زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

برادران کوئن

 

                        پس از دیدن بسوزان                                              

                                  " پیرمرد ها کشوری ندارند."  و " پس از خواندن بسوزان"

 

" پیرمردها کشور ندارند." یک فیلم پلیسی است با قاتلی مرموز که با خونسردی آدم ها را به قتل می رساند و در کارش هم موفق است. داستانی سرراست از تلاش مردی برای فرار از دست قاتلین و قاچاقچیان مواد مخدر، پلیسی که می خواهد او را نجات دهد و حقیقت را کشف کند و البته با نماهایی البته زیبا به شیوه ی فیلم های وسترن. بدون هیچگونه زوایای پنهان و هجویه های همیشگی فیلم های برادران کوئن.

" پس از خواندن بسوزان " روایت تلاش مرد و زنی است که با یافتن سی دی حاوی اطلاعات فکر می کند تحفه ای به دست آورده و می خواهد از او باجگیری کند تا زن با آن کمی به هیکلش برسد.  بعد ازاین مرد در این راه کشته می شود و ما باید به این نتیجه برسیم که زیاد خودمان را دریگر  این بازی ها نکنیم.

این ها مشخصات آخرین فیلم های برادران کوئن است که اولی هم در اسکار و هم در جشنواره کن حسابی از آن تقدیر شده است. فیلم هایی که اگرچه برای یک بار جذابیت های خاص خودش را دارد ولی فقط برای همان یک بار.

جوئل کوئن و ایتن کوئن دو بردار یهودی و از کارگردانان صاحب سبک سینمای آمریکا هستند.در بیشتر فیلم هاى برادران کوئن مى شود ردى از «فیلم نوآر» دید.حتی گاهى تمام فیلم، اساساً برداشتى است سنتى و کاملاً امانت دار از الگوى فیلم نوآر سنتى و کلاسیک.

  برادران کوئن بعد از فیلم فارگو ( 1996) مورد توجه قرار گرفتند. فیلم های بعدی شان؛ قاتلین پیرزن، لبوسکی بزرگ 1998 (کارگردان: جوئل کوئن) اوه برادر کجایی 2000 پیرمردها کشوری ندارند 2007 و پس از خواندن بسوزان 2008

در " پیرمرد ها کشوری ندارند" فیلم در ابتدا با دستگیری فردی توسط کلانتر  آغاز می شود و بعد از کشته شدن کلانتر و فرار آن مرد متوجه می شویم که با یک جانی روانی طرف هستیم که هر کس را بخواهد به راحتی از دم تیغ می گذراند. بعد از آن فیلم وارد روایت دیگری می شود یک شکارچی در بیابان جنازه ی قاچاقچیان مواد مخدر را می بیند، او با ساک پر از پولِ آن ها از آنجا فرار می کنند. در ابتدا تصور می کنیم که روایت اول فیلم باید ادامه پیدا می کند اما بعد از معرفی شکارچی و موقعیتی که در آن پیدا می کند احساس می کنیم روایت اول روایتی فرعی و انحرافی بوده که در کارهای کوئن بعید به نظر نمی آید ولی بعد از مدتی به شیوه ی روایت های کلاسیک این دو به هم ارتباط پیدا کرده و یکی می شود یعنی جانی خطرناکی که از دست کلانتر فراری شده، سرکرده ی همان قاچاقچی ها است و او بعد از آن به دنبال مرد شکارچی می گردد.

در کل، فیلم از ویژگی ها و عناصر آشنایی برای ایجاد ترس یا دلهره استفاده می کند. نماهای ثابت و باز از بیابان های حاشیه ی شهرها به شیوه ی وسترن و رمز و رازی پلیسی که عنصر اصلی فیلم های نوآر است. اما فیلم در نهایت خواهان گفتن این است: دیگر جایی برای پیرمرد ها وجود ندارد، پیرمردهایی که از نظر فیلمساز در زمان جوانی خود ارزشی بیش از امروزی ها دارند و دیگر هیچ گاه نمی توان به آن دوره بازگشت. نگاه و نوع برخورد فیلمنامه (که اقتباسی از رمان می باشد) با موضوع بیشتر نگاهی سطحی و احساسی است تا عمیق و تاثیر گذار، تا آنجایی که به جرات می توان گفت که بیشتر تقدیرها برای  فیلمسازانش است تا خود فیلم.

در فیلم عنوان می شود که در آن زمان کلانترها حتی اسلحه هم با خود حمل نمی کردند و امروز حتی مردم عادی هم با خود اسلحه دارند، همه جا  نا امن شده و انسان ها به راحتی همدیگر را می کشند.در واقع فیلم پر است ار نوستالژی شخصیت ها و حسرت خوردن برای گذشته های دور است، چیزی که برای آمریکایی های رفاه زده شاید بیشتر یک دل مشغولی است تا یک مسئله، چون حداقل چیزی که آن ها در این صد سال اخیر به دست آورده اند در کمتر جایی در جهان وجود دارد. اینکه تعدادی از آدم ها امروزه به راحتی انسان های دیگر را می کشند، خوب اتفاق بدی است ولی شخصیت های فیلم و آدمکش هایی که از آن ها یاد می شود بیشتر شخصیت های روانی هستند تا کسانی که با آن ها بتوان درباره کلیت بشر امروز نتیجه گیری کرد. حتی اگر نگاه اجتماعی و آماری هم در نظر بگیریم امروزه بشر از نظر اخلاقی در بهترین دوران تاریخی به سر می برد؛ تعداد کشته های صد سال اخیر حتی به اندازه ی یکی از جنگ های قرن های پیش نیست تازه آن زمان که آدم ها  با شمشیر و نیزه، همدیگر را تکه پاره می کردند!!

فیلم در کل سعی می کند که آمریکا را با کلانترهایش نشان دهد و آن ها را چهره های ارزشمند می داند که هیچگاه قدرشان دانسته نشده است( برخلاف دیگر کارهای برادران کوئن که همه چیز را با هجو می کردند.).اینگونه طرفداری از قشر نظامی و پلیس آمریکا هم به خودی خود در فیلم های آمریکایی و حتی فیلم های دیگر بردران کوئن کمی عجیب به نظر می آید. جایی از فیلم یکی از پلیس ها خطاب به کلانتر می گوید: ما هر روز خود را قربانی می کنیم و دوباره روز از نو روزی از نو، یا در جای دیگری باز هم از زبان یک کلانتر بازنشسته گفته می شود گربه ها مثل آدم ها هستند؛ بعضی ها وحشی و بعضی ها یاغی! این تعریف از پلیس های آمریکایی و نشان دادن چهره ی معصومانه از آن ها در مقابل فیلم های دیگر، که همیشه پلیس های آمریکایی با چهره ای احمق نشان داده می شوند شایان توجه است.

به یاد بیاورید صحنه ای از فیلم " پول را بردار و فرار کن" وودی آلن، وقتی کلانتر به صف زندانیان فراری که دست های دستبند خورده شان را از پشت قایم کرده اند، می رسد، با آن ها خوش و بش می کند و سراغ زندانیان فراری را می گیرد، و وقتی آن ها خود را به بی خبر می زنند به بیرون از پنجره نگاه می کند و با تکان خوردن برگ ها شک می کند که نکند زندانی ها آنجا باشند!

