زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

گرفتار در چنبرهء شهرهای آسفالت

                                 نگاهی به رمان " رویای بابل" ریچارد براتیگان

منتشر شده در مجلهء نگره:

 

دربارهء زندگینامه براتیگان حرف های زیادی زده شده و دیگر نیازی به تکرار آن ها نیست؛ او در 30 ژانویهء 1935 در شهر تاکومای ایالت  واشنگتن به دنیا آمده و در سال 1984 با یک تفنگ کالیبر 44 خودکشی کرده است.

 حدود نیم قرن زندگی در سال های پر از حادثه و شلوغ آمریکا. زندگی ای که درست مثل داستان هایش پر است از گره، حادثه و رویاهایی که با دادن کمترین تصاویر از آن ها می توان تا عمق تاریخ فرو رفت. سالهای شلوغی که باردار نسلی شد که براتیگان سخنگو و نماینده آن نسل است.

او که بعد از  انتشار کتاب " صید قزل آلا در آمریکا" با بیت ها آشنا شد و ثروت و شهرت زیادی پیدا کرد، هیچ گاه مدعی ژانری در ادبیات نبوده و نخواسته باشد. ادبیات بیت و دوستدارانش نیز برخلاف گروه های دیگری که در دهه های قبل فعال بودند مثل سورئال ها و چپ ها، هیچ وقت نه قوانینی برای هم صادر کردند و نه یکدیگر را مواخذه. آن ها نویسندگانی بودند که هر کدام شان در گوشه ای از جهان رو به نوعی از داستان نویسی آورده بودند که با وجود تفاوت های زیادی که با هم داشتند نگاه شان به جهان؛ متفاوت، سنت شکن و نو بود. نوع نگاهی که گفته می شود با شعر زوزه آلن گیزنبرگ آغاز شد و نویسندگانی مثل جک کرواک، رابرت کریلی،مک کلور و گاهی فرانسویانی مثل سلین و ژرژ باتای را هم در این گروه قرار می دهند.

آمریکای دهه 30 یعنی دوران رکود اقتصادی، پایان موسیقی جاز( که در واقع نوعی ناسیونالیسم آمریکایی در عرصه موسیقی بود) و آغاز جنگ جهانی است و درست بعد از جنگ بود که جوانان به سرکشی رو آوردند و در همه عرصه ها؛ چه موسیقی( آغاز و اوج راک اندرول، که کسانی مثل الویس پریسلی و باب دیلن سرآمدشان شدند) چه شعر، سینما و رمان ( موج نوی هایی که بیشتر در فرانسه سردرآوردند) آن ها هر نوع سنت دیرینه و نگاه آرمان گرا را دور ریختند و به  لذت ها  کوچک دل بستند. اتفاقی که می توان گفت با انقلاب 68 می در اوجش به پایان رسید.

براتیگان را می توان کودک معصومی دانست که از این نسل متولد شده است، طوری که در همه ی واژه ها و شخصیت هایش می توان تک تک لذت ها و سِر شدن ها و بی آرمان شدن آن نسل را دید و لمس کرد (براتیگان در بیشتر عکس هایش بیشتر شبیه یک خواننده راک است تا چهره ای کلیشه ای، از نویسندگانی که تا به حال دیده ایم.)

 در واقع آنچه که در کارهای براتیگان دیده می شود برخلاف اعتقاد عده ای که او را منتقد جامعه آمریکایی یا جامعه پساصنعتی می دانند به نظر من یک نوع ابژه شدن و خارج شدن از هر نوع سوژه بودن است. اینکه او به مثابه یک هنرمند، جهانش را به همان شکلی که می بیند و یا می تواند ببیند نشان می دهد، و سر نقد یا اعتراض به هیچ چیز و هیچ کس ندارد. در واقع هنرمند مانند قناری حساسی است که در معادن می گذارند تا هنگامی که گاز بی بو و رنگِ سمی منتشر شد و آن ها یکی یکی نفله شدند کارگران از وضع اضطراری خبردار شوند و از معدن بیرون روند!

حساسیت بالای براتیگان به وضع موجود و تاریخی که در آن به سر می برد باعث آفرینش شخصیت هایی در داستان هایش شده که آنقدر معمولی اند که ما آن ها را به شکل کاریکاتوری از انسان می بینیم. شخصیت های بی عشق و بی گذشته ای که تنها چیزی که در آن ها باقی مانده زبانی برای حرف زدن است، چیزی که در آثار بکت به هر شکل پرداخت شده اند.

