زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

انسان میلوش فورمن:انسانی که "نه" می گوید.

طغیان، کردار انسان فرهیخته ای است که از حقوق خویش آگاهی دارد.

                                                                                          آلبر کامو

 

مروری بر کارهای اندک ولی پر ارزش میلوش فورمن نشان می دهد که او کیست و از چه چیزی حرف می زند.انسان و آزادی اش در مقابل اکثریت و قوانین پذیرفته شده،هستهء اصلی کارهای اوست که آن را در سرنوشت آدم ها چه در تاریخ ،چه  رمان و چه در تمامی قرون دنبال می کند.اینکه انسان می تواند با تمام نظریه ها و قوانین موجود سر مخالفت داشته باشد و آزادانه حرفش را بزند و زندگی کند.او در تمام فیلم هایش روی این اصل پا فشاری می کند که یک فرد آزاد است بی تفاوت(یا در مقابل) به جامعه و اکثریت زندگی کند فریاد بزند و حتی آن ها را به بازی و مسخره بگیرد.این تمام معنی آزادی یا الفبای آزادی انسان است که به اعتقاد فورمن نه تنها از ابتدای مدرنیته و قرن هفده بلکه همین امروز هم بشریت به آن نائل نشده است.او معتقد است یکی از بزرگترین موانع این وضعیت مسیحیت است که به شکل ناخوشایندی قرن ها در قلب و ریشهء بیشتر انسان ها رخنه کرده و به این راحتی بیرون رفتنی نیست.

او در آمادوس از زندگی و سرنوشت موزارت حرف می زند که هیچگاه حاضر نمی شود تن به این قوانین پوسیده دهد و در پایان در یک گور دسته جمعی میان آشغال ها رها می شود. در ارواح گویا از زندگی فرانسیسکو گویا نقاش اسپانیایی حرف می زند که با کشیدن شکل های خارج از عرف معمول جامعه نه در میان جامعهء بستهء دیروز توان تحملش هست و نه در جامعه به روزتر شدهء ناپلئونی.او در پرواز بر فراز آشیانه فاخته از انسانی می گوید(مک مورفی) که همه را به بازی می گیرد تا نشان دهد قوانین ساخته شده اند تا انسان ها را در بند سازند و راه رهایی آن ها پریدن از قفس است.انسانی که در مقابل قوانین سرد و خشک تیمارستانی، نه راه نقد و تحلیل را می داند و نه از آن ها می گریزد بلکه در میان آنان می ایستد و بی اعتنا به قوانین شان شکل دیگری از انسان بودن(تنها راه انسانیت) یعنی آزادنه را به همه نشان می دهد هر چند که در پایان چیزی جز مرگ نصیبش نباشد.او در مردم علیه لری فلینت که یکی از کارهای ارزشمند اوست از لری حرف می زند که دوباره شکل دیگری از موزارت امروزی را زنده می کند. انسانی که این بار  نه هنرمند است و نه دور اندیش بلکه تنها به بند اول انسان بودن نظر دارد:آزادی مطلق اندیشه.او به شعور انسانی آنقدر احترام می گذارد که می گوید می توان در بستر بزرگترین و وسیع ترین صحنهء اجتماع از بدترین و شنیع ترین مسائل حرف زد و آن ها را نشان داد و باز هیچ اتفاقی نیز نیفتد. او مدیر مجله ای است که تصاویر عریان را منتشر می کند و به محترم ترین افراد جامعه بد و بی راه می گوید-نه تنها در مجله اش بلکه در دادگاه و مقابل دوربین ها- اما با اعتقادی راسخ پای ارزشگذاریش به انسان می ایستد و این آزادی را برای آن ها باقی می گذارد که او را نپذیرند و رد کنند ولی حاضر نیست که از  حق گفتن آن بگذرد.در این راه او پاهایش،لذت زندگی اش،عشقش و تمام انرژی اش را می گذارد تا به نتیجه برسد.اتفاقی که این بار نه در قرن هفده(موزارت) هجده(گویا و دختری که زندگی اش به دست فاشیست های آن زمان با تجاوزی که به او در زندان می شود به نابودی کشیده می شود؛اینس) و نه در بستر کوچک تیمارستان بلکه در پربیننده ترین جا و نزدیکترین زمان ممکن صورت می گیرد.در مقابل چشم تمام انسان های کرهء زمین.او چشم تمام دوربین ها را به طرف خود می گرداند و به آن ها از شنیع ترین اعمال(البته به تصور آن ها) حرف می زند و حاضر به بازی گرفته شدن توسط آن ها نمی شود.او تن خود و تمام زندگی اش را آزادانه به آن ها تقدیم می کند تا به خشن ترین شکل ممکن آن را نابود کنند تا خود به شرارت خودشان پی ببرند اما باز هم از گفتن حرفش کوتاه نمی آید که انسان می تواند هر حرفی بزند و هر کسی را با عقایدش مسخره کند.حرف ها و گفتاری که وقتی این انسان به شعور دیگری احترام بگذارد هیچ آسیبی به او نخواهد زد و اگر نقطهء آسیبی وجود دارد نباید با محدود کردن انسان ها جلوی آن را گرفت بلکه بایست دانش عمومی جامعه را بالا برد و توان پذیرفتن امر نو را ایجاد کرد راهکاری که جز با باز کردن زنجیرهایی که به دست و پای انسانهاست امکان پذیر نیست.