فیلم تاکید زیادی روی عدد بیست و پنج دارد که مبهم باقی می ماند؛ در ابتدای فیلم راوی که با نریشن روی فیلم خود را معرفی می کند، می گوید بیست و پنج سالم بود که کلانتر شدم، قاتل مرموز( آنتوان چیگور بازی خاویر باردم) با سکه هایی که متعلق به بیست و پنج سال پیش است شیر یا خط می رود، تا قربانیانش را که بیشتر پیرمردها هستند کمی بازی دهد. و در پایان فیلم هم کلانتر با گفتن اینکه بیست و پنچ سال پیش وضع بهتری داشتیم حسرت آن دوره را می خورد( شاید هم مسئله فیلم این است که بیست و پنج سال پیش آمریکا در وضع بهتری بود و نباید زیاد نگاه تاریخی و جهانی به آن داشت.)

 

با آنکه زیاد از بازی لی جونز در این فیلم با نقش کلانتر، تعریف شده ولی یک بازی معمولی از او می بینیم و در کنارش خاویر باردوم در نقش چیگور ستودنی است.(که اتفاق" نقش شبیه به این هم درفیلم اشباح گویا داشت.) فیلمبرداری بخش هایی از فیلم که در بیابان می گذرد حس زیبایی دارد هر چند که در آن هم نوستالژی فیلم های کلاسیک آمریکایی مشهود است.  فیلم،  نورپردازی ندارد و در بیشتر سکانس ها از نور طبیعی استفاده شده است و البته این کار برای صحنه هایی  که در تاریکی می گذرد کار ِ سختی است.

در " پس از خواندن بسوزان " کار به اینجا ها هم نمی رسد. روایتی بر اساس پیرنگ که در کل در رابطه ها و شخصیت ها و در نوع فیلمسازی هیچ برخورد جدیدی نمی بینیم. فیلمساز که دوربینش به دنبال روایت فیلم می دود و هیچ استفاده سینمایی با نماهای چشمگیر در آن دیده نمی شود. فیلم که اقتباسی از رمان است به خودی خود سلیقه فیلم ساز را برای انتخاب سوژه فیلمش نشان می دهد.هر چند که رمان جوایز یادی برده است ولی فاصله ای زیادی بین رمان سوبژکتیو و فیلم پر از اکشن های دم دستی وجود دارد که تنها به گیشه نظر داشته است.

در نهایت اینکه در این دو فیلم هیچ خبری از لایه های پنهان و نیش و کنایه های همیشگی فیلم های دیگر براردران کوئن نیست بلکه فقط داستانی آمریکایی تعریف می شود و تمام می گردد. شاید تمایزش( پیرمرده کشوری...) نسبت به فیلم های وسترن که در واقع پدر این نوع فیلم هاست این است که این بار قاتل یا شخصیت منفی است که برنده می شود، که اتفاقا" این نوع پایان بندی هم سال هاست که دیگر کلاسیک شده است. اما نکته ی مهمی که در مورد این فیلم قابل توجه است، تقدیر شدنش در جشنواره کن است. چون به هر حال این نوع فیلم ها در اسکار کاندید می شوند، جایزه می گیرند و خیلی جیزهای دیگر، ولی در جشنواره کن!!!

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

ون گوک و چارلزبوکفسکی

ون گوک گوشش را برید و به یک بدکاره داد

که او هم با نفرت دورش انداخت

ون،بدکاره ها گوش نمی خواهند،پول می خواهند

فکر می کنم تو به همین خاطر نقاش بزرگی بودی

چون از چیزهای دیگر خیلی سر در نمی آوردی

                                                             چارلز بوکفسکی، سوختن در آب...

+ مهدی فاتحی ; ٦:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

کنوت هامسون

                                    نوشتن همین و تمام   

                                          نگاهی به رمان " گرسنه"

 

کنوت هامسون نویسنده ای است که رمان هایش خیلی زودتر از زمان خودش نوشته شد؛ یعنی اوایل قرن بیستم که شاهد ادبیات سورئال و بعد از آن ادبیات متعهد بودیم. ادبیاتی که هر کدام به شکلی به فکر ایجاد فرم یا حتی گذر کردن از فرم و محتوی است. رمان "گرسنه"در نیمه ی اول قرن بیستم نوشته شد، یعنی زمانی که بزرگان ادبیات رمان های ارزشمندی را وارد عرصه ی ادبیات کردند که در این میان نویسندگانی چون هامسون و ایتالو اسووو از نظر دور ماندند.

"گرسنه "اولین رمان این نویسنده ی نروژی است.رمانی که در آن نه خبری از تعهد و هدفمندی است و نه خبری از خارج شدن از واقعیت بیرونی .در " گرسنه " ما فقط شاهد پرسه زدن مردی در کوچه و خیبان های شهری به نام اسلو هستیم، مردی که با کمترین چیزی سیر می شود، به نوشتن و پیدا کردن جایی برای خوابیدن مشغول است، به اطرافش نگاه می کند و با لحن طنز و ساده اش با خودش حرف می زند و بعد از گرسنه شدن، دوباره به دنبال غذا می گردد. بعد از آن با کامل کردن نوشته هایش می خواهد پولی به دست بیاورد تا بتواند زنده بماند.

جهان هامسون جهان کوچکی است که نه معنایی در آن هست و نه جایی برای زندگی.راوی رمان گرسنه که با پرسه زدنش در شهر اسلو همیشه با چند نفر خاص مواجه می شود، هیچ وقت از نگاه دیگران خارج نیست و دایم خودش را زیر ذره بین آدم های اطرافش می بیند و به دنبال چاره ای است که خودش را برای آن ها موجه جلوه دهد. او که حتی در اوج گرسنگی و فقر حاضر می شود لباس هایش را گرو بگذارد تا برای پیرمردی که از او طلب پول کرده پولی فراهم کند، دایم باید برای رفتارش و حضورش در مقابل دیگران جوابگو باشد.در واقع حضور دیگران دلیلی می شود تا او به اعماق وجود خود برود و خود را از احساس گناهی مبهم تبرئه کند.

تمام حوادث و گره های رمان انگار حول دایره ای می چرخند و باز به جای اول باز می گردند.او اندک پولی پیدا می کند و روزش را می گذراند و دوباره بعد از گرسنه شدن برای رفع آن چاره جویی می کند. هیچ غایت و هدفی در زندگی اش وجود ندارد و هیچ گاه به افق زندگی اش نگاه نمی کند بلکه فقط برای چند لحظه بعدش تصمیم می گیرد.

اما چیزی که رمان را دلنشین می کند و با وجود بی حادثه بودن و گره های کوچک رمان که شباهت های زیادی به هم دارندباعث می شود رمان را تا به انتها دنبال کنیم و احساس خستگی نکنیم این است که راوی، هیچ گاه نه قضاوت می کند(حتی درباره خودش) و نه در جایگاه دانای کلقرار می گیرد( حتی آگاهی خود هم شک می کند) ، بلکه دایم با لحنی که طنزی در آن پنهان است و پر از انگیزه های کودکانه است دنیای کوچکی می سازد که خواننده را با راوی همنشین می کند و با او گرسنگی و روزمرگی را تجربه می کند.

