زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

رمان علیه انسان

درباره رمان "فرزند پنجم" نوشتهء دوریس لسینگ

دوریس لسینگ نویسنده ای است که تا پیش از دریافت جایزهء نوبل حتی نمی دانستیم که او زمانی در ایران به دنیا آمده و حالا در انگلستان مشغول نوشتن است.از این نویسنده تا به حال کتابی به فارسی برگردانده نشده بود تا چند ماه پیش که رمان کوتاه"فرزند پنجم" او توسط مترجم گرامی مهدی غبرایی به فارسی برگردانده شد.

"فرزند پنجم"رمان کوتاهی است دربارهء زندگی زن و مردی(هریت و دیوید)که می خواهند به شیوه سنتی زندگی کنند.آن ها که بین خود و جهان اطراف شان هیچ قرابتی نمی بینند تصمیم می گیرند با هم ازدواج کنند و تا می توانند بچه دار شوند.طی چند سال همه چیز خوب پیش می رود و هریت و دیوید با خرید خانه ای بزرگ تقریبا" هر دو سال یک بار بچه دار می شوند و همهء اقوام و دوستان را به جشن های شان دعوت می کنند تا برای این سرکشی و زندگی متفاوت شان شاهدی داشته باشند.تا اینکه بعد از چهارمین فرزند شان یعنی پل،به خاطر مسائل مالی و مشکلاتی که برای شان پیش می آید تصمیم می گیرند برای چند سال بچه دار نشوند اما درست چند ماه بعد از آن هریت با شگفتی از باردار بودنش می گوید.

این عدم تمایل به بچه دار شدن برای فرزند پنجم از همان اول برخلاف دوره های قبل همه چیز را با با مشکلات و سختی همراه می کند.دیگر دوستان شان به آن ها نگاهی تحسین آمیز ندارند و رفتار و گفتار اطرافیان شان به خصوص برای هریت جز سرخوردگی چیز به بار نمی آورد و همین سرخوردگی مادر،نقطهء عزیمتی است برای دردهای فیزیکی و دردسرهای بیشتر دوران بارداریش،به طوریکه کم کم آنقدر کار برایش مشکل می شود که از دکترش می خواهد با دادن قرص هایی به او تولد کودکش را جلو بیندازد.

از اینجا به بعد رمان روی غلطک تکرار می افتد و دیگر همه چیز قابل پیش بینی است حوادثی که بیشتر با توضیح وتفسیر راوی(هریت)نیز همراه است.دیگر از آن شادابی و نشاطی که در فضای اولیهء رمان شاهدش بودیم خبری نیست و نویسنده علاوه بر تکرار مکررات گاهی سخنرانی هم می کند در صورتی که پیش از آن همان متن سخنرانی را به شکل درام نشان داده بود. تا جایی که خواننده احساس می کند نویسنده نگرانش شده و می خواهد هر طوری که هست حرفش را فهمیده باشد.

فرم و نوع روایت راوی علاوه بر معمولی بودن بسیار وام دار رمان های قرن نوزذهمی است همینطور نوع شخصیت ها،رفتار و گفتارشان و فضا سازی ها که بیشتر آن ها را در کار نویسندگانی چون خواهران برونته و جین آستین دیده ایم؛حضور همهء اشخاص حول یک خانه و خانواده،حرف زدن مدام حول یک مسئله و دخالت های همیشگی دیگران در امور خانهء میزبان، به طوریکه انگار هیچکدام از شخصیت ها کار و زندگی دیگری ندارند جز رتق و فتق مهمانی ها و مسائل هریت و دیوید و بچه های شان.چنین گره ها و موضوعاتی که به راحتی در رمان های قرن هیجده و نوزده  پذیرفتنی بود اما برای کارهای امروز کمی خسته کننده به نظر می آید.

تنها شخصیت رمان هریت یا راوی است که از همان ابتدا از حالت تیپیک درآمده و شخصیت قرص محکمی در رمان پیدا می کند ولی بقیه در سطح تیپ باقی می مانند و ما جز سایه ای گذران از آن ها چیز دیگری نمی بینیم.

 

بن،فرزند پنجم،از همان ابتدا بزرگ و غیر طبیعی است و این باعث می شود که تمام رفتار و حرکاتش با آدم ها معمولی(از دید عام)متفاوت باشد و آن طور که نویسنده نشان می دهد در نهایت عنصر نامطلوب خانواده و جامعه گردد.او از همان زمان شیرخواریش از کلافگی مادر عصبانی است و از تمام بچه های دیگر بیشتر غذا می خورد و شروع حرف زدنش نیز از ادای کلمه ها نیست بلکه پس از مدتی جمله ها را یکی یکی بیان می کند.

به هر حال از اینکه بن مشکلات جسمی و روحی دارد حرف های زیادی در رمان زده می شود(حالا به هر دلیل واقعی یا غیر واقعی که در رمان آورده شده است.)اما موضعی که هریت و دیوید در قبال او می گیرند و کم کم تا پایان رمان تبدیل به مانیفست نویسنده هم می شود بسیار عجیب و ضد انسانی است.

دیوید و دیگران فکر می کنند که بن از نطفهء آن ها نیست و او را در بیمارستان جا به جا کرده اند و این باعث نفرت شدید آن دو از هم می شود و هریت فکر می کند که نیاکانش با حیواناتی درآمیخته اند و ژنی نهفته در او باقی مانده است که حالا پس از مدت ها با ترکیبی جدید این موجود غیر انسانی به وجود آمده است!!در پایان رمان نیز با جدا شدن بن از خانواده راوی فکر می کند که حالا بن در جای دیگری زندگی می کند و با چشم های وحشتناک و خیره اش به دنبال خرابی و ویرانی است یا عضو گروه و دسته ای خرابکار است و شاید هم در آزمایشگاهی تکه تکه اش کرده اند تا دقیقا" معلوم شود که او چه جور شخصیتی است.!!

