زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

هنر پروست

          نگاهی به رمان پروست و کتاب هایی که در این باره منتشر شد ه است

درباره پروست قلم فرسایی های زیادی شده است و هر کسی از ظن خود درباره او چیزی گفته است(فکر می کنم بعد از کافکا،پروست بیشترین حجم مطالب نوشته و ترجمه شده را در کشور محجور ما از آن خود کرده است)اما همه می دانیم که تعداد کمی از دوستان هستند که این رمان حجیم را خوانده اند!حالا اینکه چگونه می توان کسی را که هنوز پروست را نخوانده،بله،کسی که هنوز پروست را نخوانده است نویسندهء امروزی یا آگاه به ادبیات مدرن دانست جای سوال است؟

رمان پروست،در جستجوی زمان از دست رفته،با وجد حجم زیادی که دارد از ضروری ترین کتاب هایی است که باید کسانی که می خواهند پا در این عرصه بگذارند مطالعه کنند.نبود خوانش ادبیات کلاسیک و مدرن باعث می شود که نویسندگان ما دوباره همان تجربیاتی را تکرار کنند که ادبیات جهان سال ها پشت سر گذاشته است و اگر این کتاب ها در ابتدای راه خوانده نشوند و از آن نگذرند،سال ها طول می کشد تا این تجربیات را به تنهایی کسب کنند.اما مگر یک نویسنده چقدر عمر می کند!؟

در کنار این مسئله رمان پروست کتابی نیست که بتوان بدون مطالعه اش از روی نقدهای ادبی یا حواشی که بر آن نوشته می شوند چیزی از آن درک کرد یا حتی می توان پا را پیش تر گذاشت و گفت که بدون خواندن این نوع کتاب ها نمی توان به سادگی ادبیات مابعد آن را به خوبی درک کرد و درباره جهان نویسندگان پس از آن حرف زد.بنابراین بهتر است قبل از گذاشتن هر کتابی در لیست خرید یا خواندن مان،کتاب در جستجوی زمان از دست رفته را بگذاریم و با تحمل و صبر آن را به پایان برسانیم زیرا که در عرصهء نویسندگی و ادبیات هیچ راه میان بری وجود ندارد.

 

کتاب های زیادی درباره رمان پروست نوشته و ترجمه شده است که من از این میان نگاهی گذرا به پنج کتاب چاپ شده،به بحث راجع به خود کتاب می پردازم. کتاب هایی که متاسفانه بیشترشان کتاب های معتبری نیستند و به همین دلیل است که باید خود رمان را خواند.

یکی از خوش اسم ترین کتاب ها"چگونه پروست زندگی شما را عوض می کند" آلن دوباتن است که همانقدر که اسمش شباهت زیادی به کتاب های کودکانه دارد خود کتاب از این سطح عبور نمی کند و بیشتر،یک کتاب سازی است تا تالیف.در این کتاب نویسنده با جمع آوری چند عکس و یادداشت های خصوصی یا عمومی(چیزهایی که هیچکدام نمی توانند جهان ذهنی یک نویسنده را نشان دهند.)کتابی ساخته که جز اسم جذابش چیز دیگری در آن دیده نمی شود.این کتاب یکی از بدترین کتاب هایی است که درباره پروست منتشر شده است و چقدر جای تاسف دارد.

کتاب"در سایهء مارسل پروست"نوشته شهلا حائری،با وجود اینکه در آن گزیده گویی های خوبی از نویسندگان دیگر وجود دارد و نیم نگاه ساختاری نیز به آن داشته است اما سعی کرده با یک ایدئولوژی ساده انگارانه کتاب را بررسی کند و از واژه های سطحی روانشناسانه مثل من اجتماعی و من حقیقی،عشق و دلداگی استفاده کند تا مارسل پروست را در سایه اش بازشناسی کند.واژه هایی بزرگ و تو خالی که هر چند در کتاب به درازا از آن حرف زده است( درواقع با پیشفرض خودش به دنبال نشانه های آن در رمان گشته است.) ولی هیچ حرفی از خود واقع رمان نگفته است.به هر حال در رمان بزرگی مثل در جستجوی زمان از دست رفته همه می توانند دلایلی برای اثبات خود یا ایدئولوژی شان پیدا کنند؛از رمال ها و ستاره شناس ها گرفته تا عارفان و ماتریالیست ها،اما هیچ کدام دلیل بر اینکه این کتاب در این حوزه ها می گنجد یا نشانه تاییدی بر آن هاست نیست.

کتاب"پروست و من"رولان بارت(ترجمهء آقای احمد اخوت)بیشتر از آنکه نظرگاه بارت راجع به پروست و رمانش باشد یک نوع دفتر خاطرات است از خواننده ای که با مطالعه رمان لذت برده و به سر شوق آمده است و می خواهد در دفتر کوچکش از هر دری سخنی بگوید.رولان بارت هیچ کجا از ساختار یا نوع نگارش کتاب یا سبک آن حرف نمی زند و بیشتر مانند یک مرید از مرشدی سخن می گوید که هیچ کس را یارای رسیدن به آن درجه نیست!

کتاب"پروست"نوشته درونت می و ترجمهء فرزانه طاهری کتاب کوچکی است که در حجم کم،سعی داشته است مروری بر کتاب و زمان نوشتار آن بکند.این کتاب با این حجم کم تنها گوشه ای از زندگی پروست و رمانش را نشان می دهد اما نسبت به بقیهء کتاب های چاپ شده در این زمینه ارزشمندتر است.

کتاب"گزیده هایی از در جستجوی زمان از دست رفته"نوشته مهدی سحابی نیز با وجود احترامی که برای ایشان قایل هستم و بسیاری از کتاب های ارزشمند ادبیات را(از جمله خود رمان پروست)به مدد ترجمه ایشان مطالغه کرده ایم اما نمی توانم به هر شکل بفهمم که ساختن یا منتشر کردن چنین کتابی چه ارزش یا معنایی دارد.اگر کسی این رمان را خوانده باشد که نیازی به گزیده اش نیست و کسی هم که این کتاب را نخوانده،گزیده های یک رمان چه دردی را دوا می کند.چگونه می توان کتابی هزار صفحه ای را در کنسروی دویست صفحه ای جا داد جز اینکه عطش خواندن این کتاب را(عطشی که همیشه هم سیرابش نمی کنند.) خاموش کنیم.

به هر حال با وجود تمام این مباحث اگر رمان پروست را خوانده باشیم خواندن تمام کتاب های خوب و بد دربارهء آن بی ارزش نخواهد بود حتی اگر آن کتاب تنها شمع کوچکی باشند برای روشن کردن لحظه ای یا جمله ای از آن کتاب.متن زیر را نیز به همین امید چند سال پیش تر در مجلهء"سینما و ادبیات" به چاپ رساندم.

 

 جهان یک بار آفریده نشده، بلکه هر هنرمندی آن را از نو آفریده است.

 

چه چیزی است در نوشته های یک مرد مریضِِ گوشه گیر،که سال ها در اتاق کوچکش،روی تختی به جیر جیر افتاده خوابیده بود؟اتاقی که حتی پنجره ای رو به بیرون هم نداشت،ولی جهانی در آن آفریده شد که هنوز می خوانیم و شگفت زده می شویم!؟پروست از کجا حرف می زند و چه چیزی را به جهان می افزاید؟

رمان بزرگ پروست "در جستجوی زمان از دست رفته"یک کنکاش یا سیر و سلوک روح نیست بلکه تماما" یک قریحه هنری است،یک مرگ نمادین  هنرمند برای آفریدن جهانی نو.اتفاقی که موقع خواندن جستجو در ما می افتد همان جابجایی مدلول های پیشین و روزمره ماست،اضافه شدن حقیقتی در جهان واقعِ ما یا آفرینش دوبارهء جهان در مقابل چشمان ماست. همان تصویر رنگ و رو رفته جهان،همان تکرار و روزمرگی ها،در خط به خط کتاب پروست به رنگ و بویی در می آید که چیزی جز حقیقت واقعی آن لحظه نیست.حقایقی که ادبیات با هر شاهکارش آن را دوباره می آفریند و در مقابل چشمان حیرت بار ما می گذارد،آن جابجاییِ نگاهِ هر روزهِ ما به روابط مان،اطراف مان و خصوصا" خودِ ناپیدای ماست،همان نااندیشیدهء اندیشه.

رمان پروست به تمامی مصداق هنر به تعریف ایساک بابل است:

"" جوهرِ هنر در ارایه غافلگیری است، ارایه یورشی غافلگیرانه بر باورهای خواننده، که برای او به صورت یک عادت در آمده است."

