاریخ شان را پشت سر بگذرارند و هیچگاه به عقب برنگردند تا به آن نگاه کنند آلیس که گاهی بعد از کلاس کنارش می نشیند و بی آنکه به چشم هایش نگاه کند یا دستی به او بزنند از زندگیش می گوید آرام آرام با او به ورطه رابطه ای می افتد که مرزهای اخلاقی مانند دیواری جلوی شان سبز می شود.

آلیس و اسماعیل مرد پاکستان وقتی احساس مشترک از زندگی پیدا می کنند و همدیگر را زخمی از سنت ها و فرزندان شان می بینند آنقدر به یکدیگر علاقه مند می شوند که  ناگزیر  به عشقبازی می گردند؛ عشقبازی که نویسنده به شکل خلاقانه ای با پرت کردن کتاب ها و وسایل دم دست به یکدیگر نشان می دهد اما وقتی در فاصله نزدیکی از هم می ایستند مجبور به کشیدن مرزی بین خودشان می شوند و از هم کناره می گیرند.مرزی که این بار به واسطه قوانین بیرونی به وجود نیامده است (مرز بندی هایی که به اعتقاد نویسنده با گسترش تکنولوژی و ارتباطات دیگر پاک شده است) بلکه این مرزی است که انسان ها در عمق ضمیر ناخودآگاه شان برای خود و دیگران کشیده اند و توان مقابله و عبور از آن را ندارند.

نویسنده در جای دیگری نیز به کلافگی شخصیتش از خط کشی های روابط اشاره می کند وقتی که آلیس با دلسردی کف پایش را از روی پای کانر برمی دارد و می خواهد از بدن او جدا شود یا هنگاهی که او با نفرت از زندگی زن و شوهری می گوید که اتاق های شان از هم جداست و این فاصلهء ناگزیر آدم ها از یکدیگر را تلخ تر از مرزهای جغرافیایی می داند.در بخشی از داستان آلیس هنگامی که با انگشتش کره ء کوچک پلاستیکی را  می چرخاند  به نزدیک بودن آدم ها به یکدیگر جدا از مرزهای جغرافیایی پی می برد. آدم هایی که جدا از ملیت و کشورشان دردهای مشترک و گاهی علایق معکوسی دارند؛ مثل پسری که می خواهد مغول شود و از پدرش می خواهد که برای او چادری بخرد تا در آن زندگی کند و پسر مغولی که در میان صحرا و داخل چادرش آهنگ های آمریکایی گوش می کند و در رویاهایش خودش را در جای دیگری می بیند.

در واقع اینجاست که پی می بریم، نویسنده به طور هنرمندانه ای از سوزاندن نقشه ها یا عبور از مرزهای جغرافیایی، به مرزهای عمیق تر و ریشه دارتری در درون آدمی اشاره می کند که مثل مرزهای بیرونی به سادگی قابل عبور نیست و تا مغز استخوان در ما ریشه دارد.

نویسنده در این داستان به واقع با نزدیکی آلیس و اسناعیل( مرد پاکستانی) و  نشان دادنن فاصله ء زیاد بین وس و آلیس و کانر، مردی که کیک بوکسینگ کار می کند! و تمام مشکلاتش را می خواهد با نسخه های پزشک حل کند، می خواهد با کمرنگ کردن مرزها و ملیت ها، رابطه عمیق آدم ها را با یکدیگر بازکند و  نشان دهد انسان ها جدا  از هر اتیکتی یک انسان هستند انسان هایی که به واسطه دردهای شان یکدیگر را می فهمند. اما همین انسان ها با  قوانینی که دیروز و امروز  برای خودشان وضع کرده اند و ناخواسته در ناخودآگاه شان شکل گرفته است، حتی در ورای مرزهای جغرافیایی نیز از هم جدا شده و  تنها هستند. قوانین ریشه داری که جز با شناخت و حرف زدن از آن قادر به رهایی از آن نیستند.

در پایان داستان با درگیری لفظی که بین وس و کانر ایجاد می شود، وس از خانه خارج شده و در میان برف تمام لباس های مغولی اش را از تنش باز می کند،و بعد آلیس بدن بی لباس وس را در آغوش می گیرد و در زیر پالتوی چرمی کانر  همراه هم به طرف خانه اشان راه می افتند، در اینجا نیز نویسنده با تصویری زیبا، بی خانمانی و بی هویتی آدم ها را در بیرون از مرزبندی خانه ها، بهترین شکل زیستن در ورای مرزهای خودساخته بشر می داند.پایانی که نه با پاک کردن صورت مسئله یا گره، بلکه در نقطهء اوج مسئله در میان روابط تنیده شده در هم شکل می گیرد.       

                                                                                       

 

+ مهدی فاتحی ; ٧:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

شما از قبایل آدمخواران نیستید.

                    نگاهی به کتاب کیفر آتش( برج بابل)الیاس کانتی 

 چهانی پر از دن کیشوت،دن کیشوتهایی که احساس می کنند همان چیزی که دوست دارند باشند هستند،به آن دل خوش اند و حاضر نیستند واقعیت بیرونی را بپذیرند.ایده آل ها و آرزوهایی که به دست نیافتنی است و اصلا تمام تمدن انسانی بر اساس همین آرزوهای سرکوب شده و بیرون از دسترس بنا شده است.