با نگاهی که راوی به انسان ها دارد صاحبان علم و قدرت می توانند هر کسی را که مثل خودشان نیست یا به اعتقاد عامه معمولی نیستند(یا حتی مریض است!)به دست شکنجه یا مرگ بسپارند تا یا از آن شخصیتی معمولی به وجود بیاید یا بعد از سالها غل و زنجیر و زندانی شدن در سیاهچال ها از جامعه خارج شوند تا دست به خرابکاری نزنند.کاری که در قرون وسطی و قبل از آن با انسان های مریض و دیوانه می کردند و آن ها را به جرم شیطانی بودن یا گنهکار بودن در زندان ها به دست مرگ می سپردند تا جامعه ای یکدست و به عقیده خودشان سالم داشته باشند(تفکری که روشنفکرانی مثل فوکو سال های سال برای از بین بردنش مطالعه کردند و فریاد زدند.)

عمق فاجعه اینجاست که راوی به همراه دیگران مسئله شخصیتش را فیزیکی و در واقع ذاتی می داند(آن هم نه از خون خود!) و این نوع استدلال ها برای توجیح رفتار یک شخصیت(که بیشتر به روانپزشکی قرن هفده و هیجده و روانشانسی آبکی برمی گردد) پیش درآمدی است برای یک نگاه نژاد پرستانه؛نگاهی که باید گفت به دوران برده داری و قبل از میلاد برمی گردد(البته اگر بازنمایی های فاشیستی آن را در قرن بیستم در نظر نگیریم.)

کسی منکر تاثیر گذاری مسائل فیزیکی و ژنتیکی بر آدم ها نیست ولی طبق دانش روانکاوی امروزی بدن انسان همه چیز نیست و درست به همین خاطر است که شخصیت آدم ها و توانایی شان به نژاد انسان ها برنمی گردد.

عجیب تر از همه چیز این است که این رمان در قرن بیستم نوشته شده و نویسنده اش امروز در انگلیس در حال زندگی است و کتاب هایش در دست انتشار است!این مهم نیست که نویسنده در بیرون رمان چگونه حرف می زند یا فکر می کند و این مهم نیست که نویسنده با راوی و شخصیت هایش موافق هست یا نه اما اینکه رمان در نهایت می خواهد چه نوع نگرشی را به جهان اطرافش اضافه کند یا کم کند مسئلهء مهمی است.همه می دانیم که لویی فردینان سلین و کنوت هامسون با نازیسم همکاری می کرد اما موقع خواندن کتاب های شان نوع تفکر شخصی آن ها اصلا مهم نبوده و نخواهد بود اما لسینگ در این کتابش به نوعی می خواهد به شکل جدیدی از نژادپرستی دامن بزند که در واقع مهر تاییدی است بر تمام راست و دروغ هایی که درباره شرقی ها گفته می شود و وصله تروریست بودن به آن ها می زنند.به طوریکه طبق روایت رمانش قابل تربیت و اصلاح هم نیستند زیرا که ژنی غیر آنگلوساکسونی دارند حتی اگر از شکم آن ها هم بیرون آمده باشند!

وقتی صحبت ها و نقدهایی که روی کار های لسینگ نوشته شده را می خوانیم او نویسنده ای بهتر از این به نظر می آید ولی مطمئنا"این کار نتوانسته و نمی تواند خواننده ایرانی را با یک نویسندهء خلاق با نگاهی هنرمندانه و انسانی آشنا کند.اما با این وجود حضور هر کتابی و با هر نگرشی روی پیشخوان کتابفروشی ها باعث شادابی بیشتر در عرصهء نشر و چاپ کتاب می شود.

+ مهدی فاتحی ; ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

تجربه ی یک ترجمه

                              مجموعه ای با یک داستان

          درباره مجموعه داستان"ای کاش..." با ترجمهء سیامک گلشیری و م.ع.مهمان نوازان

 

وقتی کتابی یا داستان هایی را برای ترجمه و انتشار انتخاب می کنیم چه ملاکی را مد نظر داریم؟هر کس ممکن است به این سوال جواب خاص خودش را بدهد اما چیزی که مشهود و معلوم است در کتاب "ای کاش.." که مجموعه ای شامل چهارده داستان از نویسندگان متفاوت است فقط سادگی و آسانی ترجمه مد نظر بوده است وگرنه بیشتر داستان ها که حرفی برای گفتن ندارند.به طوریکه به جز یکی دو داستان،در بقیه کارها نمی توان شخصیتی ماندگار یا تصویری ارزشمند و یا سبکی خاص دید.البته این حرف به معنای آن نیست که آن ها نویسندگان خوبی نیستند زیرا همهء ما می دانیم که حتی بزرگترین نویسندگان نیز کارهای بد زیادی دارند.

این کتاب شامل دو بخش یا دو مجموعه داستان است که هر کدام توسط یک مترجم گردآوری و ترجمه شده است.بخش اول شامل هشت داستان از نویسندگان آلمانی است که به جز هاینریش بل و گونترگراس بقیه نام هایی آشنا برای ما ندارند.اینکه ضعف هر کدام از آن ها چیست بحث مفصلی است که در حوصلهء این متن نیست اما در بین این هشت داستان،داستان"پلکان برقی" گونترگراس با امتیازاتی خودش را از بقیه جدا می کند.داستانک(یک صفحه ای!)گراس از بزنگاهی در روابط یک زن و مرد شروع می شود و در همان مقطع تمام می گردد اما این بزنگاه با تصاویری بکر شکل می گیرد مثل بالا رفتن شخصیت از پلکان برقی مانند دود سیگاری که بالای سر جمعیت می رود و صحنه ای که از تمام آدم های پایین پلکان،تنها کلاه های شان دیده می شود.او در این داستان خواننده را ناگهان در میان روایتش می اندازد و بی آنکه حرفی را به طور مستقیم بگوید،تنها با تصاویر حرکت آن دو را به سوی مرگ نشان می دهد.

