زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

یک عاشقانهء سرگرم کننده

روزنامه اعتماد پنجشنبه ٨ مرداد 

دربارهء کتاب"دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد" نوشتهء آنا گاوالدا و ترجمهء الهام دارچینیان

 این کتاب شامل دوازده داستان است که در همگی شان شخصیت ها یا نگاه به شخصیت ها خصوصیات ثابتی دارند.قصه ها بیشتر در حول هوش مسائل روزمره زنان می گردد و نویسنده سعی می کند با نگاهی رمانتیک و به نوعی سانتی مانتال این مسائل را مطرح کند و شکل دهد به طوریکه می توان گفت این کتاب را نمی توان جزو ادبیات جدی امروز به حساب آورد اما این نوع کتاب ها می توانند پلی باشند برای ارتباط و آشتی خوانندگان عام ایرانی با داستان های کوتاه و تاثیر گذار ادبیات امروز.

در واقع آنچه که واضح و روشن است بیشتر داستان کوتاه هایی که نوشته یا ترجمه می شوند سعی دارند یا ادعا دارند(در همان قالب داستانی) که خود را جدی و هستی شناسانه نشان دهند و این کتاب می تواند دریچه ای باشد تا دیگر خوانندگانی که نمی خواهند با مفاهیم و فرم های پیچیده یا تلخ تر درگیر شوند بتوانند ژانر داستان کوتاه را نیز تجربه کنند.

وجود شخصیت های شبیه به هم و خانواده هایی که در بیشتر آن ها مردان در سایه و شبح وار حضور پیدا می کنند خود دلیل دیگری است برای جذابیت برای خواننده ایرانی که در جهانی مردسالارانه زندگی می کند.

اما رمانتیک بودن داستان ها را می توان به نوع شخصیت پردازی نویسنده،نوع پایان بندی و نگرش او به جهانی دانست که در حال پرورش آن است.او در بیشتر داستان ها شخصیت و روایت را در نقطه اوج رها می کند و سعی بر باز کردن گره داستانی به هر شکل ممکن را ندارد.این تکنیک برای باز گذاشتن پیرنگ همیشه جایی برای تامل بیشتر در داستان و وضعیت شخصیت ها ایجا می کند اما در کار گاوالدا با وجود رها کردن شخصیت در وضعیتی دشوار  باز هم جهان داستای یا شخصیت در ذهن خواننده ماندگار نمی شود زیرا نویسنده در طول داستان کوتاهش سعی نکرده شخصیتش را بسط دهد یا در همین عرصهء کوتاه از لایه های زیرین او پرده بردارد در واقع در این نوع داستان ها با وجود اینکه با شخصیت های جذاب و دوست داشتنی روبرو می شویم ولی خیلی به آن ها نزدیک نمی شویم و بیشتر برای خواننده یک تصویر رنگی و تیپیک ساخته می شود تا یک شخصیت پوست کنده و چند بعدی.

نویسنده فرانسوی این کتاب خیلی راحت و به وفور از کلمهء"عشق" استفاده می کند اما هیچگاه درباره آن حرف نمی زند و برخوردش با این مفهوم مثل برخوردش با شخصیت ها تصویری و ابژکتیو است.

آناگاوالدا در بعضی از داستان هایش سعی می کند از نوع داستان نویسی اسلاف و همشهری هایش مثل دوراس استفاده کند ولی فراموش می کند که برای دوراس شدن نه تنها حضور شخصیت های ویژه ای مثل لول.و.اشتاین نیاز است بلکه ورود به دنیای زنانه و آشکار کردن دغدغه های زیرپوستی این نوع شخصیت ها هم ضروری است.