هنر پروست آنچنان زندگی روزمره ما را رنگ می زند که آدم های اطراف مان دیگر نمی توانند مثل سایه از مقابل مان رد شوند.بارها احساس خواهیم کرد این تصویر،این اتفاق و این حرف ها و صداها آشناست،ولی هیچ وقت نخواهیم فهمید که کی و کجا آن ها را تجربه کرده ایم ما همراه راوی پروست از کودکی تا پیری روان می شویم و تمامی احساسات خود را دوباره با او تجربه می کنیم.واقعیتی که پروست از آن می گوید آنقدر در پشت ذهن ما آشناست که آرام او را همراهی می کنیم،لذت می بریم و درد می کشیم.

 پروست(و در واقع ادبیات)بطور غافلگیرانه ما را در جایگاهی قرار می دهد که همهء آن تفکرات،تشبیه ها و استعاره هایی که ما از جامعه و پدران خود به ارث برده ایم به کناری ریخته شوند و معناهایی دیگری در مقابل ما شکل گیرند.واژه ها(دال ها)مدلول های دیگری می گیرند و ما دیگر با معنای دیگری به آن تصاویر نگاه می کنیم و به صداها گوش می دهیم و البته این اتفاقی خودآگاه نیست و ما ناخواسته در دامش افتاده ایم،اتفاقی که جابجایی عظیمی در افکار زیر بنایی ما ایجاد می کند و آنچه را که در حواشی بوده به مرکز توجه مان می کشاند.

این مدلول های جدید، حاصل تجربیات و دغدغه های شخصی ترین لحظات یک هنرمند است،حادثه ای که در اعماق ذهن او اتفاق می افتد و به شکل واژه ها یا خطوطی،روی کاغذ می آید، و ما آنقدر به امر واقع زندگی نزدیک می شویم،که همهء آن انرژیی که  در تمام این مدت صرف سرکوب آن کرده ایم آزاد می شود و لذت می بریم.

راوی پروست درد و دل نمی کند، اعتراف نمی کند و اطلاعات زندگی نامه ای به خواننده اش نمی دهد بلکه جهانی می سازد که عرصهء انعکاس عشق، هنر،زمان و مرگ است.در میان شخصیت هایی که پروست می آفریند(چه مرد و چه زن )نمی توان رگه هایی از کسی را نیافت که زمانی او را دوست می داشتیم یا نفرت می ورزیدیم(به نقل از خود پروست)هنگام خواندن در جستجو ... ما با خودمان مواجه می شویم با عشق هایمان و شکست هایمان،همانطور که راوی نیز در طول رمان با هر اتفاقی،تصویری یا طعم و مزه ای  دایم به زندگی خودش برمی گردد و آن را در مقابل ما خلق می کند.

 هنر پروست فقط ساختن شخصیت هایی چند لایه و آشنا نیست بلکه راوی پروست آنچنان با حساسیت به جزئیات زندگی می نگرد و پیوستگی میان آن ها ایجاد می کند که زان پس سوی چشم مان آنقدر زیاد می شود که تا اعماق وجود خودمان و دوستان مان فرو می رود.نویسندگان زیادی بودند که شخصیت های واقعی ساختند و آن ها را عریان تر از همیشه در مقابل چشم های ما گذاردند ولی همیشه جای چیزی در میان آن ها خالی بود. بهاری که ویوالدی با موسیقی اش می سازد با آنچه که موسیقی دان های دیگر ساخته اند چقدر تفاوت دارد؟ و این  تفاوت از کجاست؟نقاشانی که طبیعت را نقاشی می کنند چه فاصله ای با نقاشان بزرگ دارند؟ هردو هم خوب طرح می کشند  و هم برگ ها و درختان را خوب ترسیم می کنند ولی چیزی که میان آن ها فرق می گذارد این است که نقاشان معمولی آن مرز صورتی رنگی که در حاشیهء شکوفهء درختی ایجاد شده نادیده می گیرند و ما را هم متوجه اش نمی کند. نوری که هنگام ظهرلابه لای علوفه در مزرعه ایی  می افتد و یا انعکاس نور ِ روی سطح خیس برگ، همان جزئیاتِ کوچکی است که ما را به شوق می آورد، همان لکهء مازادی است روی سطح صاف و صیقل تصویر.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

نگاهی به سینمای الخاندرو گونزالس ایناریتو

                                یکسره روی زمین ابری ست

 

آخرین اثر از سه گانه الخاندرو گونزالس ایناریتو شاید از دو اثر قبلی او یعنی عشق سگی و 21 گرم ضعیف تر باشد یا پیشرفتی در کار او نباشد ولی حاوی نکات ارزشمندی است که به سادگی نمی توان از کنار آن گذشت. فصل مشترک هر سه فیلم تصادف است. اتفاق ناخواسته ای که همه چیز را به هم می ریزد( یا می سازد) و داستان هر سه فیلم بر محور همین تصادف می گردد.  

داستان سه روایتی و پازل وار بابل که نسبت به آثار قبلش از تکه های کمتری برخوردار است، خصوصیات پیرنگی ضعیف تری دارد که عموما" در آثاری که نگاه ویژه ای به محتوا دارند و کار خود را با محتوای خاصی شروع می کنند دیده می شود.

از طرفی بازی نه چندان دلچسب براد پیت هم مضاف بر علت شده است. براد پیت بیشتر بازیگرموفقی در نقش های برون گراست تا درون گرا، ولی شخصیت ریچارد( با بازی براد پیت) در فیلم،  به اصطلاح داستان نویس ها یک شخصیت هملتی است تا دون کیشوتی، و شاید ما که تا به امروز با او در نقش های دون کیشوتی و اکشن رو به رو شده ایم نمی توانیم رفتارهایش را واقعی و قابل پذیرش بدانیم( شاید براد پیت فقط به عنوان براد پیت بودنش در فیلم حضور دارد و بیشتر دلایل تجاری دارد تا ضروری.)

 در عشق سگی سه روایت داستانی مختلف حول یک حادثه می گذرد. اپیزودها به ظاهر از هم جدا هستند ولی ریسمان نازکی آن ها را به هم وصل می کند. داستان زندگی سه زوج که در مکزیکوسیتی زندگی می کنند و در یک نقطه به هم می رسند. در ابتدای هر اپیزود ما به عقب برمی گردیم تا روایت بعدی به همان نقطه  برسد. شکل روایتی که شاید بیشتر ما را به یاد رمان برادران کارامازوف داستایوسکی بیاندازد. در طی هر روایت ما چیزهای جدیدی از این حادثه کشف می کنیم.

در بیست و یک گرم ما با یک بی زمانی روبرو می شویم. درواقع هیچ چیز سر جای خودش نیست و اینکه بگوییم یک بی نظمی با نظم است بی معنی است. یک بی نظمی محض و تصادفی در چیدن تکه های روایت صورت گرفته است اما  ما این تصادفات و بی نظمی ها را  با ذهن منظم خود نظم می دهیم و آن را روایت می کنیم.( چقدر به یاد یکی از شخصیت های استر می افتیم که همینطور در خیابان پرسه می زند و پیاده روی می کند ولی ما از روی مسیر پیاده روی های او واژهء بابل برای مان آشکار می شود.) ولی نمی توانیم روابط علی معلولی را بیابیم، نمی توانیم این یکی را از بعدی یا قبلی نتیجه بگیریم بلکه هر تکه از روایت را باید معنی کنیم، بفهمیم و در خاطر نگه داریم تا تکهء قبلی یا بعدی آن را پیدا کنیم، به گونه ای که انگار در حال خواندن یک رمان جریان سیال ذهن هستیم.

این شیوه روایت ما را به یاد فاکنر و خشم وهیاهو می اندازد ( اتفاقا" آریاگا نویسنده هر سه فیلمنامه، از فاکنر به عنوان نویسنده محبوبش یاد می کند.) هر لحظه به ما اطلاعاتی داده می شود که نمی دانیم چه زمانی اتفاق افتاده است بلکه فقط می دانیم که اتفاق افتاده است. و این بی زمانی  چیزی جز مرگ  نیست. جایی که در نبودمان دیگر ابزارمان هم نیست، و به قول گدار کمترین امتیازش این است که دیگر نمی میریم.

 فیلم در پایان با حامله شدن کریستینا نوید زندگی می دهد و با مرگِ پل سرنوشت محکوم به مرگ آدمی را هشدار می دهد. حرکتی آرام بین دو نیروی مرگ و زندگی صورت می گیرد، زندگی  پر از تنش و تناقضی  که تنهاهنگامی به آرامش می رسد که نباشیم یا مرده باشیم. اینجا هیچ تضادی بین مرگ  و زندگی نیست بلکه یک نوع همزیستی و توافق بین آن دو حاکم است و با یکدیگر رابطهء دیالکتیکی دارند. ما در انتها خواهیم فهمید که ماهیت زندگی انسان  یک تراژدی مطلق است.   

