زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

ناله های شبانه

و آسمان

         سر پناهی

تا به خاک بنشینی و

                             بر سرنوشت خویش

                                                           گریه ساز کنی

                                                                     شاملو

+ مهدی فاتحی ; ٢:٥٢ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

آنها به اسبها شلیک می کنند

هوراس مک کوی به سال 1897 در ایالت تنسی آمریکا به دنیا آمده و در دسامبر 1955 در سن پنجاه هشت سالگی درگذشته است.او که نه در زمان زندگیش و نه امروز  نویسندهء مشهوری است از جمله نویسندگان مهجور آمریکایی است که توسط فرانسوی ها شناخته شده است.رمان "آنها به اسبها شلیک می کنند"سال ها پیش توسط محمدعلی سپانلو به فارسی ترجمه شده و به چاپ رسیده است.از این رمان در سال 1970 فیلمی نیز به کارگردانی سیدنی پولاک ساخته شده است.

این رمان داستان بخشی از زندگی مردی است که به طور اتفاقی با زنی آشنا می شود و به خاطر بی پولی،هر دوی شان مجبور می شوند برای خورد و خوراک در موسسه ای استخدام شوند که به طور تمام وقت مشغول رقص ماراتن هستند.موسسه ای که زنان و مردان رها شده در جامعه را استخدام می کند،به آن ها لباس رقص و غذا می دهد و دایم به رقص شان می آورد تا تماشاگران به خصوص تهیه کنندگان سینما آن ها را ببیند و برای فیلم های شان انتخاب کنند.زن(گلوریا) از همان ابتدا با عقایدی پوچ و سرکشانه به مثابهء اسب سرکشی می ماند که نه مرد(رابرت)می تواند او را رام کند و نه صاحب موسسه و حتی در نهایت سرمایه درانی که می خواهند او را به استخدام دربیاورند.اسبی که از همان ابتدا آرزوی مرگ را در سر می پروراند و مردگان و رها شدگان را خوشبخت می داند.

رمان از جایی شروع می شود که گلوریا توسط رابرت به قتل رسیده و مراحل دادگاه و اعدام رابرت در پیش است و رابرت در حین این مراحل قصهء رابطه اش با او را روایت می کند؛رابطه ای که در انتها با مرگ هر دوی شان به پایان می رسد.

به طور کلی رمان و نوع روایت نگاه تازه ای از نظر روایت یا پرداخت قصه ندارد و نویسنده همه چیز را به شکلی ساده و کلاسیک جلو می برد اما چیزی که در رمان قابل اعتناست برداشتی است که می توان به واسطهء رمان به آمریکای دههء سی داشت. زمانی که آمریکا آرام آرام در حال شکل گرفتن یک نظام سرمایه داری با ثبات بود و هالیوود با به دست گرفتن صنعت سینما همه چیز از جمله آرزو و امید جوانان آمریکایی را از آن خود می کرد.ثروتی و شهرتی که به واسطه سینما و بازیگری نصیب راه یافتگان به هالیوود می شد هر آمریکایی را برای رسیدن به این آرمان تحریک می کرد.

در واقع سرمایه داران بزرگ از جمله هالیوود شهروندان جامعهء آمریکایی را به رقص وا می داشتند تا روزی که به طور اتفاقی یکی از آن ها انتخاب شوند و در جایگاه ایده آل و سمبلیک برسند.به همین خاطر تمام تلاش زوج هایی که در ماراتن رقص فعالیت می کردند در ابتدا نباختن و در عرصه حضور داشتن بود نه بردن.رفتاری که هالیوود با این رقاص و رقاصه ها داشت درست مانند رفتاری است که جامعهء سرمایه داری(یا سرمایه دار در هر جامعه ای) با شهروندان و مشتری هایش دارد به طوری که همه در حال فعالیت و سگ دو زدن هستند تا به هر شکل از مسابقه ای که سرمایه دارها برای آن ها راه انداخته اند عقب نمانند؛سرمایه دار با تولید کالا و به روز کردن کالاهایش مصرف کننده را در مسابقه ای قرار می دهد که عقب ماندن و حرکت نکردن با آن برچسب اُمل بودن یا به روز نبودن به آن ها بزند طوری که یک شهروند بیشتر از آنکه به مایحتاج اصلی زندگی اش برسد هر روز از نیازهای اولیه زندگیش بازبماند و در حال برآورده کردن نیازهای کاذبی برآید که سرمایه دار در جامعه ایجاد می کند. به این ترتیب شهروند یا رقاص ماراتن رقص هر روز در حال تحلیل رفتن فیزیکی و روانی است تا جایی که خودشان را به عنوان یک انسان فراموش  کرده و همهء هم و غم شان ماندن در مقابل دید دیگران می شود.

