زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

چگونه از جویس آموختم

"من حوصله اش را ندارم،نمی توانم جویس بخوانم" یک نارضایتی همیشگی همراه لبخندی از سر رضایت.این همه چیز برای خواندن هست چرا باید خودمان را به زحمت بیاندازیم آن هم برای کاری که نویسنده اش با کلمات بازی می کند مغرور است از اینکه کارش برای مدت ها متفکران را مشغول به خود می کند"

جویس هنوز هم یکی از بزرگترین نویسندگان قرن بیستم است،شاید هم بزرگترین آن ها.تمام کسانی که نتوانسته اند اولیس را تمام کنند یا حتی بیداری فینیگان را شروع کنند بهتر است در ابتدا دوبلینی ها را بخوانند.حتی یک صفحه از دوبلینی ها هم این احساس را به خواننده نمی دهد که این کتابی برای تازه کارهاست.اما جویس دوبلینی ها را در سن 20 تا 22 سالگی نوشته است...

 

این بخش ابتدایی مقدمهء دوبلینی ها، چاپ آمریکاست که در سال 1990 دوباره منتشر شده و مقدمه ای توسط Brenda Maddox در ابتدای آن آمده است.دوبلینی ها شامل 15 داستان است که دارای ارزش های متفاوتی است اما اکثر داستان ها قابل تامل و به نوعی مواجه با یک چالش در سطح ظاهرا" آرام زندگی است و تعبیرها و تمثیل ها تنها می توانند بعد دیگری از این داستان ها را روشن کنند و تنها تعبیر و تفسیر کارهای جویس نیستند. درست به همین خاطر است که هر چند که جویس را جزء سمیولیست ها می دانند ولی در لایه زیرین روایت ها و داستان ها،مفاهیم مدرنی مطرح می شود.جویس حساسیت هایش را حتی در انتخاب کلماتش برای داستان ها،نشان می دهد به طوری که در متن اصلی کار شاهد هستیم که گاهی جویس در تمام یک داستان یا یک پاراگراف از کلمه های تک هجایی استفاده می کند تا ضرباتش به ذهن خواننده محکمتر و پر سرعت تر شود.

اما جویس در اولیس کار را برای خواننده اش سخت تر می کند به طوریکه گاهی با جمله بندی ها و کلماتی مواجه می شویم که نه تنها قابل ترجمه به زبان دیگری نیستند بلکه در خود زبان انگلیسی نیز مترادفی ندارند.اما با همه این حال حتی اگر با خواندن این کتاب تنها خرده روایت هایش نیز بر خواننده معلوم شود باز هم نباید از آن گذشت چون خود روایت و شکل ارتباطات و شخصیت ها پر از نکات ارزشمند است.

در ابتدای اولیس وفتی که بالک مولیگان در  در حال کف زدن به صورتش و اصلاح آن است و استفان ددالوس را از خواب بیدار می کند، ما از همان ابتدا به پیشینه چالش برانگیز رابطه آن ها پی می بریم

Come up kinch! come up   you fearful jesuit

(مولیگان استفان ددالوس را کینچ خطاب می کند.)

هنگامی که با خبر آمدن عموی مولیگان به خانه شان می فهمیم که ددالوس در آخرین روزهای زندگی مادرش حاضر نشده حتی به شکل نمایشی در کنار تخت مادرش نیایش کند تا او به ایمان داشتن استفان پی ببرد و به همین خاطر می میرد، همه استفان را قاتل مادرش می دانند.