راسکولینکف اولین مشخصهء انسانی را خارج شدن از مرزهای سنت و برپا داشتن حقیقت می داند حقیقتی که هر چند به خاطرش مجبور به دادن هزینه باشد.او اعتقاد دارد اگر تمام کاشفان و دانشمندان (مثل نیوتن) موقعی که می خواستند پای حقایق به دست آمده اشان بایستند به این فکر می کردند که چه کسانی در این راه ناراحت می شوند یا فقیر و یا حتی می میرند هیچ گاه انسان به تمدن امروزی نمی رسید.او فقط آن هایی را انسان می داند که از مرزهای تعیین شده رد شده اند و مابقی شپش هایی هستند که به خوردن و مردن مشغولند. اما این کار از دست هر کسی بر نمی آید همانطور که از دست خودش هم برنیامد و نتوانست پای هزینهء این نوع تفکر بایستد و در نهایت خودش را پست فطرتی می دانست که مثل تمام اطرافیانش شپشی بیش نبود.

 

در آمریکا،در سواحلی که عمق آب زیاد است و امواج سنگینی وجود دارد تابلویی نصب شده با این عنوان:خطر غرق شدن ورود ممنوع.بخش دوم این اعلام بزرگترین توهینی است که می توان به هر بشر متمدنی داشت. وقتی امکان غرق شدن وجود دارد برای هر صاحب عقلی بدین معنی است که نیاید وارد آن شد(مگر اینکه خودش بخواهد که باز هم بی ربط است.) پس گفتار دوم به چه معناست و دلیل وجودی اش چیست؟غیر از این است که به شعور و الفبای آزادی انسان ها اجری گذاشته نشده است؟بخش دوم این اعلام تمام آن چیزی است که فورمن سال هاست با مثال های فراوان از آن امتناع می کند نشان می دهد که چقدر باید قربانی داد و چقدر باید متمدن شد تا برای انسان ها کمترین آزادی و ارزشی قائل شوید.

اینکه انسانی مثل موزارت جاضر نیست یک هنرمند درباری شود و پول و ثروت جایگاه فراوان کسب کند از کجاست؟تنها عنصر آفرینش هنر و هنرمند آزادی اوست که اگر از او گرفته شود هیج اثر هنری خلق نخواهد شد.موزارت با هنر و مرگ خود، مک مورفی با زندگی خود،گویا با انسان های چون اشباح نابود شده و لری با پاهایش،عشقش،تنها لذت زندگی اش می خواهد اولین بند قانون انسانیت را به همهء ما گوشزد کند:انسان صاحب شعور است و هر صاحب شعوری آزاد است.

 

 

میلوش فورمن:

او تا به حال دوبار اسکار گرفته و فیلم «پرواز بر فراز آشیانه فاخته» اولین کار تمام  حرفه ایش است که در آن به طور بسط یافته ای نگاه فورمن به ذات و سرشت انسان دیده می شود. البته این مشخصه در سایر آثار او مثل «آمادئوس»، «مردم علیه لری فلینت» و «رگ تایم» نیز مشاهده می شود. جان توماس فورمن معروف به میلوش فورمن متولد ۱۹۳۲ کاسلاو، جمهوری چک است. فورمن در جنگ جهانی دوم، پدر و مادرش را از دست داده است.