اما در تمامی رمان میان هر کجا که فضا یا وضعیت اجازه دهد به کلیسا نیش و کنایه می زند و آن را تحقیر می کند. در واقع او در اوج گرسنگی و فشار،  قراردادهای اخلاقی و اجتماعی، کلیسا را یک آرمان پوچ و بیرون از واقعیت خشک بیرونی می داند که نمی تواند جوابگوی مشکلات امروز بشر باشد. به طوریکه وقتی گرسنگی تمام اندامش را کرخت کرده و حتی به سالم بودن و زنده بودن خودش هم مشکوک می شود با شنیدن صدای ناقوس کلیسا آن را کلیسای ناجی می نامد و با طنز خاص خودش از کنار آن می گذرد.

چیزی که شاید گاهی درباره ای این رمان گفته شود این است که شخصیت بیرون از روابط اجتماعی و خارج شدن از پوسته ی جامعه و با انزوایش، می خواهد به دنبال خودش یا هویتش بگردد. اما شخصیت رمان گرسنه اصلا" دنبال هیج جیز نیست؛ نه هویت، نه خودش و نه دیگران.او فقط برای زنده بودن تلاش می کند(آن هم نه تمام تلاشی که می تواند.) نوشتن برایش فقط وسیله ای است که با آن زنده بماند نه چیز دیگری، یعنی او برای نوشته هایش نه تقدسی قایل است و نه با آن ها می خواهد تغیر بزرگی در وضعیتش ایجاد کند بلکه نوشتن تنها کاری است که بلد است و می تواند با آن برای دقایقی یا چند روزی مرگش را به تاخیر بیاندازد.  در واقع شاید بتوان گفت شخصیت رمان گرسنه یکی از پوچ انگارترین ( ابزورد) شخصیت های ادبیات است که پیش زمینه ای برای آفریدن  شخصیت های بکت شد.

رمان با سرگردانی او در شهر اسلو شروع می شود و با سوار شدنش در کشتی و دور شدنش از اسلو به پایان می رسد. مسافرتی که آن هم کاملا" اتفاقی و از سر اجبار انجام شد. او بعد از سوارشدن در کشتی متوجه می شود که به طرف انگلستان در حال حرکت است و آن را با خوشحالی می پذیرد. انگلیسی که انگار برای او نویدِ روزهای بهتر( شاید هم سیر تر!) می دهد.

 

                                                                                                 

+ مهدی فاتحی ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

فرانسیس فورد کاپولا

  سمفونی مرگ یک فیلمساز                        

 

 جوانی بدون جوانی

نویسنده فیلمنامه، تهیه کننده و کارگردان :فرانسیس فورد کاپولا، با بازی تیم راث و الساندرا ماریا لورا

 

 در 11 ماه می 1997 در فرودگاه نیس و در سالن انتظار، امیر کاستارکا بر حسب اتفاق فرانسیس فورد کاپولا را می بیند که روی مبل راحتی نشسته و اعتنایی به او ندارد، ولی کاستاریکا او را می شناسد.به طرفش می رود و با او صحبت می کند. کاپولا همچنان سر جایش نشسته و او را اصلا" به جا نمی آورد. کاستاریکا به او می گوید که اهل سارایوو ست و سال 1995 برنده نخل طلای کن شده و خوشحال می شود که کپی یکی از فیلم هایش را به او بدهد. کاپولا چیزی نمی گوید. امیر کاستاریکا از او جدا می شود.

ملاقات سرد کاپولا و کاستاریکا از بعضی جهات معنای زیادی دارد.ملاقات اروپا و آمریکایی که انگار سیاره ی دیگری شده و حتی دو نابغه سینما هم یکدیگر را به جا نمی آورند. ولی از نظر دیگر انگار که امیر کاستاریکا با یک روح ملاقات کرده تا کاپولا، کاپولای خالق پدرخوانده، اینک آخرالزمان مذاکرات محرمانه... حالا دیگر  تبدیل به مرد مرده ای شده است.

فیلم با بی خوابی دومنیک (با بازی تیم راث)هفتاد ساله آغاز می شود.یک زبان شناس رومانیایی که از این می ترسد ، در تنهایی بمیرد و کارش را ناتمام بگذارد.او که در شرف خودکشی قرار دارد به طور اتفاقی صاعقه‌ای به او اصابت می‌کند و نه تنها زنده می ماند بلکه به طرز ناباورانه ای دوباره جوانی اش را باز می یابد.موهای سرش ضخیم تر می شود و رنگ خاکستری اش از بین می رود، دندانهای جدیدی درمی آورد ، پوستش دوباره شاداب می شود  و سلامتی و جوانی اش باز می گردد جوانی که هیچ گونه نشاط و آسایش جوانی در آن نیست.

او مورد توجه نازی هایی که حالا رومانی را به اشغال خودشان درآورده اند قرار می گیرد.نازی هایی که می خواهند از او برای آزمایشات شان استفاده می کنند. دومنیک به سوئیس فرار می کند و  به دنبال ادامه تحقیقاتش درباره منشاء زبان ها می رود.جنگ به پایان می رسد، با معشوقه به ظاهر قدیمی اش لورا (الساندرا ماریا لورا) برخورد می کند و به هند می رود. در آنجا بوسیله لورا یک سری معجزات می بیند که گاهی از حد رویا هم فراتر می رود و بعد دوباره به همان خیابان برمی گردد و با همان پیری ابتدای فیلم با شاخه گلی بر دست می میرد! شاخه گلی که با آن احتمالا" فیلمساز می خواهد بازگشت دوباره شخصیتش را به ابتدای فیلم با تغییری از نوع به دست آوردن عشق، در طول یک رویای بیدارگونه، نشان دهد و چه چیزی دم دستی تر و ساده تر از قرار گرفتن شاخه گل سرخی در دست که هیچ نوع منطق روایی هم ندارد.

 کاپولا بعد از ده سال دوری از عالم سینما (آخرین فیلم او "باران‌ساز" در سال 1997 اکران شد) در فیلم "جوانی بدون جوانی" در واقع جواز دفن خودش را  در سینما صادر کرده است.فیلمسازی که خاطرات تمام دوست داران سینما به فیلم های او گره خورده است. فیلم "جوانی بدون جوانی" با وجود تکنیک های ارزشمندش، که به هر حال حتی از جنازه ی کاپولا هم توقع داریم، دارای ضعف های فراوانی است که بیشترین ضربه را در مرحله اول ساختش خورده است؛ یعنی انتخاب پروژه ای برای ساخت.

