زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

ما فنا شدیم هر یک به تنهایی

 

درخت تناور

امسال

چه میوه خواهد داد

تا پرندگان را به قفس نیاز نماند؟

                                        احمدشاملو

امسال تاب و توانی برای تبریک و سال نو نیست.از جواد ماه زاده هنوز خبری ندارم،اولین کتابم سومین سال است که در ازشاد خاک می خورد...دیگر از همین روزنه پر دود هم درودی برای  پرستو و گل و سبزه باقی نیست.به راستی که ما فنا شدیم هر یک به تنهایی....

                       

+ مهدی فاتحی ; ٦:٠٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

ادبیات روس از تولستوی تا شولوخوف

ادبیات روسیه نزدیک به یک قرن تاثیر به سزایی در ادبیات جهان داشته و رمان های به خصوص قرن نوزدهی آن هنوز هم توسط منتقدان مورد مطالعه و طرح و تفسیر قرار می گیرد.روسیه با وجود اینکه در تاریخش نه قرون وسطی را تجربه کرده و نه حبری از رنسانس داشته(روسیهء تا قرن هفده زیر سلطه مغول ها بوده و تا آن موقع حتی یک فرد با سواد که توان خواندن انجیل داشته باشد در آن وجود نداشت!!) بعد از یک قرن رابطه با همسایگان اروپایی اش به خصوص فرانسوی ها تمام اروپا را تحت تاثیر نویسندگانش قرار داد.اما چگونگی این اتفاق تاریخی تا به اواسط قرن بیستم که دیگر تاریخ ادبیات جایی برای نویسندگان روس نداشت بحثی است که در جای خود به آن خواهیم رسید.

هر چند که خط کشی میان نویسندگان بیشتر نگاهی تاریخی و منتقدانه است و نویسنده خود چنین انتخابی ندارد اما می توان با خط کم رنگی نویسندگان روس (حتی کلیت ادبیات) را به دو دستهء بزرگ تقسیم کرد که در یک طرف داستایوسکی و پیروانش (که تا به امروز هم ادامه دارد) قرار دارند و در دستهء دیگر تولستوی و خط مش اش که در همان اواخر قرن نوزده به پایان رسید تا اینکه شولوخوف در دن آرام به نوعی سعی کرد در آن وادی قدم بردارد.

میخائیل آلکساندروویچ شولوخوف(1905-1984) نویسنده ای است که در شوروی سابق به راحتی زندگی کرده و مشکلی نیز با دستگاه فاسد کمونیستی آن زمان نداشته به همین خاطر حرف و حدیث های زیادی دربارهء اینکه آیا او نویسندهء رمان دن آرام هست یا نه زده می شود و عده ای نویسندهء واقعی این رمان را کریوکف(1870-1920) می دانند.

دن آرام در ادبیات دارای خصوصیات و ارزش های فراوانی است که البته ترجمهء فارسی آن که توسط شاملو صورت گرفته(ترجمه دیگر  و پیشین آن توسط به آذین صورت گرفته) علاوه بر خصوصیات خود رمان از  ارزش مازادی نیز برخوردار است که خواندنش را به خصوص برای نویسندگان امری ضروری می کند و آن وجود واژه های فروان و گاه کمیاب فارسی در رمان است به طوریکه می توان گفت برای هر احساس و هر نوع تصویر به شکل ظریفی کلمات خاص فارسی انتخاب شده که این نوع عرصهء وسیع زبانی برای فارسی زبانان در مقابل زبان های دیگر  همیشه چیزی جز حسرت در بر ند اشت.زبانی که در آن  هیچ احساس متفاوتی با واژه های مشابه بیان نمی شود.در واقع  گفته می شود شاملو این رمان را ظرفی دید که می تواند کتاب کوچه اش را در آن بریزد.

دن آرام رمانی به تمام معنی رئالیستی(از نوع قرن بیستمی) است.رئالیست از نوع بهبود یافته تولستویی آن که با ادبیات داستایوسکی که در واقع ادبیات قرن بیستم ریشه در این سبک دارد تفاوت های اساسی دارد.

