زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

سینمای شرق آسیا

حالا دیگر فیلم های شرق آسیا وزنهء سنگینی در سینمای دنیا به حسای می آیند و چند سالی است که حضور این فیلم ها طراوت و شادابی خاصی به جشنواره های متفاوتی که در نقاط مختلف دنیا برپا می شود می دهد. دیگر هر کدام از فیلمسازهای شرق را می توان به عنوان فیلمساز مولف به حساب آورد؛عنوانی که در ابنجابرداشت اشتباهی از آن شده است؛در واقع فیلمساز مولف به کسی گفته می شود که در فیلم هایش امضای خود را به جا می گذارد و با دیدن تک صحنه ای یا سکانسی از فیلم می توان صاحب اثر را شناخت،فیلم هایی که گاهی فیلمنامه نویسش هم کس دیگری است(مثل هیچکاک)

سینمای شرق در ابتدا با کوروساوا و ازو مورد توجه قرار گرفت و تا به امروز نه تنها از اعتبارش کاسته نشده بلکه حتی بسیاری از فیلم های سینمای شرق در آمریکا و کشورهای دیگر به طور کامل خریداری شده و چندین بار بازسازی می شوند.البته هر چند که این نوع سینما با دو فیلمساز ژاپنی در جهان شناخته شد ولی چند سالی است ژاپن در این زمینه کم رونق شده و فیلمسازان کره ای و هنگ کنگی و تایوانی گوی رقابت را از دیگر کشورهای شرقی ربوده اند.

چیزی که در این میان معلوم و مشهود است این است که آنقدر این نوع سینما،فیلمسازان متفاوت و شکلهای متفاوتی از آثار را به نمایش گذارده اند که دیگر به راحتی نمی توان با واژه کلی سینمای شرق در این باره حرف زد و باید هر فیلمسازی را به طور جداگانه مورد بررسی قرار داد.کاری که در آینده بیشتر از آن خواهیم گفت.

اما در این میان با شناختی کلی با فیلمسازان و فیلم های ارزشمند این منطقه فرصتی فراهم می شود تا سر فرصت یک سری از این کارها را با جزئیات بررسی کنیم:

 

وونگ کاروای: chunking express(فیلم محبوب تارانتینو)بخشی از Eros (دست) و 2046

کیم کی دوک:بهار تابستان پائیز زمستان و بهار،جزیره،Samaria و نفس

پارک چان ووک : سه گانه انتقام،old boy

ایم سو جونگ:داستان دو خواهر

بانگ یون هو:میزبان

پارک چول سو:صندلی سبز

ماسایوکی سو: کار من نبود، می تونیم برقصیم؟

آنگ لی: جزیره اتود

هو شیائو شین: خداحافظ جنوب

    و رویای شانگهایso close to paradise:Wan xiaoshuai

Last life in the universe:Pen ekratanaruang

Three seasons:Tony bui

 :Tran ahn hung شعاع عمودی آفتاب،بوی انبهء کال

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

میشل لبر و کاناپه قرمز

چهارشنبه 23 اردیبهشت،روزنامه اعتماد

                        در جستجوی رویایی از دست رفته                       

                             

رمان"کاناپه قرمز"داستان زندگی زنی فرانسوی است که با ملاقات مرد کوتاه قدی در کنار خیابان به یاد عشق و زندگی از دست رفته اش می افتد.مردِ کوتاه قد ناشناس به همان شکلی سیگارش را می پیچد که ژیل،عشق دوران جوانیِ زن می پیچید و همین اتفاق کوچک یا همین دیدار کوتاه او را وادار به سفری می کند که هر چند هدفش دیدار ژیل است ولی در طی این سفر با مردان و زنان دیگری ملاقات می کند که خاطراتش را دوباره زنده می کنند.

ژیل که یک شب او را رها کرده بود و با کس دیگری رفته بود بعد از مدت ها از روستایی در روسیه برای او نامه می نویسد اما بعد از چند ماه دیگر از او خبری نمی شود.در این مدت زن گاهی به خانهء پیر زنی به نام کلمانس می رود که او هم در جوانی با مردی به نام پل آشنا شده و بعد از مدتی به خاطر کمونیست بودنش اعدام شده است و حالا پس از سال ها تنها زندگی می کند. زن هر شب به خانه کلمانس می رود و برایش رمان می خواند و یا از سرگذشت زنانی می گوید که زندگی کرده اند،عاشق شده اند و بعد تن به مرگ سپرده اند.زنانی مثل میلنا،ماریون دو فائوئه،کارسن ماکالرز و  ویرجینا وولف.

کلمانس عکس و یاد پل را زیر کاناپه قرمزش پنهان کرده است و هر شب روی آن کاناپه همراه با زن،از زندگی زنان قهرمانش یاد می کنند و با حرف های شان با یکدیگر دوباره آن زنان را برای خود از نو می سازند تا تلخی و رنج شکست های شان و درد مشترک شان را کمی تسکین دهند.

داستان سفر زن به آن روستا و رابطه اش با ژیل و کلمانس و دیگر ماجراهای رمان هیچکدام به طور خطی و سر راست روایت نمی شوند و هر از گاهی بخشی از آن روایت می شود.خرده روایت هایی که محور مشترک همگی شان رابطه زنان با مردان است و آرمان های شکست خورده ای که در ابتدای رابطه شان می سازند و گاهی مرگ و گاهی رویایی دیگر آن را درهم شکسته و نابود می کند طوری که ما در سراسر رمان با شخصیت هایی آشنا می شویم که به سادگی با هم آشنا شده اند و یا می شوند،به سادگی عاشق می شوند و به همان سادگی از هم فاصله می گیرند و جز خاطره ای ویران از آرزوهایی که با هم ساخته بودند در یادشان باقی نمی ماند.

زمان روایت رمان همین چند سال اخیر است.سال هایی که می توان گفت جهان شاهد شکست آرمان ها و شعارهای پر حرارت زیادی بوده است که در ابتدا  پر هیجان و خوشبینانه به آن نگاه کرده اند،در روی کاغذ آرمان شهری برای خود ساخته اند ولی بعد از مدتی این رویاها حاصلی جز یأس و شکست نداشته است؛از لنین و استالین گرفته تا فروپاشی شوروی و ویران شدن دیوار برلین،همه و همه نشان از آروزهای بر باد رفته انسان هایی است که برای پایدار نگه داشتن آرمان های دست نیافتنی شان جنایت های زیادی کردند و در نهایت در دل تاریخ جا ماندند و چیزی جز تجربه ای تلخ برای انسان های امروز باقی نگذاشتند.در واقع تجربهء تلخ قرن بیستم باعث شد تا آدم هایی که امروز پا به جهان می گذارند از هر هدف و آرمانی فرار کنند؛ نه تنها در سطح جامعه بلکه در سطح رابطه دونفره شان.

نویسنده به زیبایی توانسته این شکست آرمان ها و نابودی آدم هایی را که در این میان به خاطر آرمانگرایی دیگران زیر دست و پای زمان له می شوند نشان دهد و به نوعی نگرش ایده آلیستی در سطح جامعه را با نگاه آرمانگرایانه در رابطه دو نفره به هم گره بزند و حاصل هر دو را چیزی جز شکست و از دست رفتن زندگی نداند.زندگی ای که نویسنده به شکل هنرمندانه ای با تصاویر زیبایش از طبیعت و بازی کودکان نشان می دهد.