فیلمنامه که نوشته خود کاپولاست و اقتباسی از رمان نویسنده ای رومانیایی به نام میرچا الیاده که بیشتر از آنکه یک رمان نویس به نام باشد یک فیلسوسف و اسطوره شناس است، سوژه ای دم دستی است که سعی می کند حرف ساده ای را تا آنجا که ممکن است پیچیده بزند چیزی که در عالم هنر کمی غریب به نظر می رسد. به همین خاطر در تمامی صحنه ها ،کادربندی ها و  پرسوناژها فیلمساز سعی می کند راز و رمزی را به ما نشان دهد که هزاران سال نوری با واقعیت های زندگی قاصله دارد.

 معنای فیلم حول حکایتی از یک شاعر  چینی به نام  لی پو می گردد:

 (( آیا چوانگ چو بود که در رویا دید پروانه ای است؟ یا پروانه بود که به خوابش خود را چوانگ چو دید؟))

با اینکه این حکایت مفهموم نسبیت و عدم قطعیت را به ذهن متبادر می کند و در فیلم چندین بار از آن حرف زده می شود ولی بار مفهومی این حکایت نیز در فیلم مشهود نیست. گاهی در فیلم، حُلول روحی اساطیری در وجود یک زن و کلیشه های فیلم های وحشت را شاهد هستیم و گاهی عشق های آتشین و جاودانه زوجی در طول تاریخ را می بینیم و گاهی با صحنه های گانگستری و نوستالژیک فیلم های آمریکایی مواجهیم، ولی در نهایت، فیلم ما را به هیچ کجانمی رساند و همه چیز در همان تصاویر و کلیشه هایش باقی می ماند.

موسیقی فیلم نیز که با همکاری کیهان کلهر ساخته شده است هر چند همراهی خود با فیلمساز در لوکیشن هایی چون هند را دارد ولی هیچ کجا نتوانسته به ضعف های فیلم کمک کند.

کاپولا در آخرین فیلمش که با سرمایه شخصی و در کشور رومانی در طول 18 ماه تهیه شده است از عوام پسندی و ایجاد صحنه های گانگستری کلیشه شده هم ابایی ندارد. او که به گفته خودش می خواهد در پیری مثل یک جوان شانزده ساله فیلم بسازد در فیلم های آخرش خودش را به سمت مرگ در سینما پیش می برد.انگار هنرمندان سالخورده وقتی از مرزی خاصی از سن و شهرت می‌گذرند ضرورتاً باید قبل از آنکه سقوط و ارتجاع را تجربه کنند دار فانی را وداع گویند.

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

ویرجینیا وولف

متن زیر از مجموعه کارهای ادبیات زنان و زنان ادبیات است که قرار بود در مجله زنان انجام شود ولی بعد از  " غرور و تغصب " و " مادام بواری " ما بقی نیمه کاره ماند و  چاپ نشد. کارهایی مثل وولف ، یودیت هرمان، آلیس مونرو و دیگران که قصد دارم سر فرصت آن ها را در اینجا منتشر کنم. با امید به این که مورد توجه دوستان قرار گیرد و ….

در ضمن از خانم مژده دقیقی به خاطر توجه شان به این مطالب و ویرایش متن زیر، کمال تشکر را دارم.

                                                                                                                                

 تاملی بر جهان فکری  ویرجینیا وولف

 

             امواجی که بر کرانه می شکنند.

 

ای مرگ، می خواهم تو را به زانو در آورم، شکست نا پذیر و به زانو در نیامده.

                                               موج ها، نوشته ای بر روی سنگ قبر ویرجینیا وولف

 

ادلین ویرجینیا ستیون در شهر لندن و در سال 1812 به دنیا آمد. او فرزند سر لسلی ستیون بود و اولین نفر از چهار فرزند خانواده. ویرجینیا در سال 1912 با لئونارد وولف ازدواج کرد . لئونارد تا زمان مرگِ ویرجینیا محیطِ آرامی برای او فراهم کرد تا به غور در اندیشه هایش بپردازد و قلم بزند.

وولف اولین رمان خود را به نام " سفر خروج" در سال 1919 به چاپ رساند و در سال 1925 با چاپ اثر ارزشمندش  " خانم دالوی" به شهرت رسید.  بعد از آن در سال 1927 " به سوی فانوس دریایی" را به طبع رساند که با اقبال خوانندگانش مواجه شد." ارلاندو" را در سال 1928 و اثر عجیب و شعرگونهء خود " موج ها" را در سال  1931 به چاپ رساند تا مهارت خود را در ساختار شکنی و روایتگری به رخ بکشد.

ویرجینیا وولف یکی از اولین زنان جنبش فمنیسم بود، وی  طی مجموعه سخنرانی ها و نوشتن مقالاتی در دانشگاه های انگلستان، به موضوع  زن و داستان  پرداخت که با عنوان " اتاقی از آن خود" به چاپ رسید. سپس در سال 1935 " سال ها " منتشر شد که در آن سال پر فروشترین کتاب آمریکا شد، کتابی که به گفتهء خودش پر از ایده است. و در نهایت در 28 مارس سال 1941 با جیب هایی پر از سنگ خود را در رودخانهء اوز رها کرد و تراژدی به پایان رسید.

 

کتاب های وولف برای کسانی که همه چیز را آماده و از پیش ساخته شده می خواهند احتمالا" خوشایند نخواهد بود زیرا کارهای وولف را باید همچون زندگی با طمانینه و صبورانه خواند. باید با آن زندگی کرد و آن را دریافت. در  رمان های وولف هیچ حادثه یا تحولی به آسانی اتفاق نمی افتد، بلکه آرام آرام میان کلماتی شاعرانه و تصاویری ژرف  شکل می گیرند.

رمان های وولف به شکل خطرناکی به امر واقع زندگی نزدیکند. امر واقعی که خارج از ساز و کارهای بیرونی در لایه های زیرین ذهن، تمام آن ساز و کارها را شکل می دهد. ذهنی که برای یک لحظه هزاران تصویر و فکر دریافت می کند و  آن لحظه را ترک می کند. تصاویر و افکاری که نشان دهندهء امر واقع زندگی است. در واقع در رمان های وولف ما با خود زندگی روبرو می شویم و خواهیم دید که لحظه اینجاست، در همین صفحاتی که به کمک ادبیات می توانیم ساعاتی را به تماشای آن بنشینیم.

 تنها ادبیات است که می تواند هنری چنین بیافریند. هیج هنری، از سینما گرفته تا نقاشی، تا به این حد به اتفاقات ذهنی کسی نزدیک نمی شود. جریان سیال ذهنی که بدون هیچ سانسور و نظمی به کلمه در می آیند و در بیرون از متن شکل می گیرند. شیوه ای که بعد از او در جویس و فاکنر به حد کمال رسید.

 در رمان های وولف اتفاق عجیبی نمی افتد و حتی گاهی هیچ اتفاقی نمی افتاد. در واقع او به عمد داستان گویی را کنار می زند تا با رهایی از قواعد دست و پا گیرِ  پیرنگ، درون انسان ها را بیش از پیش عریان کند. قواعدی که مثل اربابی زور گو در تمام لحظات نوشتن بالای سر نویسنده می ایستد تا لحظه ای از طرح داستانی و علت و معلول تخطی نکند. اربابی که رد پایش در هر نویسنده ای که غلام گونه از او اطاعت می کند  مشهود است.