فیلم بابل هم ساختاری اپیزودیک دارد فیلمهای که از لحاظ تاریخی از ساختار داستان های کوتاه چخوفی بهره برده اند و از سینمای کلاسیکی که وام دار ادبیات قرن نوزده هستند فاصله گرفته اند. سینمایی که مشخصهء آن دور شدن از علت های محکم و حرکت به سوی تصادفی شدن وقایع، ایجاد ابهام و سوبژکتیوه شدن روایت فیم است. اما نکتهء ارزشمند فیلم  تاکید آن بر زبان ، تنها شدن انسان ها و نفهمیدن زبان  یکدیگر است، حتی آدم هایی که به یک زبان حرف می زنند.

 

نام فیلم  یعنی " بابل "  برگرفته از یک روایت توراتی است که در آن انسان ها تلاش می کنند تا با ایده ای بلند پروازانه اما انسانی خود، برج بلندی بسازند تا به آسمان راه پیدا کنند، ولی  نتیجه آن چیزی نیست جز پراکنده شدن انسان ها بر روی زمین و از دست رفتن زبان پاک ( جهانی که  دارای یک زبان و یک لغت بود و انسان ها زبان یکدگر را می فهمیدند.) و مشوش شدن زبان انسان هاست ( سفر پیدایش 4/11) به همین خاطر تا روز موعود که به آن ها دوباره  زبان پاک ( صنفیای نبی، 9/3) یا هدیهء زبان( اعمال رسولان، 4/2) عطا شود در دوزخ تشویش زبان باقی خواهند ماند. بدین سان فرزندان خداوند بر روی زمین پراکنده شدند و هر یک به زبانی تکلم کردند درست مثل رنج.

آنچه که درباره واژهء " بابل" جالب به نظر می آید ترجمه ناپذیر بودن این واژه است چرا که نه تنها در زبان  فارسی که در همهء زبان ها همان بابل نامیده می شود. یکی از معانی لغت بابل که ریشه در نام بابل پایتخت بابلیون دارد، در زبان های اروپایی درهم تنیده شدن صداهای مختلف است.

اما دوزخ یعنی چه؟ دوزخ  یعنی اهل زبان بودن و اهل زبان بودن یعنی آرزومندی.  زبان موجودی است مستقل از ما، که دارای نظام و قواعدی است که ما در آن قرار می گیریم و هیچ گاه نمی توانیم بیرون از ساحت آن باشیم، حتی زمانی که درباره نفس زبان حرف می زنیم زیرا این ماییم که به زبان تعلق داریم، زبان غیری است که ما در غیریت آن ماهیت خود را باز می یابیم، ماهییتی که بازتاب خود واقعی ماست. به قول هایدگر زبان با گوهر وجود آدمی نسبت دارد زیرا موقعیت گشودگی هستی است بر روی آدمی. در واقع انسان پس از هبوط و وارد شدن به عرصهء کلام با از دست دادن زبان قدسی میان او و جهان فاصله افتاد و گرفتار نفاق، جنگ و سرگشتگی شد.

 حوادث فیلم بابل در سه قاره رخ می دهد و طی آن شخصیت هایی را که به چهارزبان با یکدیگر حرف می زنند ارتباط می دهد: عربی،انگلیسی، اسپانیایی و ژاپنی.(  یازیگران فیلم نیز از نقاط مختلف جهان هستند: کیت بلانشت استرالیایی، براد پیت آمریکایی،رنیکو کیلوچی ژاپنی و  گائل گارسیا و خود ایناریتو مکزیکی هستند.) شخصیت هایی که به زبان های مختلفی در نقاط مختلف دنیا حرف می زنند و هیچ کس زبان دیگری را نمی فهمد ولی همه به یک تقدیر دچارند: رنج.

در دقایق اول فیلم یک عرب از خوش خدمتی هایی که به یک ژاپنی کرده حرف می زند و یادگاری که از این بابت گرفته را برای فروش به چوپانی می دهد که بعد با همین اسلحه به طور اتفاقی به یک آمریکایی شلیک می کنند( نگاه تمثیلی و فرا متنی بابل در تمام روایات مشهود است.) محور اصلی خط روایت فیلم بر اساس همین تصادف شکل می گیرد. در روایت دوم پسر و دختر یک زوج  آمریکایی که به مراکش آمده اند و مادر آن ها توسط آن پسر مراکشی به طور اتفاقی تیر می خورد با خدمتکار مکزیکی به دو زبان مختلف( اسپانیایی و انگلیسی) گفتگو می کنند ولی به راحتی حرف های یکدیگر را می فهمند. در این بخش از فیلم که زن مکزیکی با دو کودک آمریکایی به زبان اسپانیایی حرف می زند و آن ها به زبان انگلیسی پاسخ او را می دهند گویای خیلی از نکات فیلم است.

 رابطهء مادر و کودک، جایی که در آن زن خدمتکار در جایگاه مادر با فرزندانش حرف می زند، چیزی است که همهء ما در کودکی تجربه کرده ایم، رابطهء بی زبانی که در کودکی با مادر خود داشته ایم. انسان قبل از وارد شدن در زبان، قبل از گویا شدن، در شهری زندگی می کرده که همه ( مادر و کودک) بی هیچ زبانی یکدیگر را می فهمیدند( زبان پاک) و در طی رشد کودک و استقلال روز افزونش از مادر و تعین نام پدر وارد ساحت زبان شده  و به وادی انسانیت پا می گذارد و رنج می کشد یعنی به زبان می آید و حرف می زند( سوژه می شود.)

 کودکی که تا به امروز بنا به اصل لذت زندگی می کرده، با سرکوب امیال خود به تحمل واقعیت رو می آورد، سوژه از ارضا کردن سایق هایش چشم می پوشد و همین چشم پوشی تاریخچه زندگی او می گردد. یعنی قبول فقدان و از دست دادن بخشی از رضایتمندی  در جهان خود ساخته اش، شرط اساسی دسترسی به زبان تکلم است. ولی این میل سرکوب شده بازمی گردد آن هم با چهرهء جدیدش یعنی رنج.  

برزخ نفس ( دوزخ ِ تشویش ِ زبان) روشنگاهی برای تجلی کلام است. انسان بعنوان تنها موجود سخن گو، تنها موجودی است که در رنج است زیرا که همین خدشه و خارج شدن از تام و کامل بودن است که به وی آزادی می دهد و از اسارت غرایزش آزاد می کند، زیرا که او را از تمامیت رهانیده و وجودش را عرصهء اصلی امکانات می سازد( هایدگر).

در صحنه بعد زوج آمریکایی که شکاف رابطهء بین شان کاملا" مشهود است ، به یمن بازی خوب کیت بلانشت در نقش سوزان و گفتگوهای کوتاهی که بین آن ها صورت می گیرد:

 " چرا ما اینجا هستیم؟ "

" برای اینکه تنها باشیم. "

ما از عدم توانایی و طفره رفتن شان از حرف زدن دربارهء رابطه اشان آگاه می شویم به طوریکه هر دو نفر در جواب سوال طرف مقابلش چندین بار لب هایش را تکان می دهد و هیچ نمی گوید تا جمله ای به معنی عدم فهم یکدیگر است به زبان آورد.

در صحنهء بعد به ژاپن می رویم و با دختر لالی آشنا می شویم که از خودکشی مادرش رنج می برد و مذبوحانه تلاش می کند تا همدمی برای خود بیابد، بی زبانی و تنهایی او مرکز ثقلی است که این روایت را به روایات پیشن ارتباط می دهد. دختری در توکیو، در شهری پر از نور و رنگ و تکنولوژی که در نمایی ابتدایی از آن شهر نشان داده می شود، تنهاست و با تمام تلاش هایش نمی تواند با هیچ کس ارتباط برقرار کند و به آرامی در مسیر مادرش گام برمی داد تا به خودکشی برسد. در بخش بعدی با شنیدن فریاد های تا سر حد مرگ بلانشت هنگام دوختن شانه اش، فیلم دوباره به دختر لال کات می شود و ما چند لحظه ای با سکوت مطلق از دریچه  ذهن دختر به بیرون می نگریم تا به ارتباط سکوت مرگبار دختر با فریادهای در حال مرگ بلانشت آگاه شویم.

در بخش بعد خدمتکار مکزیکی مجبور می شود آن دو کودک را به همراه خود به عروسی پسرش ببرد و ما در آنجا با وجود ازدحام و شلوغی عروسی،  در خلوت آن ها به تنهایی یک یک آن ها پی می بریم. تنهایی  پسر و دختر بچه آمریکایی را می توان به راحتی میان بچه های مکزیکی زیادی که در اطرف شان هستند تشخیص داد،اضطراب و ترس آن دو در نبود پدر و مادر و شکافی که در خانواده شان است: با ترس از تنهایی، تاریکی و فرارشان هنگام  شنیدن صدای شلیک گلوله ای نشان داده شده است.