ژیل،معشوقهء زن،بعد از رها کردن او به روسیه،سرزمینی که این تجربه تلخ را نصیب انسان های امروز کرد،رفته است و در آنجا زندگی می کند،پل معشوقهء کلمانس که به خاطر ایدئولوژی آرمانگرایانه اش به مرگ محکوم شد از جمله حوادثی است زنان رمان با آن روبرو می شوند تا نشان دهد رویایی که مردان برای خود می سازند حاصلش تنهایی برای زنانی است که تنها امیدشان کمی زندگی کردن است.

زن در طی سفرش با قطار و اقامت سه روزه اش در روسیه شاهد عکس های درهم  لنین و مجسمه های واژگون استالین است و مردم سرزمینی که امروز، نه به آن ها بلکه به داستایفسکی و مایاکوفسکی شان افتخار می کنند.در واقع راویِ رمان "کاناپه قرمز" بیشتر از آنکه یک ضد ایده آلیست باشد یک ایده آلیست عصبانی است که از نابودی آرمان هایی می نالد  که می توانست دست کم در رویاهایش باق بماند.به علاوه شخصیت های دیگر رمان نیز انسان هایی ایده آلیستی هستند که با وجود به هدف نرسیدن آرزوهای شان تا آخر عمر حسرت آن آرمان های از دست رفته را می خورند.

زن در طی سفرش متوجه می شود که در روسیه مردم هنوز هم از گذشته و رهبرانش می ترسند و توان کندن از آن ها را ندارند.او  وقتی به روستا می رسد ژیل با همسر جدیدش از آنجا رفته است و کس دیگری را دل شکسته و افسرده باقی گذاشته است.زن خود نیز در قطار با مرد ساکت و مرموزی به نام ایگور آشنا می شود و در خلوت خود به او دل می بندد اما قبل از آنکه حرفی از عشقش به او بزند ناپدید می شود و بعد در روستا با آکاردئون زنی آشنا می شود که برایش آوای تپه های منچوری(یک ترانه حماسی) را می نوازد که او را هم قبل از آنکه به او دل ببندد از دست می دهد. در واقع زن با وجودی که چیزی جز شکست و یأس از آرمان ها و عشق هایش به دست نیاورده است اما مانند مردم روسیه اگر فرصتی پیش بیاید باز هم با خامی عاشق می شود و برای خود آرمان های دست نیافتنی می سازد که گاهی مثل آن دو نفر خیلی زود از دست می روند.

در انتهای رمان کلمانس که به خاطر پیری کم کم حوادث و اتفاقاتی را که در اطرافش می افتد فراموش می کند و خاطرات گذشته اش را با خاطرات زنانی که سرگذشت شان را با زن خوانده است قاطی می کند خودش را همراه رویاهایش به آب می سپارد و در همان جایی که زمانی با پل رو سکوی کناریش می نشست و به دریا نگاه می کرد غرق می شود.هنگامی که زن از سفر برمی گردد و به خانهء کلمانس می رود می بیند که روی کاناپه قرمز کلمانس دخترکی نشسته است که شبهات زیادی به او دارد با این تفاوت که او هنوز زیر کاناپه تصویری از عشق و رویایی دست نیافتنی پنهان نکرده است.

 زن نیز وقتی روی آن سکوی روی آب می رود و دوباره خودش را به دست عشقی دیگر می سپارد و با مردی آشنا می شود که پنجرهء خانه اش رو به سکوی آرزوهای کلمانس است.زن با اینکه دوباره دل به عشقی دیگر می سپارد اما هر روز از پشت پنجره اش به تماشای آن سکو می نشیند و خاطراتش را مرور می کند.

+ مهدی فاتحی ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

خاویر ماریاس در "مرد است و احساسش"

ترجمهء پریسا شبانی داریانی

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت،روزنامه اعتماد

شکسپیر اسپانیایی

خاویر ماریاس متولد سال 1951 اسپانیاست.او تاکنون نه رمان،دو مجموعه داستان و مجموعه مقالات زیادی منتشر کرده است و علاوه بر نویسندگی،منتقد و روزنامه نگاری چیره دست است.او که رمان"قلب بسیار سفید"اش یکی از بهترین کارهای اسپانیایی زبان شناخته شده است چند سال پیش جایزه ای به نام پادشاهی ردوندا را تاسیس  کرد تا از نویسندگانی که آثارشان به زبان اسپانیایی ترجمه می شود تجلیل به عمل آید.

از خاویر ماریاس تا به امروز تنها یک داستان کوتاه به نام"ماه عسل" ترجمه شده بود و رمان"مرد است و احساسش" اولین کتابی است که از این نویسنده اسپانیایی زبان با ترجمهء قابل قبولی به فارسی برگردانده شده است رمانی که هر چند از آثار شاخص نویسنده اش نیست اما سبک و نگاه ویژه او به شخصیت ها و جهان اطرافش را می توان در همین رمان کوتاه دید و با جهان داستانی او آشنا شد.

راوی رمان"مرد است و احساسش" یک خواننده اپراست که دایم در سفر است و در شهرها و کشورهای زیادی برنامه اجرا می کند.او که در ابتدای رمان با تصاویر و توصیف هایی از پاریس،شهرهای آلمان شرقی و لندن حرف می زند هیچ گاه عشقش را به مادرید پنهان نمی کند و خودش را یک مادریدی تمام عیار می داند.

رمان از جایی شروع می شود که راوی صبح از خواب بیدار شده و رویایی که شب پیش دیده ذهنش را به خود مشغول کرده است.رویایی که هر چند تا پایان رمان به وضوح از آن حرفی نمی زند اما تصاویر و اشخاصی که او به طور مبهم یادش می آید او را به دوره ای چهارساله از زندگیش می اندازد که در آن شاهد عشقی تراژیک بوده است عشقی که خودش نقش تاثیرگذاری در به وجود آمدن پایان تراژیکش داشته است.

راوی یا همان شخصیت اصلی رمان مدت ها خوانندهء اپرا بوده و  نقش های زیادی را در اپراهای متفاوت اجرا کرده است ولی هیچ وقت خودش را آماده یا لایق نقش آفرینی در اپراهای واگنری نمی بیند.اپراهای سنگینی که در آن ها از ملودرام های معمولی خبری نیست و اجراهای سنگین و پر آوایی دارد.او که به خاطر اجرای نقش های متفاوتش در اپرا شهرت زیادی کسب کرده است در یکی از سفرهایش در کوپهء قطاری با زنی ناشناس و دو مردی که او را  همراهی می کنند آشنا می شود و این آشنایی برگی از نمایشی را که او قرار است اجرا کند وارد واقعیت عینی زندگیش می کند.