 اصولاً هیچ سرکشی در شخصیت های براتیگان نیست؛ آن ها همه چیز را می پذیرند، حتی دنیایی را  که در حال نابودی است. شخصیت هایی که برخلاف آدم های داستان های کلاسیک آمریکایی مثل همینگوی و فاکنر که عشق و مرگ را با هم مقایسه می کنند و گاهی آن ها را در مقابل هم می بینند، در آثار براتیگان عشق و مرگ در هم تنیده شده و بی خاصیت شده می بینند، طوری که می توان هر دوی آن ها را  در یک سطح قابل پذیرش دانست. مثل تولد و مرگ خود براتیگان که همیشه به رمان هایش پیوست شده و مقدمه ای از زندگی او مانند فصل اول رمان هایش شده است.

در واقع آدم های براتیگان بیشتر به دنبال ماجراجویی های فردی هستند؛ مثل سی کارد در رمان " رویای بابل" که به خیال خودش کارگاه خصوصی است که می خواهد با آن ماجراجویی کند و از آن مهمتر پولی برای خودش دست و پا کند یا شخصیت "صید قزل آلا در آمریکا" که هر کاری می کند جز چیزی که دیگران به آن زندگی می گویند.

در واقع  شخصیت های براتیگان همگی شان ابژه وار زندگی می کنند و از یک شخصیت عامل قهرمان و ضد قهرمان های رمان های کلاسیک خبری نیست. شخصیت های ناقهرمانی که قهرمان ها و دوستانشان نیز ابژه های تصویری و غیرواقعی هستند؛ مثل شخصیت های کارتونی و سینمایی.

در دنیای پر از تصاویر و عکس امروز، که هر کدام برای ما نشانی از طیف و گروهی شده اند، ما تنها با طبقه بندی یکدیگر و دیگران، تمام ذهنیات و رویاهای فرد را مانند پکیجی دریافت می کنیم و دیگر نیازی به شناخت نمی بینیم. براتیگان این کار را در اکثر کارهایش از جمله " رویای بابل" دایم تکرار می کند. او برای معرفی شخصیت هایش دیگر لزومی نمی بیند که از نوع کنش ذهنی یا رفتاری آن ها حرف بزند، فقط کافی است اشاره ای به یک قهرمان فیلم یا کمپانی بکند تا خود به خود آن شخصیت برای ما شکل بگیرد.

" بعد فکر کردم چه خواهد شد اگر مشتری ای که می خواهد آفتابی شود از جنس سیدنی گرینستریت باشد ...."

" آن دو نفر مثل حرفه ای ها به سمت پزشکی قانونی گام برداشتند، انگار که یکی از  کاراکترهای فیلم های گنگستری برادران وارنرند. "

                           رویای بابل

 

در "رویای بابل " براتیگان نشانی از هیچ سمبل یا اسطوره ای هم نیست. بلکه همه چیز اشکالی خیالی از رویاهایی است که  آن ها را در تصاویری بسط داده و بعد با استعا‌ره‌ای مرکبش کرده است. تصاویر و استعاره هایی که شاید هیچ سنخیتی با هم نداشته باشند ولی با کلام زیبای براتیگان جذاب و همنشین به نظر می آیند.کاری که با اغراق زیادی در " در قند هندوانه " و " صید قزل آلا در آمریکا" وجود داشت.

به همین خاطر استفاده براتیگان از نام ها و شخصیت ها، به راحتی راه را برای تفسیر ها و تعابیر استعاری باز گذاشته است. مثلا"  "در صید قزل آلا در آمریکا"  تکیه ی بیش از اندازه او به قزل آلا و حس نوستالژیک آمریکایی ها به ماهی گیری و حضور آن در اولین رمان آمریکایی به نام "موبی دیک یا وال سفید" هرمان ملویل که نشانی از داستان تسلط انسان بر طبیعت است، راه را باز گذاشته تا قزل آلا را فراتر از یک ماهی و ماهی گیری دانست هر چند که هیچکدام از این تعابیر مد نظرش نباشد.

یا در "رویای بابل " که می توان بابل را نشانی از آرزوی دیرینه انسان در مقابل خدا و طبیعت دانست که انسان امروز آن را در رویایی آمریکایی می بیند که می خواهد جهان را از آن خود کند.

 داستان " بابل "  برگرفته از یک روایت توراتی است که در آن انسان ها تلاش می کنند تا با ایده ای بلند پروازانه اما انسانی خود، برج بلندی بسازند تا به آسمان راه پیدا کنند، ولی  نتیجه آن چیزی نیست جز پراکنده شدن انسان ها بر روی زمین و از دست رفتن زبان پاک ( جهانی که  دارای یک زبان و یک لغت بود و انسان ها زبان یکدیگر را می فهمیدند.) و مشوش شدن زبان انسان هاست ( سفر پیدایش 4/11) به همین خاطر تا روز موعود که به آن ها دوباره  زبان پاک ( صنفیای نبی، 9/3) یا هدیهء زبان( اعمال رسولان، 4/2) عطا شود در دوزخ تشویش زبان باقی خواهند ماند. بدین سان فرزندان خداوند بر روی زمین پراکنده شدند و هر یک به زبانی تکلم کردند درست مثل رنج.