فیلم ساز نقطهء اوج هر سه روایت را با سکوت، و بدون هیچ دیالوگی نمایش می دهد، جایی که زبان قادر به بیان درد نیست و انسان به برزخی بودن و اسیر زبان بودن خود پی می برد:

 دختر لال ( چیکو) در صحنه ای که آخرین امیدش یعنی پلیسی که پرونده پدرش را بررسی می کند پیشنهاد ارتباطش با او را رد می کند، بی هیچ حرفی بغضش می شکند و شروع به گریه می کند. لازم نیست حرفی بزند یا زبانش را بدانیم تا بفهمیم چه رنجی می کشد، صحنه ای که بدون هیچ کلامی  ما را به شدت تحت تاثیر قرار می دهد. در روایت های دیگرهم  بدون هیچ دیالوگی همراه با موسیقی فیلم اوج روایت شخصیت ها را مشاهده می کنیم. از گریه های خدمتکاری که از امریکا اخراج می شود تا هلکوپتری که برای نجات بلانشت به آن روستا می آید تنها تصویر است که راز می گوید. اینجا جایی است که زبان قادر به بیان درد نیست.

 یکی از به یاد ماندنی ترین صحنه های پدر خوانده سه، جایی است که مایکل جنازه دخترش را به دست می گیرید و تا مدتی با تمام وجودش فریاد می زند و ضجه می کشد، ضجه ای که آنقدر صدایش بلند است که نه ما و نه هیچ کس دیگر صدایش را نمی شنود و سکوت عجیبی همه جا را فرا می گیرد، صحنه ای که به بازی قدرتمند آل پاچینو به اوج می رسد.

در نهایت فیلم به ما می گوید مهم نیست که ما در کجای دنیا و در چه فرهنگ و دوره ای از تاریخ  و با چه پیشرفت های تکنولوژیکی زندگی می کنیم، مهم نیست که به چه زبانی حرف می زنیم، ما در نهایت خواهیم فهمید که یکدیگر را نمی فهمیم.

 

+ مهدی فاتحی ; ٤:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

یوسا در گفتگو در کاتدرال

روزنامه اعتماد پنج شنبه ٢٠ اسفند

                             رمان،خیابانی یکطرفه نیست

                 درباره کتاب"گفتگو در کاتدرال" نوشتهء ماریو بارگاس یوسا و ترجمهء عبداله کوثری

 دربارهء ماریو بارگاس یوسا حرف های زیادی زده شده است؛گاهی او را چپ و گاهی راست خوانده اند.اما چیزی که موقع خواندن آثارش می بینیم و می فهمیم حقیقتی بیرون از این وادی و دسته بندی هاست.در کنار این ها تاریخ و مکان تولد او هم زیاد مهم نیست،همینطور اینکه این نویسنده چگونه زندگی کرده و چه تجربه ای از کودکی تا به حال پشت سر گذاشته است.به نظر من خاطرات و تجربیات از سر گذرانده آدم ها فرق زیادی با هم ندارند و گفتنِ حرف های کلی و تاریخی از آن ها چیزی جز تکرار مکررات نیست.ولی آنچه که اهمیت دارد چگونگی تجربهء زیسته و جهان ذهنی یک نویسنده است که از پس آثارش می توان خواند.

یوسا در رمان"گفتگو در کاتدرال"سعی می کند نوع دیگری از رمان را بیافریند رمانی که به همان شیوه اسلافش انسان های زیادی را دربردارد و بر اساس ذهنیت و رفتارشان سرنوشتی محتوم را برای خودشان رقم می زنند.اما یوسا برای نشان دادن چنین جهان و آدم هایی فرم دیگری را برمی گزیند؛گفتگو.

 گفتگو یا conversasation که از ریشه کلمه converse به معنی مقابل و وارونه می آید و به معنای حرف زدن از دو جهت(طرف) است که در جایگاه متفاوت در مقابل هم قرار می گیرند و صحبت می کنند،کلمه ای که در اینجا متفاوت از dialogue به معنی گفت و شنودی در جهت تبادل نظر یا مبادلهء افکار و عقاید برای فهم موضوعی یا به نتیجه رسیدن است.

بر همین اساس گفتگو در این رمان حرف هایی نیست که صرفا" دو نفر به هم می زنند و ما با عقاید و شخصیت شان آشنا می شویم بلکه روایتی است که هر کدام از ماجرا دارند و هر یک به شکلی آن اتفاق را به خواننده نشان می دهد و حاصل آن باز شدن نقاط مبهم حادثه،پوست کنده شدن شخصیت ها و در نهایت هر چه ژرف تر شدن فهم ما از تجربه ای است که در زوایای مختلفی دیده ایم.تجربه ای که تنها می توانیم با خواندن یک رمان به دست بیاوریم و در زندگی واقعی هیچ گاه با این شکوه و عمق نمی توانیم جهان اطراف مان را ببینیم.  

رمان با دیدار دو شخصیت اصلی-سانتیاگو زاولا و آمبرسیو پرادو- که به طور اتفاقی با هم مواجه می شوند شروع می شود.آن ها در میخانه ای به نام کاتدرال با هم به گفتگو می نشینند و رمان تا انتها براساس این گفتگو شکل می گیرد.گفتگویی که هر چند در ظاهر در فصل اول کتاب پایان می پذیرد ولی تا انتهای رمان ادامه دارد و همچون رشته ای ماجراهای کتاب را که از گذشته های دور شروع می شود و به آن روز می رسد به هم پیوند می دهد.

گفتگوها در چند بخش ابتدایی رمان به شیوه ای متفاوت از آنچه تا به حال دیده ایم شکل می گیرند؛در عین حال که سانتیاگو و آمبرسیو درباره اتفاقی یا کسی در گذشته حرف می زنند گفتگوی همان شخصیت ها نیز مابین حرف های سانتیاگو و آمبرسیو می آید و همیشه باید حواس مان جمع باشد که مخاطب کدام یکی است یا زمان کدام است.در خلال این گفتگوهای پراکنده و درهم،ما آرام آرام به آن اتفاق و شخصیت ها نزدیک می شویم تا اینکه کاملا" برای مان ساخته می شوند.این کار تجربه ای سخت اما متفاوت از روایت به ما می دهد که هر چند موضوع یا آدم هایش متفاوت از خوانده های قبلی مان نیست ولی فرم خواندن روایت و شکل گیری آن ها در ذهن مان بدیع و متفاوت است.

این نوع روایت،نزدیکی زیادی به جریان سیال ذهن دارد؛نگاهی که در آن هر کلمه یا اتفاقی در امروز ذهن را به زمان و جای دیگری می برد تا از خلال آن ما موقعیت امروز را دریابیم و لایه های داستان آرام آرام باز شود.به همین خاطر خواندن"گفتگو در کاتدرال"خواننده ای حواس جمع و کتاب خوانده می خواهد که بتواند با صبر و تحمل زیاد اتفاقاتی را که به طور پراکنده گفته می شود در ذهنش شکل دهد.

اما کم کم از اواسط تا انتهای رمان ما بیشتر با روایت های متفاوت یا تکمیل کننده از یک اتفاق روبرو می شویم(هر چند که گاهی همان قصه ها یا اتفاقات هم به شکل ابتدای رمان روایت می شوند.) در این حالت ماجرایی از زبان یکی از شخصیت ها گفته می شود(نه صرفا" سانتیاگو یا آمبرسیو) بعد دیگری آن را کامل می کند یا از زاویه دید دیگری آن را بازگو می کند تا ماجرا با تمام جزئیات و نزدیکتر به واقعیت بازگو شود.در واقع اینجا هم ما با نوعی گفتگو طرف هستیم اما نه گفتگوهای کوتاه مثل فصل های ابتدایی،بلکه گفتگوهای روایتی که با نشان دادن زیرترین لایه هایِ اتفاقی که قبل از آن برای ما واضح به نظر می رسید،ما را به امر واقع زندگی شان نزدیک کند.

ما قبل از این نیز شاهد این نوع روایت داستان یا قصه گویی البته با کمی تفاوت بوده ایم.در قصه های کهن،گاهی به همین شکل حادثه ای یا  قصهء شخصتی تا جایی روایت می شد و بعد از آن دوباره داستان از طریق شخصیت دیگری یا  قصهء دیگری تا به همان نقطه می رسید و روایت آرام آرام ادامه پیدا می کرد.شکلی از روایت که داستایفسکی نیز در رمان برادران کارامازوف از آن استفاده کرده است.اما در این رمان ما با زاویه ای متفاوت و گاهی متضاد با دیگری روایت را می خوانیم(آن هم نه به طور خطی) و گاهی همهء چیزهایی که در ذهن ما شکل گرفته ویران شده دوباره بازسازی می شود به طوریکه با وجود اتفاقات ناگواری چون مرگ،خیانت،شکنجه،زندان و چیزهای دیگری که اتفاق می افتد ما چهرهء سیاهی از کسی نداریم و همهء آدم ها برای خواننده به رنگ خاکستری در می آیند.