هر واقعیتِ تلخِ بیرونی به نوعی امر واقع، هیچ گاه خوشایند نیست بلکه همیشه کثیف و غیرقابل تحمل است به همین خاطر  همیشه در حال پنهان و سرکوب کردن آن هستیم. این واقعیت های تلخ برای آن ها وسیله ای است برای اثبات آن چیزی که می خواهند باشند، هر چند که واقعیتِ بیرون به طور پرخاشگرانه ای آن ها را رد کند.

رمان پر از شخصیت هایی است که هر کدام را می توان شخصیت های خاص خود الیاس کانتی دانست که همه در یک وحه مشترکند؛ دن کیشوت بودن:

دکتر کین، فیشرله، ترزه، فیشرین و شخصیت های دیگری که هر کدام داستانی دارند و ملالی.

کینی که فکر می کند یک زبان شناس بزرگ است، تنها زبانِ چینی شناس دنیا! او  تمام زندگی اش را با کتاب خواندن گذرانده است و در خانه اش مجموعه ای از کتاب های بزرگ دنیا را دارد.کین که مستخدم سابقش (ترزه)را به همسری می گیرد و بعد از مدتی ترزه او را با لگدی از خانه بیرون می کند همیشه فکر می کند که خودش بوده که ترزه را در خانه تنها گذاشته است و با این کار باعث شده که او از گرسنگی و تشنگی در خانه اش به خوردن گوشت تن خود مجبور شود و لاشه اش را بعد ها سگ های همسایه خورده اند.خیالاتی که از سر نفرت از ترزه به وجود می آید و حتی بعد از آن هم که ترزه را مقابل خود می بیند او را چون روح مرده ای می بیند و مسئولیت مرگش را به عهده می گیرد.

ترزه که فکر می کند جوان مبل فروشی که می خواسته او را تیغ بزند، عاشقش است و دایم برایش دلربایی می کند، هر چند که مبل فروش،هنگامی که ترزه بر اثر توهمات ذهنی ِخود، او را آماده عشقبازی می بیند و در آغوشش می کشد ترزه را با بد و بیراه از خود جدا می کند و از مغازه اش بیرون می اندارد ولی باز هم ترزه رفتار او را نوعی ابراز عشق می داند که در مقابل دیگران به این شکل درآمده است او که رفتار هر مردی را نشان از عشق به خود می داند و بدترین بلاها را بر سر کین می آورد با کلام زیبایی که از دهان مردی بیرون بیاید، در ذهنش جهان آرمانی برای خود می سازد و حاضر است برای به دست آوردن آن جهان بنده ی آن مرد شود.

فیشرله ای که یک ولگرد قوزی جیب بر است و گاهی در کافه ها شطرنج قمار می کند، سودای قهرمانی شطرنج دنیا را دارد،و در نهایت خودش را قهرمان شطرنج دنیا می بیند که در آمریکا زندگی می کند و همه حریفان را شکست داده است. او سرخوردگی هایش از بابت بی اعتنایی های دیگران و همسرش را با خیالات محالی که شهرت و محبوبیت است در جهان بسته ذهنش جبران می کند کم کم چند کلمه انگلیسی هم یاد می گیرد و در حرف هایش از آن ها استفاده می کند و نیش و کنایه دیگران را از ناآشنایی شان با قهرمان جهان و حماقت شان می داند.

فیشرین زن روزنامه فروشی که فکر می کند فیشرله عاشق و دلباخته اش است و با وجود سیلی هایی که از او بابت مزاحمت هایش می خورد هنوز هم در عشقش به او پایبند است و به او وفادار است.

جهان رمان الیاس کانتی جهان عجیب و به شکل دردناکی طنز است هیچ کس در این جهانِ مسخ شده معمولی نیست و به هیچ کدام از تیپ های اجتماعی که ما سراغ داریم شباهتی ندارند؛ از جنایتکاران و تبهکارانی مثل پاسپورت خان گرفته تا پلیسی که قرار است به شکایات آن ها رسیدگی کند،همه و همه دن کیشوت هایی هستند که  جهان در ذهن شان شکل گرفته و حاضر نیستند از آن دل بکنند همه ی شخصیت ها،  کاریکاتور هایی هستند که تمام جهان بیرون رمان و شخصیت هایش را هجو می کنند و ما با خواند رمان  گاهی برای آن ها دل می سوزانیم و گاهی تلخند می زنیم.

جهان رمان کانتی جهان وحشتناکی است که احساس می کنی به طرز عجیبی با امر واقع زندگی و جهانی که در آن هستیم نزدیک است جهانی پر از انسان هایی که با آن ها زندگی می کنی، با ماشین های شان از کنارت می گذرند و گاهی به آن ها دل می بندی و گاهی عصبانی می شوی. انسان هایی که هر کدام جدا از تو دنیای ذهنی دارند که اگر به تقابل با تو بیفتند ترسناک و کثیف می شود.

 الیاس کانتی را می توان یکی از میراث داران کافکا دانست که انسان های مسخ شده اش نه به شکل حشره درآمده اند که تو از آن ها بترسی و در اتاقی حبس شان کنی، بلکه به همان شکل همیشگی در کنارت راه می روند و گاهی لبخندشان را برایت مرتب می کنند تا در فرصتی مناسب تبدیل به آدمخوارنی وحشتناک شوند.

*نام متن بخشی از شعر شمس لنگرودی

+ مهدی فاتحی ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()