رمان"آن ها به اسبها شلیک می کنند" به راحتی این دایره پوچی که آنها باید دورش بگردند را نشان می دهد و این دایره رقص را یک نوع وضعیت اجتماعی آمریکای آن روز نشان می دهد.گلوریا وقتی در انتهای رمان از رابرت می خواهد که با اسلحه به مغز او شلیک کند به او می گوید که از زندگی نفرت دارد ولی جرات مردن را ندارد و از رابرت می خواهد تا این کار را برای او بکند و رابرت که گلوریا را اسب لنگی می داند که ماندنش جز زجر کشیدن نیست حاضر به انجام این کار می شود.اسب سرکشی که حاضر به رام شدن در این شکل زندگی نیست،چیزی نصیبش نمی شود جز زجر کشیدن، و راه بیرون رفت از این حلقه جز مرگ چیز دیگری نیست.رابرت هم که بعد از مرگ گلوریا محکوم به مرگ می شود و مراحل دادگاه و مرگش با جمله هایی کوتاه در سرفصل ها نشان داده می شود با خونسردی و رضایت مرگش را می پذیرد.

می توان گفت رمان در نوع خود و در تاریخی که به طبع رسیده شروع خوبی دارد و در عین حال میانه ای پر حادثه و بسط یافته،اما در پایان نویسنده با چند پاراگراف که می توان گفت چند جملهء روایی دارد پایان بندی ضعیف و عجولانه ای برای قصه اش می سازد.در واقع رابرت که تا انتهای رمان شخصیتی نیست که حاضر به کشتن یا مرگ گلوریا باشد در آن واحد و با اولین تقاضای او حاضر به کشتن او می شود با وجود اینکه پیشنهادی برای کار در یک شرکت آبجو سازی داشته و اصلا" مثل گلوریا چنان نگاه سرکشانه یا بی معنایی به زندگیش نداشته است.به همین دلیل رمان به آرامی ضعف هایش را نمایان می کند و با این پایان بندی ماندگاری و ارزش های کار را از بین می برد زیرا که به قولی خواننده شروع یا میانهء بد یک رمان را می بخشد و لی پایان بندی بد یک رمان هیچگاه قابل بخشایش نیست.

+ مهدی فاتحی ; ٧:٢٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

دوباره سینمای ژاپن

  نگاهی به فیلم"مرده شور یا بدرقه کننده مردگان*"بهترین فیلم خارجی زبان اسکار

   

کارگردان: یوجیرو تاکیتا. نویسنده: کوندو کویاما. بازیگران: ماساهیرو موتوکی، تسوتومو یامازاکی، ریوکو هیروسوئه. محصول 2008 ژاپن. 130 دقیقه

                       

فیلم "مرده شور " مثل خیلی از دیگر فیلم های خارجی اسکار از کارگردان ناآشنای ژاپنی است.کشوری که مدتی است دوباره در جشنواره ها حضور پرنگ تری نسبت به سابق پیدا کرده است و کارهای ارزشمندتری از فیلمسازان آن شاهد هستیم.

فیلم"مرده شور"را می توان در ابتدا دارای ایده ای ارزشمند و بکر دانست.بخشی از فیلم یا فیلمنامه نویسی که امروز در سینمای جهان به خصوص برای فیلمسازان جوان حیاتی است و گاهی به خاطر نبود این عنصر در یک فیلم خوب،نه آن فیلم دیده شود و نه مورد قبول جشنواره ها(که به هر حال کانال معرفی فیلمسازان جوان است) قرار گیرد."مرده شور"در بارهء زندگی یک ویولن سل زن جوان است که به خاطر عدم موفقیتش و فقر مجبور به انجام شستشو و آرایش مردگان قبل از سوزاندن می شود.