مجموعه دوم شامل شش داستان است که همگی شان از نویسندگانی نام آشنا یا کلاسیک هستند؛گراهام گرین،گورکی،ناتالی ساروت و...

در داستان"جایگزینی" رب گری یه می توان سبک و مشخصهء رمان و فیلم های او را در مقطع کوتاهی دید هر چند خود داستان،داستان بسط یافته و کامل شده ای نیست.

اما داستان"ماجرای یک مسافر"ایتالو کالوینو از آن کارهای ارزشمندی است که شاید بتوان گفت تهیهء این کتاب به خاطر همین تک داستانش ارزشمند است."ماجرای یک مسافر"قصهء سفر مردی است به نام فدریکو وی که با قطار به شهری می رود که معشوقه اش در آنجا زندگی می کند.اما داستان قصهء رسیدن یا تعلیق برای رسیدن به معشوقه نیست زیرا که وقتی مرد شب را در قطار سر می کند و به آن شهر می رسد قبل از آنکه او را ببیند یا اتفاق دیگری بیفتد داستان تمام می شود.بلکه این داستان قصهء گذران شبی است در قطار.قطاری که چون زندگی،آدم های زیادی را در ایستگاه های بین راه سوار می کند و هر کس بنا به شخصیتش دغدغه ای برای فرانکوی تنها می سازد.او که با هر حیله ای می خواهد در کوپه اش تنها باشد و کسی مزاحم خوابش نشود،ناکام می ماند و هر ساعت که از زیر پتویش بیرون می آید یا از دستشویی برمی گردد آدم هایی را در صندلی روبرویش می بیند.آدم هایی که گاهی بدون هیچ حرفی فقط می خوابند یا مدام حرف می زنند و قصه های شان را برای یکدیگر می گویند و یا آنقدر آن کوپه را پر می کنند که دیگر جایی برای فدریکو باقی نمی گذارند.اما مهمترین مسئله در این میان آن است که هر چند فدریکو از همگی شان آزار می بیند و در کنارشان احساس راحتی نمی کند اما وجه اشتراکی بین خود و آن ها پیدا می کند.

+ مهدی فاتحی ; ٤:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

یک نکته ضروری

 ضمن آرزوی موفقیت برای دوست عزیزی که در بخش سیاسی روزنامه اعتماد با نام مهدی فاتحی مشغول فعالیت است،به آگاهی دوستان و عزیزان می رسانم که تنها مطالبی که در بخش ادب و فرهنگ روزنامه ها(اعتماد) و جراید با ای میل mehdi.zenu@gmail.com به چاپ می رسند و در این وبلاگ منتشر می شوند متعلق به اینجانب است.

+ مهدی فاتحی ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

درباره مردم عادی زندگی معمولی در روزنامه اعتماد ملی

جواد ماه زاده

                                 زندگی معمولی مردم عادی

مهدی فاتحی با انتشار اولین مجموعه داستانش با عنوان "مردم عادی زندگی معمولی" ورودی پخته و محکم به عرصه داستان نویسی داشته است. کتاب او شامل دوازده داستان کوتاه است که تقریبا به لحاظ حجم، تم، زبان روایت و شخصیت پردازی همسنگ و برابر هستند.

فاتحی در این مجحموعه نشان می دهد که نویسنده ای معنامحور و در عین حال معناگریز است. بیشتر داستان های او با باری فلسفی همراه اند که البته به جز در پاره ای مقاطع کوتاه، از فلسفه بازی گریز دارد و تلاش می کند قصه بگوید. داستان های فاتحی هم طنز است و هم جدی. شاید بتوان گفت طنز جدی و تلخی است که از نگاه عمیق نویسنده به درونیات، واقعیت مناسبات انسانی و کابوس های ناگزیر بشر امروز نشات می گیرد. شاید درست نباشد که درباره داستان کوتاه این قدر پیچیده و کلی سخن بگوییم چرا که خود نویسنده نیز پیچیده گویی در کارش نیست و بسیار روان و سلیس قصه گفته است. اما می خواهیم بگوییم که این داستان ها با وجود خوشخوان بودن و عاری بودن از پیچیدگی های معناگرا، وجهه ای تامل برانگیز دارند.

داستان "یک ملاقات دوست داشتنی با خودم" خواننده را به یاد "گاوخونی" جعفر مدرس صادقی می اندازد. طنز مهدی فاتحی در این داستان نه در ظاهر که در معنای اثر نهفته است. راوی بعد از بلاهایی که او سر پدرش آورده و پدرش نیز به حد کافی وی را تحقیر می کرده، در خیال و کابوس برای چندمین بار پدر را می بیند و این بار پرده ای میانشان نیست؛ گویی پسر با پدر مرده راحت تر است تا پدر زنده. مناسبات درون خانواده، بی تفاوتی و دلزدگی فرد و قضاوت های قطعی او درباره آدم ها، ما را با فضایی مرکب از شوخی و جدی همراه می کند. شاید این فضا از درهم تنیدگی واقعیت و رویا به نشانه فرار از واقعیت و میل به رویاپردازی راوی ریشه گرفته باشد.