به هر حال آنا گاولدا در انتخاب موضوعاتش زیرکانه عمل می کند و از شخصیت ها و حوادث دم دستی استفاده نمی کند.او خیلی راحت خودش را در پس زمینه داستان هایش قرار می دهد تا صمیمانه تر  و دلنشین تر با خواننده اش حرف بزند.خواننده ایی که گاوالدا از همان ابتدا او را انتخاب می کند و به او نشان می دهد که به جای حرف زدن از موضوعات بزرگ و یگانه قرار است از تصاویر آدم های نزدیک به خودش و دیگران حرف بزند،مثل آن ها غر  بزند،بهانه بیاورد و در نهایت هم آنها را با مشکلاتی نه چندان جدی تنها بگذارد.

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

واقعیت سرد و بی آفتاب روسی

روزنامه اعتماد،سه شنبه ٢٣ تیرماه

 

     نگاهی به رمان"بیچارگان" داستایفسکی با ترجمهء خشایار دیهیمی(نشر نی)

 

رمان "بیچارگان" از اولین کارهای داستایفسکی است.او که بعد از آن با رمان های "شیاطین" ،"برادران کارامازوف"،"ابله"و "جنایت و مکافات" جایگاه بالایی در ادبیات جهان یافت توانست نگاهش به ادبیات و زندگی و نوع تفکرش را به تمامی قرن بیستمی ها تحمیل کند.حرف زدن دربارهء داستایفسکی و شخصیت هایش مقوله ای است تمام نشدنی که بارها و بارها از زبان های متفاوت شنیده ایم ولی با خواندن هر رمان جدیدی از این نویسنده دوباره شخصیت های دیگر و تصاویر و روایت های دیگرش زنده می شوند و در ذهن مان خودنمایی می کنند.

رمان "بیچارگان" را می توان نزدیک ترین رمان داستایفسکی به داستان های گوگول دانست؛نوع شخصیت،مسئله شخصیت و پرداخت شخصیت شباهت های زیادی کارهای گوگول دارند همچنین فضا سازی و روند شکل گیری شخصیت هایش که گاهی نمی توان خط جدا کننده ای بین او و گوگول گذاشت.شخصیت ها و موقعیت های شنل،بلوار نیفسکی و ماجرای نزاع ایوان ایوانویچ و ایوان  نیکفیوروویچِ گوگول دوباره در بیچارگان زنده می شوند و جهان تاریک و بی آفتاب روسیه،واقعیت سرد و خشن دنیای امروز را به رخ خواننده اش می کشاند.

"بیچارگان" رمان کوتاهی است که داستانش به شکل مکاتبه بین دو شخصیت زن و مرد،ماکار الکسییویچ و واروارا الکسییونا، روایت می شود.زن و مردی که هر دو فقیرند و در اتاق کوچکی در میان مستاجران دیگر زندگی می کنند.آنها نامه های گاه عاشقانه و گاه معترضانه برای یکدیگر می نویسند و گاهی به دل روزمرگی ها و گذشته شان می زنند و ما را از واقعیت ها و گره های کور روابط شان با جامعه و یکدیگر  آگاه می کنند.داستان در عین سادگی هیچگاه خط سیری منظم و مرتب ندارد و بارها روابط و وضعیت شخصیت ها(چه شخصیت های اصلی یعنی زن و مرد داستان و چه شخصیت های حاشیه مثل مستخدمه،همکارو صاحبخانه های شان) به نقطهء اوج می رسد و باز برمی گردد.گاهی یکی بر دیگر دل می سوزاند و آرامش می دهد گاهی جای شان عوض می شود،گاهی روابط به شکل ارباب و بندگی می رسد و گاهی غمخوارنه و تیمارگونه.اما هر چه هست در این میان، داستان هیچگاه از تحرک و نشاط خالی نمی شود و خواننده اش را خسته نمی کند.در واقع به خاطر فرم رمان،نامه نگاری، و قرار نگرفتن خواننده در دل ماجراها(به طور مستقیم) به راحتی بیم آن می رود که خواننده اش را خسته کند و در میانه از دست بدهد اما داستایفسکی با استادی تمام در هر فرو رفتن و یکنواخت شدگی دوباره با ماجرایی بکر انرژی و نشاطی دوباره به روایتش می دهد و مانع از بیدار شدن خواننده اشدر رویای مشترک شان می شود.