 رمان " خانم دالوی " داستان یک روز از زندگی زنی است به نام کلاریسا دالوی، در ژوئن 1920. از ابتدا خانم دالوی در تدارک مهمانی شب است و رمان با برگزاری میهمانی به پایان می رسد. اما در این میان ما با خاطرات، سرخوردگی ها و عشق های او آشنا می شویم، و دایم بین گذشته و امروز در حرکتیم. وولف در این رمان با شکست زمان حوادث آن روز را با خاطرات گذشتهء کلاریسا در هم آمیخته تا ما را به کشمکش های ذهنی یک زن نزدیک کند. کتابی که چند سال پیش مایکل کانینگهام رمان " ساعت ها" را بر اساس آن نوشت و فیلم زیبایی نیز از آن ساخته شد.

در " به سوی فانوس در یایی " ما در ابتدا در فصل " پنجره" با زندگی یک خانواده معمولی طبقه اعیان آشنا می شویم، آن هم بر محور خانم رمزی  مادر خانواده.  در فصلِ " زمان می گذرد" با مرگ خانم رمزی سایه سنگین او در خانه ملموس می شود و در بخش آخر رمان " فانوس دریایی" آقای رمزی بعد از جنگ سوار بر قایقی، همراه با تنها فرزندِ باقی مانده از خانواده، به طرف فانوس دریایی که  همچون خانم رمزی که با استواریش خانواده را، حتی بعد از مرگش شکل می دهد، حر کت می کند.

" خانم رمزی که سرش را بلند کرده بود تا ویلیام بنکس و لی لی بریسکو را در حال عبور نگاه کند گفت: اگر هم فردا هوا خوب نباشد،روز بعدش خوب خواهد شد. "

                                                       ص 39 ، به سوی فانوس دریایی

 

در " موج ها " تمام چیزی که ما در خانم دالوی و خانم رمزی دیده ایم در شخصیت هایِ دیگر او خصوصا" رودا  تجلی می کند. آنچه که در موج ها به پایان می رسد در واقع پایان راه شخصیت های دیگر وولف و خودِ اوست.

" در بین کتاب هایم کمتر کتابی است که روی نگارش آن این قدر علاقه و وسواس بکار برده باشم.. فکر می کنم به زحمتش می ارزید. "*

 

در " موج ها " شخصیت ها به هیچ کس خطابی نمی کنند و پندی نمی دهند، تنها حالتی را توصیف می کنند تا در آن چیز دیگری کشف شود. انگار که همه با خود حرف می زنند تا خود را دریابند.

 

" رودا گفت: ساعت ها و ساعت ها طول کشیده تا بتوانم چراغ را خاموش کنم و روی تختم بر فراز جهان معلق دراز بکشم، تا بگذارم روز فرو بیفتد، تا بتوانم بگذارم درختم رشد کند و به صورت آلاچیق های سبز بالای سرم بلرزد... "

                                                            ص 104،موج ها

کتاب با طلوع آفتاب همراه با کودکی شخصیت ها  آغاز می شود و میانسالی و پیری همراه با غروب آفتاب و مرگ با جمله ای در انتهای صفحه به پایان می رسد، همان گونه که زندگی با مرگ آمیخته است و حرکت زندگی حرکتی است برای مرگ.

 

"موج ها بر کرانه می شکنند."

                                       ص ،377موج ها

 خورشید تنها عنصر ثابتِ داستانیِ به ظاهر گسسته است. خورشید در این رمان نه نشان زندگی، بلکه نشانی از مرگ است که درون زندگی نهفته است. شخصیت ها تلاش می کنند، قهر می کنند و آشتی می کنند، پیر و خسته می شوند، و خورشید آرام آرام رو به خاموشی می رود. در موج ها برخلاف داستان های کلاسیک ما شخصیت ها را تنها از طریق ارتباطات شان با یکدیگر نمی شناسیم، بلکه رابطه آن ها با طبیعت، فرسودگی شان و پخته تر شدن شان در طول زمان، رابطه ای نامریی بین آن ها و طبیعت می سازد که به شکل گیری شخصیت شان کمک می کند.

 

" .. نهری عمیق بر مانعی فشار می آورد؛ می جنبد؛ می کشد؛ گرهی  در وسط مقاومت می کند. آه این درد است! می کاهم، ناکامم."

                                                         ص 105،موج ها

 

 رمان با شش شخصیت روایت می شود: لوئیس،برنارد، نویل، جینی، رودا، سوزان. که نویسنده ماننده رهبر ارکستری هر بار یکی را به تکنوازی می خواند. ولی در کل موسیقی واحدی می شود و انگار که همه یک نت را تا به آخر زده اند. جمع کردن شش شخصیت داستان در فصل آخر و روایت دوباره از زبا ن راوی داستان (در این فصل  نویسنده از زبان برنارد ) این گمان را به یقین نزدیکتر می کند که اینها وجوه مختلف شخصیت ویرجینا وولف هستند. 

" ...خیلی وقت ها نمی دانم مَردم یا زن ،  برنارد، نویل ، لوئیس ، سوزان  ،جینی یا رودا_ تماس یکی با دیگری چه عجیب است ."

  ص 359 ،موج ها

علاوه بر شش شخصیت رمان، شخصیت محو گونه ای داریم به نام پرسیوال که ما فقط از زبان راویان دیگر چیزهایی درباره او و چگونگی مرگش می فهمیم، اما هیچ گاه با خود او آشنا نمی شویم. در واقع ما از ظاهر هیچ کدام از شخصیت ها چیز زیادی نمی دانیم، بور است یا سیاه، چاق یا لاغر، بلند یا کوتاه؟ ما فقط با کشمکش ها و درگیری فکری آن ها برخورد کرده ایم.

زاویه دید چندگانه او در موج ها، که سال ها بعد در ادبیات و سینما دوباره مورد استفاده قرار گرفت، نگاهی سخت و پر چالش است. شخصیت ها در هر بار روایت از اتفاقات قبل آگاهی دارند و با پیوستگی خاصی ادامهء روایت را به عهده می گیرند. روایتی که بیشتر اسرار ذهنی است تا جلو برندهء داستان.

یکی از فصل های زیبای رمان فصل اول است که نویسنده برای نشان دادن حادثه ای به شیوه چند روایتی، تمام مهارت خود را به رخ می کشد. حادثه ای که شاید چندان مهم نباشد ولی شروعی است که ما با شخصیت ها و مسائل شان آشنا شویم؛ لوئیس روی سبزه ها و میان برگ ها خوابیده و در رویاهای خودش فرو رفته است.جین از حرکت سبزه ها او را می بیند و به طرفش می آید و لوئیس را در این میان چنان زیبا می بیند که او را می بوسد. سوزان نیز جین را می بیند که به طرف سبزه ها می دود، به دنبالش می رود و آن لحظه را می بیند.