نویسنده در "صحرای نوادا" به سراغ داستانی فانتزی رفته است. طنز فاتحی اینجا بیشتر نمود دارد. در این داستان به شخصیت ها و نام های واقعی نویسندگان جهان برمی خوریم که در جایی گرد آمده اند. لحن هجوگونه داستان و کنایه های نویسنده به زندگی های ادبی و هنری و وضعیت حاکم بر نویسندگان، از "صحرای نوادا" داستانی انتقادی ساخته است.

"ماجرای آن روز" را داستان موفقی نمی دانم. این داستان در میان بازی های درون روایت گم شده و ابتر مانده است. شروع داستان با میانه و پایانش برابری نمی کند و ابهام ها و چراهایی که در روابط آدم ها به وجود می آید، همجنس با روایت نیست. طنز این داستان در شروع گیرایی خوبی دارد و خواننده را با همان زبان هجوگونه و انتقادی نویسنده همراه می کند ولی جلوتر که می رویم نه از طنز داستان چیزی باقی می ماند و نه از خط داستانی.

"راه حل زندگی ام" یکی از آن داستان های کتاب است که گرایش عمیقی به دغدغه های ذهنی انسان امروزین دارد؛ دغدغه رهایی از ملال و کسالت. در این داستان نگرش انتقادی نویسنده به هستی و محیط اطراف بسیار پررنگ است. او در اینجا برخلاف داستان "چشم بادامی"، زبانی تلخ و ملال آور به کار نمی گیرد و سعی می کند همچنان روان قصه بگوید و همه تلخی ها و ناملایمات را نیز جذاب و قابل هضم ارائه کند.

می توان گفت داستان های فاتحی داستان هایی شمرده، منظم و اصول مند هستند. شخصیت های او با وجود بر دوش کشیدن بار پوچی و نکبت زندگی و خاطرات، لحنی سرخوش دارند؛ گویی ناگزیرند که خوش باشند یا خود را سانسور کنند. یکی از ویژگی های کتاب، شباهت راوی های داستان ها به همدیگر است که خواسته یا ناخواسته باعث پیوند فضای داستان ها به یکدیگر شده و توجه خواننده را به وقایع و کابوس های حول و حوش این شخصیت تکرارشونده جلب می کند. این شخصیت در هر داستان یک موقعیت تازه، آدم تازه، ارتباط تازه یا خیال تازه را دستمایه قرار می دهد تا از بیرون فاصله بگیرد و آنچه را خود می خواهد و در ذهن می پرورد از آن بسازد. راوی های این داستان ها از خود و وضعیت خود رضایت ندارند و دنیای بهتر را در دیگری شدن و دگرگون ساختن می جویند؛ هر چند رسیدن به آن ممکن نیست و هر بار به بن بست می خورند و خیلی زود از خواب بیدار می شوند. راوی های داستان ها از سر ناچاری به بی عملی و انفعال و عزلت نشینی دچار می شوند و قدرت تغییر شرایط را ندارند. این شرایط در اکثر داستان های کتاب مشاهده می شود. و دیگر اینکه شخصیت های فاتحی بسیار کم حرف اند و اگرچه قضاوت های صریحی درباره آدم های اطراف دارند ولی هیچ چیز را بروز نمی دهند و بیشتر با خود و برای خود روایت می کنند. آنها همچنین از برقراری یک رابطه کامل و رسیدن به مقصود عاجزند و گویی همواره نیز چنین بوده اند. این شخصیت ها که شباهت زیادی با هم دارند تا اندازه ای موجب شده است تا پایان بندی مشابهی برای داستان ها به وجود بیاید و از میانه کتاب به بعد، خواننده از نویسنده پیشی بگیرد.

اما داستان "مردم عادی زندگی معمولی" به طرز عجیبی متفاوت می شود. این داستان مثل یک کلیپ خوش ساخت است که شاید بتوان جنبه های تصویری، توصیفی و تقطیع های روایی آن را با یک کلیپ مقایسه کرد. (یک کلیپ عاشقانه تلخ که تمام آن را تصورات و توهمات راوی تشکیل می دهد و سرشار از تقطیع و فید این و فید اوت است) با وجودی که شگرد نویسنده برای پایان بندی داستان کمی تکراری و عجولانه به نظر می رسد اما نشانه های تصویری، رفت و برگشت های ذهنی و فضاسازی اثر موجب می شود تا آن را از سایر داستان های مجموعه جدا کنیم و داستانی فرمال، بازی وار و غیر پیچیده بدانیم.

داستان "پنجره" هم به دنبال ذهن بافی و خیالپردازی های راوی شکل می گیرد و با پایانی مبهم به سرانجام می رسد. همانطور که گفته شد برخی عناصر مشابه و تکرارشونده در داستان های کتاب – از جمله شخصیت پردازی ها – به پایان های مشابه منجر شده است.

یکی دیگر از عوامل تشابه داستان ها به یکدیگر، تم آنهاست. میان مایگی برآمده از روزمرگی یا روزمرگی برخاسته از میان مایگی یکی از تم های تکرارشونده ای است که باعث می شود اغلب با پایان های باز و بی نتیجه و روندی کم فراز و فرود روبرو باشیم. البته داستان ها با وجودی که چنین تمی را دنبال می کنند، کسالت بار نیستند و پر از لحظه ها و توصیف هایی هستند که تنها در این کتاب یافت می شود.