 

فیلم شناسی:

  • Konkurs و پیتر سیاه،توپ مرد آتش نشان(از فیلم های اولیهء دههء شصت اوست.)
  • پرواز بر فراز آشیانه فاخته (۱۹۷۵) در ایران: دیوانه از قفس پرید
  • رَگتایم (۱۹۸۱)
  • آمادئوس (۱۹۸۴)
  • والمونت (۱۹۸۹)
  • مردم علیه لری فلینت (۱۹۹۶)
  • مردی روی ماه(۱۹۹۹)
  • اشباح گویا 2006

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

مردی در تاریکی استر

                                          آن روی سکه

پل استر نویسنده ای است که دیگر نیازی به معرفی ندارد؛نویسندهء آمریکایی که شهرت و محبوبیتش در کشورهای اروپایی بیشتر از محل زندگی اش،بروکلین،است.او در رمان های عموما" کوتاهش نگاه متفاوتی به کشورش و در نهایت به جهان اطرافش دارد و بدون هیچ اعراقی می توان گفت که او یکی از نویسندگان تراز اول ادبیات امروزاست.

استر در رمان"مردی در تاریکی" دوباره جهانی را می آفریند که ساخته نگاه خاص خودش است و ما با خواندن همان صفحات اول کتاب با نویسندهء کتاب هایی چون سه گانه نیویورک روبرو می شویم.کسی که در رمان نویسی از قابلیت های تعلیق و مفاهیم خاص فلسفی اش بهره می برد. استری  که به سینما علاقه مند است،به طوریکه حتی در این رمان از یک سری از فیلم های محبوبش نام می برد و با مرور روایت فیلم به تحلیل آن ها نیز می پردازد،استری که به فلسفه امروز علاقه مند است، و مطالعات کافی و وسیعی که دارد در در کارهایش سعی می کند معنایی فراگیر تر از آنچه که در دل رمان است به خواننده نشان می دهد و در نهایت استری که در بیشتر کارهایش از شیوه های پلیسی و جنایی استفاده می کند تا رمانی پر تعلیق و جذاب به خوانندگانش ارائه دهد.

رمان" مردی در تاریکی" داستان نویسنده ای است که روی صندلی چرخدارش نشسته و در خاطرش قصه ای را شکل می دهد که شخصیت های آن دل خوشی از آفریننده اش ندارند و با استخدام مردی در جهان بیرون داستان قصد کشتن او را دارند.در این داستان جهان واقعی(یا واقعیت بیرونی) با شکل خاصی با جهان ذهنی نویسنده اش به هم تنیده می شود و استر با استادی تمام سعی می کند تا به ورطهء کلیشه های موجود در چنین داستان هایی نیفتد.

آگوست بریل نویسنده ای که در ابتدا ما اسمش را نمی دانیم در سن هفتاد و چند سالگی زنش را بعد از فراز و نشیب هایی از دست داه است و دخترش،میریام، نیز به سرنوشتی شبیه مادرش دچار شده و همینطور نوه اش،کاتیا،که او هم شوهرش را در جنگ عراق از دست داده، با هم زندگی می کنند و ما آرام آرام با تراژدی تنهایی این شخصیت ها آشنا می شویم.شخصیت هایی که هر کدام دنیای تاریک مقابل شان را در نوردیده اند اما چیزی جز ماندن،پذیرفتن و زندگی کردن نیافته اند.در واقع استر بی آنکه مرثیه ای رای زندگی بخواند تلخی و واقعیت ها را بخشی از زندگی می داند که از آن جدا شدنی نیست.تلخی هایی که هر چند به طور تصادفی برای آن ها پیش می آید اما روی دیگر این تصادف نیز شیرین تر از آن نیست.این روی دیگر تصادف را استر در بخش دیگر رمانش نشان می دهد وقتی که شخصیتش وارد جهانی می شود که در آن آمریکا نه وارد جنگ عراق شده و نه حادثه یازده سمپتامبری اتفاق افتاه است.بلکه این بار آمریکا وارد جنگی داخلی شده که حاصلی جز مرگ و میر و ویرانی و در نهایت جدا شدن انسان ها از یکدیگر ندارد.جهانی که در آن باز هم مردان و زنان از هم جدا می شوند و قادر ادامهء رابطهء عاشقانه ای که در ابتدا با هم ساخته اند نیستند.