او در اولین ملاقاتش با آن ها در صندلی روبرویی اش در قطار جزئیات دقیق و تیزبینانه ای را از آن سه نفر توصیف می کند و خواننده از همان ابتدا با سایه ای از شخصیت آن سه نفر که محور حوادثی بعدی رمان هستند آشنا می شود؛زنی به نام ناتالیا که میان آن دو مرد نشسته و خوابش برده است،شوهرش مانور که کنارش نشسته و به بیرون خیره شده است و داتو که به جای نامعلومی نگاه می کند.آدم هایی که طوری کنار هم در قطار نشسته اند که نمی توان گفت هیچ نوع رابطه ای بین آن ها وجود دارد.کسانی که راوی دوباره در هتل آنها را ملاقات می کند و ما آرام آرام به هر کدام از این شخصیت ها نزدیک و نزدیک تر می شویم.

خاویر ماریاس برای معرفی و پوست کندن شخصیت هایش از هر وسیله ای استفاده می کند؛نوع حرکت،نگاه،رنگ و نرمی پوست شان و حتی به ظریف تر ین ودقیق ترین شکلی  از جنس پارچه ها و رنگ لباس های شان حرف می زند.توصیفات خیره کننده ای که با جمله های بلند و تو در تو(که ظاهرا بخشی از سبک نویسنده است.) نشان داده می شود و خواننده را روی صندلی اش میخکوب می کند.تصاویر و شخصیت هایی که شاید بارها در رمان های دیگر دیده ایم اما ماریاس با ظرافت تمام،طوری به آدم ها شکل می دهد که هر کدام از آن ها را بخشی از جهان داستانی خودش می کند و خواننده ترجیح می دهد علاوه بر تصاویر و شخصیت هایش،قصهء آشنایش را نیز از نگاه او بخواند و تجربه کند.

ناتالیا،زنی است که به اجبارِ مشکلات اقتصادی برادرش،مونته،با مانور زندگی می کند.در تمام رمان تصویری مبهم و ستایش انگیز از او می بینیم؛نه چیز زیادی از گذشته اش گفته می شود و نه از ذهنیت و کنش هایی که با آن درگیریم.تنها چیزی که از او می دانیم حرف ها و رفتارهایی است که راوی رمان به شکلی خیالی از او به تصویر می کشد.در واقع زنانی مثل ناتالیا شجره نامه ای ادبی دارند(شاید کمتر بتوان این گونه زن ها را در واقعیت بیرونی دید.) و نمونه های از او را در آثاری مثل بوف کور هدایت(زن اثیری) و نادیای آندره برتون دیده ایم.شخصیت هایی که دیگر شکلی اسطوره ای به خود گرفته اند.زنانی که همیشه کم حرف و گنگ اند و کمترین واکنش ها را مقابل وضعیت اطراف نشان می دهند.زنانی ایده آل برای مردانی که ترجیح می دهند نقش معشوقی زودگذر از آن ها باقی بماند و به همین تصاویر مبهم از آن ها راضی هستند.

در کنار او مانور، شوهرش،حضور دارد که روابطش با ناتالیا سرد و خشک است و بیشتر   در مهمانی ها و مناسبت های رسمی کنار هم می ایستند تا از نگاه بیرونی به شکل یک زوج درآیند.مانور که یک بانکدار بلژیکی است مرد ثروتمندی است که مشغله های زیادی دارد ولی از همراهی و عشق ناتالیا(اگر چیزی به این نام در وجودش باشد.)بی نصیب مانده است به همین خاطر مردی به نام داتو را استخدام کرده است تا همصحبت و همنشین ناتالیا باشد.داتو  از همان ابتدا روابط خوبی با راوی برقرار می کند ولی با دل بستن راوی به ناتالیا نقشش در رمان و رابطهء آن ها کم رنگ تر می شود.

داتو از آن نوع شخصیت هایی است که شاید خواننده های ایرانی نتوانند او را در قالب همیشگی روابط بگنجانند؛او نه دوست است،نه معشوق،نه منشی و نه یک کارگر روز مزد یک خانوادهء ثروتمند.او با وجود اینکه صمیمی ترین رابطه را با ناتالیا دارد اما هیچ گاه مانور که از نزدیک شدن هر مردی به ناتالیا می ترسد(از جمله راوی)هیچ احساس خطری از جانب او نمی کند.

در واقع داتو را می توان یکwalker دانست؛ شخصیت هایی که امروزه دیگر همانقدر در خانواده های ثروتمند حضور دارند کهwaiter در صده های پیشین در خانواده های اشرافی حضور داشت(اشراف امروزی را می توان همان صاحبان کمپانی ها،بانکداران و سیاستمدارانی پر مشغله دانست که به هر دلیل می خواهند همسری رسمی و قابل نمایش کنارشان داشته باشند)در واقع واکرها بیشتر برای همراهی و پر کردن اوقات فراغت همسران مردان پر مشغله استخدام می شوند؛کسانی که با آن ها سفر می روند،قهوه می خورند و حرف می زنند،پیاده روی می کنند ولی جدا از این ها هیچ رابطهء دیگری با آن ها برقرار نمی کنند.داتو نیز برای ناتالیا چنین نقشی دارد و درست از زمانی که ناتالیا معشوقی مثل راوی پیدا می کند و با او سرگرم می شود دیگر نیازی به حضورش نیست و همیشه مثل سایه ای به دنبال شان یا در پس زمینه تصاویر این دو باهم قرار می گیرد.

راوی در مدتی که در آن هتل به سر می برد هر روز برای نقش کاسیو از نمایشنامهء اتللو شکسپیر تمرین می کند و در حین اینکه ما با شخصیت راوی آشنا می شویم با مصائب و مشکلات یک خواننده اپرا نیز آشنا می گردیم؛آن ها نباید هیچ وقت سرما بخورند وگرنه حدود یک ماه نمی توانند بخوانند یا هر غذا و نوشیدنی را نمی توانند بخورند و در روز  اجرا باید از چسب استفاده کرده و هیچ حرفی نزنند تا تارهای صوتی برای زمان اجرا استراحت کنند و آماده شوند!

بدون اینکه راوی از نمایشنامه اتللو و شباهتش با داستان زندگی خودش چیزی بگوید قصهء رابطه اش با ناتالیا و مانور، لحظه به لحظه به داستان زندگی اتللو نزدیک می شود و خواننده ناخواسته روایت را در ذهنش پیش می برد.اینگونه ارتباط و استفاده از متن های دیگر(بینامتنیت)از قالب هایی است که دیگر در دهه های اخیر کهنه به نظر می آید اما با وجود اینکه نویسنده به اجبار دست به چنین کلیشه ای می زند اما سعی می کند شکل دیگری از بینامتنیت را ارائه کند.هر چند که قلم خاویر ماریاس چنان قوی است که حتی در بخش های آخر رمان که ما به واسطهء نمایشنامه اتللو از سرنوشت شخصیت ها آگاهیم ولی رمان را تا به آخر می خوانیم و اجازه می دهیم نویسنده با جابه جایی حوادث،خلق تصاویر بکر و نگاه ژرفش، تجربهء جدیدی برای ما فراهم آورد.