در دن آرام شخصیت ها،حوادث،رابطه ای که شخصیت ها با حوادث داستانی دارند،روایت و فاصله راوی با آن،تصاویر(که به وفور در آن دیده می شود.) همه و همه به شکل ابژکتیو و وفادار به واقعیت بیرونی هستند.در واقع در این نوع رئالیست مسائل و شخصیت ها از صافی ذهن شخصیتی دیگر یا راوی بیرون نمی آید بلکه نویسنده سعی می کند در تمام ساختار رمان و چیدمان حوادث و رفتار شخصیت هایش با تمام توان از خطوط فرضی واقعیت بیرونی خارج نشود به همین دلیل در اینگونه رمان ها خواننده زیاد با درونیات شخصیت ها و تاثیرات سوبژکتیو در آن ها آگاه نمی شود.بلکه هر نوع حادثه و تاثیر حادثه فقط و فقط در رفتار بیرونی آن ها نمایان است.در این گونه رمان حتی فضا سازی ساختار ثابت خود را دارد و هر چند که با جزئیات و قدرت پرداخت نویسنده شکل می گیرند اما با تاثرات شخصیت ها به هیچ وجه تغییر نمی کند اتفاقی که در رمان هایی که بار سوبژکتیو قوی تری دارند،مثل کارهای داستایوسکی،تحت تاثیر حالات شخصیت هستند و هیچ احساس وابستگی به واقعیت بیرونی ندارند.در رمان هایی از تبار داستایوسکی طبیعت شکل شمایل ویژه ای ندارد و اصولا حضور پر رنگی نیز در عرصه رمان ندارند اما در کارهای از نسل تولستوی و به ویژه دن آرام طبیعت به شکل شاعرانه ای شکل می گیرند:رنگ ها،درختان،خانه ها…هر کدام با مشخصاتی ویژه،در هر ساعت از روز و هر فصلی از سال تفاوت های زیادی دارند.اصل وفادارنهء تولستوی،گورکی،شولوخوف تفاوت معنایی و ساختاری زیادی با گوگول و داستایوسکی دارند.

دن آرام داستان زندگی و مبارزات استقلال طلبانهء قزاق ها در مقابل سرخ هاست.داستانی که با محوریت یک خوتور(نه روستا!) به نام تاتاریسکی در میان خوتورهای زیاد موجود در روسیه آن زمان و گریگوری از خانوادهء مه لوخوف هاست.رمانی پر حجم که از جوانی و سرکشی گریگوری آعاز می شود و تا میانسالی او ادامه می یابد.گریگوری که به عنوان یک قزاق با آلمان ها می جنگد،با سرخ ها و کمونیست ها همراهی می کند،بعد از انقلاب 1917 در مقابل بی عدالتی های شان می ایستد،عشقی ممنوع را تا پایانش از سر می گذراند،هزینه هایش را می دهد،بچه دار می شود،شورشی می شود و در نهایت به عنوان یک فراری به شهرش باز می گردد و در آغوش پسرش آرام می گیرد.او که در نهایت نه از سفیدها عدالت می بیند و نه از سرخ ها مبارزه و جنگیدن را امری بی معنی می یابد و خسته و شکسته از این همه جنگ و مبارزه با مویی سفید انسانی پوچ و خالی می شود.

دن آرام با وجود شخصیت های فراوانی که دارد و همه را به طور کامل وارد این عرصه می کند و نمایش می دهد،اما گریگوری شخصیت و قهرمان اولش است و اتفاقا" یکی از ضعف های اساسی کل رمان نیز همین قهرمان گونه بودن و بی نقص بودن گریگوری در تمام عرصه هاست.هر چند که زندگی به او وفادار نمی ماند و داستان در نهایت به شکل تراژیکی برای او به پایان می رسد اما گریگوری برای خواننده سفیدتر از آنچه هست نمایانده می شود.

پیشینه این نوع رمان و رمان نویسی را بیشتر می توان در تولستوی سراغ گرفت.در میان کارهای او بیشتر به جنگ و صلح می توان ارجاع کرد.جنگ و صلح نیز زندگی و زمانهء روسیه را در دوران جنگ با ناپلئون بررسی می کند با این تفاوت که اگر شولوخوف خودش و شخصیت هایش از قشر فرودست تری مثل قزاق و زمین دار است،تولستوی محور رمانش را بر اشراف گذاشته و تاثیر مصائب موجود در جنگ و بعد از آن را در این طبقه بررسی می کند.شخصیت هایی مثل پی یر(که شباهت زیادی به لوین آناکارنینایش و در نهایت خود تولستوی دارد.) پرنس آندره ی،پرنس واسیلی،لیزا،سونیا،ناتاشا،نیکولنکا و شخصیت های فراوان دیگری که آن ها هم مثل روایت دن آرام گاه زندگی شان در خانه و خانواده و گاه در جنگ مورد توحه قرار می گیرد(البته تولستوی بر خلاف شولوخوف بار رمانش را تنها به دوش یک شخصیت نمی گذارد و محور روایت در طول رمان دایم عوض می شود هر چند که باز هم می توان پی یر را شخصیت اصلی رمان دانست که همه جا جضور دارد و از بقیه هم رو سفید تر است.)البته تولستوی نگاه خصمانه تری به جنگ دارد و شولوخوف با وجود اینکه پایان جنگ را از سیاهی و بدبختی می داند اما با مبارزه و فرد جنگجو ستایشگرانه تر برخورد می کند.