در ابتدای رمان ما با آمبرسیو و سانتیاگو آشنا می شویم کسانی که دوستان نوجوانی یکدیگر بوده اند و در یک شهر زندگی کرده و تجربه های زیادی را با هم پشت سر گذاشته اند هر چند هر کدام شان در طبقات متفاوت اجتماعی جا می گیرند.در روایتی که این دو از زندگی یکدیگر دارند گاهی مسائلی باز و روشن می شود و واقعیت هایی از گذشته و حوادث نمایان می شود که تحمل وپذیرفتنش برای دیگری سخت است و سیگار و نوشیندنی در کافه کاتدرال تنها راه حل شنیدن بقیه ماجراست.اما در این بین ما از زندگی پدران و دوستانشان،زنانی که با آن ها رابطه داشته اند،دانشگاهی ها و همفکران شان هم آگاه می شویم و از همه مهم تر از وضعیت دولت و سیاستمدارانی که گاهی در مقابل آن ها قرار می گیرند و گاهی از همین آدم ها به وجود می آید. یوسا در این رمان به طور شگفت انگیزی از لایه های زیرین دیکتاتوری پرده برمی دارد و ما را با تصمیمات و سیاست هایی از طرف دولتمردان آشنا می کند که براساس نقشه یا طرحی آگاهانه نیست بلکه فقط و فقط به خاطر وجود یک میل شخصی یا کمبودهای روانی است دلایل کوچکی که گاهی باعث اتفاقات بزرگی مثل انقلاب و کودتا در تاریخ می شود،حوادثی که باعث رقم خوردن زندگی و روابط آدم ها به یکدیگر می شود و یا حتی گاهی باعث نابودی زندگی آدم های معمولی و کوچکی می شود که در گوشه و کنار شهر به زندگی خود مشغولند.در واقع یوسا در رمان"گفتگو در کاتدرال"با گره زدن سرنوشت آدم های معولی و سیاستمدران و اطرافیانشان به یکدیگر فصلی از تاریخ یک نسل را مرور می کند.تاریخی که هیچگاه نمی توانیم اینچنین پوست کنده و ظریف در کتاب های تاریخی پیدا کنیم و بخوانیم.

خواندن تاریخ هر کشوری(آن هم در قالب ارزشمندی مثل رمان)و تجربه هایی که نسلی-در هر کجای جهان-پشت سر گذاشته اند بسیار حائز اهمیت است زیرا که هر کشوری یا جمعیتی برای رسیدن به تمدن و آزادی مانند تک تک انسان ها تجربه های مشترکی را پشت سر می گذارند و آگاهی تاریخی از یک وضعیت(به خصوص در قالب رمان)راه را برای گذراندن همان تجربه هایی سخت آسان می کند. 

 

به هر حال این نوع روایت در رمان با وجود پیچیدگی ها و فراز و نشیب هایش آزار دهنده به نظر نمی آید و به خواننده این احساس را نمی دهد که نویسنده خواسته توانایی یا قدرتش را نشان دهد خصوصا" به این خاطر که خود موضوع و ماجرای محوری رمان آنقدر پر قدرت هست که مطمئنی اگر یوسا به شیوه ای کلاسیک هم آن را روایت می کرد باز هم ارزشمند و جذاب بود،اما او با این کار طعم دیگری از خوانش رمان را به خواننده اش ارائه می دهد.

                                    

 

 

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

تاملی بر جهان فکری جین آستین

                      و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت

 

 جین آستین به سال ۱۷۷۵به دنیا آمد و در سال ۱۸۱۷ مرد.به تاریخ که نگاه  می کنیم آستین در زمانی می زیسته که هنوز بخش عمده ای از بزرگان ادبیات و فلسفه که سرنوشت جهان را تعین بخشیدند پا به عرصهء وجود نگذاشته بودند.هنوز طبقهء اشراف و اصیل زادگان دارای قدرت و اعتبار بودند و قانون مرگ برای نویسندگانی که خارج از عرف جامعه می نوشتند پا برجا بود.تازه مکتب رومانتیسم پا گرفته بود و نحله هایی از آن در اشعار شاعران انگلیسی زبان دیده می شد.سال ها بعد از مرگ آستین بود(سال 1830) که هوگو در فرانسه جنبش ادبی رومانتیسم را معرفی کرد. در آن دوره تفکر دربارهء زنان حتی در نوشته های بزرگان ادب آن زمان ِانگلستان با ترس و اضطراب همراه بود(ویلیام بلیک: زیبایی ِ زن کار خداست ولی شر و بدی زادهء ارادهء زنان است.)حتی سالهای زیادی پس از آن، زنان در آثار نویسندگانی مثل دیکنز هنوز با تردید و وحشت از تمایلات جنسی شان نمایانده می شدند*.

  در همان سال ها ( یعنی اواخر قرن هیجدهم)آستین چندین رمان نوشت و خود را به عنوان استثنایی از آن قاعده نشان داد که بعد از آن خودش تبدیل به قاعده شد.نویسنده ای که قدرت کم نظیری در خلق شخصیت های زنده و موقعیت های ناب داشت، موقعیت هایی که به شیوایی تمام هویت شخصیت ها را نمایان می کرد.

غرور و تعصب معروف‌ترین رمان جین آستین است که در زمانی که وی فقط 21 سال داشت، یعنی در 1796، نوشته شد. این اثر که در ابتدا " تصورات نخستین " نام داشت،حدود 17 سال چاپش به تاخیر افتاد تا اینکه  پدر جین آستین آن را با نام غرور و تعصب به ناشری سپرد و با نام مستعاری (یک خانم)در سال 1813 به چاپ رسید.اما کتاب به چنان شهرت و محبوبیتی رسید که در دوران حیات خودِ جین آستین سه بار تجدید چاپ شد. عقل و احساس، منسفیلد پارک، اِما ، ترغیب از دیگر آثار آستین است. اما آستین بیشتر از همه همین رمان غرور و تعصب را دوست داشت و آن را بچهء دلبند خود می دانست.امروزه این رمان جزء شاخص‌ترین داستان‌های کلاسیک تاریخ ادبیات جهان به‌حساب می‌آید.

آستین راوی زندگی است،خوشی ها و رنج ها،کاستی ها و ملالت ها همه در رمان های او رنگ و بوی زندگی می دهند. او از واقعیت پیرامونش برای ساخت شخصیت هایش و نشان دادن جامعه و تفکر زمانه اش نهایت استفاده را کرد. الیزابت که به نوعی شخصیت اول رمان محسوب می شود و با وجود دانای کل بودن، داستان بیشتر از پس ذهن او روایت می شود،بیست ساله است،درست هم سن آستین هنگامی که رمان غرور و تعصب را می نوشت و تا حد زیادی نشان از خلق و خو،و عقاید نویسنده را دارد و به ‌نوعی نمایندهء شخصیت خود آستین در داستان است، شخصیتی که برخلاف عرف و فرهنگ غالب در جامعه قدم برمی ‌دارد.

جامعه ای که آستین به تصویر می کشد  و به آن شکل می دهد جامعه ای روستایی است. شهرها هنوز به شکل پررنگی وارد رمان نشده اند  و آدم های شهری و مشکلاتِ روابط شهری در آن دیده نمی شود. جامعه ایی است که هنوز میان طبیعت قرار گرفته و انسان هنوز بر آن مسلط نشده و آن را به کناری ننهاده است. به همین خاطر طبیعت را هم به صورت فیزیکی و هم عرفی در رمان مشاهده می کنیم.

وقتی رمان‌های قرن 18 را می خوانیم با موقعیت‌هایی اغلب آکنده از رمانتیسم ، سانتی مانتالیسم، و با حکایت قهرمانی باهوش وزیبا  مواجه می شویم. که همهء تلاشش گذشتن از موانع است و رسیدن به آنکه او را محبوب خود یا چارهء کار خود می داند. اما اینکه این رمان هنوز تازگی خود را حفظ کرده و هنوز آن را می خوانیم و لذت می بریم بخاطر معاصر بودن آن است. معاصر بودن صفتی است که نمی توانیم به همهء متونی که امروز نوشته می شود نسبت دهیم. آستین در زمانی که همهء شخصیت های ادبیات آن زمان سیاه و سفید بودند شخصیتی چند بعدی خلق کرد. او با تعهد و تسلطش به واقعیت های جامعه ای که در آن زندگی می کرد به شکل شیوایی تاریخ را به تصویر کشید:  موقعیت نازل فرهنگی آدم‌های جامعهء آن مقطع زمانی که زنانش در پی شکار شوهرند و مردانش در جست‌ وجوی زنانی فرمانبردار و متعهد به سنن اشرافی.

 بعضی از فصول رمان (مثل فصل 11 بخش اول)معاصر بودن و توان نویسنده را برای ایجاد موقعیت های ناب، و کند و کاو شخصیت هایش بدون هیچ ابراز فضلی نشان می دهد.

 رمان غرور و تعصب آستین هر چند پر از احساساتِ لطیف است ولی یک رمان عاشقانه وآبکی نیست. در اینجا عشق به معنای کاملا" زمینی خود رسیده است.او عشق را نیز مفهومی می داند که طی یک پروسه اجتماعی  ایجاد شده و به انجام می رسد،و گاهی سرنوشت شومی در انتظارش است.شاید بتوان گفت که در رمان او چیزی نام عشق وجود ندارد بلکه یک ارتباط مفید اجتماعی است.