راوی هنگامی که در آن هتل با ناتالیا آشنا می شود هنوز با برتا زندگی می کند و در همان حال که رابطه خود با برتا را به یاد می آورد و بی میلی های خود را در مقابل برتا از ذهن می گذراند حدس می زند که رابطه ناتالیا و مانور نیز چنین باشد و ناتالیا هیچ میلی به شوهرش نداشته باشد.این موازی کردن رابطه اش با برتا و آن دو با هم، اولین چیزهایی است که به راوی گوشزد می کند دیگر نمی تواند به از سادگی از کنار ناتالیا بگذرد.

در رمان"مرد است و احساسش" مثل نمایشنامهء شکسپیر بیشتر از آنکه از رابطهء یک مرد در مقابل یک زن حرف زده شود از رابطهء دو مرد و تقابل ها و سبقت گرفتن های شان پرده برمی دارد.درواقع وقتی که نگاه یا چشم خیره یک زن وجود داشته باشد ناخواسته مردان به مسابقه ای خصمانه واداشته می شوند. همانطور که اتللو بیشتر از آنکه عاشق و دلباختهء دزدمونا باشد خودش را پست تر و حقیرتر از آنی می داند که بتواند در بین مردان دیگر انتخاب شود.

چیزی که باعث عصبانیت و گاهی نفرت مردان از هم می شود(البته در کنار زنان)بیشتر از هر چیزی،احساس گناهی است که مردان از بقیه مخفی می کنند و تنها در مقابل چشم یک زن است که ترس از فاش شدنش را دارند.در واقع خالی بودن عرصه از زنان به این خاطر به مردان احساس امنیت و آرامش می دهد که دیگر قرار نیست کسی به واسطهء گناهش تنبیه شان کنند یا دیگری را به او ترجیح دهند.راوی رمان"مرد است و احساسش"درست زمانی که چشمش به مانور به عنوان همسر ناتالیا می افتد و در خیالش او را مالک ناتالیا می داند از آن به بعد ناتالیا جایگاه دیگری در ذهنش پیدا می کند و با تمام وجود خواهان او می شود.میلی که بیشتر از آنکه از درون خودش نشات گرفته باشد میل "دیگری" است که ما ناآگاهانه آن را میل خود می پنداریم و با تمام وجود از آن نگه داری می کنیم،حتی تا پای جان.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

نمایشگاه گردی

نمایشگاه کتاب امسال هم با تمام حرف ها و حدیث هایش شروع شد و مثل هر سال پر شد از کسانی که در نبود جایی برای خوشگذرانی به آنجا هجوم آورده اند و دایم از هر طرف تنه ای می زنند تا فقط خود را در معرض نگاه کتاب ها قرار دهند.

کتاب"مردم عادی زندگی معمولی"که قرار بود نشر نی در نمایشگاه عرضه کند تا به این لحظه در مراحل پایانی است و هنوز روی پیشخوان نیامده است.کتابی که حدود ۴ ماه از گرفتن مجوزش می گذرد ولی هنوز در گیر و دار آماده شدن است(بهتر است همهء تقصیرها را هم گردن ارشاد نیندازیم!)چاپ دوم "داستان نویسی نوین"توسط نشر چشمه آماده شده و خوشبختانه بعد از مدت ها اعلام وصولش رسید و در نمایشگاه عرضه می شود.

در این هفته طی گشت هایی که در نمایشگاه می زنم جدا از غر غر های معمول، کتاب هایی را که به چشمم می آید و شاید زیاد مورد توجه نیست معرفی می کنم با این امید که به چشم بیاید.البته جدا از یادداشت هایی که دربارهء بعضی از کتاب های موجود در نمایشگاه نوسته ام و از همین جا و روزنامه اعتماد منتشر می شود.مثل کتاب "کاناپه قرمز"میشل لبر که توسط نشر چشمه منتشر شده است و کتاب"مرد است و احساسش" خاویر ماریاس که چند روز پیش از طریق نشر افق به دستم رسید و از خواندنش لذت بردم.رمان هایی که در طی این مدت به طور مفصل راجع به آن حرف خواهم زد.

اما در اولین مرحله از نمایشگاه گردی سری به غرفه های کتاب های خارجی زدم.با وجود اینکه در بیشتر غرفه ها از رمان ها و ادبیات امروز دنیا خبری نیست(چیزی که در جایی که عنوان نمایشگاه بین المللی کتاب را یدک می کشد کمی عجیب به نظر می آید.)اما پر است از ادبیات کلاسیک جهان که با قیمت های مناسبی عرضه می شوند(ارزانتر از کتا بهای ایرانی!)

خواندن رمان های خارجی به زبان اصلی چیزی است که شاید در ابتدا سخت به نظر بیاید اما جدا از تمام امتیازات زبانی و ظرایف دیگر، لذت و شعفی در آن هست که تنها با خواندن و دریافتن آن می توان فهمید.اصلی که متاسفانه در کشور ما به خاطر ضعف بادگیری زبان های متفاوت فراموش شده است( حتی اگر شده کتاب های کلاسیک را با ترچمه به انگلیسی بخوانید باز هم ارزش های زبادی در آن هست.) کجا می توان لذتی که در خواندن به فرانسه رمان شکوهمند"شیدایی لول و.اشتاین" مارگریت دوراس است را در فارسی آن یافت،هر چند که کتاب  به دست مترجم خوبی مثل پرویز شهدی به فارسی منتشر شده است، یا فاصله زیادی است بین کتاب های جیمز ،فیتزجرالد و شکسپیر به انگبیسی تا به فارسی!

غرفه های کتاب های خارجی هم مثل بقیه سالن ها پر از گرد و غبار است و نفس کشیدن در آنجا کار سختی است اما اگر شده برای خریدن تنها کتاب مورد علاقه تان به زبان اصلی، سری به آنجا بزنید.در بین این غرفه ها می توانم غرفهء "شهر کتاب" و "کتاب پرتو علم آرا"و "بیان سلیس" را پیشنهاد کنم که در آن ها کتاب های کلاسیک ادبی بیشتری یافت می شود.خصوصا در غرفه "شهر کتاب" که مجموعه کتاب هایی از انتشارات dover موجود است که خیلی از کتاب های کلاسیکی را که در انتشارات پنگوئن با قیمت گزافی موجود است با قیمت نازلی فراهم کرده است.

در بین کتاب های خارجی می توانم رمان the pickup نوشته nadine gordimer که در سال 1991 جایزه نوبل را گرفته و تا کنون کتابی از آن ترجمه نشده است را پیشنهاد بدهم و کتاب studies in classic american literature نوشته دی اچ لارنس که نکات ارزشمندی دربارهء ادبیات در آن یافت می شود و در نهایت کتابی از مجموعه داستان های نویسندگان فرانسوی که در سال 2000 منتشر شده است.(تمامی این کتاب ها توسط نشر پنگوئن منتشر شده است)

پی نوشت:

١."خاک غریب"چومپا لاهیری منتشر شد.

تبریک به امیر مهدی حقیقت و نشر ماهی؛به امیر مهدی به خاطر اینکه می دانم و تا حدودی در جریان ترجمه اش بودم که چقدر رنج برد و با چاپ شدن کتاب خستگی از تنش بیرون شد.و به نشر ماهی که کتاب را در عرض ٢ ماه از مترجم گرفت،از ارشاد مجوز گرفت و چاپ کرد کاری که در عرصه نشر،در این چند سال اخیر بی سابقه است.