شولوخوف در رمانش هر چند که از  خیلی وقایع معاصر و انقلاب اکتبر حرف می زند اما پای شخصیت های تاریخی را وسط نمی کشد اما تولستوی شاید به این خاطر که مدت زیادی بعد از آن وقایع به نوشتن رمانش پرداخته آن ها را(ناپلئون و تزار الکساندر) وارد بازیش می کند و گاه از اتفاقاتی حرف می زند که واقعیت تاریخی ندارد.البته تولستوی هم در رمانش محافظه کاری های همیشگیش را دارد و تزار الکساندر را قهرمانی بی عیب می داند و همهء تقصیرها را به گردن مردم و ناپلئون می اندازد و در کنار آن در رمانهای دیگرش مثل آناکارنینا حتی از قوانین مورد بحث و بحرانی آن زمان مثل حقوق زنان به سادگی می گذرد و بر آن سرپوش می گذارد!

شخصیت های این گونه رمان های رئالیستی هر چند در موقعیت های متفاوتی قرار می گیرند اما آن انعطاف و شجاعت شخصیت های داستایوسکی را ندارند.آن ها در دامنهء کوچکی عمل می کنند و با وضعیتی اسف بار و فاجعه روبرو نیستند.و رفتار این گونه شحصیت ها مثل گریگوری(در دن آرام) و چه لوین(در آناکارنینا) و پی یر یا پرنس آندره ی(در جنگ و صلح)کاملا تعریف شده و قابل پیش بینی است اما هیچ گاه نمی توان به همین سادگی از راسکلینکف(جنایت و مکافات) یا استاورگین(شیاطین) یا ایوان(برادران کارامازوف) حرف زد یا نوع رفتار یا واکنش آن ها را پیش بینی کرد(درست به خاطر پیچیدگی های ذهنی این شخصیت ها و تاثیرات حوادث بیرونی و درونی در رفتارشان چیزی که در نوع رمان های شولوخوف و تولستوی حذف می شوند.)

در کل آنچه که تولستوی در فصل آخر جنگ و صلح به تفسیر از آن حرف می زند: او ریشهء جنگ بین انسان ها را خود انسان و اجتماع می داند نه تصمیم یک فرمانده یا امپراطور،در رمان دن آرام شولوخوف به وضوح دیده می شود و گریگوری به عنوان قهرمان و میشکا به عنوان یک نوع ضد قهرمان با وجود اینکه نمی خواهند بجنگند و دوباره به خانه و زمین شان برمی گردند اما به خاطر ترس های شان و وضعیت ملتهب جامعه(چیزی که روسیهء قرن بیستم همیشه به آن دچار بود)ناخواسته درگیر آن می شوند و در مقابل هم می ایستند.

به هر حال آثار کلاسیک با وجود نقاط ضعف و قوتی که دارند هیچ گاه نباید کنار گذاشته شوند خصوصا برای کسانی که به شکلی وارد این وادی شده اند.نویسندگان و منتقدانی که با تمام ادعاها و حرف و حدیث شان حتی از کنار رمان های بشتر از دویست صفحه ای هم رد نمی شوند اگر صد کتاب هم چاپ کنند و دربارهء صدها کتاب هم حرف بزنند چیزی نمی گویند جز حرف های گفته شده و تجربه های فسیل شده ای که جز با خوانش و تجربه شان نمی توان از آن ها گذر کرد.

*از مجموعه مقالات "دربارهء ادبیات"

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

سینمای سرد هانکه

                            حرکت خزندهء فاشیسم و خشونت

                                                

میشائیل هانکه سال ۱۹۴۲ در مونیخ به دنیا آمده و در اتریش بزرگ شده. او در دانشگاه وین در رشته های روانشناسی، فلسفه و تئاتر تحصیل کرده و هم زمان نیز نقدهای سینمایی و ادبی نوشته است. از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۰ به عنوان تدوینگر و نویسنده در تلویزیون آلمان کار کرده. هانکه در دهه ۷۰ نوشتن و کارگردانی فیلم را با ساخت فیلم های تلویزیونی آغاز کرده است. او همچنین در برلین و وین تئاترهایی هم به روی صحنه برده است.اولین فیلم سینمایی او هفتمین قاره است که سال 1988 روی پرده رفت.