استر در جایی گفته است که زندگی جز رویداد نیست،ولی تصادفاتی هم که روی نمی دهند برای من بسیار جالب توجه اند.او در رمان"مردی در تاریکی"آن طرف سکه را هم نشان می دهد تا به خواننده اش نشان دهد سکه به هر طرف که بیفتد باز چیزی به نام خوشبختی به بار نمی آورد و توقع از زندگی تنها خیالی است که با آن بتوان به رفتن ادامه د اد.

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

تولستوی؛نویسنده ای که توبه کرد

                                            آناکارنینا  و نویسنده اش

 

پوشکین،گوگول،لرمونتوف،تورگینف،داستایفسکی،لیسکوف وتولستوی مردان بزرگ ادبیات روسیه هستند که هر کدام از دیگری تاثیر پذیرفته اند و آن حرف زیرکانه تورگینف نشان دهندهء این رشتهء متصل به هم است"ما همه از زیر شنل گوگول بیرون آمده ایم." خصوصا" وقتی در داستان های گوگول به راحتی رد پای اشعار روایی پوشکینی دیده می شود که به زعم باختین او نیز یک رمان نویس بود.

در اندیشه ها و داستان های تولستوی بی تردید اندیشه های بشر دوستانه دیده می شود که در افکار بدوی او ظاهری خودخواهانه و مسیحی گرفته است.تولستوی که حضور خود در ادبیات را با داستان"کودکی و جوانی" آغاز کرد تجربهء ادبیات رمانتیک را پشت سر گذاشته بود و از رئالیسمی روسی بهره برد که بعدا خود از آن رو گردان شد؛ رویگردانی که از نگاه توماس مان غریب و تعجب برانگیز نبود زیرا که در تک تک متون اولیه و مفاهیم مطرح شده در داستان هایش و در لابه لای واژه هایش می توان این انسان بدوی را دید.

تولستوی در آناکارنیا به خلق یک شاهکار می پردازد شاهکاری که شروعی خیره کننده و پایانی تاسف برانگیز دارد.در ابتدا رمان خواننده وارد اتاق خواب آبلونسکی می شود که دست هایش را به سرش گرفته و از آشکار شدن خیانتش به همسرش،دالی،سخت پریشان است. آبلونسکی که برادر آنا ست از او می خواهد که با همسرش حرف بزند و به ادامهء زندگی با او ترغیبش کند. آنا هر چند که از شخصیت های محوری رمان است از ابتدا در رمان حضور ندارد و شخصیت پررنگی نیست ولی کم کم در اجتماعات و مهمانی ها از او گفته می شود و از اینکه او چگونه شوهرش الکساندرویچ را رها کرد و به دامان ورونسکی پناه برد. اما به یقین آنا کارنینا را نمی توان شخصیت اول رمان دانست زیرا که بار روایت و مفاهیم داستانی یا پرداخت حوادث حول کس دیگری یعنی لوین دور می زند؛مردی که به کتی خواهر دالی دل بسته است و  روابط عاشقانه،شورانگیز،حسدورزانه و پر تردیدی با او برقرار می کند. کتی ای که در نبود شوهر به آداب مسیحیت دل می بندد و بعد از ازدواجش، به روابط خانوادگی و شوهر و بچه داری!