هیچ کدام از شخصیت ها را نمی توان یکدست پاک و منزه دانست،همه شخصیت ها دارای نقاط ضعف و قوتی می باشند که در طی حوادث رمان، و موقعیت هایی که ایجاد می شود با آن ها بیشتر آشنا می شویم:

الیزابت که یکی از پنج دختر خانواده بنت است، آرام و صبور است و نسبت به دیگر خواهرانش کمتر دغدغهء ازدواج بر سر دارد یا آن را کم تر عیان می کند،ولی در عین حال مغرور است و اندکی هم  لجباز،خیلی راحت و زود به قضاوت دیگران می نشیند و بر اساس همین برآیند ذهنی، رفتارش را با دیگران تغییر می دهد( خصوصا" در مقابل مردان)

" مردها در برابر صخره و کوه چه ارزشی دارند؟ اوه! چه ساعات پر هیجانی را سپری خواهیم کرد! وقتی برگردیم،مثل مسافرهای دیگر نخواهیم بود که نمی توانند هیچ چیز را درست توضیح دهند. ما خواهیم دانست که کجا رفته ایم...یادمان خواهد بود که چه چیزها دیده ایم. دریاچه ها، کوه ها  و رودخانه ها  در خیال ما مخلوط نمی شوند..... "

                                الیزابت، صفحهء 185                                                                           

الیزابت برخلاف دیگر خواهرانش هر مردی را جدی نمی گیرد، هر چند به تحسین و ستایش ِ او بپردازند، او معتقد است:

 

" زنان فکر می کنند تحسین و ستایش معنایی بیش از تحسین و ستایش دارد. "

                                                                                        صفحهء 161 بخش دوم

 

جین دختر بزرگ خانواده است، سنش از بیست گذشته و سریعا" نیاز به یک همدم و شوهر دارد. به دنیا ساده لوحانه می نگرد ومهربان است. از کسی چیزی به دل نمی گیرد،و همیشه امیدوار است که همه چیز درست شود. لیدیا دختر کوچک خانواده، پر انرژی است. رفتاری بی محابا دارد و هیچ مصلحتی را در نظر نمی گیرد. می خواهد شوهر کند به هر طریقی،حتی به قیمت بردن آبروی خانواده. در عین حال خوش سر و زبان است و از بقیه دخترها زرنگ تر است. خانم بنت، مادر خانواده، وراج است، تمام آرزویش شوهر دادن دخترانش است. به ازدواج دخترانش افتخار می کند و تمام وقتش به حرف زدن دربارهء در و همسایه و مردان خانودهء دیگر می گذرد که چگونه آنها را به دخترانش علاقه مند کند.او زنی است زاییدهء سنتی که در آن زندگی می کند و تمام زندگی اش را برای پایدار ماندن آن خرج می کند.

در همین چند خط که ما با چند تن از شخصیت های اصلی ترِ زن ِ رمان آشنا شدیم، می بینیم که چقدر این زنان به آدم های اطراف ما نزدیکند، چقدر اینگونه رفتارها و شخصیت ها زنده اند و ما یا یکی از آنهاییم یا با یکی از آن ها زندگی می کنیم.دوشیزگانی که در خانواده ای نه چندان اشرافی پرورش یافته اند و در مقابل مردان، با  تعامل‌ و تقابل‌ و سوء تفاهم‌ برخورد می کنند،و در نهایت پس از طی فراز و نشیب هایی بستر ازدواج شان فراهم می شود. هیچ کدام شان قهرمان داستان نیستند و مثل خود ما، هیچ کدام بی نقص نیستند. به قول الیزابت هنگامی که از ازدواج دوستش شارلوت با خواستگار سابق خود عصبانی است، می گوید :

" تعداد آدم هایی که من واقعا"دوست شان می دارم زیاد نیست، تعداد کسانی که نظر خوبی دربارهء شان دارم از آن هم کمتر است. من هر چه بیشتر دنیا را می شناسم از آن ناراضی تر می شوم. هر روز که می گذرد بیشتر معتقد می شوم که آدم ها شخصیت ناپایداری دارند و نمی شود روی ظواهر لیاقت یا فهم و شعورشان حساب کرد....."

                                                                            صفحهء 163

 

رمان با جملهء شیوایی که بیان کنندهء یکی از درونمایه های داستان است شروع می شود:

 

" صغیر و کبیر فرض شان این است که مرد مجرد پول و پله دار قاعدتا" زن می خواهد. "

                                                                                                      صفحه 11 فصل اول

و آرام آرام ما را وارد ماجرایی می کند که دیگر نمی توانیم از آن دست بکشیم و رهایش کنیم:

 

 در همسایگی خانواده بنت، دو مرد جوان و ثروتمند ساکن می‌شوند به نام‌های بینگلی و دارسی. بینگلی شیفتهء جین می ‌شود، اما به‌دلیل پایین بودن سطح زندگی و فرهنگ خانوادهء بنت، به‌ ویژه رفتارهای خاله‌ زنکی مادر خانواده، دارسی او را از ازدواج با جین منع می ‌کند. الیزابت که از برخورد مغرورانهء دارسی دلخور است، پس از آنکه درمی‌ یابد دارسی حق و حقوق افسر جوانی به نام ویکهام را پایمال کرده است، پیش‌داوری هایش علیه او شدت می ‌گیرد، لیدیا از خانه فرار می کند و...

نویسنده با مهارت، شخصیت هایی را فرا روی ما قرار می دهد که از ما جداشدنی نیستند زیرا که ما نیز با آن ها در فراز و نشیب غرور و تعصب، و قضاوت های اولیه آن ها، درگیر می شویم، تجربه می کنیم و زندگی می کنیم. آستین از همان ابتدا در روایتش آن قدر ماجرا، خرده روایت و گره ایجاد می کند که با خود فکر می کنیم که نویسنده چگونه می خواهد رمان را به پایان برساند. در چنین حالتی، مفاهیمی که در دل وضعیت ها جا خوش کرده اند، عامل شناسایی هر یک از شخصیت ها و ماجراهای آنان می گردند. این وضعیت ها یک یک شخصیت ها را دارای  لحن و زبان خاص داستانی شان می کند و آنها در همان بستر شخصیت و وضعیت اجتماعی شان تغیر می دهد و یا باقی می گذارد. درواقع در چنین بستری نه هیچ کدام از شخصیت ها متحول می شوند، نه سرکشی می کنند و نه در مقابل حوادث از سر ِ سرکشی منفعل می شوند بلکه از مسیر دیگری به همان هدف اولیه خود می رسند.

بحث های الیزابت با دارسی بر سر مسایل اجتماعی،‌ ایستادگی در مقابل لیدی کاترین در خصوص سنن اجتماعی و اشراف ‌منشانه و یادگیری نوازندگی،‌ امتناع از ازدواج با کالینز به‌ رغم اصرار مادر، پافشاری برای شرکت نکردن خواهر کوچک‌ ترش در جشنی که نهایتا" به رسوایی ‌اش ‌می انجامد، همگی نمودهای رفتاری از شخصیت متفاوت الیزابت هستند، در تمام این موقعیت ها او جسور و بی ‌پروا عمل می کند. او نهایتا" زمانی پاسخ عشق دارسی را می دهد که درمی ‌یابد قضاوتش در خصوص او ناشی از منابع نادرست بوده است و ازدواجشان که به ‌رغم مخالفت‌های لیدی کاترین انجام می‌گیرد، نمونه‌ای دیگر از سنت ‌شکنی جامعه طبقاتی آن زمان انگلستان است. جین آستین نیز درواقع با روی آوردن به داستان نویسی و رمان به‌ نوعی در همین مسیر قرار گرفته است،‌ با این تفاوت که وی، برخلاف قهرمانان داستانش، در طول عمر 42 ساله‌اش هرگز ازدواج نکرد و تا زمان حیات مادر و خواهرش، با آنها زندگی کرد.

مردان رمان از آقای بنت ( پدر الیزابت ) که از بقیه معقول تر و موجه تر به نظر می آید، تا کالینز که یک کاریکاتور به تمام معناست، و بینگلی ِ وابسته،  و دارسی، شخصیت مغرور و محوری داستان، همه به قوانین و سنن جامعه پایببندند و از همین دریچه به زنان می نگرند. به نظر آنان، یک زن ایده‌آل، سوای جذابیت چهره، اندام و اصیل زادگی، باید هنر سخنوری و رقص را نیز به حد کمال داشته باشد. در حالی که زنان بیش از آنکه به ظاهر مرد بیندیشند، رفتار و اخلاق شان برای آن ها حائز اهمیت است. نکته های کوچک در رمان غرور و تعصب خواننده را به این مفهوم هدایت می‌کند که دنیای کوچک آستین، بر اساس اصول بزرگ و پراهمیتی پی ‌ریزی شده است.