او با فیلم ویدئوی بنی شهرت زیادی پیدا کرد فیلمی خوش ساخت که تحلیل غریبی از سینما و رسانه های امروز ارائه می دهد. فیلم با تصاویر تلویزیونی که کشتار خوک ها را نشان می دهد آعاز می شود و با برفکی تلویزیونی وارد ویدیوی بنی می شود.بنی پسری گوشه گیر است که با والدین ثروتمندش در وین زندگی می کند. او شب و روزش را در اتاقش با دوربین هایش، مانیتورهایش و دستگاه های تدوینش می گذراند. او به شکل بیمارگونی نوار کشتن خوک را نگاه می کند(شغل پدرش) در فاصله بین دیدن فیلم ها هم برنامه های تلویزیون را می بیند؛ جنگ قریب الوقوع در یوگسلاوی، فیلم های جنگی، کشتارهای نئونازی ها و تبلیغ تفنگ های اسباب بازی تا اینکه  با دختری آشنا می شود. دختر به خانه اش می آورد و با اسلحهء خوک کشی دختر را می کشد. ما کشته شدن دختر را از طریق یکی از دوربین های ویدئویی اتاق می بینیم. البته بیشتر جیغ و ناله می شنویم تا اینکه خود عمل را ببینیم. در انتها بنی خود و والدینش را که می خواهند روی جنایت او سرپوش بگذارند، به پلیس لو می دهد.

هانکه بازی های مسخره را سال 1997 ساخت و به نمایش گذاشت این فیلم نیز مثل کار قبلی اش واکاوی خشونت است آن هم از دیدگاه یک ناظر.او در این فیلم نیز مثل همهء کارهایش از نقطه ضعف تماشاگرش استفاده می کند تا درد قربانیان فیلمش را با تماشاگر قسمت کند در واقع هانکه روی زجر کشیدن قربانیان تمرکز می کند نه انگیزهء روانی مهاجمان. سوالی که در بسیاری از گفت وگوها از هانکه پرسیده می شود، این است که آیا شما از آزردن تماشاگر لذت می برید؟

او در سال 2001 معلم پیانو را ساخت که در آن به رابطهء خشونت و هنرمند می پردازد و  مازوخیسمی را بررسی می کند که با وجود خاص بودنش در شخصیت معلم پیانو امر سرکوب شدهء هر انسانی است.در سال 2005 نیز با مایه گرفتن از تبعیض نژادی موجود در فرانسه و ترس از تروریسم امروز فیلم ارزشمند پنهان را ساخت که هر دو برایش موفقیت زیادی به ارمغان آورد.(دربارهء این دو فیلم حرف های زیادی زده شده)

سینمای هانکه با هر مضمون و هر قصه ای که مایهء کارش قرار بگیرد سینمای وحشت و دلهره به حساب می آید اما نه آن وحشت و دلهره ای که نیاز به تصاویر سینمایی یا آدم های استثنایی که خصوصیات ویژه داشته باشند.او از آدم های معمولی می گوید و با آدم های معمولی فیلمش را می سازد اما آنچه که سینمای او را عمیق،تامل برانگیز و در عین حال وحشتناک می کند این است که او این عامل ترس و بی رحمی را در دل همین آدم های معمولی پیدا می کند و تماشاگرش را میخکوب می کند.در اکثر فیلم های هانکه  آدمهای عادی که خصوصیات نزدیکی به ما و اطرافیانمان دارند دست به جنایات وحشتناکی می زنند که ما حتی از گذشتن فکرش هم به ذهن مان هراس داشته ایم.هانکه از همین خصوصیات بی رحمانهء ناخودآگاه انسان ها استفاده می کند و با به عمل درآوردن این خصوصیات سادومازوخیسمی که هر انسانی (حتی معصوم ترین آن ها)در وجود خود می بیند او را از هیولای درونش آگاه می سازد.چیزی که هانکه آن را زا ما می ترساند آدمهای بیرونی،اجتماع،صنعت و خیلی از کلیشه های دیگر که گفته می شود باعث جنایات متفاوت شده نیست بلکه او انگشت روی نزدیک ترین و خصوصی ترین بخش ذهنی تماشگرش می گذارد:بخش سرکوب شدهء ما که واقعیت اول هر انسان است.بخشی که به نظر لکان پوشیده یا پنهان شده نیست بلکه همیشه حی و حاضر است و عامل تمامی اعمال انسان هاست هر چند که سعی می کنند آن را به شکل دیگری یا متمدنانه تری ارضایش کنند.