آنچه که درباره واژهء " بابل" جالب به نظر می آید ترجمه ناپذیر بودن این واژه است چرا که نه تنها در زبان  فارسی که در همهء زبان ها همان بابل نامیده می شود. یکی از معانی لغت بابل که ریشه در نام بابل پایتخت بابلیون دارد، در زبان های اروپایی درهم تنیده شدن صداهای مختلف است.

اما دوزخ یعنی چه؟ دوزخ  یعنی اهل زبان بودن و اهل زبان بودن یعنی آرزومندی.  زبان موجودی است مستقل از ما، که دارای نظام و قواعدی است که ما در آن قرار می گیریم و هیچ گاه نمی توانیم بیرون از ساحت آن باشیم، حتی زمانی که درباره نفس زبان حرف می زنیم زیرا این ماییم که به زبان تعلق داریم، زبان غیری است که ما در غیریت آن ماهیت خود را باز می یابیم، ماهییتی که بازتاب خود واقعی ماست. به قول هایدگر زبان با گوهر وجود آدمی نسبت دارد زیرا موقعیت گشودگی هستی است بر روی آدمی. در واقع انسان پس از هبوط و وارد شدن به عرصهء کلام با از دست دادن زبان قدسی میان او و جهان فاصله افتاد و گرفتار نفاق، جنگ و سرگشتگی شد. یعنی دست نیافتن به رویای بابل یا رویای آمریکایی که سر تسخیر جهان را داشت حاصلی نداشت جز سرگشتگی و بی هویتی و تنها شدن انسان ها به واسطه جدا شدن از یکدیگر است و درنهایت تبدیل شدن انسان به یک ابژه و خارج شدن از فردیت خود.

 

" رویای بابل" رمانی است که حدود سال 1977 به چاپ رسیده و مثل تمام دستنوشته هایش ( شعر و رمان) با خصوصیات و شخصیت های همیشگی اش. برخلاف بعضی نظرات به اعتقاد من براتیگان در "رویای بابل " هم همان رفتاری را با موقعیت های داستانی اش می کند که در دیگر آثارش. تنها تفاوت این کار با بقیه آثارش خط روایی است که در رمان وجود دارد و گاهی آن را رها می کند و به بازیگوشی هایش می پردازد و بعد دوباره به سراغ روایتش بازمی گردد.

سی کارد شخصیت اول رمان است، کسی که به ظاهر یک کارآگاه خصوصی است ولی مدت ها بیکار است و پولی برای دادن اجاره یا پر کردن شکمش را ندارد. او در کودکی پدرش را هنگامی که می خواسته توپ ریچارد کوچولو را از وسط خیابان بیاورد از دست داده همیشه خودش را قاتل پدر می داند و بار گناهش را به دوش می کشد. بار گناهی که فقط هنگامی که به مادرش زنگ می زند یادآوری می شود. مادری که زنگ زدن و دیالوگ های ثابت هفتگی با او بیشتر به یک عادت می ماند تا احساس وظیفه یا علاقه. شاید هم به خاطر همین تکرار دایم و بیهوده است که آن هم مثل هر چیز تکراری دیگری در زندگی ( و خود زندگی) معنایش را برای سی کارد از دست داده است.

 دومین چیزی که ما از گذشته سی کارد می دانیم جای گلوله هایی است که در جنگ اسپانیا به ماتحتش خورده و او را از هر چه جنگ است بیزار کرده است. در واقع براتیگان با جاگذاشتن فشنگ های جنگ روی ماتحت سی کارد به هر قهرمانی و قهرمان پروری دهن کجی می کند.

سی کارد شخصیتی است که به خاطر نداشتن دغدغه های زنده ماندن و زندگی کردن( به طور محض) می تواند نمونه ای از یک انسان باشد انسانی که حالا دیگر برای زنده ماندن گاهی اخلاقیات را زیر پا می گذارد و از دوستانش هر قدر بتواند می تیغد مثل دروغی که سی کارد به صاحب خانه اش می گوید تا در آنجا ماندگار شود و کلکی که به دوستش می زند تا از او پولی به جیب بزند.

ماجرا از آنجایی آغاز می شود که سی کارد بعد از مدت ها مشتری به دست آورده و از آن جهت که کارآگاه خصوصی بی اسلحه پر معنایی ندارد به سراغ دوستانش می رود تا از آن ها پول یا فشنگ قرض کند. دوستانی که یکی کارآگاه پلیس است و آن یکی مراقب مرده ها در پزشکی قانونی. شخصیت هایی که کم کم وارد خط داستانی می شوند و هنگامی که دوباره با آن ها برخورد می کنیم می فهمیم انتخاب آن ها بی دلیل نبوده است کاری که کمتر در رمان های قبل براتیگان دیده ایم.