 

+ مهدی فاتحی ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

تصویر کوچکی از جهان امروز

نگاهی به فیلم "کلاس  درس" ساخته لوران کانته برندهء شصت و یکمین جایزهء نخل طلایی کن

فیلم"کلاس درس" از آن نوع فیلم هایی است که با دیدن آن می توان به آیندهء سینما و هنر یا به قول داستایفسکی به شرف انسانی خوشبین شد.اینکه کارگردان و فیلمنامه نویسی بتواند جهانی دیگر در وضعیت و موقعیتی خاص بیافریند و چشم بیننده اش را به خود خیره کند.

در "کلاس درس" ما می توانیم در محیط کوچکی چون یک مدرسه شبانه روزی بین الملی(بیشتر شاگردانش از  فرزندان خانواده‌های مهاجر هستند،در فرانسه به دنیا آمده‌اند، اما از نظر فرهنگی و احساسی خود را همچنان بیگانه می‌ دانند.) شاهد تمام اتفاقاتی باشیم که امروزه در اطراف مان می افتد و ما از طریق رسانه ها و تلویزیون از آن آگاه می شویم.وقایعی چون نگاه غرب به شرق(یا به عکس) مسئله مسلمانان در جهان امروز،گره خوردن سرنوشت هر دو سر کره زمین به یکدیگر،تروریست و باقی ماجرا ها.

اشتباه نکنید!این فیلم تمام این تم ها را نه در یک گزارش یا تحلیل خبری و نه در یک فیلم مستند کسالت آور بلکه با داستانی سر راست و خوش ساخت به تماشاگرش نشان می دهد و بدون هیچ تلاشی برای جذب مخاطبش از شخصیت ها و موقعیت هایی استفاده می کند که در همان ابتدا بیننده اش را سر جایش میخکوب می کند.موقعیتی که آنقدر ناب و خاص است که تماشاگر با کنجکاوی می خواهد از وضعیت درونی آن خبر دار شود و به همین دلیل آدم های حاضر در این عرصه به طور پیش فرض جذاب می شوند.

فیلم که از تکنیک های سینمای مستند بهره می برد از ابتدا با معلم فرانسهء مدرسه همراهی می کند و ما را به مدرسه ای می برد که کودکان نژادهای مختلف در آن آموزش می بینند تا بتوانند به جرگه جهان امروز غرب بپیوندند.در این وضعیت با فاصله گذاری ساده ای ما با یک یک معلم های مدرسه و بعد با یک یک شاگردان آشنا می شویم آدم هایی که در ابتدای فیلم برای ما بیشتر از تیپ هایی آشنا نیستند و بعد کم کم به شخصیت هایی جا افتاده تبدیل می شوند.بدون اینکه نویسنده فیلمنامه یا کارگردان تلاشی مشخص برای شخصیت پردازی آن ها انجام دهد.

در واقع کارگردان و فیلمنامه نویسش(که همان بازیگر نقش معلم مدرسه است و فیلمنامه را هم بر اساس تجربیات شخصی خودش نوشته است.)با اعتماد به نفس بالایی کار می کنند و ما در طول فیلم جز کات های به موقع و تغییر وضعیت روایت از شخصی به شخص دیگر نشانی از ارائه یک سینمای ناب یا روشنفکرانه نمی بینیم.در واقع شاید بتوان گفت درست به همین خاطر که ما در طول فیلم نه از ریتم و کات ها خبردار می شویم و نه از حرکت ها و جایگاه های خاص دوربین،فیلم موفق و ارزشمندی است.حذف کارگردانی که نه با ادا و اصول و دست نزدن به دوربین و عدم تدوین است بلکه با مهارتی ستودنی از بی نقصی در به تصویر کشیدن یک کار داستانی و پر تنش، به شکلی مستند که ما تا به انتها باورمان نمی شود که با یک سری بازیگر روبرو هستیم.

اما نکتهء دیگری که در فیلم مشهود است نوع رابطهء معلم ها با یکدیگر و مدیریت و مهمتر از آن نوع رابطهء آن ها با شاگردان مدرسه است.روابطی که بر پایه قوانین از پیش تعیین شده است و هیچکدام توانایی عبور از آن را ندارند و در واقع تخطی از این قوانینِ مساوی بین این دو گروه اجتماعیِ در ارتباط با یکدیگر، هزینه هایی دارد که هیچ کس در آن استثنا نیست.

این ها کلیاتی است از فیلمی که می توان دربارهء همهء بخش های آن حرف زد؛از بازیگری و نوع کارگردانی،از ویژگی فیلمنامه که در آن می توان گفت شخصیت،نه یک فرد بلکه کلاسی است که به روشنی می توان هر گروه از شاگردانش را قاره ای یا دسته ای از مردم جهان دانست،از شخصیت ها که هر کدام روایت کوتاهی دارند و هر یک هم قابل باز شناسی و بررسی هستند.

اما در نهایت آنچه که کلاس در زمان دوساعت  نمایش به ما نشان می دهد چگونگی زیستن در جهانی با منظرها و تاریخی متفاوت است که حاصل آن گاهی پر از سوظن و عصیانیت است.سوظن ها و عصبانیت هایی که در آن هر گروه به اندازه ای در ایجاد و  توسعهء آن مقصرند و راهی جز ادامهء این راه همراه با تحمل و شناخت از یکدیگر وجود ندارد.