هانکه در آخرین فیلمش یعنی "روبان سفید" که با آن موفق به دریافت نحل طلای کن سال 2009 شد دوباره از خصوصیات سینمایی خودش استفاده می کند ولی این بار نسبت به فیلم های ابتدای اش پخته تر و ماهرانه تر و در عین حال بی رحمانه تر عمل می کند.او در این فیلم دایما به تماشاگرش ضربه می زند و از همان چیزی که می ترسد و دایم از خودش دور می کند به سرش می آورد در کنار اینکه او هیچگاه اجازه نمی دهد که تماشاگرش دستش را بخواند و کار را تمام شده فرض کند.در این حالت او هر بار حادثه یا جنایتی را در دل روایت نشان می دهد و با سر نخ هایی که می دهد مسبب حوادث و  عامل جنایات را دست به دست می گرداند به طوریکه در طول فیلم نمی توان مطمئن شد که چه کسی باعث این جو وحشتناک و وضعیت پر اضطراب به وجود آمده است ابهاماتی که حتی با تمام شدن فیلم هم باقی می ماند.

اما آنچه که فیلم هانکه را این بار مهم تر و حتی خشن تر می کند مسئلهء موجود در فیلم نیست بلکه نکته ای است که راوی فیلم از همان ابتدا به آن اشاره می کند:اینکه چه شد که آلمان بستری برای حضور نازیسم و خشونت قرن بیستمی شد؟این بار هانکه نه تنها خشونت حرف می زند بلکه با ریشه های آن را نشان می دهد: این وحشی گری از دل خانواده ها و شخصیت شکل نگرفته انسان ها و محرومیت کشیده آن ها بیرون می آید.او برخلاف فیلم های به کلیشه رسیده ای که در بارهء فاشیسم و نازیسم ساخته شده از حوادث آن جنگ چیزی نمی گوید  بلکه به عقب برمیگردد و نشان می دهد که چگونه کار آلمان ها به اینجا کشید.در واقع خشونت و دیکتاتوری موجود در روابط پدرو مادرها با فرزندانشان و سنت های موجود بین آن ها باعث می شود هر خانواده یا هر مادری در دامنش یک فاشیست پرورش دهد.

 

بهتر است کمی به خودمان،رابطه با فرزندان و دوستان مان نگاه کنیم تا ببینیم آن کس و چیزی را که از آن می نالیم  چگونه در درون خود یا خانواده های مان پرورش می دهیم یا داده ایم!!؟

 

 "روبان سفید" داستان اتفاقات عجیبی است که از زبان معلم روستا روایت می شود.روستایی که در آن کودکان به طرز بی رحمانه ای در سیطرهء پدران خود قرار دارند فراموش نکنید که این فرزندان وارث خشونت و سانسور و دیکتاتوری خانواده ها هستند،کودکان زمان جنگ اول  که در جنگ دوم هر کدام یک سرباز نازی خواهند شد.فیلمنامهء روبان سفید" به خاطر شخصیت های فراوان و میدان روایتش قابلیت گسترش و وسعت زیادی دارد:روایت به آرامی و با حوصله از خانواده های متفاوت روستایی حرف می زند و تنش و سردی و خشونت موجود در این روابط را به وضوح نشان می دهد خشونتی که از پدران و سنت های شان به ارث رسیده و به فرزندان شان انتقال می یابد:بارون و سر کارگر بسیاری از اهالی روستا که پسربچه ای به نام سیگی دارند که در ناز و نعمت است اما هیچ ارتباطی با خنواده اش و بقیهء بچه های روستا ندارد،مباشر که مثل بقیه فرزندان زیادی دارد و به تازگی بچه ای را به خانواده اش اضافه کرده که مثل سیگی قربانی تنش های بین پدر و فرزندان قبلیش است آن ها در جواب اعتراض شان تنها کشیده ای روی صورت شان تحویل می گیرند،کشیش که حکومت نظامی خشک و سردی برای فرزنداش از جمله کلارا و مارتین ایحاد کرده،دکتر دهکده که یک منحرف جنسی است و از دختر خودش سو استفاده می کند(او همسرش را هم کشته و در تمام این مدت به پسرش دروغ گفته  )همچنین با پرستار بچه هایش که پسری عقب مانده دارد(کارولی) سر سری دارد و مرد روستایی که زنش به خاطر کار کردن برای بارون کشته شده و فرزندانش کینهء ارباب شان را به دل می گیرند.نکتهء مشترک روابط خانواده ها با فرزندان شان این است که هیچ کجا گفتگوی دونفره ای بین آن ها صورت نمی گیرد و بچه ها در پاسخ هر نوع مخالفتی کشیده  می خورند.