فیلم از نظر کارگردانی قابل توجه است و فیلمساز توانسته از ابزار سینمای خود برای نشان دادن وضعیت شخصیت هایش بهره بگیرد؛استفاده دوربین روی دست در صحنه های پر تنش،نماهای از پایین(L.A) به شیوهء فیلم های سنتی ژاپنی یعنی ازو و نمایش روان و قابل قبول قصه ای که می خواهد روایت کند.

فیلم شروع خوبی دارد و ما در ابتدا با مرده شوری آشنا می شویم که با نریشن از قصهء زندگیش و چرایی مرده شور شدنش حرف می زند و از این دریچه وارد زندگیش شده و با شخصیت های متفاوتی آشنا می شویم که بیشتر درد مشترکی با او دارند و در کنار آنها مسائلی که شخصی به عنوان مرده شور در خانه و اجتماع با آن مواجه است.اما کم کم یا می توان گفت در نیمهء دوم فیلم روایت فیلم حول محوری که احتمالا" فیلمساز می خواهد از آن بگوید و به مانشان دهد می چرخد.در واقع درست از جایی که همه چیز حول یک محتوی یا درونمایه می گردد و تمامی اتفاقات و حوادث فیلم برای نشان دادن آن صورت می گیرد فیلم رو به ویرانی می رود و با باز کردن تمامی گره هایی که در ابتدا بسته بود مشتش را برای بیننده باز می کند.در واقع خاطرهء بخش ابتدایی فیلم که طنز خوبی هم دارد با بخش دوم که همه چیز جدی و در جهت می شود در ذهن بیننده پاک می شود.

اما چیزی که در فیلم بیشتر آزار دهنده می شود این است که فیلمساز سعی می کند بیشتر حرف هایش را با دیالوگ شخصیت هایش عنوان کند و ما آن مسئله را دل ماجرا به دست نمی آوریم.درواقع با وجود بکر بودن ایدهء فیلم و ارتباط نزدیک شخصیت با مسئله ای مثل مرگ که می تواند باعث چالش های زیادی در روابط و شخصیت شود به طور سطحی و پرداخت نشده باقی می ماند.

اما در این بین می توان به یکی از سکانس های ارزشمند فیلم اشاره کرد که امتداد و حضور بیشتر این نوع پرداخت می تواست نقطه قوتی باشد تا فیلم را به یک فیلم درجه یک تبدیل کند؛صحنه ای که مرده شور برای اولین بار به مرده ای دست می زند و در خانه اش احساس می کند که دست ها و تمام وجودش بوی مرده گرفته است و حتی شسشو و حمام نیز نتوانسته این بو را از بدنش پاک کند.او در این وضعیت وقتی که به زنش نگاه می کند یکباره به او هجوم می آورد و با تمام توان صورتش را به پوست بدن او می چسباند تا بوی عطر بدن یک زن که نشانی از زندگی و طراوت است عطر مرده را در وجودش نابود کند.

* به نظر من ترجمه اسم فیلم با توجه به نوع کاراکتر و کاری که انجام می دهد به مرده شوری که مرده ای را برای مراسم سوزاندن آماده می کند نزدیک تر است،بدرقه کنندگان بیشتر کسانی هستند که او را همراهی می کنند(گاهی به صورت حرفه ای)

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

بونوئل در یک نگاه

                      جذابیتِ پنهان انفعال

بونوئل در سینمای اسپانیا یک استثناست شاید به این خاطر که او را بیشتر باید یک فرانسوی دانست تا اسپانیایی.زمانی که او به فرانسه آمد فرانکو در اسپانیا حکومت می کرد و مثل هر دیکتاتوری هنر و هنرمند را در عرصهء حکمرانی اش نمی پذیرفت.بونوئل با آمدنش به فرانسه و قرار گرفتن در حلقهء سورئال های فرانسوی توانست یکی از بزرگترین فیلمسازان سیمای سورئال شود. او در آن زمان با کمک همشهری و دوست صمیمی اش سالوادر دالی فیلم سگ آندلسی را ساخته بود و با چنین پیشینه ای توسط آندره برتون در جمع سورئال ها پذیرفته شد و اندیشه و نوع نگاه آن ها را با سینما به جهان شناساند.