داستان با نگاهی طنز به ماجرا و گاهی تمسخر آمیز به قهرمان های آمریکایی که زمانی سینما ها و رمان ها را تسخیر کرده بودند جلو می رود (البته براتیگان از همان پارگراف اول رمان، با قرار دادن فشنگ ها در ماتحت شخصیتش این بازی را شروع کرده بود.)داستان با همه ی عناصر داستان های پلیسی و کارگاهی و با جذابیت های ناشی از تعلیق داستانی و شخصیت پردازی هایش هیچ گاه خواننده را خسته یا سر در گم نمی کند. هر چند که ملاقات با مشتری اش تا اواسط رمان صورت نمی گیرد ولی مقدماتش آرام آرام فراهم می شود.

بعد از آنکه سی کارد از طریق زن موبلوندی( یکی دیگر از عناصر فیلم های کارآگاهی جدید!) که دایم آبجو می خورد، ماموریت می یابد تا جنازهء فاحشه ای را از همان پزشک قانونی که دوستش آنجا کار می کند بدزدد با دوست کارآگاهش برخورد می کند که او هم مسئول همان پرونده  قتل فاحشه است. به این شکل عناصر لازم کم کم  به هم گره می خورند و در نهایت هم هیچکدام باز نمی شوند.

در این میان،  سی کارد سعی می کند با رفتن به رویای جهان زیباتری مثل بابل، خودش را سرگرم کند تا کمی از خستگی و یکنواختی زندگی اش کم کند. رویایی که در آن همه ی آن چیزهایی را که در اینجا ندارد فراهم است؛ دوست دختر، کار، مشتری، قتل و خیلی چیزهای دیگری که برخلاف اینجا با انجام دادنش کاری صورت گرفته است.

بعد از کش و قوس هایی که در داستان می بینیم در نهایت متوجه می شویم که انگار این تعقیب و گریزها و این برخورد ها میان آدم های به ظاهر گانگستر و پلیس همه بازی بیش نبوده است. در واقع انگار که نه نیازی به جنازه بوده و نه به دستگیری گانگسترهایی که حاضرند هزاران دلار بدهند تا آن را به دست آورند. چون همان هایی که از سی کارد خواسته اند جنازه را به قبرستانی بیاورد سر راهش آدم هایی را اجیر کرده اند تا جنازه را از او بدزدند.

در واقع کلیت کار مثل یک بازی است که ما به عنوان خواننده و شخصیت های داستان، آدم های بی خبری هستیم که وارد بازی شده ایم تا کسی که معلوم نیست کیست( آن زن موبلوند یا زن اثیری!) از این ماجراجویی ها لذت ببرد. در واقع صرف خود بازی و ماجراست که عامل پدید آورنده همه چیز بوده و قرار نیست کسی کاری انجام دهد یا به هدف یا معنایی برسد. در واقع سی کارد برخلاف تصورش عامل( یا سوژه ) متن نیست بلکه او ابژه ای است که قرار است همان کاری را انجام دهد که از او توقع می رود و از پسش بر می آید. چیزی که خودش هم در ابتدا از به دست آوردن آن ( یعنی یک مشتری و کار) تعجب کرده بود. اما او در رویاهایش می تواند کسی را تا سر حد مرگ کتک بزند و عامل انجام کاری شود به طوری که انگار ما دیگر فقط در رویاهای مان می توانیم زندگی کنیم و از این کرختی بی هویتی بیرون بیاییم.

در پایان رمان وقتی او با آن موبلونده در گورستان قرار می گذارد، محل قرارشان نزدیک قبر پدر سی کارد و مقابل یادمان قربانیان نظامی جنگ اسپانیا و آمریکاست، به یک باره شک می کنیم که شاید نویسنده با جمع کردن همه ی موتیف ها ابتدایی داستان در انتها، خواسته معنایی را برای ما یاد آور شود. تصنعی که در این اتفاق است نسبت به تصنع حوادثی که در دیگر رمان های براتیگان وجود دارد چیز زیادی نیست. در واقع براتیگان زیاد به قواعد واقعیت( کدام واقعیت؟) دلبستگی ندارد.

البته بعد از آن که سی کارد مادرش را در قبرستان می بیند و به سر قبر پدرش می رود از آن شک بیرون می آییم و مطمئن می شویم که این چیدمان در راستای شکل گرفتن داستان در جایی بیرون از روایت بوده است زیرا لحظه ای بعد از آنکه سی کارد به پوچی و بی معنایی بازی های کارآگاهی یا سینمایی و تصویری رسید با مادرش مواجه می شود و این بار با او همکلام می شود و از پدر مرده اش عذرخواهی می کند.