روایت فیلم به طور موازی از تمام این خانواده ها حرف می زند واتحاد  کودکانشان با هم، به خاطر درد مشترکی که از خانواده می برند را نشان می دهد ارتباطی که نه به وضوح بلکه در دل روایت دیده می شود و این ارتباط یا علاقه بین بچه هایی که در یک مدرسه درس می خوانند بیشتر از دردی مشترک و تنبیه هایی که می شوند ناشی می شود.

در ابتدای فیلم وقتی دکتر به خاطر تله ای که برایش گذاشتته اند با اسب زمین می خورد و کتفش می شکند محیط رعب و وحشت در فضای روستا فراهم می شود زیرا که هیچ وقت معلوم نمی شود که چه کسی عامل این کار است(هر چند که کم کم می فهمیم این اتقام خشومنت باری است که فرزندان از پدران و بعد از جنگ اول از تمام اروپا می گیرند.)اما این اتفاق شروع اتفاقات دیگری است که طی یک سال در روستا می افتد و نه عامل آن ونه انگیزه این رفتارهای به ظاهر سادیسمی و آنارشیمی بر کسی معلوم می شود و همه چیز برای اهالی روستا و تماشاگر در پرده ای از ابهام باقی می ماند.اما آنچه که بر اساس حدسیات معلم و سر نخ های خود فیلم معلوم می شود اتقامی است که بچه ها از پدران و مادرانشان می گیرند و با شکنجه دادن کودکان مورد توجه آن ها به شیوه خودشان به آن ها جواب می دهند.کودکانی که به هر شکل حاضر به اعتراف نیستند و گاه چنان معصومانه حرف می زنند که با وجود تمام شواهد و ادله ای که ما در طول فیلم دیده ایم باز شک می کنیم که آیا واقعا" کار آن ها بوده یا نه.

در واقع هانکه سعی می کند با این تعلیق را تا انتها باقی بگذارد تا در عین حال که به آن ها حق انتقام گرفتن بدهیم اما از شیوهء انتقام گرفتن آن ها نیز بترسیم و هیچ گاه نتوانیم آن کارها را (شکنجه دادن پسرک بارون و کور کردن کارولی عقب مانده) بر اساس ضوابط و هماهنگی بین آن ها فرض کنیم.پیدا نشدن عامل اتفاقات در روایت فیلم و در کنار آن ،از بعد سینمایی و تصویری، حرکت های حداقل دوربین،فضای برفی و سرد روستا،لباس های سیاه(در روز) و سفید(در شب) تمامی شخصیت ها هم به این فضای مبهم و وحشت آور کمک می کند تا هیچ وقت در طول فیلم نتوانیم پایانی برای این اتفاقات یا آسایش برای روستاییان و همراه با آن تماشاگر در نظر بگیریم.

یکی از مشخصه ای شخصیت های هانکه که در روبان سفید در رفتار بچه ها دیده می شود خونسردی و اعتماد به نفس بالا در انجام قتل یا شکنجه دیگران است.در ویدئوی بنی هم پسر نوجوان چنان خونسردانه دوست دخترش را در خانه به قتل می رساند و جنازه اش را به خانواده اش می سپارد که انگاری اتفاقی است که در یکی از فیلم های ویدئویش افتاده و او تنها شاهد آن ماجراست.او از شخصیت هایی است که نزدیکی زیادی به شخصیت های "روبان سفید" اش دارد.در بازی های مسخره که دو نسخه آمریکایی و آلمانی اش را ساخته باز با یک قاتل سادیسمی طرف هستیم که با خونسردی اطرافیانش را آزار می دهد صرفا" برای اینکه لذتی ببرد فیلمی که هر چند نسبت به کارهای دیگر او فرم روایت خوبی ندارد اما با وجود این خصوصیات اولیه فیلم های او را دارد علاوه بر آن که او همان شخصیت های اغراق شده را در فیلم های بعدی اش در دل آد م های معولی می گذارد و دنیایی وحشتناک تر می سازد.

در واقع هانکه در بیشتر فیلم هایش فضاهای خالی برای بیننده می گذارد و  اجازه می دهد که او احساسات و تفکرات خودش را با فیلم درآمیزد.خودش در این باره می گوید:

مساله این نیست که من خشونت را چگونه به تصویر می کشم. بلکه مساله این است که من چطور جایگاه تماشاگر را در رابطه با خشونت و برداشت های مختلف از آن را نشان می دهم.

این نکته ای است که می توان گفت از امتیازات بی بدیل سینمای هانکه است.