هر کدام از فیلم های بونوئل را که انتخاب کنیم حرف های زیادی برای گفتن دارند خصوصا" به خاطر خاستگاه شرقی او(اسپانیا) حرف ها و دغدغه هایش به ما نزدیک است.اما برای من فیلمی که با نام فرشتهء ویران کننده معروف شده است از ارزش های خاصی برخوردار است خصوصا" در این زمان خاص و موقعیت تاریخی که ما در آن قرار داریم بازبینی و بازخوانی چنین فیلم هایی رنگ بوی دیگری دارند.

داستان و ایده فیلم یکی از بکرترین و ارزشمندترین ایده هایی است که به نظر من تا کنون در عرصهء سینما استفاده شده است؛عده ای به یک مهمانی مجلل می آیند و دیگر نمی توانند از آنجا خارج شوند. هیچ دلیلی از عدم توانایی آن ها برای بیرون رفتن از آن اتاق نیست.هر کدام از مهمان ها  منتظر خروج دیگری یا خداحافظی یکی از مهمان هاست و این انتظار برای حرکت دیگری در جهت شروع یک اتفاق تا جایی می رسد که دیگر هیچکدام نمی توانند از آن اتاق خارج شوند و همان جا می مانند.

این انفعال و ناتوایی به شکل پوچ و ابزرود آن پیشتر در ادبیات سابقه ای دیرینه دارد. شاید بتوان گفت برای اولین بار چخوف در نمایشنامهء "باغ آلبالو" چنین وضعیت انسانی آفرید و پیش بینی کرد که انسان ها در حرکت از وضعیت سنتی به وضعیت مدرن (یا هر تغییری) دچار چنین چالشی می شوند.انسان هایی که در آن نمایشنامه شاهد ویرانی باغ آلبالوی وسط حیاط شان هستند و مدام از راه چاره اش حرف می زنند ولی هیچ کدام حاضر نیستند کاری یا عملی برای حل مشکل شان به انجام برسانند طوری که آرام آرام با این انفعال باغ رو به ویرانی می رود و دیگر صاحبان سابقش هیچ ملکیتی بر آن ندارند و از آنجا بیرون انداخته می شوند.

بعد از آن در داستان های کافکا نیز خبر از چنین وضعیتی در روابط انسانی داده شد.در داستان "قانون" کافکا نشان می دهد که مرد چگونه در دروازه ای می نشیند که هیچ نیرویی برای مقابلش نیست اما او توانایی عبور از آن در را ندارد.همچنین در آثار بکت ما چنین شخصیت هایی را به شکل کاریکاتوری دیده ایم.آدم هایی که هر کدام از انجام کار یا برآوردن آرزویی حرف می زنند اما هیچ کنشی جز خالی کردن کفش های شان و تمیز کردن کلاه شان ندارند(در انتظار گودو)

این شکل مسخ انسانی در عرصهء میل یکی از وحشتناک ترین تراژدی های است که انسان امروز به آن دچار است.انسان هایی که خودشان نیز ناتوان از انجام کاری برای خودشان هستند ولی این ناتوانی را نه نشان از قدرت شان می دانند و نه ضعف شان بلکه کاملا" مسخ شده و کلافه شده در آنند و از آن بی خبرند.

در کنج نابود گر مهمان ها ساعت ها در اتاق پذیرایی مانده اند و تمام مهربانی های اولیه و تمام مناسک مهمانی های بورژوا منشانه کم کم تبدیل به میل وحشتناک نابودی یکدیگر می شود و حتی برای خوردن لیوانی آب از لولهء ترکیده دیوار یکدیگر را زیر پا می گذارند.ماندگاری در اتاقی که نمی توانند از آن خارج شوند و نمی دانند که چرا باعث می شود تا دست به هر کار و حرفی بزنند جز حرکت برای خروج از آن کنج نابودگر.

مهمان هایی که در ابتدا با لباس های آنچنانی و لبخندهای مرسوم به یکدیکر ابراز ادب می کنند چند ساعت بعد لباس کنده و پریشان به جان هم می افتند و بعد هر کدام گوشه ای می گیرند و به خواب می روند بلکه فرجی شود!!در واقع بونوئل به زیبایی نشان می دهد که مسخ شدگی و جمود فکری انسان ها در عصر حاضر چگونه تمام دستاوردهای تمدن بشری را نابود می کند.