با تمام شدن همه ی این اتفاقات و برگشتن دوباره سی کارد به خانه اش آن هم با جیب های خالی، دوباره دل به رویاهایش می دهد رویاهایی که همیشه با موفقیت هایش شیرین تر می شد و با بدشانسی هایش تلخ تر. بعد از این سی کارد با شکستش یا آگاه شدنش به بازی بودن همه چیز، در رویاهایش هم شکست می خورد و  قبل از آنکه داخل قبری خالی بیفتد رویایش را نیز از دست می دهد.

 

* نام متن بخشی از شعر "بیچاره ب ب" برتولت برشت است

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

کارمک مک کارتی

                     مسئله ی آمریکایی تو مسئله ی من نیست.

منتشر شده در مجلهء ایراندخت با ویرایش دوباره:

 

کارمک مک کارتی نویسندهء پولیتزر گرفته ای است که به خاطر اقتباس از رمان هایش و ترجمه دو رمانش "جایی برای پیرمردها نیست."و"جاده" در ایران دیگر چهرهء شناخته شده ای است.او که در بیشتر کارهایش  ترس از آینده و حرکت به سوی یک فاجعه انسانی محوریت معنایی دارد و حسرت گذشته ای به سامان تر از امروز را می خورد(مسئله ای که بیشتر خاص کشور خودش است و مسئلهء فراگیر انسان امروزی نیست.انسانی که هنوز برای آزادی و نان در رنج است از نابودی زمین هراسان نیست.) او در "جایی برای پیرمردها نیست" این مفهوم را بیشتر از بقیهء کارهایش بسط داده و گاهی به طور مستقیم از آن حرف می زند.

چیزی که در ابتدا دربارهء این رمان به چشم می آید ریتم تند و سریع روایت است که خواننده را وادار می کند که کار را در یک جلسه و روی یک صندلی بخواند.این نکته ای است که کمک زیادی به نویسنده می کند تا فضا و شخصیت هایش و در نهایت مفهومی که مد نظر دارد(اگر مفهمومی مد نظرش بوده) به طور کامل به خواننده اش انتقال دهد.در کل کتاب شما هیچ ویرگولی که با عث مکث در روایت شود نمی بینید؛ مسئله ای که در متن اصلی رمان کارکرد بالایی داشته و مترجم کتاب هم این اصل را وارد متن فارسی آن کرده است. نبود ویرگول،استفاده از جملات کوتاه و وجود حوادث گاه حیرت انگیز و پشت سر هم باعث فراهم شدن داستان جذابی شده که با خواندن فصل های اول رمان دیگر نمی توان آن را کنار گذاشت.

مک کارتی در این رمان از یک فرم ساده استفاده کرده و بعد  از مدتی شکل روایت و ریتم کار برای خواننده لو می رود(البته نه خود قصه مگر اینکه فیلمش را قبلا دیده باشید.) مونولوگ‌های کلانتر در کتاب، آغازکننده هر فصل از رمان  است که با روایت ذهنیش، هم ماجرا را دنبال می کند و هم از زمین و زمان می نالد. او در شروع هر فصل از مصائب امروز آمریکا و آمریکاییان می گوید و به این اوضاع اعتراض می‌کند که البته برای ما زیاد قابل درک نیست(یا به شکل بهتری می توان گفت مسئلهء ما نیست.) او  از اینکه آدم ها دیگر احساس گناه نمی‌کنند عذاب می‌کشد که در این راستا کمی کارش هم به غر زدن و وراجی می کشد ولی تا انتها شخصیت بیل کلانتر شخصیتی دوست داشتنی است که هر از چند گاهی سرعت زیاد رمان را می گیرد و اجازه می دهد تا خواننده نفسی دوباره تازه کند.اما در مقابل او شخصیت شیگور است که قاتلی خونسرد و کم حرف است که به راحتی آدم ها را نفله می کند و به تنها چیزی که فکر می کند به دست آوردن پول های از دست رفته است.

کلانتر بیل در رمان "جایی برای پیرمردها نیست" مرد ضعیفی است که امروز تنها چیزی که برایش باقی مانده خوردن حسرت روزهای از دست رفته است و دیگر  قدرت جلوگیری از شرارت ها را ندارد،او دایم از پدرش یاد می کند و به همین خاطر  عذاب می کشد و نمی تواند نه اوضاع جامعه را و نه او ضاع خودش را، از زندگی خانوادگی‌اش گرفته تا کار و رابطه‌اش با دستیار و دوستانش، درست کند.