 

حالا غصه ام را توی دستمال جیبی ام می پیچم. دستمال گرد و گلوله می شود

                                                                                                                                       ص 55 ،موج ها

برنارد سوزان را می بیند که با عصبانیت دستمالی را گلوله کرده و از مقابلش می گذرد. اما وولف روایت هر بخش از این اتفاق را به عهده ء یکی از شخصیت هایش می گذارد. هنگامی که لوئیس خوابیده و بوسیده می شود، جینی که از تکان خوردن برگ ها لوئیس را دیده و  او را می بوسد،سوزان که جینی را در حال بوسیدنِ لوئیس می بیند و عصبانی می شود،برنارد که سوزان را می بیند و به دنبالش می رود.

این زیباترین شکلی است که می توان حادثه ای را با چند راوی روایت کرد. انگار که حادثه در میان چند راوی قرار گرفته و هر کس به فراخور خود از آن چیزی می بیند و می گوید. ولی ما به عنوان خواننده چیزی از حادثه می بینیم و لمس می کنیم که هیچ گاه در امر واقع بیرونی توان تجربه آن را نداریم. وولف در اینجا به گونه ای زمان را نگه می دارد تا هر راویی زبان حال خود را بگوید.

وولف بر خلاف جین آستین و دیگر نویسنده های قرن نوزده، زمان روایت را می شکند و تار و پود پیچ در پیچ ذهن را می شکافد. در بخش آخر رمان راوی قاشقی را روی میز می کوبد و با صدای آن در اندیشه هایش فرو می رود، بعد از چند صفحه می بینیم که فقط لحظاتی گذشته است و قاشق هنوز روی میز کوبیده می شود و راوی و به این فکر می کند که "آیا باید تا ابد این قاشق را روی میز بکوبم؟ " در واقع زمان در رمان های وولف( جریان سیال ذهن) معیارهایی جدا، از زمان بیرون از رمان دارند. انگار نویسنده ساعتی سیال کوک کرده که می توان در آن جاری شد.

" آه نگذارید باد ما را تا ابد بیرون از حلقهء زمان براند. "

                                                                          ص 64،موج ها

هنگام خواندن رمان موج ها احساس می کنی میان امواجی افتاده ای، امواجی که دایم از این سو به آن سو در حرکت است وگاه تند و گاه آرام می شود. دایم در حال ضربه خوردن هستی تا به کنارهء ساحل برخورد کنی و درهم شکسته شوی.

رمان های وولف تمام ساختارها و قواعد داستانیِ تا به آن روز را  می شکند: خطِ زمان، علت و معلول، چارچوب، پیرنگ و.. شاید چون با آنها نمی توانسته دریای متلاطم وجود خود را بازگو کند و برای خود رمان دیگری می آفریند. همه چیز از انسان گرفته تا خورشید و ساحل و دریا، در نگاه وولف رنگ دوباره ای می گیرند و آفریده می شوند. گاهی طبیعت ( مثل خورشید در موج ها) تبدیل به شخصیتی می شوند و در پیرنگ داستانی عمل می کند. در واقع وولف به راحتی واقعیات بیرونی را رها می کند و آن ها را شاعرانه می سازد.

" سکوت چکه چکه می کند. بر بام ذهن تشکیل می شود و به برکه های پایین می ریزد. تا ابد تنها تنها، تنها- بشنو سکوت می چکد و دایره هایش را تا مرزهای دور می گستراند ..."

 

                                                                                  ص 296

در پایان برنارد با همان ذهنیت شاعرانه و داستان پردازانه اش باقی می ماند و با مرگ روبرو می شود،سوزان مادر خانواده ای می شود و بچه های زیادی به دنیا می آورد، رودا  لوئیس را ترک می کند وخودکشی می کند، لوئیس شخص ثروتمند و با نفوذی می شود و زندگی ادامه دارد:

" آیا باید داستان پایان یابد؟ یک جور آه؟ واپسین همهمهء موج؟ باریکهء آبی که در جوی غُلغل زنان فرو می میرد؟ بگذارید به میز دست بزنم – این طور- و حس زمان را باز یابم. بوفه ای پر از تنگ های کوچک؛ سبدی پر از نان؛ بشقابی موز- این ها صحنه هایی آرام بخش اند. اما اگر داستانی در بین نباشد، چه پایانی خواهد بود، یا چه آغازی؟...تمام شد، کارمان به پایان رسید. اما صبر کنید- تمام شب صبر کردم- باز انگیزه ای سراپای ما را در می نوردد.... پس از دوشنبه سه شنبه می آید.

                                       ص 344،موج ها

                                                                                               

 وولف در " اتاقی از آن خود " که جزء کارهای غیر داستانی اوست، تلاش می کند تا به زندگی زنان، هنرشان، محرومیت ها و کمبود هایشان و در نهایت راه نجات شان  بپردازد. وولف در این کتاب به اساسی ترین نیاز زنان برای هنرمند شدن یا نویسنده شدن یا خارج شدن از سیطرهء مردان، اشاره می کند و قدم اول را برای آنها،  اتاقی از آن خود  و داشتن درآمدی می داند. ا و خانه دار بودن زنان را باعث محدود شدن و از دست رفتن خلاقیت های شان می داند. او در این کتاب شخصیت خیالیِ خواهر شکسپیر را می آفریند و نشان می دهد اگر در آن زمان زنی نبوغ شکسپیر را داشت به چه سرنوشتی دچار می شد، و او را یکی از همهء زنانی می داند که بخاطر سیطرهء مردان از تاریخ بیرون گذاشته شده اند.

به نظر او، نیاز مردان دارا بودن و مالک بودن است و این مقام در تنهایی، بدون وجود دیگری که داشتن او را تایید کند بدست نمی آید، پس مردان زنان را پست تر و ضعیف تر می دانند تا توهم توانا بودن خود را از دست ندهند. زیرا که این دیگری برای هر مردی یک زن است. او یادآور می شود که قرن هاست تنها ارزش های مردان ارزش است و ارزش های زنانه سطحی و بی ثمر نشان داده می شوند. فوتبال مهم است اما آشپزی مهم نیست، جنگ مهم است اما خرید خانه بی ارزش است. ارزش های زنانه ای که معلوم نیست اگر زنان آن ها را برآورده نمی کردند آیا چیزی برای ارزشمند شدن غایات مردانه باقی می ماند؟!

وولف قسمت عمدهء مطالعات خود را بر این نهاد که چرا در طول تاریخ اینقدر زنان کم رنگ و نادیده گرفته شده اند. زنانی که هیچ گاه در نوشته ها و داستان ها  شخصیت  مستقلی نداشته اند بلکه فقط به واسطهء رابطه با مردی شناخته می شدند: مادرِ... یا معشوقِ... یا دختر...!!!

 

رمان های وولف شباهت زیادی  به غزل در ادبیات ما دارد. غزل در واقع جایی برای داستان سرایی و غصه گویی نیست، هر چند که گاهی پاره روایاتی نیز در آن باشد. گاهی چند معنایی است و گاهی نه. گاهی می توان تکه ای از آن را خواند و از آن بهره برد. بیشتر نوعی حیرت و سر درگمی از واقعیات زندگی است تا چاره ای برای آن.