اما آنچه که در این رمان محور اصلی روابط و تنش هاست چیزی است که در رمان های دیگر داستایفسکی نیز به رمان و آدم هایش شکل می دهد و وضعیتی ایجاد می کند تا در دل آن شخصیت ها پوست کنده و عریان شوند.این عنصر محوری پول است.پول چه با حضور و چه در نبودش یا دست به دست گشتنش بین شخصیت ها مانند دارویی خودِ نرمال آدم ها را از جا به در می کند و به ورطهء واقعیت می کشاند؛واقعیتی که گاه در عرصهء بزرگتری چون رابطهء انسان با خدا،اجتماع و خانواده و دوستانش نشان داده می شود.

نمونه های حضور پر رنگ پول در رمان های دیگر داستایفسکی زیاد است مثل جنایت و مکافات که راسکلینکف از همان ابتدا با فقر و نیاز مبرمش به پول وارد ماجرایی بزرگتر و وحشتناک تر می شود یا در شیاطین که پول،عامل عشق ورزیدن یا نفرت ورزیدن به یکدیگر است که در نهایت در عرصهء سیاسی و اجتماعی نیز  تاثیر گذار است یا در براردان کارامازوف که شروع تفکر قتل در بیرون، از نیاز به پول و از درون به یک میل نهفته در انسان ها نشات می گیرد و همینطور در ابله که بی پولی پرنس در ابتدا و پولدار شدن او در مرحلهء بعد شکل و شمایلی به او می دهد که گاها" فکر نکردن او به ارزش های آن باعث ابله جلوه کردنش می گردد.اما می توان گفت در "بیچارگان" داستایفسکی مانیفستش را دربارهء رابطهء انسان و پول اعلام می کند و نشان می هد حضور و نبود پول چگونه در زیرترین لایه های ذهنی شخصیت ها عمل می کند هر چند که نمی گذارد خود آن ها نیز از آن دم بزنند یا این عامل را به عرصهء آگاهی شان بکشانند.

از زمانی که کانت برخلاف اسلافش در حل مسائل فلسفی برای امر مطلق، نه خدا بلکه پول را برگزید کم کم حضور این امر مقدسِ جدید و ملموس واضح تر شد و کم کم محوریتی یافت که در ادبیات امروز یا جهان بینی های امروز مثل سرمایه داری پسین به راحتی از آن به عنوان یک ارزش اول یاد می شود.در رمان" گتسبی بزرگ" اسکات فیتس جرالد،گتسبی مردی با سابقهء نیک یا حتی فضایل اخلاقی خاص نیست بلکه او کسی است که پول دارد،حال به هر دلیل و هر شکل، واین به خودی خود یک ارزش است زیرا که می تواند ارزش ایجاد کند و از بدترین اتفاقات جلو گیری کند.

در رمان "بیچارگان"مرد که کارمندی دون پایه است و کارش نسخه برداری از دستنوشته های دیگران است همیشه در مخارج ساده زندگیش هم دچار مشکل است و از کمترین ضروریات چشم می پوشد تا با پولی که هر ماه نصیبش می شود فقط تا ماه بعد زنده بماند، و زن هم هر چند کوکی خوبی داشته اما امروز که خانواده اش را از دست داده سر بار زنی از آشنایان قدیمشان شده و تمام تلاشش خارج شدن از زیر بار منت اوست و با کار و گاهی خیاطی سعی می کند کمی از این بار سنگین منت را از دوشش بردارد.اما در این میان هر دوی آن ها با به دست آوردن چند روبلی با قرض گرفتن از یکدیگر یا حقوق شان چنان شاد و سر خوش می شوند که آثار آن را در کلماتی که در نامه های شان برای یکدیگر می نویسند می توان مشاهده کرد یا در نوع نگاه شان به زندگی و آدم های اطراف شان.