ورونسکی که به آنا دل می بنندد از شخصیت هایی است که در داستان های داستایوسکی نظیر کامل تر شده اش را می توان یافت. مردی که میان سنت و انسانیت مانده است و نمی تواند هیچکدام را با تمام وجود پذیرا باشد.اما آنا زن هیستریکی است(به معنای دقیق هیستریک از دید فروید و لکان) که خودش هم نمی داند که چه می خواهد؛همانطور که نگاه دیگری را می طلبد با تمام وجود سوژه نگاهش را آزار می دهد و در نهایت برای طلب همان نگاه خیره ای که نمی داند کیست(دیگری بزرگ) خود را به دست مرگ می سپارد.مرگ آنا که می توانست نقطهء اوج و عامل حرکتی دوباره در رمان باشد از دید تولستوی رها می شود و بار روایتش را در انتهای رمان روی لوینی می گذارد که در افکارش میان خدا و شیطان در جدال است. ما در انتها تاثیر خودکشی آنا را نه در وضعیت ورونسکی(عاشق دیرینه اش) و نه در لوین(عاشق نویافته اش) می بینیم. بلکه شاهد به خود خوری ها و بارنگرهای لوین هستیم که در چه بودگی و چگونگی افکارش غوطه ور است.این مرد روستا زده(شبیه به خود تولستوی) معتقد می شود که تمام افکار فرهنگی و شهر نشینی جز ظلالت و شرارت نیست و تنها روستا نشینی آستانهء پاکی را برای انسان فراهم می کند.

منتقدان تولستوی را یک ناتورالیست و از پیش قراولان نهضت هنر برای هنر می دانند(خصوصا" در آنا کارنینا)و در واقع می توان گفت رمان آنا کارنینا در داستان پردازی و شخصیت پردازی یکی از شاهکارهای قرن نوزدهم است؛رمانی که در آن با شخصیت های متفاوتی آشنا می شویم که بعضی از آن ها با وجود فرعی بودن(خارج از روایت اصلی رمان) شخصیت های ماندگاری هستند که بی تردید رد پای شخصیت های گوگول را در آن ها می توان دید.آناکارنینا به معنای باختینی نیز یک رمان تمام عیار است که در آن ما با زبان  بیشتر اقشار روسیه آن زمان آشنا می شویم(هر چند روستاییان بسیار کم رنگند) زنان مذهبی،مردان متدین و بی دین ، اشراف،پیردختران،کارگران،سیاسیون و مردان دولت..اتفاقی که با وجود جهان آشکار ذهنی تولستوی در رمان به شکل روشن و صبورانه ای به همه حق حرف زدن داده است تا ما خود به نقاط قوت و ضعف آن ها پی ببریم.قدرت روایی خالصی که او در این رمان به کار برده بی گمان بی رقیب است.تولستوی در رمان بیشتر به روایت و درام قضیه می پردازد برخلاف داستایفسکی که ذهنیت مغشوش شخصیت هایش بیشتر مورد عنایتش بود.

تولستوی در اواخر عمر دیگر نمی خواست یک هنرمند باشد و به هنر هنرمند تهمت می زد و ناسزا می گفت و می خواست آن را تنها وسیله ای برای تعالیم احلاقی بداند.او در ملا عام از نوشتن "کودکی و جوانی" خود ابراز ندامت کرد!و این از کسی که همیشه از شکسپیر نفرت داشت امر غریبی نبود.نفرت یک خوش بین به یکی شکاک واقع بین.تورگینف در آخرین لحظات زندگیش از تولستوی خواست که به ادبیات برگردد چون هنر ادبیات را تنها راه شناخت و فهم انسان می دانست ولی تولستوی سال ها بعد از آنا کارنینا دست از نوشتن ادبی کشید و به انکار هنر و فرهنگ پرداخت و اعتقادی افراطی به اخلاقیات پیدا کرد.قیافهء مشکوکی که دوستانش، همچون تورگینف  که از همان ابتدا عنوان کرد رمان آناکارنینایش را دوست ندارد مگر در پاره ای از روایاتش، به گریه انداخت(تیز بینی و متن نگری تورگینف درباره تولستوی و بعضی دیگر از منتقدان آن زمان مثل ووگوئی که پیش بینی سرانجام او را کرده بودند قابل توجه مسئول صفحات ادبی و داوران ادبی ماست!)