رمان غرور و تعصب نه تنها در زمان خودش بلکه تا به امروز جزوء رمان های پرفروش ادبیات به حساب آمده است. رمانی که توصیه شده قبل از مردن حتمن باید آن را خواند. محبوبیت غرور و تعصب به حوزهء هنرهای نمایشی نیز راه یافته و 15 اجرای تئاتری داشته است. چندین اقتباس تلویزیونی نیز از آن شده که آخرین آنها در 1995 در شبکهء بی‌ بی ‌سی تولید شد، و چند اقتباس سینمایی که اولین آن متعلق به رابرت ز. لئونارد با فیلمنامه‌ای از آلدوس هاکسلی و جین مورفین، با شرکت لارنس الیویه و گریر گارسون (محصول 1940 امریکا) است و دومی به‌کارگردانی اندرو بلک (محصول 2002 امریکا) است که نسخه‌ای مدرن‌تر و جوان‌پسندانه و البته کم‌ارزش تر به ‌حساب می‌آید. اما جدیدترین نسخهء سینمایی این رمان‌( سال 2005 ) اثر جو رایت است که اولین کار بلند سینمایی او محسوب می‌شود و البته در همین اولین گام موفقیت‌های زیادی را نیز نصیبش کرده است( از جمله چند جایزه اسکار).

این کتاب برای اولین بار به همین نام توسط  مترجم گرامی شمس الملوک مصاحب  به چاپ رسید که بعد از گذشت سال ها ضرورت ترجمهء دوبارهء اثر احساس می شد و این کار توسط  رضا رضایی مترجم با سابقه ای که با نثر شیوای شان جان دوباره ای به آن بخشیدند صورت گرفت. ترجمه ای که به گفتهء مترجم براساس چاپ اول رمان در سال 1813 و نگاهی به چاپ دوم آن صورت گرفته است. رضا رضایی مترجم رمان های " غرور و تعصب" و " عقل و احساس "  که به تازگی رمان  " منسفیلد پارک " را نیز ترجمه و روانهء بازار کتاب کرده است،  قصد دارد سایر آثار این نویسنده کلاسیک را هم به فارسی برگرداند.  آثاری چون: «اِما»، «نور شنگرایی» و «ترغیب» که با چاپ آنها مجموعه آثار این نویسنده به شکل کامل به زبان فارسی موجود خواهد بود.

 * مکتب های ادبی رضا سید حسینی

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

موراکامی رمان نویس نیست

مطلبی که روزی روزگاری در روزنامه شرق چاپ شد!

                        دربارهء کجا ممکن است پیدایش کنم.

 

موراکامی در 27 ژانویه 1949 در ژاپن یعنی کشوری که امروز زیاد دلِ خوشی از او ندارند، به دنیا آمده است. او در آمریکا زندگی می کند و ژاپنی ها او را آمریکایی می دانند و آمریکایی ها ژاپنی.داستان هایش ساده است.سادگی،هم در روایاتش است و هم در نگاهش ،ولی نه در ایده های داستان هایش.در دنیای داستان های موراکامی زندگی ساده است،نه به خودش سخت می گیرد و نه به شخصیت های داستانی اش.سادگی اش نه از جنس وارستگی است نه هر حرف زیبای دیگری،او حتی حرفی از سادگی و زیبایی هم نمی زند،نه چیزی با ارزش است و نه بی ارزش.هیچ چیز پیچیده ای در جهانش نیست که بخواهد آن را پیچیده تر کند.نه فریادی از سر بی معنایی جهان می زند نه از مفهومی جانبداری می کند در تمام داستان هایش درست در جایی که تو انتظار داری داستان را همان جا پایان دهد و نتیجه دلخواهت را بگیری،بدون هیچ توجه ای گذر می کند و تو را با جهان ایده هایت برای بسته بندی کردن افکار و معنا ها تنها می گذارد.

 ما در داستان های اشخاصی مثل کارور و اسلافش سادگی روایات را تجربه کرده ایم،ولی در آن ها موضوعات هم موضوعات کوچک و ساده ای بودند.در داستان های کاروری ما هیچکدام از عناصر پیرنگ را نمی دیدیم،ولی در آنها ایده و موضوعاتِ داستان ها خود  درخور این نوع رفتار بودند. اما  موراکامی با ایده های بکر  و موضوعات چالش برانگیزی را انتخاب می کند،آن را برای ما باز می کند و بعد رهایش می کند.در اینجا ما با سادگی ِ نگاه، طرف هستیم نه موضوع.

موراکامی در ساختار داستان هایش از هر نوع ساختاری می گریزد،هر اوج و فرودی که در داستان است به خودی خودش معنی پیدا می کند و هیچ کلیتی از آن ها ساخته نمی شود.کسانی که هنوز با داستان های کلاسیک سر می کنند و هنوز در آن سبک و شیوه مانده اند از اینکه او در پایان ادعای گفتن هیچ چیز را ندارد عصبی می شوند. تمام عناصر داستان های کلاسیک که سال ها بزرگانی به نام استاد،در گوش مان کرده اند و بخاطرشان رگ های گردن شان را باد داده اند از درون مایه و گره  و گره گشایی گرفته تا به آخر، همه در جهان او رنگ می بازند و بی ارزش می شود.

موقع خواندن داستان های او بدون هیچ درگیری با زندگی برخورد می کنیم و تجربه می کنیم و دوباره به همان جا باز می گردیم. نه قرار است تحولی در ما ایجاد شود و نه در شخصیت.فقط قرار است کنار هم در رودخانه ای شنا کنیم و بازگردیم.

از او دو کار تا به امروز به فارسی ترجمه شده است.یکی  رمان " کافکا در ساحل"که جایزهء کافکا را هم برده است و اتفاقا" این اواخر چند ترجمهء متفاو ت آن به بازار نشر کتاب آمد.رمانی ضعیف که هر چند در قد و قوارهء داستان های کوتاهش نیست ولی خواندنش هم خالی از لطف نیست تا یاد بگیریم و بدانیم که هیچ کس بت نیست،تا تمرین کنیم چگونه ابرمردهای مان را دور بریزیم.به هر تا این جای کار چیزی که معلوم است موراکامی رمان نویس نیست!

مجموعهء " کجا می توانم پیدایش کنم" شامل پنج داستان کوتاه است که هر کدام با یک ایده و موضوع خوب شروع می شود و بدون هیچ عجله ای روایت می شوند.آنقدر که گاهی حس می کنیم،نویسنده هیچ نیازی به گفتن داستانش ندارد و از داستان شدن داستانش می گریزد.

  داستان اولِ این مجموعه حکایت مردی است که با مرگ دوستانش مواجه می شود و کم کم احساس می کند نوبت خودش است. ر این میان نه حرف فیلسوفانه ای زده می شود و نه او از این واقعه آشفته می شود. داستان دوم زنی یک کارآگاه خصوصی  را استخدام می کند تا بدنبال شوهر بگردد. شوهری که چند روز قبل به طبقه پایین ساختمان می رود تا مادرش را ببیند ولی غیبش می زند و دیگر خبری از او نیست. داستان با روایت ساده و طنزش به نوعی داستان های پلیسی کاراگاهی را هجو می کند.در پایان داستان شوهر به خانه اش برمی گردد و ماموریت کارآگاه تمام می شود بدون اینکه علتش مشخص شود یا کاراگاه به هیچ نتیجه خاصی برسد!در داستان سوم به نام " سگ کوچک آن زن در زمین"یکی از زیباترین داستان های مجموعه است که در ابتدا ما با شخصیتی بی خیال آشنا می شویم که در تعطیلات به سر می برد و از فضا و آدم هایی که می بیند حرف می زند،بعد با دختری مواجه می شود که به او از خاطرات دوران کودکی اش می گوید و سگی که در زمین دفن کرده است. داستان تا پایان بصورت تخت و روان روایت می شود. هر کس بر اساس تجربه اش هر گونه مفهومی را می تواند از آن برداشت کند ولی هیچ وقت نمی توان داستان را در قالب جمله یا کلمه ای میخ کوب کرد. داستان چهارم در فضای جنگ و کشتن آدم ها توسط آدم ها می گذرد،که از نظر فرم با بقیهء داستان های مجموعه متفاوت است.در داستان پنجم به نام " خواب " که برخلاف بقیه داستان های این مجموعه از زبان یک زن روایت می شود و یکی معروفترین داستان های مجموعه است،ما دوباره به همان فضای تخت روبرو می شویم، شخصیت اصلی به بی خوابی دچار شده است و ما تا پایان دلیلش را نمی فهمیم،ولی شخصیت را می فهمیم. 