در یکی از صحنه های درخشان رمان یکی از همسایگان الکسییویچ که برای قرض گرفتن چند کوپک ناچیز از او به التماس می افتد،زیرا که زن و فرزندانش در وضع اسفباری هستند، چنان ماکار الکسییویچ را دگرگون می کند که الکسییویچ با وجود اینکه در ته جیبش همین چند کوپک باقی مانده است و نمی داند که با آن چگونه سر کند همه را به او می بخشد و از فرو افتادن و شکستن مردی در مقابلش به خاطر حتی یک کوپک به حیرت می افتد.در بخش دیگری از رمان همین همسایه که مدت ها در فقر و بدبختی به سر برده است پس از ماجرای درگیریش با یک تاجر پولی بابت جریمه دریافت می کند و چنان از دریافت چند روبل و بی نیاز شدنش به دیگران شگفت زده می شود که همان جا جان می دهد!

داستایفسکی در "بیچارگان" امر واقع زندگی را چنان وحشتناک و خشک نشان می دهد که گاهی خواننده رمان بی آنکه صحنهء وحشتی دیده باشد از نزدیکی بیش از اندازه این امر واقع به خودش و زندگیش می ترسد؛امر واقعی که حضورش در زندگی و بیرون زدنش در روابط آدم ها با یکدیگر، چنان همه چیز را سرد و زننده می کند که همه می کوشند بیش از پیش به سرکوب آن مدد ورزند و آن را در پایین ترین لایه های ذهنی شان قرار دهند به طوریکه این امر واقع که محور تمام روابط و وابستگی های جمعی است تبدیل به امری بی ارزش و بیرونی می شود که حتی گفتن و ذکر کردن آن هم به مثابه سبکی و سطحی نگری به نظر می آید.

نکتهء دیگر پایان درخشان رمان است که مثل دیگر کارهای داستایفسکی،حتی کارهای بسیار بلندش که در میانه خواننده اش را خسته می کند،امتیاز بزرگی است که به دیگر رمان نویسان یادآوری می کند که پایان یک رمان مهمترین بخش رمان است.در انتهای رمان که زن به خاطر ثروتی حاضر به ازدواج با مردی دیگر می شود و نقطهء پایانی به روابط و نامه نگاری شان می گذارد مرد چنان در ورطهء اضطراب و دست و پا زدن می افتد که هر چند می داند این نامهء آخرین جوابی نخواهد داشت اما با خواهش و التماس و پراکنده گویی های متفاوت نیاز مبرمش را به او و همین نامه های کوتاه و گاهی بی جواب نشان می دهد و ما هر چند که در این رمان برخلاف رمان های دیگر داستایفسکی در ظاهر شاهد قتل یا مرگی اسفناک نبوده ایم اما شاهد سقوط انسان یا زنده به گور شدن مردی در تنهایی و فقر هستیم.

 

رمان "بیچارگان" به کوشش آقای خشایار دیهیمی از نسخهء انگلیسی آن به فارسی برگردانده شده است(همینطور کتاب "یادداشت های یک دیوانه" نیکلای گوگول) که به نظر من چه از نظر زبانی و چه انطباقش با متن اصلی،کم نقص است.اما چیزی که بین نسخه فارسی و انگلیسی رمان تفاوت فاحشی می گذارد نبود پارگراف بندی متن و پشت سر هم آمدن پارگراف های متفاوت در نسخهء فارسی آن است.حتی در بخش هایی که به طور مشخص،تفاوت و فاصلهء بین دو پاراگراف چه از نظر زمانی و چه از نظر نوع روایت مشهود بوده و در نسخه انگلیسی آن نیز رعایت شده است اما در این ترجمه به طور طویل و پشت سر هم آورده شده اند.شاید در ظاهر این نکته ای تاثیر گذار در خوانش متن به نظر نیاید اما چه از نظر چشمی و چه از نظر مکث ها و تنفسی که نویسنده به خواننده اش می دهد،هنگام حرکت از یک پاراگراف به پاراگراف بعدی،تاثیر زیادی در خستگی یا حتی به چالش کشیدن خواننده و همراهی اش با شخصیت ها و موقعیت های ایجاد شده دارد.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