٢.تبریک به آقای نوش آذر به خاطر چاپ اولین کتابش در ایران به نام"سفر کرده ها" توسط نشر نی.امیدوارم شاهد چاپ آثار دیگر این نویسنده باشیم، کسی که هر چند دور از اینجا است ولی از ایران دور نیست!

٣.فرهنگستان ادب فارسی کتابی را به کوشش حسین مرتضائیان آبکنار منتشر کرده است که پژوهشی است در داستان سرایی سالهای ١٢۵٠ تا ١٣٠٠ شمسی

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

چوپان خوب رابرت دنیرو

 کشور شدن یک کشور

رابرت دنیرو نقش هاى به یادماندنى و درخشانِ زیادی بازى کرده است و در زمره کهنه بازیگرانى است که به پشت دوربین نیز رفته است.(( چوپان خوب )) دومین تجربه کارگردانی بعد از ساخت فیلم داستان برونکس در سال 1993 (با فیلمنامه ای را چاز پالمنترى) است.فیلمنامه اش را  اریک راث نوشته است که در واقع درباره چگونگی پاگرفتن اولین سازمان امنیت آمریکا و گسترش و تبدیل آن به (سیا (امروزی است. فیلمنامه و بازی ها دو تا از برجسته ترین عناصر فیلم است که دنیرو موفقیتش را در ساخت فیلم به خاطر آن دو می داند.

 فیلم که پر از بازیگران صاحب نامی مثل: مت دیمون، آنجلینا جولى، ویلیام هرت و بازیگر موفق سینمای آلمان، مارتینا گدک است،براى دنیروى ۶۳ساله و شرکت تهیه کننده اش «جین رازنتال» زمان و هزینه ی زیادی در برداشت.

مت دیمون به عنوان شخصیت اصلی دراین اثر نقش یکی از فارغ التحصیلان دانشگاه  بیل را بازی می کند که به عضویت سیا درآمده و به یکی از بنیانگذاران آن تبدیل می شود. بازیی که هر کجا از فیلم حرف زده می شود، ابتدا از بازی دیمون گفته می شود. شخصیت خونسردی که زیاد خود را  لو نمی دهد و مسائل و تفکراتش را فقط باید از نوع عملکردِ او  فهمید. مثل وقتی که او به راحتی به تماشای شکنجه دادن کمونیست ها می نشیند هر چند که در ابتدا برای تماشاگرش غیر قابل باور است. رفتاری که درخورِ شخصیتش( ادوارد ویلسون) در فیلم است.

 اما چیزی که پرواضح است این است که شخصیت های این چنینی و بازی های به این شکل، که زمانی باعث حیرت و ستایش بود حالا تبدیل به کلیشه شده است و شاید بتوان گفت یکی از ساده ترین نوع بازی است. شخصیت هایی که شاید برای اولین بار در فیلم های وسترن دیده شدند.قهرمان های خونسردی که حرف نمی زدند و فقط اهل عمل کردن بودند. ولی وقتی در فیلمی که محصول سال 2007 است دیده می شوند دیگر کمی توی ذوق می زنند.

موضوع فیلم درباره شکل گیری سازمان امنیتی آمریکا در جنگ جهانی دوم و دوران جنگ سرد است، و جنایت ها و  برخوردهای غیر انسانی این سازمان را باری به هر جهت نشان می دهد. شخصیت ادوارد ویلسون آرام آرام در طول فیلم شکل می گیرد تا جایی که به خاطر مسائل سیاسی و ملی کشورش حاضر به گذشتن از خانواده اش نیز می شود. البته آنچه مشهود است شخصیت اصلی فیلم نه یک شخص، بلکه یک سازمان و روابطش با اعضا آن است. سازمانی که وقتی در فیلم شکل می گیرد، بی آنکه تکلیف شخصیت(ادوارد ویلسون) مشخص شود، فیلم به پایان می رسد.

اما شاید برای ما دیدن فیلم هایی که در رابطه با تاریخ مصائب آمریکا و رفتارهای غیر انسانی سیاستمداران و سازمان های اطلاعاتی آمریکاست؛ نه موضوع جذابی باشد و نه حرف تازه ای برای گفتن داشته باشند. موضوعی که بارها و بارها به هر شکل ممکن از آن حرف زده شده و آنقدر بی پرده بیان شده که دیگر جزء دم دستی ترین موضوعات، برای نقد،در آمریکا گردیده است. شاید برای آن ها هنوز هم نکات ارزشمند و جذابی  داشته باشد!خصوصا" که به نوعی نگاه اجمالی نیز به تاریخ آمریکا و دوران بحران آن دارد.

یکی از عناصر مشترک بیشتر فیلم های آمریکایی همین همبستگی، شرافت و میهن پرستی است که به هر وسیله آن را می خواهند برای مردم شان یادآور شوند. کشوری که به خاطر فرهنگ های متفاوتش برای رشد نیاز مبرمی به ساخت کشور شدن کشورش دارد.در واقع این یکی از بن مایه های همیشگی فیلم ها و گاهی رمان های آمریکایی است! 

اما در این میان نمی توان کارگردانی خوب رابرت دنیرو(آن هم در دومین فیلمش)ندیده گرفت. فیلمی که چه در میزانسن ها و چه در چیدمان حوادث و نوع نمایش آن بی نقص است.

 فیلمنامه خوب راث نیز یکی از امتیازات فیلم به حساب می آید. هر چند گفته می شود بازیگرانى که درمقام کارگردان پشت دوربین قرار مى گیرند معمولاً به دنبال فیلم هاى راحت تر و بازیگر محورتر هستند، ولی دنیرو با اعتماد به نفس زیادش سراغ  فیلمی با پیرنگ روایتی پیچیده و سخت دارد که قرار است پول زیادی نیز خرج آن شود. او که به گفته خودش در حال حاضر مشغول کار روی فیلمی است که بازسازى یک فیلم فرانسوى به نام ۳۶ است، بازی در چند فیلم  را  نیز در آینده مد نظر دارد.

 تماشای" چوپان خوب" هر چند از نظر محتوایی حرف چندانی برای ما نداشته باشد اما از نظر نوع فیلمسازی و بازیگری، کلاسی برای تمام فیلمسازان ماست.فیلمی که با فیلمنامه ای منسجم،حرکت های دوربین، میزانسن و با بازی های خوبش، تماشاگر را حدود سه ساعت نگه می دارد؛ احساساتی می کند، به فکر وا می دارد، عصبانی می کند و در نهایت با رها کردن شخصیتِ اصلی به حال خودش، به جای شخصیت،تاریخی را  بازسازی می کند که مردمش به آن احتیاج دارند.

+ مهدی فاتحی ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

مصائب

و ما به شما یاد می دهیم که چه چیزی را ندانید

و کدام خاطره ئی خوشتر است.

خواب دیدن اینطوری که شما می بینید اصلا" به صلاحتان نیست

اشک

اینطورها که شما می ریزید-قطره قطره-اصلا" معنا ندارد.

به غلغل جشمه نگاه کنید مگر از اندوه است!