در واقع وولف بعد از آستین تنها رمان نویسی است که در رمان هایش جهانی زنانه می آفریند و و راوی رمان هایش از نگاه حاکم مرد سالارانه رها شده است.

وقتی نوشته های وولف را می خوانیم و کمی تامل می کنیم، چیزی ناخودآگاه در درون مان می جوشد و دوباره از اعماق ذهن مان به سطح می آید. تجربه ها و خاطرات دردناکی که دوباره زنده می شوند و شکل می گیرند تا دیروز شکل گرفته به فراموشی سپرده نشود**.

 

" به کی بسپارم؟ گل هایم را جمع خواهم کرد و هدیه خواهم داد- آه! به کی؟"

                                                                                         ص 105،موج ها

ترجمه کارهای وولف کاری بس صعب و دشوار است، نکته ای که حتی با خواند متن فارسی آن نیز می توان فهمید. ولی به هر شکل اکثر کار های وولف به فارسی برگردادنده شده اند: " به سوی فانوس دریایی" توسط صالح حسینی، " اتاقی از آن خود" خانم صفورا نوربخش، " سال ها " فرهاد بدری زاده و " موج ها " که اولین بار توسط پرویز داریوش با عنوان " خیزاب ها" صورت گرفت. ولی بعد از مدت ها ضرورت بازنگری و ترجمهء دوبارهء این اثر ارزشمند احساس می شد که این کار توسط آقای مهدی غبرایی صورت گرفته و توسط نشر افق به تازگی منتشر شده است. ترجمه ای که با تمام پستی بلندی هایش، مترجم تمام سعی خود را کرده تا زبان شعرگونهء وولف را به نزدیکترین شکل به فارسی برگرداند.

                                                                                        

.

 

 

 

 

  • * سمرقند شمارهء 1
  • ** شعری از شاملو
+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

یعضی ها هیچ وقت نمی فهمند

      

                                   نگاهی به کتاب کورت توخولسکی

 

هیچ وقت دوستتو محک نزن! دوست دخترت رو  هم همینطور!

                                                                  از متن کتاب

 

بعضی از کتاب ها رو نمیشه هیچ اسمی روشون گذاشت.مجموعه داستان، گزیده گویی، مجموعه طنز...اینها اسمهایی که منتقدها بعد از خوندن کارهای نویسنده ها، روشون می ذارن. چون بالاخره باید به یه اسمی صداش کنند و اون ها رو تو قفسه های ذهنی شون طبقه بندی کنند و هر وقت که خواستند راجع به یه چیزی حرف بزنند تو قفسه ها دنبالش بگردند، اصلا" آدمیزاد دایم حرف جمع می کنه تا حرف بزنه.ولی نویسنده ها به این چیزها فکر نمی کنند، اصلا" اسمش چه اهمیتی داره؟

کاره کورت توخولسکی به نام "بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن"یکی از همین کتاب هاست.مجموعه ای از نوشته های طنز و پرمایه ای که با وجود حجم کمی که داره، اصلا" نمیشه این کتاب کوچیک رو یه باره خوند و کنار گذاشت. یا حتی یکی از داستان ها یا طنزهاش رو خوند و رفت سراغ بعدی.

 هر بخش راجع به یه نکته ایه، که به آدم واقعیت ها رو نشون می ده نه راه حل(دونستن واقعیت ها مگه نصف راه حل نیست؟ اصلا" مگه میشه برای همه ی بشریت یه نسخه پیچید؟!)اون توی کتاب به ظاهر کوچیکش از خیلی چیزه ها حرف می زنه، ولی نه خیلی زیاد.از جنگ گرفته تاحرفای جنین،فامیل، روابط و خیلی چیزهای دیگه. اون با لحن طنزش جوری درباره ی یه مسئله ی در واقع بغرنج، حرف می زنه که انگار یه بچه داره راجع به اسباب بازی هاش حرف می زنه.

توخولسکی توی کارش هیچ راه کاری یا راه حلی را پیش روی آدم نمی ذاره، فقط از واقعیت هایی که حالا تبدیل به یک نکته ی تلخ یا طنز شدن حرف می زنه.وقتی درباره آدمیزاد حرف می زنه می گه:

 آدمیزاد دو تا پا داره و دو تا اعتقاد: یکی برای وقتی که حالش روبراهه و یکی هم برای موقعی که حالش خرابه. اسم این دومی رو گذاشته دین.

 

آدما به دو دسته تقسیم می شن: مذکرا که نمی خوان فکر کنن، مونثا که  نمی تونن فکر کنن.

                                                                                        نامه ی بابام

 

اون معتقده که آدم ها وقتی مشکل دارن(مگه آدم بی مشکل هم پیدا میشه؟!) هر جای دنیا هم که برن، مشکلشون رو با خودشون می برن و فقط  با یک سری از آدم ها می تونن را بطه برقرار کنند:

از اون ساعتی که بهت پودر نوزاد می زنن تا اون ساعتی که تو قبر کرایه ای می ذارنت، تمام وقایع عمرت فقط و فقط بین دویست نفر آدم می مونه.

درباره جنگ و آدمکشی( اون جنگ و یه نوع آدمکشی می دونه حالا هر  جنگی و  به هر دلیلی) حرف های زیادی برای گفتن داره و خودش میگه:

تو زندگیم فقط یه آرزوی کوچولو دارم و اون اینه که یه بار چشامو باز کنم، ببینم زندونیای سیاسی آلمان و قاضیای اونا جاهاشون با هم عوض شده.

این آرزوی کوچولو حرف های زیادی برای آدم ها داره، خصوصا" برای اون هایی که الان سر جای اون قاضی ها نشستن، و اون هایی که راه حل هر مشکلی رو پاک کردن صورت مسئله می دونن، یعنی جنگ.

اون تو کارش خیلی چیزها رو زیر سوال می بره یا نگاه آدم و تیز می کنه؛ سقط جنین، رابطه با فامیل، جنگ و اینکه چرا بعضی آدم ها نمی تونن پولدار بشن یا اینکه اگه همه ی دنیا رو هم بگردی فقط می تونی با دویست تا آدم سر و کار داشته باشی و بالاخره اینکه اگر کسی یه خورجین داشت که فکر می کرد توش پر از جواهره هیچ وقت در خورجینش رو باز نکن!

وقتی "بعضی ها هیچ وقت نمی فهمند" رو می خونی ناخواسته یاد شعرهای هم ولایتی اون یعنی برشت می افتی.وقتی که راجع به سوپ خوردن حرف می زنه و جنگ رو یادآوری می کنه یا از پنچر گیری لاستیکی کنار جاده، سرگشتگی آدم ها رو نشون    می ده. اینه که اسمش رو می ذارن هنر.

نقل از مترجم: کورت توخولسکی به سال 1890 در خانواده ای یهودی به دنیا آمده است. او از سال 1909در روزنانه ها مطالب طنز چاپ می کرد و بعد از جنگ جهانی در سال 1918 در برلین سردبیر مجله UIK شد که مجله ای طنز بود.در زمان هیتلر از آلمان گریخت و به سویس رفت. نازی ها کتاب های او را سوزاندند و حتی تابعیت آلمانی تو را نیز لغو کردند.بعد به سوئد رفت و مدت ها تنها بود.توخولسکی در 21دسامبر 1935 در آپارتمانش خودکشی کرد.