لکان،چارلی کافمن و سپتامبر در نیویورک

               نگاهی به فیلم synecdoche نیویورک و جهان فکری چارلی کافمن

اینکه چارلی کافمن به شدت تحت تاثیر فروید و لکان است حرف جدیدی نیست.او که حتی در فیلم "جان مالکوویچ بودن" گاهی مفاهیم و خصوصیات فرویدی را در سطح شوخی و گاهی کاریکاتور مانند نشان می دهد هیچ ابایی از بودن در این نحله فکری ندارد بلکه در تمام کارهایش از آن دیدگاه استفاده می کند یا به بیان دقیقتر به خاطر پذیرفتن و دریافتن این دیدگاه نگاهش به شخصیت هاو جهان اطراف شان نشات گرفته از این نوع جهان بینی است.هر چند که کمتر کسی را در قرن بیستم می توان سراغ داشت که تحت تاثیر حقیقت موجود در نظریات فروید و وارثش لکان نباشد.حتی کسانی که خود را دشمن فروید و این دیدگاه نشان می دهند،مثل ناباکوف، کودکانی هستند که از شدت وابستگی به پدرشان او را رد می کنند و می نالند.

کافمن در "درخشش ابدی ذهنی زلال" با نشانه هایی مثل گشتن میان خاطرات و پنهان شدن فوبیا در تاریک تر ین و زیرترین لایه های ذهنی، فرویدی بودنش را به ساده ترین شکلی نشان داده اما قبل از آن به روشنی از دیدگاهش حرف زده بود؛در"جان مالکویچ بودن". دست یافتن کریگ(که تمام رفتار و آگاهی اش را به اراده خودش منصوب می کرد)به تونلی اسرار آمیز دست می یابد که مستقیما به ذهن و جسم مالکوویچ(هنر پیشهء سینما)منتهی می شود.این تونل برای کریگ و تماشاگر فیلم به کشفی لکانی منجر می شود که در آن کریگ عروسک گردان خود عروسکی است که نخ هایش در دست نظام نمادین حاکم بر جامعه است. به عبارت دیگر در طول فیلم شخصیت ها و به خصوص کریگ و جان مالکوویچ پی می برند که خودی وجود ندارد و هویت آن ها به واسطه جایگاه شان در نظم نمادین و زاویه دیدی که از آن جهان را می بینند تعیین می شود.حال بر این اساس خود چارلی کافمن چه جایگاهی در این نظم نمادین دارد؟این چیزی است که خودش در "اقتباس" سعی می کند از آن حرف بزند.

اینکه فیلمنامه های کافمن به طور موشکافانه ای به درون انسان ها می پردازد و آن را از دریچهء روانکاوی لکانی می بیند نمی تواند برای شخصیتی مثل کافمن که می توان گفت یکی از قوی ترین و نوآورترین فیلمنامه نویسان امروز جهان است یک ضعف به شمار آید و درست به همین خاطر شناخت او و جهان ذهنی اش نیاز به مطالعات وسیعی چون شناخت لکان و فروید دارد.در واقع می توان گفت علت اصلی شناخت او و دیگران این است که ذهن و هویت انسانی گریزی از الزامات نظم نمادین و ساختارهای بسته شده و چند پاره ذهنی شان را  ندارد و تنها کاری که از دست مان برمی آید این است که به شناخت(تماشای)آن ها و در نهان خود بپردازیم.