شخصیت شیگور هم در رمان در لبهء نازکی قرار دارد که اگر کمی بیشتر از این قدرتمند و بی خیال و خونسرد و کم حرف می شد دیگر باید به او به شکل یک قهرمان اسطوره ای نگاه می کردیم.اما مک کارتی با نزدیک شدن به او  و گاه با نشان دادن بعضی از ضعف هایش او را از این کلیشه خارج می کند.با این حال او شخصیتی است که می تواند برای بعضی یک ابر مرد و برای بعضی دیگر یک قهرمان دروغین تبدیل شود خصوصا وقتی در انتهای رمان به راه خودش می رود و انتظار می رود که ما بپذیریم که این ترس تمام نشدنی است و ممکن است دوباره در جایی سر و کله اش پشت سر ما پیدا شود!! نیازی که مردم بی دغدغهء امروز آمریکایی تشنه آن هستند و مک کارتی هم برای شان فراهم می کند.

اما دربارهء شباهت های رمان و اقتباسی که از آن توسط برادران کوئن انجام شده می توان گفت مک کارتی همه چیز را برای آن ها فراهم کرده بود و کارگردان های فیلم زحمت زیادی برا نوشتن فیلمنامهء آن نکشیدند.نکته ای که به راحتی با  خواندن اولین فصل های کتاب و دیدن فیلم روشن و واضح است. تا جایی که حتی چیدمان شخصیت ها ،دکور و زمان نما ها و برش سکانس های فیلم هم عینا از خود کتاب گرفته شده است.البته خود مک کارت هم گفته است که این رمان را ابتدا در فرم فیلمنامه نوشته و بعد آن را تبدیل به رمان کرده است(که البته اثرات آن هنوز در کل کار باقی است.)

نکتهء مهمتری که در بارهء "جایی برای پیرمرد ها نیست" می توان گفت ترجمهء خوب این کتاب است که سعی شده در آن ریتم کار و زبان شخصیت ها تا آنجا که ممکن است در ترجمه حفظ شود.استفاده از جملات کوتاه و بهره نبردن از ویرگول و علایم سجاوند به پیروی از متن اصلی کمک زیادی به شناخت بهتر و بیشتر خواننده فارسی زبان با این نویسنده نسل امروز می کند.عطش ترجمه های زیاد و متفاوت از نویسندگانی مثل مک کارتی که فضا و مسائلشان قرن ها با ما فاصله دارد گاهی علامت سوال بزرگی در ذهن باقی می گذارد.

                          

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

سه کلاسیک فراموش شده

                                               انسان و حکومت فقر

                        نگاهی به کتاب"نیکلاس نیکلبی" نوشته چارلز دیکنز

 

چارلز دیکنز به سال 1812 در سال هایی که انگلستان و دیگر کشورهای اروپایی در حال پوست انداختن بودند و چیزی جز مبارزه و جنگ و از همه مهمتر فقر دیده نمی شد متولد شد.او  در این مدت رمان ها و داستان های زیادی نوشت که مورد استقبال خوانندگان نیز قرار می گرفت طوری که بعد از چاپ کتاب هایش دیکنز فقیر تبدیل به یکی از ثروتمندان انگلستان شد.محور بیشتر کارهای دیکنز زندگی و رنج مردم فقیر و به خصوص کودکان است دغدغه ای که سال ها بعد توسط نویسندگانی چون جین وبستر ادامه پیدا کرد و کتاب های جذابی چون "بابا لنگ دراز" و دشمن عزیز" توسط آن ها منتشر شد.

رمان"نیکلاس نیکلبی" مثل بیشتر آثار آن زمان در چند بخش توسط روزنامه ها به چاپ رسید و همراه با تصاویری زیبا در کنار آن کم کم بین خوانندگان آن زمان جا باز کرد.یکی از مشخصه آثار دیکنز که در رمان "نیکلاس نیکلبی" نیز دیده می شود عدم شخصیت پردازی کامل و فاصله گرفتن راوی آی نویسنده از ذهنیات و یا اوهام شخصیت هایش است اما در مقابل دیکنز هیچ گاه توضیحی دربارهء شخصیت هایش نمی دهد و ما شخصیت ها و تیپ های موجود در رمان را در دل وقایع و حوادثی که برای شان پیش می آید می شناسیم.در واقع بیشتر از آنکه نویسنده ما را ار بازتاب های درونی شخصیت هایش خبردار کند از تنش های بیرونی آن ها می گوید و چون ما زمان درازی را با شخصیت ها طی می کنیم(در رمان نیکلبی از زندگی پدربزرگش تا دوران میانسالی شخصیت اصلی) می توانیم طرحی از شخصیت وی برای خود ترسیم کنیم و خواه ناخواه به خاطر طی طریق هایی که خواننده با با شخصیت ها دارد با آن ها همراه می شود و کنجکاوانه در پی دانستن سر نوشت آن ها می افتد.در کنار این دیکنز که در قصه گویی و روایت تبحری خاص دارد و قصهء شخصیتش را چنان روایت می کند و در فراز و نشیب های متفاوت قرار می دهد که خواننده راهی برای فرار از دام او پیدا نمی کند و تا انتها با او همراه می شود.