توماس مان که در مقالاتی به تضادهای فکری گوته و تولستوی می پردازد و از ستایش کنندگان آناکارنیناست برای تولستوی می نویسد که هنر زیباترین، سخت ترین، شاداب ترین و مقدس ترین کوشش های غیر منطقی انسان برای یافتن حقیقت و کمال است.چیزی که لوین جوان و تولستوی پیر فراموش کرده بودند این است که ایمان به خوبی درست در جهت خالف منطق نفی هنر است.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

مسئله را نمی توان حل کرد اما می توان در آن کندو کاو کرد

منتشر شده در سایت انچمن فیلم کوتاه ایران

 

نگاهی به فیلم"وقتی همه چیز تمام می شود"شهرام میراب مقدم که در جشنواره فیلم کوتاه تهران به نمایش درآمد

 

تجربهء ما از یک فیلم،بستگی به انتظاراتی که با خود می آوریم و میزان برآورده شدن آن ها توسط فیلم دارد.در فیلم"وقتی همه چیز تمام می شود" شهرام میراب مقدم با همین انتظار ما بازی می کند.در این فیلم تماشاگر در ابتدا با صحنه ای تاریک و تاتر گونه مواجه می شود؛پیرمردی شمع های روی کیک را روشن می کند و زنش خودش را برای تولدی در تاریکی و تنهایی آماده می کند.با این صحنه و حرف های ابتدایی پیرمرد احساس می کنیم دوباره با یک فیلم کلیشه ای از زندگی پر از عشق و احساسِ چندین ساله مواجهیم اما کارگردان با نمایی که از زن نشان می دهد به ما رو دست می زند و روایت عاشقانه مرد در تقابل با روایت بی احساس و ناملایم زن قرار می گیرد.این اتفاق در دقیقهء دوم فیلم صورت می گیرد و برای یک فیلم یازده دقیقه ای زمان حساسی است زیرا که اگر در همان دقایق اول قواعدمان را به تماشاگر گوشزد نکنیم دیگر او را از دست داده ایم.

فیلمساز از این تکنیک برای بیشتر صحنه های آشنای فیلم استفاده می کند و با کات های به موقع و یا تنش های نا به هنگام شخصیت ها در روایت از ورطهء کلیشه یا تکرار بیرون می آید.اساسا" وقتی موضوعی دستمالی شده را برای ساخت فیلمی در نظر می گیریم باید به تکنیک و تدبیری بیندیشیم که از ذهن تماشاگر آشنایی زدایی کند.در ادبیات وقتی می خواهیم صحنه های تکرار شده یا شونده را نشان دهیم برای خارج شدن از وادی کلیشه، گاه از فرم های خاص یا واژه های تازه استفاده می کنیم تا آن منطق تکرار شده را به فراموشی بسپاریم و در سینما با صحنه یا سکانسی به  تماشاگر رودست می زنیم یا تضاد را در دل صحنه و میزانسن آن  قرار می دهیم.

در صحنهء بعد شاهد اولین تنش بین پیرمرد و زنش می شویم؛شمع و کیک و کورسوی نور نمی تواند اختلافات و شکاف بین رابطهء آن دو را مخفی کند.اما نکتهء زیرکانه فیلمنامه حضور دوربین فییلمبرداری است که آن دو از آن استفاده می کنند و وقتی جلوی آن قرار می گیرند سعی می کنند با لبخند  و آواز فضای سرد بین شان را کنار بگذارند.ساخت یک تصویر کاذب از خود و روابط شان که در کل فیلم هم دیده می شود؛جایی که درام زندگی شان را نشان می بینیم نوعی همراهی و مدارا بین شان حاکم است که با روایت های متناقض آن دو از یکدیگر  و مصاحبه های شان تفاوت فاحشی دارد.

در بین صحبت های زن و مرد کم کم به این نتیجه می رسیم که روایت عاشقانه مرد از زندگیش از سر روانپریشی است و این زن است که رشتهء واقعی روایت را به دست گرفته است. بر همین اساس به نکته ای پی می بریم: اینکه او چه کرده کافی نیست بلکه باید بدانیم او که بوده است.اتفاقی که کم کم ظاهر آرام و منطقی مرد را وحشتناک می کند و دیگر به همهء کلمات و واکنش هایش مشکوک می شویم.اما کار به اینجا خاتمه نمی یابد و بعد از مدتی دوباره این زن است که روایتش روانپریشانه و مشکوک می نماید و قضاوت تماشاگر مثل پاندولی در دست فیلمسازبه حرکت درمی آید.