و ما به شما یاد می دهیم

که چه رویاهائی چه زمان هائی خوشتر است

در صورت مردودی البته به جهنم نیز می روید.

 

پایان تنفس!

به سلول های تان برگردید.

                                                       شمس لنگرودی

+ مهدی فاتحی ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

هر نویسنده یک کتاب

                 یا چگونه یاد گرفتم در انتخاب وضعیتم شریک شوم

     نمایشگاه کتاب نزدیک است؛بعضی ها خودشان را آماده کتاب خریدن می کنند،بعضی ها نمایش دادن،دوست پیدا کردن،سیب زمینی خوردن،غر زدن و خلاصه نمایشگاه بیشتر از هر اتفاق ادبی یک جشن پوپولیستی است.اما در کنار همهء این مسائل نمایشگاه بهترین عرصه برای فروش کتاب هاست و از همه بیشتر ناشرین هستند که در این جشن خوشحالند(به خاطر فروش کتاب نه خواندن کتاب)اما با تمام این اوصاف با تمام محدودیت ها و سخت گیری هایی که بر ناشرین و اهالی کتاب وارد می شود(مثل ماجرای عجیب عرضه نشدن تعدادی از کتاب ها در نمایشگاه از جمله"نیمه غایب"سناپور،که مثل تمام اتفاقات عجیب این چند سال فقط خاص همین چند سال اخیر است و در قبل و بعد تاریخ شاهد چنین اتفاقاتی نخواهیم بود!)اما اگر اهل کتاب خواندن باشیم،نه فقط کتاب خریدن،می توان در همین کتاب های موجود در نمایشگاه نیز آثار ارزشمندی پیدا کرد و خواند تا قدمی بزرگ در جهت رشد و آگاهی خودمان برداریم.

به نظر من اگر کسی خواستار تغیر و تحولات اجتماعی است و از وضعیت بی فرهنگی موجود ناراضی است(چه در سطوح بالا و چه در سطح عامه مردم) به جای جهت گیری ها و مبارزه طلبی ها و غر زدن ها که از ظن خودشان با این حرف ها و تشویق ها می خواهند اتفاق بزرگی پدید آورند،بهتر است که دوستان را ترغیب به خریدن و خواندن کتاب کنیم و خودمان را وادار به خواندن و فهم کتاب ها.به جای اینکه بیرون گود بنشینیم و دایم غر بزنیم که این چه نمایشگاهی است و این چه وضعیتی  است،این چه برخوردی است و الی آخر...

اما اینکه چه کتاب هایی را پیشنهاد کنیم یا چه کتاب هایی را بخوانیم(علاوه بر کتاب هایی که خوانده ایم) به قول دیمون نایت باید گفت:"هر کتابی" زیرا که از نظر او هر کتابی می تواند برای نویسنده و اهل کتاب راهگشا و سودمند باشد و اتفاقا در همین مسیر است که نویسنده می تواند خودش طبق سلیقه اش،جهان ذهنی و ذوقش کتاب های مورد علاقه و تاثیر گذارش را پیدا کند نه اینکه صرفا" با لیست مشترک و قانونمندی همه را با یک نسخه بپیچیم.

اما در این بین کتاب هایی هستند که می توان گفت(از نظر من)سال های سال خوانده و تدریس شده اند و مقبولیت بیشتری در نزد کتاب خوان ها دارد.به همین خاطر من نیز تعدادی از آن ها را انتخاب کرده ام و با محدودیت هر نویسنده یک کتاب،بدون در نظر گرفتن حضور همهء کتاب ها در نمایشگاه،لیستی را برای علاقه مندان تهیه کرده ام که می توانم بگویم وجودشان در کتابخانهء هر انسانی،تاکید می کنم هر انسانی نه صرفا" نویسنده، ضروری است و این اطمینان را به دوستان می دهم که با خواندن و فهم همین کتاب های محدود می توانیم قدم بزرگی در جهت رفع مسائل خود،چه شخصی و روانشناختی و چه اجتماهی،و در نهایت جامعه مان برداریم.

                                                                              به امید آن روز

پی نوشت:برای کسانی که نیاز به شناخت بیشتری دربارهء این کتاب ها دارند می توانم بگویم بعضی از این کتاب ها را در وبلاگم و مطبوعات معرفی کرده و یادداشت هایی درباره اشان نوشته ام و ما بقی را نیز در نظر دارم در آینده در همین مکان منتشر کنم.و درواقع می توانیم با خواندن و نظر دادن مان دربارهء همین کتاب ها(در طول سال)یک هم خوانی با هم داشته باشیم.                                                                                      

 

کتاب های ادبی:

1.سوفوکل:افسانه های تبای  2.شکسپیر:مکبث  3.گوته:فاوست

4.سروانتس: دن کیشوت    5.بالزاک: زنبق دره  6.فلوبر:تربیت احساسات

7.هرمان ملویل: موبی دیک  8.گوگول:یادداشت های یک دیوانه

   ٩داستایفسکی:شیاطین    10.تولستوی:مرگ ایوان ایلیچ  11.ایبسن:دشمن مردم12.فاکنر:نخل های وحشی   13.کافکا:محاکمه     ١۴.کامو:طاعون   1۵.ایتالو اسوو:وجدان زنو  16.پروست:در جستجوی...    17.سلین:سفر به انتهای شب

18.کنوت هامسون:گرسنه   19.جویس:دوبلینی ها    20.وولف:خانم دالووی 21.بکت: در انتظار گودو        22.پینتر:بازگشت به خانه   23.دالبی:چه کسی از ویرجینیا..

24.جان اشتاین بک:شرق بهشت    25.دوراس:شیدایی لول.و.اشتاین    26.جرج اورول:مزرعه حیوانات

27.یورک بکر:یعقوب کذاب  28.شرور اندسن:کتاب عجایب  29.هنری جیمز:محلهء واشنگتن

30.گونترگراس:طبل حلبی 31.ماکس فریش:اشتیلر   32.نورمن میلر:برهنه ها و مرده ها

33.الیاس کانتی:کیفرآتش  34.سال بلو:هرتزوگ  35.آرتور میلر:مرگ فروشنده

36.دوس پاسوس:ینگه دنیا   37.یوسا:گفتگو در کاتدرال  38.مارکز:صد سال تنهایی

39.فوئنتس:مرگ آرتیمو کروز   40.آستوریاس:چشمان باز مانده در گور   41.توماس مان:مرگ در ونیز

42.روژه مارتن دوگار:خانواده تیبو  43.هاینریش بل:عقاید یک دلقک    44.آندره برتون:نادیا   45.رب گری یه:در هزار تو    46.تونی موریسون:جاز   47.ایشی گورو:بازماندهء روز  48.موراکامی:کجا ممکن است ...   49.براتیگان:اتوبوس پیر 

  5٠.کوندرا:شوخی  51.جان چیور:آواز عاشقانه

52.مایکل کانینگهام:ساعت ها 53.یودیت هرمان:آن سوی رودخانه..    54.ویلیام سارویان:مرد جوان بی باک..   55.جاده گرسنه:بن آکری   56.ویلیام گلدینگ:سالار مگس ها      57.جوزف کنراد:دل تاریکی