+ مهدی فاتحی ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

یک زن تنها

گزارش جلسه  رمان " پری فراموشی " فرشته احمدی

تهیه گزارش : پریا نفیسی

 

در ادامه سلسله نشستهای ادبی دفتر نشر افراز‏، چهارشنبه سی و یکم تیر ماه جلسه نقد و بررسی رمان : « پری فراموشی » نوشته : فرشته احمدی، با حضور نویسنده و جمعی از نویسندگان و منتقدان ادبی برگزار گردید. در ابتدا سیروس نفیسی مجری جلسه ضمن بیان این موضوع که رمان  « پری فراموشی » دومین کار مهم احمدی پس از مجموعه داستان « سارای همه » می باشد که در سال83  چاپ و بازتابهایی از جمله برگزیده شدن بعضی تک داستانهایش را در جوایز ادبی گلشیری و مهرگان  به همراه داشته است، به بیان برخی ویژگیهای اثر پرداخت و گفت : این رمان شامل دو بخش اصلی است که با زاویه دید اول شخص به بیان دغدغه ها‏، خیالات و آرزوهای دختری جوان، لاغر و مغموم می پردازد که مهم ترین مشخصه اش دلزدگی و بریدن از زندگی است. کتاب با مرگ پدر آغاز می شود و با مرگ مادر به پایان می رسد. دختر که توان ارتباط راحت و صمیمانه با دیگران را ندارد بعد از مرگ پدر انگار دلزده تر و مردم گریز تر است و مادر و نزدیکان، ظاهرا راه حل بازگشت وی به زندگی را در ازدواج او می بینند. مانی که همسایه دوران کودکی راوی بوده، این بار در نقش خواستگار به زندگی او وارد می شود و جایگزین رؤیاهای راوی و تصویر خیالی و زورو واری که از او ساخته، می شود. بخش دوم کتاب که راوی را در دنیایی کمتر ذهنی ترسیم می کند، شرح زندگی به ظاهر به سامان تر راوی با شوهر و مراودات کاری و دوستانه ای است که راوی در بخش اول فاقد آنها است.

 نفیسی در ادامه گفت : مهم ترین ویژگی این اثر تصویری است که از زن ارائه می دهد. طی سالهای اخیر و به خصوص با خواندن آثار نویسندگان زن به تصویر زنان مظلوم و تحت سیطره جامعه مرد سالار عادت کرده بودیم، اما در این کتاب با زنانی مواجهیم  که نه تنها برای تعریف شدن نیاز به  حضور قاهرانه مردان ندارند که حتی خود در قامتی سلطه گر و هیولاوش ظاهر می شوند. ( نگاه کنید به شخصیتی که راوی از مادر خود ترسیم می کند و به تعبیری منفی ترین مادر تاریخ ادبیات ما را خلق می کند ). نکته دیگری که نفیسی به آن اشاره کرد نازک بودن ابعاد شخصیتی مردهای اثر در مقایسه با زنها بود. وی به این نکته هم اشاره کرد که هر چند  تلاش نویسنده در یکسویه نگاه نکردن به شخصیتها قابل تحسین است ( نمونه پر رنگ آن  هنگامی است که مادر از ترسها و واهمه هایش که دخترش یعنی راوی ریشه آنها بوده می گوید و جنبه ای دیگر از شخصیت خود را نشان می دهد ) و هر چند اکثر اشخاص در واگویه های خود جنبه های ناشناخته و ناگفته هایی از خود را بروز می دهند، اما به نظر می رسد که رمان در ساخت و پرداخت شخصیتی که با حضور مسلط اش در ذهن خواننده به مانند شخصیتی ماندگار او را رها نکند، چندان موفق نبوده است.

نفیسی در پایان صحبتهایش گفت : اگر چه روایت بدون تعلیق و کشمکش و زبان به بیانی شاعرانه و گهگاه دیر فهم و دیر هضم، ممکن است خواننده عادی را در دنبال کردن اثر تا حدی دچار اشکال کند اما ساخت و چیدمان کتاب و قدرتهایی چون رسوخ به خصوصی ترین دغدغه ها و نیاز های زنان معاصر جامعه ما، نحوه روایت قدرتمندانه و تفکیک واقعیت و خیال  و فاصله گرفتن از کلیشه های رایج و بخصوص ارائه تصویری تازه و تفکر بر انگیز از زنان، رمان « پری فراموشی » را کاری با ارزش و خواندنی جلوه می دهد.

 

در ادامه این نشست ادبی مهدی فاتحی نویسنده مجموعه داستان « مردم عادی، زندگی معمولی » به عنوان اولین منتقد به بیان نظرات خود پرداخت و گفت : ادبیات زنانه را به دو دسته می توان تقسیم کرد، دسته اول با آثارنویسندگانی چون جین اوستن شروع می شود که بعدها به ویرجینیا ولف و غیره می رسد که وجه اصلی شان محوریت زن در اثر است و دسته دوم شامل آثار نویسندگانی چون خواهران برونته و از نویسندگان حاضر کسانی چون تونی موریسون می شود که یا اصولا در مورد مردها می نویسند و یا زن در آثارشان محور اندیشه و سوژه (SUBJECT  ) نیست. اما در آثار دسته دیگر مردها راهبر نیستند و این زنان اند که محور اندیشه هستند و کار خانم احمدی به عقیده من در این دسته می گنجد. فاتحی در ادامه صحبتهایش به بیان نقاط ضعف و قوت اثر پرداخت و گفت : هرچند انتخاب موضوع و شخصیتها بسیار خوب است ولی به نظر می رسد جاه طلبی نویسنده تا آن حد نبوده که کار را فراتر از بیان دغدغه های معمول زنانه ببرد.

اصولا از لحاظ ساختاری رمان یک پهنایی باید داشته باشد اما در این اثر با انتخاب شخصیتهای محدود و عدم عمق دادن به شخصیتهای فرعی، آن پرسپکتیوی که لازمه یک رمان قدرتمند است پدید نمی آید و کار تبدیل به اثری می شود با پهنای باریک و قامت بلند. فاتحی در مورد دیالوگها اعتقاد داشت که عمدتا کار خوب پیش می رود ولی آنجا که به گفتگوهای زن و شوهر می رسیم دیالوگها به شعار زدگی می رسند در حالی که در واقعیت، یک زن و شوهر خیلی بی پرده تر و عریان تر با هم صحبت می کنند.