نیکلاس نیکلبی بر خلاف دیگر شخصیت های دیکنز(در دیوید کاپرفیلد و الیور تویست) خیلی خصوصیت قهرمانانه ندارد و گاهی حتی در برخوردش با دیگران به شخصیت لجباز عصبی تبدیل می شود نکاتی که باعث هر چه واقعی تر شدن او می شود.اما این نکته درباره شخصیت های حاشیه ای رمان مثل مادرش صدق نمی کند.به هر حال هر چند که دیکنز در این رمان روانشانش زبده و زیرکی نیست اما با مهارت توانسته شخصیت های زنده ای وارد ادبیات کند که به سادگی قابل پاک شدن از اذهان نیستند.نیکلبی که در ابتدا با تنشی که میان او عمویش ایجاد می شود وارد داستان می گردد تا انتهای رمان حوادث حول شخصیت و روابط او شکل می گیرد.

زبان در آثار دیکنز ساده و برای همگان قابل فهم است او که گوشه و کنایه و گاهی طنز استفاده می کند تا ماجراها و شخصیت هایش را گاهی به شکل کمیک جلوه دهد در رمان "نیکلاس نیکلبی" بیشترین سعی اش را می کند تا به وضعیت گروتسکی که در آن قرار دارد جلوه های طنز بدهد طوری که این رمان را خنده دارترین کار دیکنز می دانند.

دیکنز را نمی توان یک نویسندهء انقلابی دانست چه در کار ادبی و چه در سیاست یا جامعه اش، اما می توان او را یک منتقد اجتماعی زیرک دانست که در میان مردمش تجربه های زیسته فراوانی داشته و با رئالیسمی رمانتیک،هم خوانندگانش را راضی می کند و هم از ضعف ها و ناهنجاری های اجتماعی اش می گوید.

 

                                                 آوای خشم

                                  نگاهی به کتاب"آوای وحش"جک لندن

از جک لندن  بیش از ۵۰ کتاب باقی مانده است که از میان آنها می‌توان به آثاری چون:"گرگ دریا" "آوای وحش" و "سپید دندان" و مجموعه اشعارش اشاره کرد.از رمان های او اقتباس‌های مختلفی در سینما، تلویزیون و حتی تئاتر صورت گرفته است زیرا که نویسنده توانسته با نگاهی انسانی به بخش زیر متوسط جامعه دغدغه هایش را به هر شکل بازگو کند.

او در بیشتر آثارش از شخصیت های خشن و یا حیوانات استفاده می کند و در شخصیت پردازی در این دو تیپ اجتماعی موفق تر عمل می کند.او که معتقد است«انداختن استخوان برای سگی را نمی توان نیکوکار نامید،نیکوکاری همانا تقسیم استخوان با سگی است که تو نیز به اندازه آن گرسنه باشی.»در بیشتر آثارش از طبقه کارگر حمایت کرده و بیشتر او را به عنوان یک نویسنده سوسیالیسم می شناسند.

او که ظاهرا" به سگ ها و شخصیت سازی از آن ها علاقه مند بوده علاوه بر رمان"سپید دندان" که ماچرای یک سگ گرگی را حکایت می کند که به جهان انسان ها وارد می شود در"آوای وحش" نیز قصهء زندگی باک،سگ در ابتدا معولی و خانگی را روایت می کند که کم کم در ارتباط با انسان ها،حیوانات و همینطور دشواری هایی که برای زنده ماندن می کشد تبدیل به سگی قدرتمند می شود که به راحتی از پس رقیبانش برمی آید و برای صاحبانش سگی وقادار و محبوب می گردد و در نهایت به صف گرگ ها پیوسته و به جان انسان ها می افتذ.

 در"آوای وحش" هر چند ما با سگی همراه می شویم که در بیشتر جاها خصوصیت انسانی از آن سر می زند مثل وقتی که او جلوی آتش می نشیند و به خودش فکر می کند،اما نویسنده توانسته در طول رمان کم کم به خوی حیوانی او نیز نزدیک شده و او را از حیطهء صرفا" انسانی در آورد خصوصا در پایان رمان که به خوبی از پس کلیشه های این نوع ادبیات در زمان خودش بیرون بیاید.