فیلم شناسی:

  • قاره هفتم (۱۹۸۸)
  • ویدیوی بنی(۱۹۹۲)
  • بازی‌های مسخره (۱۹۹۷)
  • کد مجهول (۲۰۰۰)
  • معلم پیانو (۲۰۰۱)
  • زمانه گرگ (۲۰۰۳)
  • پنهان (۲۰۰۵)
  • بازی‌های مسخره(۲۰۰۷) (بازسازی نسخه آلمانی ۱۹۹۷ در هالیوود به زبان انگلیسی)
  • روبان سفید (۲۰۰۹)
+ مهدی فاتحی ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

سینمای آلمودوار:گذشته همیشه پا برجاست

آلمودوار فیلمساز اسپانیایی(متولد سال 1949 ) است که تحت تاثیر سینمای متاخر بونوئل و کارهای سائوراست(به خصوص در "تانگو" شباهت های زیادی بین این دو دیده می شود.) او از دههء هفتاد کار فیلمسازی را آغاز کرده است اما با زنی در وضعیت روانی (کاندید اسکار 1990)شناخته شد و در سال 1999 به خاطر همه چیز دربارهء مادرم موفق به دریافت اسکار شد و فیلم "بازگشت" در سال 2006 جایزه بهترین فیلمنامه را از کن گرفت. بیشتر دوستداران سینما او را با فیلم" با او حرف بزن" می شناسند فیلمی که در نوع خودش یک شاهکار است و در روایتگری یک کار پیشرو.اما کارهای با ارزش دیگری مثل همه چیز دربارهء مادرم و ماتادور نیز دارد که کمتر از آن ها گفته شده است. او بعد از همه چیز دربارهء مادرم بیشتر کارهایش را از جمله "بازگشت" بر اساس آن ساخته: راز سر به مهری که با آشکار شدنش رابطه ها را وارد ورطهء دیگری می کند.

اآلمودوار علاقه زیادی به پایان خوش و نقش مهم روابط جنسی در روابط دارد ولی مشخصه ء اصلی فیلم های آلمودوار قصه گویی اوست:در بیشتر فیلم های او فیلمنامه قرص و محکمی از نظر پیرنگ دارد(البته اگر تصادفات موجود در داستان ها را با اغماض در نظر بگیریم زیرا که وقتی استفاده از عنصر تصادف در روایتی زیاد شد واقع گرایی قصه زیر سوال می رود و دیگر آن تصادف تماشاگر را میخکوب نمی کند یا خیالش را راحت می کند به طوریکه همیشه منتظر یک اتفاق ناگهانی است که همه چیز را سر و سامان دهد مسئله ای که در بیشتر فیلمهای آلمودوار وجود دارد.) و با قصه های تو در تو و باز کردن روابط شخصیت هایی که در ابتدا معمولی به نظر می آیند تماشاگرش را شگفت زده می کند. و این شخصیت ها همیشه در میانهء دو یا چند روایت موازی با هم شکل می گیرند.البته در بعضی از نمونه ها مانند بدن زنده آدم ها بیشتر در حال زندگی می کنند ولی در بیشتر کارهایش از جمله آخرین فیلمش  آعوش های شکسته  روایت فیلم بیشتر  صرف تعریف داستان های گذشته می شود.

 

یکی دیگر از عناصر ثابت فیلمنامه های آلمودوار گذشته و راز سر به مهری است که هر انسانی دارد و بر این اساس انسان هایش را  پیچیده و پر رمز و راز می کند اما این ترفند بیشتر به کار پیرنگ داستان و درنهایت سرگرم شدن تماشاگر می آید و شخصیت ها بعد از لو رفتنِ رفتارهای عجیب و غریب شان انسان های تو خالی هستند که ما جدا از قصهء زندگی شان چیز دیگری از آن ها نمی دانیم.بر همین اساس آلمودوار فیلمسازی نیست که توان شخصیت سازی در فیلمش را داشته باشد و بیشتر یک قصه گوی ماهر است. درست به همین خاطر وقتی می خواهد با همین گذشته شخصیت پردازی کند و تمام سناریوش را هم بر اساس آن بسازد کار خراب شد و فیلم های دست چندمی تولید می کند مثل "تربیت بد" یا "قانون اشتیاق"

حوادث و اتفاقات در فیلم های آلمودوار زیاد است و باعث می شود فیلم هایش ریتم تندی بگیرد.یکی از تفاوت های اساسی فیلم های اسپانیایی از این دست با فیلم های فرانسوی به همین ریتم تند و پر حادثه بودن بر می گردد در مقابل سینمای فرانسوی که از تک حوادث استفاده می کند تا حرفی یا شخصیتی را برای ما آشکار کند. علاوه بر آن آلمودوار بر خلاف فرانسوی ها که زیاد سراغ جلوه های خاص تصویری نمی روند او در بیشتر فیلم هایش از رنگ استفادهء زیادی می کند و در بیشتر تصاویرش با کنار هم قرار دادن رنگ هایی شاد سعی می کند هر کدام از تصاویر فیلمش را جدا از قصهء فیلم یا تصویر بعدی به خودی خود دلنشین و پرطراوت بسازد(نوع دیگری از سینمای آیزنشتاین)