تا به امروز لکان علاوه بر روانکاوی، بصورت گسترده ای در بسیاری از متون ادبی،سینمایی،فلسفی و غیره مطرح شده است. ژک لکان ( 1901-1981 )به اذعان بسیاری از بزرگترین و تاثیرگذارترین متفکران قرن بیستم است. وی که دوباره نام روانکاوی و فروید را در اذهان زنده کرد،باعث تحول عظیمی در تجربه ی بالینی روانکاوی و عرصه های دیگر فکری شد.لکان در طی نیم قرن روانکاوی و برگزاری 27 سال سمینار هفتگی آثار بالغ بر چندین ده هزار صفحه از خود به جا گذاشته است که خصوصیت تفسیر پذیری در آن ها بارز است، بطوریکه ساختارگرا ها  لکان را ساختارگرا و پساساختارگراها او را پساساختارگرا می دانند،و اندیشمندان چپ و راست هر کدام به نوبهء خود برای تحلیل یا تخریب اندیشه های مقابل از آن استفاده می کنند.به تعبیر فوکو لکان جزء آن دسته از متفکرانی است که همچون مارکس و فروید دست به ایجاد یک گفتمان زده است: زبانی که عده ای در آن سخن می گویند، می اندیشند و زندگی می کنند*

 نوشته ها و گفته های لکان پیچیدگی های خاص خود را دارند و اصطلاحات منحصر به فردی که وی به کار می برد به سختی قابل ترجمه ( و گاهی ترجمه ناپذیر) است یا به قول خود لکان:گفتمان من بدین شیوه پیش می رود؛هر واژه تنها در رابطه ی مکان شناسانه اش با واژه های دیگر برپاست.شاید به همین دلیل است که کافمن نامی را برای فیلمش انتخاب کرده که ترکیبی از یک اسم خاص و کلمهء به سختی قابل ترجمهء synecdoche است که حتی ترجمهء همزمانی نیز مناسب آن نیست چون تا جایی که من می دانم sync به معنای همزمانی است نه synec .

فیلم synecdoche newyork با تصویری از رادیو آغاز می ود و گفتگویی که مجری برنامه با یک استاد ادبیات دارد.او با اعلام اینکه امروز روز اول پاییز است(22 سپتامبر) از اهمیت پاییز در ادبیات حرف می زند و  پاییز را آغازی برای پایان یک زندگی می داند.در واقع می توان گفت پاییزی که در آن برگ ها آرام آرام می ریزد و چهرهء عریان درخت ها نمایان می شود شروعی است برای یکی شدن طبیعت با امر واقع خودش و خالی شدن آن، از برگ و گل هایی که مانند پوششی نمایدین هویتی کاذب به آن بخشیده اند.این اتفاقی است که در شروع فیلم برای خود کیدن هم می افتد و او با نگاهی به مدفوع خود شروع یک بیماری و آغاز مرگش را پیش بینی می کند.او که کم کم در طول فیلم بیماری اش پیشرفت می کند با مواحه شدن با مرگ و با ریختن همهء اسامی و وصله هایی که جامعه به او وصل کرده خودش را بیش از پیش به جسمش نزدیک می بیند و این طریق سعی بر شناختن این امر واقعی زندگیش دارد.به همین ترتیب از نظر لکان مرگ یا حضور مرگ انسان را بیشتر به بدنش نزدیک می کند و این نیرو که قبل از آن هم با تفکر تخریبی یا سادیستی یا مازوخیستی اش خود را به هر شکل نشان داده است حالا نقطهء اتصالی می شود بین من و ناخودآگاه و خلایی که به وجود آورندهء تمامی شخصیت وی است.در واقع این هیچ یا خالی بودن مثل سوراخی که در وان ایجاد می شود(سوراخ یا خالی بودن و خلاء)باعث تلاطمات و تمامی حرکات آب در داخل وان می شود.