اما از نگاه دیگر  نزدیکی این وضعیت به شرایط امروز ما می تواند یاری دهندهء ما برای  شناخت بیشتری از خود و روابط و کنش های اجتماعی مان باشد؛اینکه آیا ما چه قدر و تا کجا حاضریم در مسائل درونی خود و فعالیت های اجتماعی سیاسی اطراف مان نقش بازی کنیم و منتظر حرکت دیگران نباشیم،اینکه یاد بگیریم بیرون گود نشستن و تنها غر زدن و بی معنا خواندن عرصهء اجتماعی هیچ دردی را دوا نمی کند بلکه آرام آرام، همین کمترین دستاوردهای دموکراتیک معلول مان و عامل زنده بودن شهروندی مان را هم نابود می کند. کنج عزلت و گوشهء آسایش بی معنی ترین و توخالی ترین رفتاری است که ما قرن هاست به آن عادت کرده ایم و همیشه برای آن دلیلی آورده ایم.

 

دیگر فیلم های بونوئل:

ویردیانا

تریستانا

سیمون صحرا

سگ آندلسی

جذابیت پنهان بورژوازی

شبح کتابخانه

تب در آل بائو بالا می گیرد

عشق و شهوت

زیبای روز

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

توخولوسکی محبوب من

نگاهی به کتاب"خرده فرمایش های جناب پترپانتر" مجموعه ای از دستنوشته های نصفه و نیمهء کورت توخولسکی

 وقتی کتاب بدی از نویسنده ای که دوستش دارید می خوانید چه حالی پیدا می کنید؟وقتی می بینید کتاب نویسنده محبوبتان تکه پاره شده و هیچ کدام از مشخصه هایی که مثلا" در کتاب اولش دیدید پیدا نمی شود چه؟وقتی یک مترجم خوب نامش را زیر چنین کتابی می گذارد آن وقت چه می کنید؟

وضعیت من بعد از خواندن کتاب" خرده فرمایش های جناب پترپانتر" پر از چنین سوالاتی بود.اولین چیزی که در این کتاب توی ذوق می زند طرح جلد بد و مسخرهء آن است.کتابی که قرار است با نگاه طنزش از جنگ و هنر و نوشتن بگوید با رنگ قرمز تند همراه با نقاشی یک ببر سرخوش به رنگ زرد رنگ آمیزی می شود!طرح جلدی که به کار کتاب های کودک هم نمی آید.نمی دانم کسی که طرح جلد این کتاب را زده یا ناشر محترم اصلا" نگاهی به نوشته های توخولسکی کرده یا نه!ناشری که خودش کتاب"بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن" او را چاپ کرده و خواننده هایی مثل من را با چنین طنز پرداز ارزشمندی آشنا کرده است.

در کتاب مذکور نشانی از طنزهای تلخ و شیرین توخولسکی که در کتاب اولش دیدیم نیست و پر است از متن هایی که بیشتر به کار آلمان دههء سی می آید تا امروز!متن های خنثایی که به هر شکل تبدیل به شیر بی یال و دم شده اند.

با وجود ادعای مقدمه نویس کتاب،هیچ کدام از متن های کتاب داستان نیستند(خود نویسنده هم چنین ادعایی ندارد!)علاوه بر آن باید گفت توخولسکی مبارز و انقلابی نبود بلکه فقط یک نوسنده طنز پرداز بود.اصلا" هیچ نویسنده ای مبارز نیست و هیچ متن ادبی ادعای مبارزه ندارد.هیچ کتابی در هیج کجا انقلابی بر پا نمی کند و نخواهد کرد(فکر نمی کنم هیچ کدام از نویسندگان صد سال اخیر به چنین چیزهایی فکر کرده باشند و از کتاب های شان چنین توقعی داشته باشند.)نهایت کاری که یک کتاب می تواند انجام دهد تجربه لذتی است که برای خواننده اش فراهم می آورد حتی اگر این تجربه تلخ باشد.

توخولوسکی در این کتاب همان بلایی به سرش آمده که در کتاب قبلش با طنز تلخش یاد آور شده بود اینکه بعضی ها چقدر مخاطب ها را ساده و احمق می دانند!او معتقد بود که اگر این روند ادامه پیدا کند کم کم همهء حوزه های اندیشه؛کتاب،سینما،تاتر و تلویزیون تبدیل به یک کودکستان بزرگ می شود.

 

 

+ مهدی فاتحی ; ٤:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ خرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()