رمان"آوای وحش" که می توان یکی از بهترین کارهایی است که در بارهء حیوانات و رابطه شان با انسان نوشته شده و خواندن آن می تواند دیدی متفاوت به حیوانات و رنج ها و شادی های شان در قبال یکدیگر و جامعهء انسانی بدهد و درک ما را از حیات وحش عمیق تر کند.در این رمان باک در ابتدا به طرز وحشیانه ای مورد هجوم مردی قرار می گیرد که می خواهد او را وارد سرزمینی کند که دیگر از ناز و نوازش های صاحبش خبری نیست،دیگر غذا به شکل آماده با احترام کنارش قرار نمی گیرد بلکه این سرزمین جایست که برای زنده ماندن باید مبارزه کرد و برای سیر شدن باید با تمام وجود بار سنگین سورتمه ای را به دوش کشید تا از شر شلاق هایی که به گرده هایش نواخته می شود رها شود،اینجا تنها صدایی که می توان شنید آوای وحش است.

 

                                          انسان در چنگال خودش

                                نگاهی به کتاب "دکتر جکیل و آقای هاید"

در اواسط قرن نوزدهم اتفاق های عجیبی در ادبیات جهان افتاد که تاثیر آن را در ادبیات و روابط انسانی و حتی دانش روانشناختی نمی توان نادیده گرفت؛نوعی از ادبیات گوتیک که ریشه در افسانه های قرون وسطایی و ادبیات قرن هجدهمی داشت که همیشه مورد انتقاد نویسندگان رمانتیسم و رئالیسم های اولیه بود و آن را سبکی می دانستند که قصد اشاعهء افکار ارتجاعی و پوچ نامعقول دارد اما چیری نکشید که واقعیت موجود در این ادبیات سیاه و ترسناک روشن شد.

ادبیاتی که در آن انسان و اجتماع یک شکل ثایت و قابل تعریف ندارد و شکاف هایی که در وجود انسان است گاهی او را چنان در بر می گیرد که از نظر منطقی هیچ تعریفی نمی توان برای آن داشت.انسانی که بعد از تحقیقات فروید و دانش روانکاوی قرن بیستم تبدیل به موجودی یکسره ناشناخته شد که خود شخص باید دایم در تمام لحظات و موقعیت ها مانند یک کارآگاه خصوصی رفتار و گفتارش را در نظر بگیرد تا چیزی از آن شخصیت واقعی تر و پنهان(hide) خویش بفهمد.

از رمان های مشهور در اواخر دورهء ویکتوریایی را که مورد استقبال خوانندگان نیز قرار می گرفت می توان "دراکولا" برام استوکر و اثر ارزشمند" دکتر جکیل و آقای هاید" نام برد که سال ها بعد آثار زیادی تحت تاثیر این نوع ادبیات شکل گرفت.آثاری که خلق کنندهء وحشتی هستند که انسان ها این بار،نه از موجودی بیرونی بلکه از شخصیت درونی خود هراس دارند.

 رمان"دکتر جکیل و آقای هاید" به شیوهء رمان و فیلم های پلیسی جنایی امروز اطلاعات را به شکلی قطره چکان به خواننده می دهد و در موقعیت های چالش برانگیر که خواننده به هر شکل منتظر باز شدن گره های کور داستان است،آنقدر با تامل وارد ماجرا می شود که ترس و هراس موجود در شخصیت ها، آرام آرام در خواننده نیز ریشه می کند طوری که بعد از مدتی که کتاب به پایان می رسد و کنار گذاشته می شود هنوز هم تاثیرات آن لحظات باقی می ماند.در واقع استیونسن از هر نظر،چه در روانشناشی خواننده و تکنیک داستانی برای تاثیر بیشتر موقعیت ها و چه در روانشناختی شخصیت هایش،در نوع خود منحصر به فرد عمل می کند.

در این رمان،دکتر جکیل که با تحقیقات زیاد توانسته موجودی وحشتناک را از اعماق وجود خود بیرون بکشد کم کم مسخ آن می شود و دیگر توانایی بازگشت به همان شخصیت مورد احترام جامعه را ندارد راهی نمی بیند جز اینکه....

تا همین جا هم می توان رد پای این اثر را در آثار پر ارزش ادبی اجتماعی و انسان شناسی امروز دید دیدگاهی که در نوع خود و در زمان خود بسیار پیشروانه و آوانگارد به حساب می آمد.

رابرت لویی استیونسن غیر از این کتاب داستان های معروف دیگری چون "جزیره گنج" و "کودک ربوده شده" را دارد که در آن ها نیز با استفاده از تعلیق خواننده اش را تا انتها با خود همراه می کند و وجه دیگری از ابعاد وجود انسان را که زیاد هم خوشایند و دلنشین نیست مقابل چشمان خواننده اش قرار می دهد.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()