در واقع آلمودوار فیلمسازی است که چه در استفاده از نماهای زیبا و تاثیر گذار از معمولی ترین حوادث(مثلا" در "بازگشت" صحنه ای که مردم برای تسلیت گفتن به رایموندا دورش جمع می شوند و نمایی از بالا با محوریت شخصیت در وسط ،آن هم سیاه سفید، به طوریکه حلقه دورش مدام کوچک تر و کوچک تر می شود.) فیلمنامه های پر تنش، خلق تصاویری که از نظر بصری زیباست بیشتر فیلمسازی جذاب و سینماگری آداب دان است تا اینکه به مکاشفه ای دربارهء انسان بپردازد(البته به جز با او حرف بزن که به طرز عجیبی از رقیق ترین احساسات انسانی حرف می زند و در کنار آن قصهء پر تنشش را نیز دارد که به نظر من بهترین فیلم کارنامهء اوست.).بعد از تمام شدن فیلم های او چیزی ماندگار نیست جز لحظاتی که با تصاویری دلنشین از پیش چشم مان می گذرد و حرف های ناگفتهء زیادی که باقی  می ماند.

 

فیلم شناسی آلمودوار:

 

قانون اشتیاق 1987

زنی در وضعیت روانی1988

کراوتم را ببند و باز کن 1990

ماتادور 1990

تپه های مرتفع 1991

کیکا 1993

گل راز من 1995

همه چیز دربارهء مادرم 1999

با او حرف بزن 2002

تربیت بد 2004

بازگشت 2006

آغوش های شکسته 2009

 

+ مهدی فاتحی ; ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

نگاه خیره صادق هدایت

                             گزارشی از جلسه اهدا تندیس هدایت

 

  

این جلسه در دفتر کوچک هدایت با حضور جهانگیر هدایت،منشی دفتر ایشان و  حسین قدیمی (یکی از دواران جایزه) و من برگزار شد.در این جلسه یک ساعته جهانگیر هدایت از اهمیت جایزه هدایت،بازتابش در مطبوعات و جایگاه این جایزه در معرفی نویسندگان حرف زد و در کنار آن از نوستالژی های گذشته،مقالات خودش،نگرانی ها و سختی های در راه سخن گفت.بعد از آن تندیسِ هدایت توسط حسین قدیمی به من اهدا شد و اولین جمله ای که بعد از به دست گرفتن تندیس به زبانم آمد این بود که"سنگین تر از اونی بود که فکر می کردم." این جلسه بعد از گرفتن چند عکس توسط منشی جلسه خاتمه یافت.

محیط دوستانه وصمیمی بود که به خلاصه ترین شکل ممکن انجام شد و در این بین  چشمان حیرت زده صادق هدایت به ما خیره شده بود(در تمام دیوارهای دفتر، پرتره های متفاوتی از صادق هدایت دیده می شد.)خیره به اینکه بعد از صد سال، جایزه ای که به نام او بر پا شده چگونه در این دخمه و خارج از دید ناظران و دوستدارنش به طور مهجوری برگزار می شود و تندیسش در دست کسی قرار می گیرد که در این وضعیت وانفسا به تنها چیزی که فکر نمی کند برنده شدن،جایزه گرفتن و بردن و باختن است.در تمام آن یک ساعت تمام تلاشم را کردم تا ذهنم را خالی از همهء مسائل بیرونی کنم و به او و جایزه فکر کنم اما افکار متفاوت،ترس ها،اظطراب ها،جای خالی دوستانی که لیاقت بیشتری داشتند که جایزه بگیرند و تقدیر شوند مثل سیلی ذهنم را تسخیر می کرد و مرا از آنجا بیرون می برد.

نگاه خیره هدایت تا در خانه به دنبالم آمد و هنوز هم آن را پشت سرم حس می کنم هر چند خودش خوب می داند که:

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورد و می تراشد.زخم هایی که من در کف پای برهنه ام احساس می کنم.زخم هایی که سنگریزه های زیر پایم،داغی آسفالت کف خیایان،چاله چوله های خاکی خیابان های تهران،چوب ها و تراشه های روی زمین و گاه مورچه های بار بری که زیر پایم له می شوند را نشانم می دهد و دردی تمام وجودم را می گیرد و از کف پایم تا نوک سرم تیر می کشد.....

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()