 

+ مهدی فاتحی ; ۳:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

وجدان زنو

             

   نگاهی به (( وجدان زنو)) نوشته ی ایتالو اسووو

 

هکتور آرون شمیتس که رمان‌هایش را به اسم مستعار ایتالو اسووو امضا می‌کرد، یکی از ارزشمندترین و گمنام ترین نویسندگان قرن بیستم است که شاید نتوان نامش را در هیچ کدام از مکاتب ادبی یا تاریخی دید.او بچه ی ناخلف ادبیات بود و رمان هایش را به سبک خودش می نوشت.درست به همین خاطر است که در روند ظاهری ادبیاتی که منتقدین آن را مانند رشته ای به هم وصل می کنند جایی ندارد.

 رمان (( وجدان زنو)) که از شاهکارهای ادبیات جهان محسوب می‌شود،به همت‌ِ آقای مرتضی کلانتریان در سال 1362 ترجمه و منتشر شده است(چند سال پیش نیز تجدید چاپ شد.)کتابی که هنوز هم بسیاری از اهالی کتاب ‌و ادبیات، از اهمیت و ارزش آن بی‌خبرند.

ایتالو اسووو(شمیتس)به سال ۱۸۶۱در تریست ایتالیا در خانواده ای یهودی متولد شد و در سپتامبر ۱۹۲۸در تصادف اتومبیل کشته شد.((وجدان زنو))در دوران فاشیست یعنی سال ١٩٢٣منتشر شد، ولی نه منتقدین به آن توجهی نشان دادند و نه خوانندگان، بلکه حتی سبک و زبان او را پر از غلط هایِ فاحش نثری و دستوری می دانستند( اما منتقدین کدام یک از شاهکارهای ادبیاتِ امروز را به گرمی پذیرفتند؟)اما (( وجدان زنو ))با تلاش نویسنده و ترجمه ی آن به فرانسه، کم کم شهرت جهانی یافت.

رمان ((وجدان زنو )) درباره ی شخصیتی است به نام زنو کوزینی؛ او مردی است از نظر مالی بی نیاز ولی از نظر مسائل ذهنی و روانی،درگیر و پر از مشکل. کل رمان در واقع یادداشت هایی است که او برای روانکاوش نوشته تا بتواند به مسائلش فایق آید اما چون با روانکاوی هم به نتیجه نرسیده آن را نیمه کاره رها کرده است و روانکاوش با انتشار این یادداشت ها می خواهد از او انتقام بگیرد تا او دوباره به صندلی روانکاوی بازگردد.شاید بتوان گفت اسووو در ((وجدان زنو ))اولین کسی است که روانکاوی را موضوع رمان قرار  داده، جنبشی که بعد از فروید در تمام عرصه ها از جمله نقد ادبی تاثیر گذشت.اما اسووو با تسلطی که به روانکاوی و حاشیه های آن دارد،نه آن را رد می کند و نه می پذیرد،بلکه بازیگوشانه از آن بهره می‌برد.

رمان شامل شش فصل است؛ آخرین سیگار، مرگ پدر، ماجرای ازدواج من ،همسر و معشوقه، داستان یک شرکت تجاری و روانکاوی.

در هر فصل زنو از پنهان کاری ها ،خیانت ها و امیالش می گوید و از تمام سعی ای که می برد تا جلوی این امیال را در جهان بیرون بگیرد. ولی هر بار ناتوان تر از قبل، آن ها شاید ناخواسته به حیطه ی عمل می آیند و  او  لذت پنهان می برد. امیالی که ما نیز به هرشکل سرکوب می کنیم و یا سعی می کنیم به یاد نیاوریم تا خودمان را فردی موجه و قابل اعتماد نشان دهیم. اما زنو به راحتی از همه چیز و همه جا می گوید تا ما لبخند به لب، داستان هایش را دنبال کنیم و خوشحال باشیم  از اینکه می توانیم تجربه های لذت بخشی را از سر بگذرانیم و متهم به هیچ گناهی، چه از طرف خودمان یا دیگران، نشویم.

او در هر فصل با زبانی طنز و روان موضوع ساده ای را انتخاب می کند و آن را محفلی می کند تا خودش و شخصیت هایش را پوست کنده به ما تحویل دهد.از ناتوانی اش در ترک سیگار می گوید و از لذت بخش بودن آخرین سیگار،از عاشقیتش به زنی که نمی تواند به دست بیاورد و با خواهر زشتش ازدواج می کند تا هم کنار عشقش باشد و هم بی وفایی هایش را جبران کند، از عشق و نفرت به پدرش، که یکی موجب مرگِ او و دیگری موجب پرستاری کردنِ و محبت های بی دریغش می شود می گوید. امیال در هم تنیده ی مرگ و زندگی که در عمیق ترین نقاط ذهنِ زنو(فقط زنو؟) قرار دارد در طول رمان، گرداگرد تمام شخصیت هایی که با او در ارتباطند می پیچد؛ زنش، پدرزنش، خواهرزنش و حتی خودش.  

او در فصل " همسر و معشوقه" آنچنان زیبا دغدغه های یک رابطه ی زناشویی و خارج از زناشویی را باز می کند و یا در فصل "داستان یک شرکت تجاری"از رابطه ی دو مرد با یکدیگر ، حرف می زند (بی آنکه شاید زیاد به امرواقع رابطه نزدیک شود.)که به جرات می توان گفت گاهی در ساخت شخصیت هایش پروست را پشت سر می گذارد.

در ((وجدان زنو ))اشارات‌ِ بسیاری به نویسندگان ایتالیایی مثل دانته و بوکاچیو دارد. مثلا"گوئیدو که نام یکی از شخصیت های اصلی رمان است(رقیب عشقی اش، باجناقش و شریک تجاری اش!)نامِ یکی از دوستان دانته بود که زیاد اهل درگیری های ماورا طبیعی نبود و دانته او را در دوزخ ملاقات کرد. ولی گوئیدویِ اسووو شخصیتی است که به جادو، شانس و چیزهایی از این قبیل علاقه وافری نشان می دهد.

اگر به تاریخ انتشار رمان نگاه کنیم شاید دلیل مهجور ماندنِ این رمان از چشم منتقدان بیشتر معلوم شود، سال هایی که ادبیات با فاکنر ، پروست ، کافکا  و خیلی از دیگر بزرگانِ ادبیات، شکوفا شده بود.ولی میراثی که از آن سال ها برای ما باقی مانده و توسط مترجمان ارزشمندی مثل مرتضی کلانتریان به ما فارسی زبان ها هدیه شده را باید چند باره خواند تا با پشت سر گذاشتن آن تجربه ها ادبیات امروز را دریابیم.

                                                                                   

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()   

در اغاز کلمه هم نبود

هنوز برای قرض گرفتن هیزم از همسایه ها

 هوا  آن چنان سرد نیست.

                                           ریچارد براتیگان

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()