هادی نودهی نویسنده مجموعه داستان « شمایل لرزان قدرت » پس از فاتحی به بیان دیدگاههایش پرداخت و گفت : کار به عقیده من در حیطه نقد روان کاوانه قرار می گیرد و از طریق نشانه هایی که از برخی بیماریهایی روانی ارائه می شود می توان به تعابیر و استعاره های روشن روان شناختی پی برد که پر رنگ ترینشان عقده ادیپ است و در کنار آن تاکیدات بر رؤیا و تفسیرهایی است که می توان بر اساس روان کاوی فروید از رؤیا داشت. با این زاویه دید قطعا وجه درونی کار پر رنگ تر از وجوه بیرونی اثر می شود.

نکته دیگری که نودهی به آن اشاره کرد آن بود که با وجود آنکه در ابتدای امر به نظر می رسد خواننده با اثری فمینیستی مواجه است اما کارتدریجا  از این منظر و جریان و مد رایج سالهای اخیر فاصله می گیرد که به عقیده وی از جنبه های مثبت کار به حساب می آید. نودهی همچنین اعتقاد داشت که رمان در مورد رؤیاهای یک بیمار روانی آنطور که در ابتدای امر ممکن است به نظر برسد نیست و با توجه به آنکه در طول کار مشخص می شود راوی دستی هم در نوشتن دارد، به نظر می رسد که دنیای خلق شده حاصل نوشتن و انتخابهای آگاهانه موقعیتها از سوی راوی است و به همین علت آن گیج شدگی مابین رؤیا و واقعیت را که در کارهایی از این نوع شاهدش بوده ایم نمی بینیم و این نکته ای است که رمان را از زیبایی شناسی اینگونه آثار تا حدی دور می کند. آخرین نکته ای که نودهی از آن یاد کرد عدم ارجاعات مشخص زمانی و اجتماعی در رمان بود که به عنوان ویژگی و شاخصه آن را به حساب آورد.

در ادامه این نشست ادبی حسین سناپور نویسنده رمانهایی چون « نیمه غایب » و « ویران می آیی » به  بیان نظراتش پرداخت و گفت : با وجودی که موضوع  طرح شده در رمان ( جدال میان مادر و دختر ) در عرصه ادبیات ما کم نظیر و شاید حتی بی نظیر باشد و با وجود آنکه بر خلاف آثار بسیاری که شاهدش بوده ایم، نویسنده به ترسیم شخصیتی تطهیر شده از دختر نپرداخته و شخصیتی خلق کرده که انگار دارد همه را به مبارزه فرا می خواند و همین نکته خودش به تنهایی برای آنکه رمانی جذاب خلق شود قاعدتا می توانسته کفایت کند، اما من رمان را چندان با رغبت نخواندم. شاید یک علت آن باشد که پس از خواندن، کتاب صحنه های جاندار کمی در ذهن ما به یادگار  می گذارد و شاید علت دیگر پرگو بودن راوی باشد که بجای نشان دادن وقایع، مرتب از آنها حرف می زند.

نکته دیگری که سناپور از آن به عنوان مشکل یاد کرد آن بود که وقتی با این نگاه به کار بنگریم که داستان‏، ماجرای کشمکشهای دختر با مادر است، با پایان بخش اول و عدم حضور پر رنگ مادر در بخش دوم، عملا کار از لحاظ ساختاری لطمه خورده است. آخرین نکته ای که سناپور از آن به عنوان انتظاری برآورده نشده یاد کرد، عدم حضور پررنگ اجتماع شهری و روابط خاص آدمهای شهری در رمان احمدی بود که با توجه به شناخت قبلی از وی و خصوصا مجموعه مقالات و گفتگوهای مفصلش با نویسندگان معاصر در ارتباط با ادبیات شهری، سؤال برانگیز به نظر می رسد.

منتقد دیگری که در این نشست ادبی به بیان دیدگاه هایش پرداخت فارس باقری نویسنده مجموعه داستان « گاهی به پشت سرت نگاه نکن » بود که ساختار کار را با توجه به انباشت خاطرات در آن، مشابه کتاب « آلیس در سرزمین عجایب » ارزیابی کرد. به عقیده وی در این رمان هم مانند آلیس همه چیز برای راوی حالتی عجیب و غیر واقعی و خیالی دارد. در اینجا هم راوی برای شناخت واقعیتها سعی می کند آنها را تفسیر کند و ابتدا آنها را برای خودش توضیح دهد. به همین خاطر است که زبان قدری انتزاعی می شود و شاهد حضور فراوان استعارات و تشبیهات می شویم و البته همین قضیه از زاویه ای دیگر باعث می شود که خواننده آنطور که باید به داستان وارد نشود. باقری ادامه داد : به نظر می رسد که مطابق ساختار آلیس... قرار بوده است  ما بلوغ و رشد این دختر را ببینیم و تغییر مفاهیمی چون « زن و مرد » و « مادر و پدر » را شاهد باشیم اما کار متاسفانه به عمق نمی رود و با ترسیم نکردن پیچیدگیهای ارتباطی آدمها، به طور مثال خاص نشدن رابطه راوی با همسرش مانی، رمان در این عرصه آنچنان که باید موفق نمی شود. باقری در پایان اشاره کرد که البته رمان لحظه های گیرایی چون بیان عشق یحیی به مهتاب را هم دارد که ای کاش با صبر و عدم تعجیل نویسنده، شاهد صحنه های بیشتری از این دست می بودیم.