در تمام فیلم های کافمن سوژه به نوعی به دنبال حضور و معنا پیدا کردن در چشم دیگری است که گاهی این دیگری یک زن است(که در حالت اغراق شده آن موقعی است که جان مالکوویچ به دیدن خودش می رود و در نهایت وارد تونلی می شود تا با خودش یکی شود آرمانی که در صحنهء واقعیت نصیبش نمی شود.)این نیاز مهار ناشدنی و بی اختیار به کسب اعتبار از دیگری نشانه ی تمایل ناخودآگاه ما به بازگشت به خودشیفتگی اولیه مان در مرحله ی پیش از ادیپی و نظام خیالی آن است.مرحله ای که در آن میان تصویر ما و جهان بیرون تمایزی وجود ندارد.گرایش کیدن در synecdoche newyork به شناختن خود(همینطور در چارلی در اقتباس) مانند گرایش به جان مالکویچ بودن حاصل نوعی فقدان یا به بیان دقیق تر آرزوی به رسمیت شناخته شدن توسط دیگری یا عشق بی قید و شرط اوست.

دیالوگی که در فیلم اقتباس بین دونالد و چارلی کافمن رد و بدل می شود به نوعی خمیر مایه فیلم است که مطمئنا فقط در این دیالوگ نمودار نشده است بلکه در تمامی فیلم هم جاری است:"تو همون کسی هستی که دوست داری نه اون کسی که دوستت دارند."این اتفاق در فیلم synecdoche newyork وقتی می افتد که کیدن بعد از نشان دادن اجرای کارش از زنش می شنود که ((تو تا کی می خوای کارهای دیگران رو بازسازی کنی؟تا کی می خوای بشینی و به جای اینکه به خودت فکر کنی به فکرهای خوب فکر کنی؟))در واقع تنها راه نجات فرد(یا هنرمند) به طور آرمانی این است که بتواند از تلاش برای کسب اعتبار خارجی دست بردارد تا بتواند از حضور انسان های ابلهی که دایم می خواهند خودشان را به او تحمیل کنند خلاص شود.

کیدن بعد از گرفتن جایزه آرتور (که برخلاف جوایز وطنی ما که با آن نمی توان اجاره خانه را هم داد)می تواند تا آخر عمر نمایش بزرگی را به اجرا در آورد که در آن تمامی مراحل زندگی اش توسط شخصیت ها اجرا می شوند و با این کار به واکاوی جزء به جزء زندگی خودش می پردازد و تمامی افکار و رفتار پنهانی اش را در معرض نمایش می گذارد که البته مثل تمام هنرمندان این کار برای کسانی که از نزدیک با او در ارتباطند خوشایند نیست و او هر روز تنها و تنهاتر می شود.به واقع هر چند هسته ء اصلی و اولیهء فیلمنامه های چارلی کافمن یک چیز است؛درخشش ابدی ذهنی زلال ،جان مالکویچ بودن،اقتباس اما او برای اولین بار است که در synecdoche newyork هنر و هنرمند را برای نشان دادن یا بیرون زدن حقیقت از نظم نمادین جامعه انتخاب می کند.

حضور زن و نگاه زنانه در تمامی فیلم های کافمن مشهود است در "اقتباس"رابطه چارلی با زنی که نویسنده کتاب مورد اقتباس است و روانشناس ساده نگری که می خواهد او را با کتاب های خودآموز متحول کند و در "در خشش ابدی ذهنی زلال" که همه چیز به واسطهء بودن در نگاه زنانه ایجاد می شود و در "جان مالکوویچ بودن" که رابطهء مکسین و لوته با قرار گرفتن در وجود مالکوویچ بهترین نوع با هم بودن را تجربه می کنند.در واقع نگاهی که برگرفته از نظرِ مورد چشم چرانی و تجاوز قرار گرفتن زنان روی پرده سینما با نگاه خیره تماشاگرانش است.