58.فیتز جرالد:گتسبی بزرگ   59.سلینجر:ناتور دشت   60.جی جی بالارد:امپراتوری خورشید

61.بورخس:هزارتوهای بورخس   62.ساراماگو:کوری   63.پل آستر:سه گانه نیویورک

64..کالوینو:اگر شبی از شب های...   65.کورتازار:لی لی  66. آلدوس هاکسلی:دنیای قشنگ نو  ۶٧.دکتروف:رگتایم

۶٨.هدایت:بوف کور   6٩.قاسمی:همنوایی شبانهء ارکستر..  ٧٠.گلشیری:کریستین و کید

7١.احمد محمود:همسایه ها  ٧٢.آبکنار:از این قطار خون... ٧٣.گلستان:خروس  ٧۴.شمس لنگرودی و شاملو:مجموعه اشعار

 

کتاب های غیر ادبی:

٧۵.هگل:پدیدارشناسی روح  ٧۶.کارل مارکس:سرمایه  7٧.فروید:تمدن و ملالت های آن

٧٨.نیچه:تبار شناسی اخلاق ٧٩.ویل دورانت:تاریخ فلسفه     ٨٠.پوپر:جامعه باز و دشمنانش

٨١.سارتر:در دفاع از روشنفکران ٨٢.گیدنز:جامعه شناسی   8٣.راجر کیمی ین:درک ودریافت موسیقی

٨۴.رضا سید حسینی:مکتب های ادبی   8۵.بابک احمدی:ساختار تاویل متن  ٨۶.دیوید بوردول:تاریخ سینما

8٧.فرهاد پور:عقل افسرده   8٨.محمد قائد: خاطرات و فراموشی   8٩.احمد کسروی:تاریخ مشروطه

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

سینمای گاس ون سنت

 

                                سینمایی که به او مقروض است

 

گاس ون سنت متولد 24 جولای سال 1952 در ایالت کنتاکی آمریکاست.او تحصیلاتش را در کالج رودایسلند به پایان رسانده و پیش از فیلمسازی در زمینه های مختلفی مثل نویسندگی،آهنگسازی و عکاسی فعالیت داشته است.او در سال 1997 کتابی به نام "صورتی"را به چاپ رساند و مجموعه آهنگ هایی را نیز برای گلف ساخت.در زمینه عکاسی نیز مجموعه ای از 108 پرتره در سال 1992 منتشر کرده است.او کلیپ هم برای گروههای موسیقی و mtv  می سازد.

او که به قول خودش بیشتر از هر فیلمسازی تحت تاثیر شانتال آکرمن است از همان ابتدا با فیلم هایی که ساخت خود را به عنوان فیلمسازی مستقل در هالیوود معرفی کرد،ولی حالا دیگر نماهای تعقیب طولانی،میزانسن های ویزه اش،غیرخطی بودن روایت(گاهی رویا گونه بودن زمان روایت)از مشخصه هایی اصلی و به نوعی امضای او روی فیلم هایش است.اولین فیلم جدی اش "کابوی دراگ استور" است امااو با "ویل هاتینگ خوب" هم توجه منتقدان را به خودش جلب کرد. این فیلم تحسین تماشاگران را هم در پی داشت و  فروش زیادی کرد."ویل هاتینگ خوب"کاندید اسکار شد و سبب شهرت و موفقیت زیادی برای او شد ولی با دو فیلم بعدی اش مورد انتقاد سخت منتقدین قرار گرفت به خصوص برای " روانی" که فیلمی است نما به نما و صحنه به صحنه ساخته شده از فیلم روانی هیچکاک است.بعد از آن ون سنت "فیل" را ساخت که نقطه درخشانی در کارنامه فیلمسازی او محسوب می شود فیلمی که نخل طلای کن را برای او به ارمغان آورد.بعد از آن با فیلم ارزشمند "پارک پارانویایی" جایزه شصتمین سالگی کن را برد و در نهایت فیلم "میلک" در اسکار به خاطر بازی بازیگرش مورد توجه قرار گرفت.

فیلم های ون سنت در فضایی آبستره و بی اعتنا به جنبه های اجتماعی و روانکاوانه شخصیت ها شکل می گیرد.در واقع حالا دیگر او سبکی شخصی و انتزاعی خاص خودش را در فیلمسازی دارد،حالا اسمش را هر چه می شود گذاشت؛آبستره،امپرسیونیستی،مستند هنرمندانه...

 

در فیلم "فیل" که بر گرفته از حادثه واقعی کلمباین است( و در روز تولد هیتلر اتفاق افتاد)  ون سنت تجربهء بدیعی را با تماشاگرانش به انجام می رساند طوری که احساس می کنی حادثه کلمباین فقط بهانه ای بود تا ون سنت نوع دیگری از سینما را تجربه کند.

فیلم با نمای طولانی از دانش آموزی که با مدام دوربینش عکس می گیرد آغاز می شود او از خیابان می گذرد و وارد مدرسه می شود،از پله بالا می رود و از دالان ها ی گذرد(دور بین در تمام این مدت او را تعقیب می کند) سراغ دوست دخترش می رود و با او شروع به صحبت می کند بعد دوربین سراغ دانش آموز دیگر می رود و...

در این لوکیشن همه چیز آرام و ساکت است،فضا کاملا باز و بزرگ است هیچ تنشی در میان نیست فقط و فقط دانش آموزانی که بدون هیچ هیاهویی این طرف و آن طرف پراکنده اند و فضاهای خالی زیادی بین شان است.کم کم دوربین به سراغ یکی از آن ها می رود،کسی که از همه کم حرف تر و خجالتی تر است.او سونات مهتاب بتهوون را می نوازد و فضای اتاقش را پر از اوای موسیقی می کند. کمی با کامپیوترش بازی می کند و در آن نما که شباهت زیادی به نماهای آخر فیلم دارد آدم های خیالی را روی صفحه گلوله باران می کند.بعد اسلحه و مهماتی تهیه می کند و  به سراغ همکلاسی هایش می رود.او با خونسردی تمام کسانی راکه در مدرسه به او نزدیک می شوند تیرباران می کند و به سراغ یک یک کلاس ها می رود تا این سکوت و روزمرگی درد آور اطرافش را بشکند.

در فیلمنامه "فیل" نیز تمام پیش فرض های کلاسیک فیلمنامه نویسی نادیده گرفته شده است.در اینجا نه درامی به آن شکل داریم و نه شخصیت پردازی(به طوریکه ما در پایان با هیچ کاراکتری همذات پنداری نمی کنیم؛نه قاتلین و نه قربانیان)،دیالوگ ها هم کاربردنیستند؛ نه پیش برنده روایت هستند و نه باعث شناختی از شخصیت می شوند.نقطه عطف یا حتی کاراکتر اصلی وجود ندارد و غیر از حادثهء پایان فیلم هیچ اتفاق دیگری در آن نمی افتد. در واقع می توان گفت این فیلم واکنشی است به کلیشه های رایج فیلمسازی و سینمای موعظه گر این روزها.