 

+ مهدی فاتحی ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

دو فیلم در یک نگاه

                            دربارهء جاده انقلابی و کتاب خوان

 

دو فیلم جاده انقلابی و کتاب خوان تنها خصوصیت مشترک شان بازی کیت وینسلت در آن هاست.فیلم هایی که محصول سال پیش آمریکا هستند و می خواهند در نود دقیقه حرف هایی بزرگی بزنند،آن هم در یک فرم همیشگی و قواعد بستهء فیلم های بدنهء هالیوود،به همین خاطر از پسش برنیامده اند و تبدیل به فیلم های متوسطی شده اند که حرفی جدیدی برای گفتن ندارند.

در فیلم جاده انقلابی ما با زن(اپریل با بازی کیت وینسلت)و مردی(فرانک با بازی دی کاپریو(آشنا می شویم که در ابتدای فیلم با هم آشنا می شوند و در سکانس بعدی ما آن ها را بعد از ازدواج و در آغاز مشکلات شان با هم می بینیم.زن که ناتوان از موفقیت در بازیگری است از وضعیتش ناراضی است و اعتماد به نفسش را از دست داده است و مرد که پدرش تا آخر عمر یک کارمند معمولی بوده می خواهد از آن خلاص شود ولی از انجام آن ناتوان است.

فیلم از نظر کارگردانی حرفی برای گفتن ندارد،بازی ها و حتی انتخاب بازیگران نامناسب،میزانسن های فیلم همه معمولی و از همه مهمتر اینکه فیلم با اینکه از یک رمان اقتباس شده سکانس های اضافی و خرده روایت های پرداخت نشده دارد.در ابتدای فیلم در یک سکانس چند دقیقه ای ما شاهد لبخند زدن دو شخصیت اصلی فیلم به یکدیگر هستیم و در صحنه بعدی مدتی از ازدواج شان گذشته و کم کم متوجه می شویم که گره اصلی فیلم چیز دیگری است و اصلا" بود و نبود آن سکانس فرقی به حال فیلم نداشته است یا همسایه ای که خودش را عاشق و دلباختهء زن(اپریل)می داند اما  رابطه آن دو با هم هیچ پس زمینه ای به داستان فیلم نمی دهد رابطه ای که فقط با گفتن "دوستت دارم"و اتفاقی جنسی نشان داده می شود.

یکی از اشکالات فیلمنامه که به نظر من به خاطر اقتباس ضعیفش از رمان است استفاده از همهء شخصیت های رمان و خرده قصه هایی است که آن شخصیت ها با هم دارند بی آنکه فیلمساز این نکته را در نظر بگیرد که رمان چه عرصهء وسیعی برای باز کردن روابط آدم ها با یکدیگر دارد ولی فیلم برای اینکار یا باید با ظرافت اشاره ای به آن بکند یا دست از سر جزئیات رمان بردارد وگرنه فیلمی می شود که به هر شخصیتی و رابطه ای نوکی زده است و هیچکدام از آدم هایش را تبدیل به شخصیت نکرده است. بر همین اساس با دیدن فیلم اولین چیزی که توی ذوق تماشاگرش می زند استفاده جملهء"دوستت دارم"توسط تمام شخصیتها به یکدیگر است؛همسایه به زنش(همینطور زنش به او)و اپریل،فرانک به اپریل و همکارش،همکارش به فرانک و اپریل به فرانک!! بی آنکه چیزی از این احساسات نشان داده شود(مگر می توان نشان داد!)یا این احساس باعث واکنشی نسبت به یکدیگر شود.

برای بازی در فیلم جاده انقلابی علاوه بر کیت وینسلت از ستاره دیگری به نام دی کاپریو نیز استفاده شده است،بازیگری که انتخابش پیش از هر چیزی کمک به فروش فیلم بوده است.اما می توانست با همین هدف هم انتخاب دقیق تری داشت.دی کاپریو بازیگری برون گراست و بیشتر مناسب نقش های خرده گنگستری است تا مرد خانواده،تیپی که کنش ها و رفتارش نسبت به مسائل و مشکلات زندگیش ناخواسته درونی است و حوادث بیشتر در ذهنش اتفاق می افتد مگر جایی که مجبور به کنشی بیرونی شود.اما دی کاپریو از همان ابتدا با داد و بیداهای اغراق آمیز،پرت کردن همه چیز و به در و دیوار زدن خودش نشان می دهد که هنوز فرق بازی در یک تراژدی خانوادگی را با بازی در یک فیلم گنگستری نفهمیده است. هر چند که کیت وینسلت سعی می کند صبورانه تر و سوبژکتیوتر در این نقش ظاهر شود تا بار جیغ های دی کاپریو را کم کند اما بازی خوبش در فیلم "کتاب خوان"نشان داد که می توانست بهتر از این هم ظاهر شود.

اما نکته با ارزش فیلم نشان دادن مسئله مردانگی و بچه دار شدن مردی است که می خواهد به واسطه آن به خودش،پدر مرده اش و همکارانش نشان دهد که چیزی از دیگران کم ندارد؛بچه هایی که به واسطه همین ترس به دنیا می آیند و به واسطه همین ترس سقط می شوند. 

در نهایت فیلم می خواهد تضادی میان واقع گرایی مردانه و رویاپردازی زنانه  را نشان دهد؛فرانک که با موقعیت بهتر کاری تصمیم می گیرد سر جایش بماند و بدون تغییر همان رویه را ادامه دهد(شاید مردی که از سن کمتری نسبت همسرش برخوردار است.) و اپریل که از زندگیش حاصلی جز سرخوردگی نداشته و می خواهد با رفتن به اروپا با رویایش زندگی کند. بن مایه ای که به خاطر ضعف های فیلم به خوبی پرورش نیافته و در سطح بن مایه باقی مانده است.

اما فیلم the reader”کتاب خوان" حتی آن بن مایه های با ارزش جاده انقلابی را هم ندارد بن مایه هایی که آن فیلم به واسطه ادبیات بهره برده بود و کتاب خوان که فکر می کنم از روی یک کتاب خاطرات ساخته شده است فاقد آن است.

این فیلم داستان زندگی زنی است که در زمان نازی عضو حزب هیتلر بوده و با عث مرگ زنانی شده که در کلیسایی نگهبانی شان را می داده است.زن که در ابتدای فیلم با پسر نوجوانی آشنا می شود و با او رابطه برقرار می کند از او می خواهد تا برایش کتاب بخواند و از این کار لذت می برد. نیمه اول فیلم که به رابطه این دو تعلق دارد پر از کلیشه های همیشگی این نوع فیلم هاست؛پسر نوجوانی عاشق زنی می شود و به همین خاطر با دوستان و خانواده اش دچار مشکل می شود( فیلم هایی که چند سالی است به وفور تولید می شوند.)

اما در نیمه دوم فیلم زمانی که هویت واقعی زن نمایان می شود و به دادگاه می رود فیلمساز تماشاگرش را با موقعیتی ویژه مواجه می کند.زنی که سواد خواندن ندارد ولی به خاطر شرمش از گفتن این مسئله در دادگاه از خودش دفاع نمی کند و محکوم به حبس ابد می گردد.اما در مقابل آن با اراده از رفتارش در زمان هیتلر دفاع می کند و خودش را مسئول به انجام وظیفه ای که داشته می داند. کنش رفتاری که با شخصیتی که معرفی شده جور درنمی آید.

فیلم که سعی می کند به زن(به عنوان یک نازی)وجهه مثبتی ندهد نمی تواند شخصیت ویژه و قابل قبولی از او بسازد؛بی سوادی زن و شرمی که بابت آن دارد و حاضر است با پنهان کردنش محکوم به حبس ابد شود در عین حال که ابایی از اعتراف به کشتن آدم ها ندارد!

علاوه بر آن ما در شناخت شخصیت دوم فیلم نیز با چالش هایی نامعلوم در رفتارش مواجهیم؛نوجوانی که کم کم بزرگ می شود و حاضر است به آن زن کتاب بدهد یا نوارهایی که کتاب ها را در آن خوانده است،ولی حاضر نیست او را به خانه اش راه دهد و به همین خاطر باعث مرگ زن می شود!

ظاهرا" فیلمسازان هالیوود در برخوردشان در رابطه با مسئله یهودیت و ضد یهودیت فراغ بال ندارند و شخصیت های ضدیهودی به هر نحو نباید دوست داشتنی از کار در آیند هر چند که کلیت فیلم در آن مسیر حرکت کرده باشد.

در واقع نقطه ضعف اصلی فیلم نامعلوم بودن تکلیف فیلمساز با مسئله ای است که می خواهد نشان دهد به همین خاطر تماشاگر به خاطر مواجه شدن با چند نقطهء عطف در فیلمنامه نمی تواند تشخیص دهد که فیلم دربارهء چیست(البته با پیش فرض های کلاسیک خود فیلم)

اما انتخاب بازیگرها و بازی ها،خصوصا کیت وینسلت در این فیلم ارزشمند و ماندگار است و فیلم از نظر کارگردانی بی عیب است و مثل فیلم جاده انقلابی ما شاهد سکانس ها یا شخصیت های اضافی و سر در گم نیستیم.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()