در synecdoche newyork نیز کیدن در تمام زندگیش از ناتوانی اش در ارتباط با زن ها می نالد و به طور فروخفته ای به زن بودن علاقه مند است چیزی که فقط در انتهای فیلم حاضر به پذیرفتنش است و زنش در لحضهء قبل از مرگش دلیل رها کردن او را این مسئله عنوان می کند.در انتهای فیلم synecdoche newyork نیز وقتی هنر پیشه ای که قرار است نقش او را در نمایش بازی کند آنقدر در نقش کیدن فرو می رود که نهایت خودکشی می کند(کاری که خود کیدن جراتش را نداشت)به جای آن مرد زنی نقش کیدن را می پذیرد و از آن به بعد صدای درون کیدن صدای آن زن می شود و در نهایت نیز در آغوش یک زن می میرد وقتی که بعد از سی سال نمایش زندگیش ناتمام می ماند.

 

*فرهنگ مقدماتی اصطلاحات لکانی ترجمهء مهدی رفیع و مهدی پارسا

کارنامه چارلی کافمن:

 

1.being john malkovich(1999)

2.human nature  (2002)

3.adaptation  (2002)

4. confessions of a dangerous mind(2002)

5.Eternal sunshine of the spotless mind (2003)

6.synecdoche newyork (2008)

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

مجموعه داستان "مردم عادی زندگی معمولی" توسط نشر نی منتشر شد

بالاخره با تمام فراز و نشیب ها،در گرم ترین روزهای سال اولین کتاب داستانی من بعد از گرفتن مجوز و عبور از دالان بلند چاپ کتاب منتشر شد.از تمام نظرات دوستان،چه مثبت و چه منفی دربارهء داستان(های) این مجموعه استقبال می کنم و نظرات منتشر شده شان را ( در صورت اجازه ایشان) در اینجا منتشر می کنم.

کتاب های دیگرم که هنوز از این دالان رد نشده اند:

مجموعه داستان: "شلیک به پیانیست"

رمان: "تقدیم به یک زن"

و کتاب منتشر شده:

ترجمهء کتاب "داستان نویسی نوین" نوشته دیمون نایت توسط نشر چشمه(چاپ دوم)

 

دو نیم نگاه به کتاب "مردم عادی زندگی معمولی"

 

روزنامه اعتماد، روزنامه فرهیختگان

 12داستان کوتاه مهدی فاتحی را نشر نی منتشر کرده است. از این نویسنده که به عنوان منتقد سینما و ادبیات با مطبوعات و به ویژه روزنامه اعتماد همکاری می کند پیش از این ترجمه کتابی درباره اصول اولیه داستان نویسی از طرف نشر چشمه منتشر شده بود. داستان های سوژه محور فاتحی با لحنی کمابیش طنزآلود روایت می شود. راوی بیشتر داستان های این مجموعه اول شخص است. «مردم عادی زندگی معمولی» در 1650 نسخه و به قیمت 1800 تومان منتشر شده است.

 

خبرگزاری مهر :

زندگی معمولی مردم عادی روایت شد

مجموعه داستانهای کوتاه مهدی فاتحی در کتابی به نام "مردم عادی زندگی معمولی" انتشار یافت.به گزارش خبرنگار مهر، "مردم عادی زندگی معمولی"  به تازگی  در 107 صفحه توسط نشر نی منتشر شده است.این کتاب مشتمل بر 12 داستان است که از جمله آنها می‌توان به یک ملاقات دوست‌داشتنی با خودم، صحرای نوادا، ماجرای آن روز، پنجره، آدم معمولی، چشم بادامی، قدم زدن میان دریاچه، کمد و عجب بهار کسالت‌آوری اشاره کرد.در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: همیشه حرفهای احمقانه تلخ نیستند، یعنی حتی همیشه حرفهای تلخ حرفهای ناجوری نیستند، درست مثل شکلات که تلخ‌ترینشان واقعی‌ترینشان است. از ویژگیهای روایت داستانی فاتحی می‌توان به این نکته اشاره کرد که او اکثر  داستانهایش را با فضایی رئال آغاز می‌کند و سپس به دنیایی سورئال می‌کشاند که این سبک داستانهای او را برای سلایق مختلف خواندنی می‌کند.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()