ابراهیم دم شناس نویسنده مجموعه داستان « نهست » در ادامه جلسه نظراتش را بیان کرد و گفت : پوشه ای در داستان است که محتوای آن را نمی بینیم و احتمالا همانی است که داریم می خوانیم، با توجه به گفتار خود راوی در صفحه آخر. فکر می کنم فقط بخشی از این قضیه می توانسته وارد رمان شود نه به آن نحو که راوی در صفحه آخر می گوید : پوشه را باز کردم کلمه شروع را بالای اولین صفحه نوشتم و پایان را پایین آخرین صفحه. این نحوه کار نوعی پیش گویی و قطعیت را عملا به کار نسبت می دهد، حال آنکه محتوای اثر با این نحوه برخورد تفاوت دارد به این معنی که کار تمام شده نیست و زندگی ادامه دارد.

موضوع دیگری که دم شناس به آن پرداخت ارائه تصویر مادرانه از زن بود در این اثر در مقایسه با تصاویر معمول معشوق یا بدکاره. به عقیده دم شناس این اثر انگار می خواهد بگوید که دوران مادری دیگر تمام شده و یا آنکه شکل دیگری به خود گرفته است و این مسئله با انتخاب درست راوی ای که دختر است شکل گرفته. در همین ارتباط می توان به عدم متکی بودن داستان بر مکان هم اشاره کرد و شاید اگر مکان رمان فضایی بینابین شهر و روستا انتخاب می شد  کوبندگی شخصیت مادر بیشتر می شد.

پوریا فلاح ضمن تقدیر از نویسنده به بیان پرسشهایی پرداخت که شاید با پاسخ به آنها بتوان به این نتیجه رسید که چرا برخی با خواندن کتاب از آن لذت نبرده اند. وی از این منظر به عناصری چون کمبود تصاویر ‏و عدم حرکت زبانی در اقتضای موقعیتی داستان و ایفای نقشی چون سرعت گیر از این ناحیه، اشاره کرد.

حامد حبیبی نویسنده مجموعه داستان « ماه و مس » و ((آنجا که پنچرگیری ها تمام می شود)) هم با مقایسه مجموعه داستان « سارای همه » و رمان حاضر به بیان تشابه مضامین در این دو اثر پرداخت و گفت : در« سارای همه » نویسنده تصاویر زیبایی خلق کرده بود، کنش و واکنشها را ما خودمان می دیدیم و از زبان ساده ای هم بهره گرفته بود، اما در این کتاب نویسنده مرتب توضیح می دهد و احساس می کنم احمدی خواننده اش را دست کم گرفته و همانند سازیهایی را که خواننده خود می توانسته انجام دهد به جای او انجام داده است. از همین دست می توان به جملات تکراری هم اشاره کرد که فراوان در کار دیده می شود. از منظر روابط اجتماعی، حبیبی عقیده داشت نشان دادن اینکه آدمها دو رو دارند و سعی می کنند چهره واقعی خود را نشان ندهند، بدون تردید نشانه بازتاب مسائل اجتماعی در روابط آدمها است که رمان به آن پرداخته.

در ادامه نشست مژگان خلیلی، پریا نفیسی، مرد علی مرادی و مسعود پهلوان بخش از دیگر نویسندگان ومنتقدان حاضر در جلسه هم به بیان نظراتشان پرداختند و عمدتا عقیده بر این داشتند که بخش اول و بیان زندگی و حسهای درونی زنان طبقه متوسط و در حال گذار جامعه ما خوب از کار در آمده است.

 

در پایان جلسه فرشته احمدی ضمن تشکر از حضار و دقت نظر آنان در خوانش کتاب به برخی سؤالات و مسائل مطرح شده پاسخ داد و گفت : در ارتباط با محور اصلی اثر، روی کرد من آن بوده که نشان دهم آیا زن می تواند از آن دلزدگی که اسیر آن است بگریزد و به اجتماع وارد شود؟ چیزی که در پایان هم انگار محقق نمی شود و زن هر چند تلاش بسیار می کند اما نمی تواند رابطه ای به سامان با اجتماع و اطرافیانش  بر قرار کند.

نکته دیگری که نویسنده اثر به آن اشاره کرد آن بود که به هیچ وجه نمی خواسته این حس ایجاد شود که راوی در پایان شبیه مادرش می شود یا جا پای جای او می گذارد، ولی به نظر می رسد که برخی چنین حسی داشته اند که شاید ناخواسته چنین شده است. در مورد پرسش دیگری که برخی حضار مطرح کرده بودند و نظر خود نویسنده  را در مورد کمبود کشمکش و ضرورت احتمالی آن جویا شده بودند، احمدی اظهار داشت : در این اثر هدفش آن بوده که از بسیاری دانسته ها آگاهانه بگذرد و این داستان چیزی بوده که باید به همین نحو نوشته می شده تا وی از برخی دل مشغله های ذهنی خود رها شود به همین خاطر هم نسبتا سریع و در مدت سه ماه آن را نوشته و بازنویسی هم عمدتا بدون آنکه تغییری اساسی در کار ایجاد کند تنها کار را مرتب کرده است. احمدی در پایان گفت که در رمان بعدی اش    « جنگل پنیر» قصه گویی حضور بسیار پر رنگ تری داشته و کار با وسواس بسیار و بازنویسی مکرر نوشته شده است و امید وار است که آن کتاب  هم مانند رمان حاضر با نگاه  بی شائبه و موشکافانه جامعه ادبی روبرو گردد.

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()