 این اتفاق در فیلم کوتاهی اینچنینی تنها از طریق کنارایستادن فیلمساز به دست می آید،کنار ایستادنی که باعث می شود تضادهای درونی خودشان را به نمایش بگذارند.

به واقع در فیلم  اطلاعات زیادی دربارهء شخصیت ها داده نمی شود  بلکه تعاریف و رفتار شخصیت هاست که درام فیلم را  می سازد به شکلی که  تصاویر به گونه ای به دنبال یکدیگر می آیند که تضاد بین آن ها(و در نهایت روایت شخصیت ها از همدیگر) قصه را در ذهن تماشاگر جلو می برد و ساختار دراماتیک را می سازد.این کاری است که کارگردان همراه با تدوینش انجام می دهد و انتخاب درستی است که او از صحنه ها و در نهایت فیلمش دارد.

با نگاهی به تاریخچهء سینما می دانیم که ولز برخلاف بازن معتقد بود که مهمترین بخش کار کارگردان مونتاژ است چون این تنها موقعی است که او بر کارش کنترل کامل دارد.البته مصداق این مسئله بیشتربرای سینمای بلند و  پر هزینه است اما دربارهء فیلم کوتاه هم صدق می کند.فیلمهایی که در ایران با بوجهء کمی ساخته می شوند و می توانند هنگام ساخت فیلم(تولید)نماهای زیادی بگیرند(البته در جهتی که خواسته ولازم است.) و بعد آن ها را در مونتاژ به بهترین شکل کنار هم قرار دهند بطوریکه هم ریتم فیلم حفظ شود و هم نمای اضافی یا حرف اضافه ای زده نشود. با این وجود گاه فیلم های کوتاه چند دقیقه ای می بینیم که می توانستند باز هم کوتاهتر شوند اما در"وقتی همه چیز تمام می شود" بیشتر صحنه ها کارکرد لازم را دارند(هر چند می توانستند بهتر از این باشند) و کنار هم قرار گرفتن صحنه ها نیز در جهت حرکت به طرف نقطه ای است که کارگردان می خواهد تماشاگرش را به آنجا ببرد و در پایان تجربه ای را با او تقسیم کند.

میراب مقدم در "وقتی همه چیز تمام می شود" هیچ جا وجود خود را منکر نمی شود و به راحتی با صحنه هایی میانی و مصاحبه گونه اش با شخصیت ها،حضور خود و دوربین را اعلام می کند وتا به آخر تماشاگرش را میان واقعیت و نمایش در تعلیق می گذارد.اتفاقی که به واسطهء وجود مستندهای تلویزیونی و سابقه ای که تماشاگر از دیدن آن ها دارد امکان پذیر و موفق است.استفاده از سابقهء ذهنی تماشاگر برای پر کردن روایی یا مفاهیم و یا ایجاد تعلیق،شگردی است که بعد از سابقهء صد سالهء سینما و چند دهه تلویزیون ابزار دست بسیاری است که البته همه از آن استفاده نمی کنند.

به نظر من میراب مقدم در این کار بیشتر از آنکه بخواهد نمایشی را واقعی جلوه دهد(کاری که بازیگران غیر حرفه ایش ناخواسته انجام می دهند.) واقعیت را نمایشی می داند که همیشه به یک شکل شروع شده و پایانی مشابهی دارد.مسئلهء بین رابطهء زن و مرد حل شدنی نیست و ما تنها می توانیم در آن کندوکاوی بکنیم و با تماشای ملالت های دیگران از ملالت های زندگی خود راضی شویم.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

نیما یوشیج

هیچ کس پایان این روزان نمی داند.

برد پرواز کدامین بال تا سوی کجا باشد.

کس را نمی بیند.

ناگهان هولی برانگیزد.

نابجایی گرم برخیزد.

هوشمندی سرد بنشیند.

*

بگو با من،چه قدر از سالیان بگذشت؛

چگونه پر می آمد قطار گردش ایام؟

ز کی این برف باریدن گرفته است

کنون که گل نمی خندد

کنون که باد از خار و خس هر آشیان که گشت ویرانه

به روی شاخهء مازوی پیری

به نفرت تار می بندد

در آن جای نهان-چون دود کز دودی گریزان است-

که می خندد؟که گریان است؟

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()