 

فیلم "آخرین روزها" ادامه همان نوع نگاه و تجربه در عرصه فیلمسازی گاس ون سنت است،نگاهی بیرون از عرف فیلمسازی در آمریکا.فیلمی که از نظر استفاده صحنه های کش دار و طولانی رکورد دیگر فیلم های او  را شکست.این فیلم درباره آخرین روزهای زندگی کورت کابن،عضو گروه نیروانا، که مثل همیشه با فیلتر نگاه ون سنت به نمایش درآمده است.

فیلم با تعقیب شخصیتی شروع می شودکه موهای بور دارد و مدام نعشه یا مست است.او در جنگل راه می رود،توی رودخانه شنا می کند،در آن می شاشد،کنار آتش می نشیند و به آن خیره می شود.فردای آن روز او  از جنگل بیرون می آید و وارد خانه ای می شود(مثل همیشه دوربین او را هم تعقیب می کند.) لباس های زنانه می پوشد و بعد روبروی کشیشی می نشیند و مستقیم به چشم های او زل می زند.کشیش حرف هایش را می زند و از خانه بیرون می رود ولی پسر جوان هنوز همان جا نشسته و به روبرو خیره شده است.

هیچ چیزی از آن پسر جوان و آدم هایی که می آیند و می روند نمی دانیم و دیالوگ ها هم مثل همیشه به روند فیلم کاری ندارند.بعد از آنکه پسر جوان پشت در با حالتی خسته از حال می رود و دختری او را آنجا می بیند دوباره صحنه ها تکرار می شود و انگار که دوربین در ذهن مغشوش او قرار گرفته و هر لحظه به جایی و زمانی می رود.

بعد دوباره دوربین او را تعقیب می کند تا جایی میان جنگل که وارد خانه ای می شود پر از ساز و آلات موسیقی و آدم های آشنایی که با هم می خورند و می خندند و می رقصند.

بعضی از صحنه ها در چند نما یا از زاویه دید های متفاوت دیده می شود و ما کم کم می فهمیم که روایت با این چیزی که تا به حال در ذهن مان ساخته ایم جور نیست و بعضی صحنه ها را باید در ذهن مان پس و پیش کنیم تا کلیتی از این فیلم مبهم و کش دار بفهمیم. فیلم به طرز عجیبی به موسیقی شباهت دارد و از تماشاگرش می خواهد تمام قواعدی که تا کنون با آن فیلم دیده را کنار بگذارد و مثل موسیقی جدیدی با قواعد خاص خودش به تماشای آن بنشیند نه با قواعد همیشگی.

در پایان "واپسین روزها" پسر جوان می میرد آن هم با نمایی طولانی و نگاهی خاص به مرگ که مثل تمام فیلم برخاسته از میزانسن ها و نماهایی است که گاس ون ست در آن مهارت دارد. به هر حال این فیلم با تمام امتیازاتش نه نظر منتقدان آمریکا را گرفت و نه طرفدارن کورت کوبن از آن لذت بردند.

 

ون سنت در "پارک پارانویایی" نگاهش را این بار از یک واقعه بیرونی به یک رمان می برد. رمانی نوشته بلیک نلسون که داستان زندگی پسری شانزده ساله و اسکیت سواری است به نام الکس( هم نام با پسر جوان فیلم فیل!) او به طور اتفاقی یکی از مامورین قطار را به قتل می رساند و قادر به فراموشی آن واقعه نیست مگر با نوشتن از آن.

فیلم با اینکه موضوع سر راست و به ظاهر پر تنشی دارد اما ون سنت باز هم خط روایی را می شکند و تکه تکه و گاهی پس و پیش ماجرا را روایت می کند حتی گاهی صحنه ای را چند بار نشان می دهد و هر بار نقطه مبهمی را از آن می گشاید انگار که الکس با روبرو شدن چندباره با مسئله،آن حادثه برای خودش هم گره گشایی می شود.

 در ابتدای فیلم ما با نوجوانی آشنا می شویم که در خانواده کوچکی زندگی می کند و مسئله ای او را حسابی به هم ریخته است.اما این به هم ریختگی شخصیت یا سردی و خستگیش را فیلمساز،نه با دیالوگ و نه با نریشن روی فیلم نشان می دهد بلکه با نماهای نزدیک و بسته روی صورتش و با نشان دادن محیط اطرافش از چشم الکس،تماشاگر را از وضع روحی او با خبر می کند.دوربینی که با فیلترهای خاص و حرکت های تند و آرامش ما را به یاد فیلم های امپرسیونیستی فرانسوی می اندازد.

الکس که حسابی از محیط اطرافش سرخورده است به پارکی در حواشی شهر پناه می برد،محلی که همهء کسانی که از وضعیت زندگی شان خسته شده اند برای خودشان ساخته اند تا با اسکیت های شان روی صفحه های صاف و مسطح و گاهی استوانه ای شکل حرکت کنند و روزمرگی شان را به فراموش بسپارند.در واقع آنچه که از فیلم های ون سنت آشکار است مسئله ای که نوجوانان امروز آمریکا با آن درگیرند نه دانشگاه و پول و آینده است و نه اختلافات خانوادگی و نبود یکی از اعضای خانواده(چیزی که دیگر در آنجا عمومی شده است)بلکه آسایش زیاد و فراهم بودن همه چیز در حال و آینده،آن ها را به افرادی سرد و بی انگیزه تبدیل کرده است که تنها مسئله شان فرار از این روزمرگی است. 

"پارک پارانویایی" نیز دارای همان مولفه های فیلم های سابق گاس ون سنت است. این فیلم  به خصوص به فیلم "فیل" شباهت زیادی دارد چه از نظر شخصیت و فرم کار و چه از نظر حوادثی که در آن رخ می دهد.

 

آخرین فیلم ون سنت یعنی"میلک" که در اسکار امسال به نمایش درآمد فیلمی به مراتب متفاوت و ضعیف تر از کاهای قبلی اوست.دیگر از آن نماهای خاص دوربین و شخصیت پردازی هایی که ون سنت با تصاویر به ما نشان می داد خبری نیست همینطور از روایت خاصی که او در فیلم هایش از حوادث آشنا و غیر آشنا داشت.

"میلک" درباره زندگی هاروی میلک است که با تلاش و مبارزاتش در دهه هشتاد توانست برای هومو ها حقوقی برابر با دیگر شهروندان بگیرد.فیلم هم به شکلی کلاسیک و بیشتر مستند به همین اتفاق می پردازد.فیلمی که امتیاز بزرگش بازی خوب شون پن است که ثابت کرد بازیگری به طور معمول هنر نیست(مثل بازیگران داخلی خودمان که فقط یک تیپ را بلد هستند بازی کنند و در تمام نقش ها هم همان را تکرار می کنند حالا شخصیت هر چه می خواهد باشد.) مگر اینکه بتوانی با بازی خوبِ خود،در وجودت شخصیت دیگری خلق کنی؛بازی شون پن در این فیلم و "رودخانه مرموز" نشان دهنده این نوع بازی است.

 

کارنامه فیلمسازی گاس ون سنت:

 

کابوی دراگ استور 1989

آیداهوی خصوصی من 1991

برای آن مردن 1995

ویل هاتینگ خوب1997

روانی 1999

یافتن فورستر2000

فیل2003

واپسین روزها2005

پارک پارانویایی2007

میلک2009

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()