در میان داستان های دوبلینی ها که جویس برای چاپ و انتشار آن ها سختی های زیادی کشید(ناشرین حاضر به چاپ آن نبودند!) می توان گفت مواجه یا an encounter و همتایان counterparts و مردگان the dead از بقیه ارزشمندتر و چالش برانگیزتر است و نقطه قوت و تفاوت داستان نویسی جویس،چیزی که منتقدان به آن epiphany به معنی بازتاب معنایی یا تاثیر فراگیر در ذهن خواننده می گویند دیده می شود.البته نه اینکه این عنصر به تنهایی به داستان ارزش دهد و یا در همهء کارهای جویس با چنین وضعیتی مواجه شویم بلکه جویس با این تکنییک خاص خودش که گاهی در بعضی از کارهای چخوف هم می بینیم چنان خواننده را در صندلی اش میخکوب می کند که موقع انتخاب بهترین ها از تاثیرگدارترین شان یاد می کنیم.در این کار می توان گفت داستان پس از مسابقه after the race از ضعیف ترین کارهای مجموعه است هر چند که شاید آن هم برای ایرلندی ها و انگلیسی زبان ها دارای ویژگی های خاصی باشد مثل داستان موردعلاقه آن ها یعنی روز ایوی در ستاد انتخابات ivy day in the committee room

جویس در دوبلینی ها با دقت تمام شهر و کشورش را زیر ذره بینی می برد و آن را با تمام زشتی هایش نشان می دهد تا مردمش را  به گفتن شنیدن و دیدن زشتی های شان عادت دهد و از آن توهم ملی گرایانه و پیشینه پرستانه خارج شود و دست از ایده آلیسم ساده انگارانه شان بردارند و این گامی اولیه و ابتدایی برای دموکرات کردن فرهنگی عقب مانده است(قابل توجه کسانی که هنوز هم در ادبیات به دنبال ساخت ایدئولوژی ها و حکم تعیین کردن های قرن هجدهمی هستند.)

اما در باره ترجمهء آثار جویس می توان گفت دوبلینی های ترجمه علی صفریان و صالح حسینی از نظر وفاداری به متن اصلی و دقت،کار پر ارزشی است اما متاسفانه ترجمه اولیس که توسط آقای منوچهر بدیعی صورت گرفته در دسترس هیچ کس نیست و این مترجم تصمیم گرفته تا دم مرگش آن را به چاپ نرساند(البته به دلیل سنگ هایی که در پیش پایش می گذارند) و رکوردِ تنها زبانی که شاهکار قرن در آن موجود نیست باقی بماند.اما من به دوستان پیشنهاد می دهم منتظر چیزی یا کسی نماند و همت کنند تا آن را به هر شکل بخوانند،کار دشواری است اما در این ورطه هیچ کاری آسان نیست؛سرزمینی که زیستن در آن بدون هیچ خورشید درخشانی پر نور است.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

چند قرن به انتظار بوده اید؟

 

بحثی که مدتی است بین هنرمندان،دوستدارن هنر و نویسندگان به وجود آمده مثل هر بحث و جدل دیگری فصلی است،و ناشی از شرایطی است که در جامعه  به وجود آمده است.بحثی که هر چند به اندازه تاریخ هنر و ادبیات قدمت دارد اما داغ شدن و تیتر شدن در صفحات اصلی روزنامه ها و همنشینی ها،چیزی است که مثل تمام مباحث جمعی در شرایطی خاص محوری می شود و بعد از چندی کنار گذاشته می شود،کنار گذاشتنی که می تواند از تیتر اول به ستون کناری روزنامه باشد.

دو دیدگاه رایج درباره هنرمندان و نویسندگان وجود دارد که هر دو در نهایت ریشه در یک مسئله دارد؛اینکه آیا هنرمند در برابر جامعه مسئول است یا می توان از او توقع داشت؟ و دیگر اینکه هنرمند کار خودش را می کند و کسی از بیرون نمی تواند برای او تکلیفی تعیین کند.دیدگاهی که هنر را به مثابه "آه" کشیدن می داند و تنها در حضور درد است که از نهاد او برمی آید.

اگر هنر را تجلی پنهانی ترین مسائل شخصی یک هنرمند بدانیم دیگر ورود به بحث های کهنه و جدل های همیشگی و متهم کردن یکدیگر،خالی از معناست زیرا که اگر کوچکترین واحد اجتماع را یک فرد(نه خانواده) بدانیم، با فراز و نشیب هایی که در جامعه به وجود می آید خواه ناخواه تاثیرش را در فرد فرد جامعه می گذارد و مشخصا" این تاثیرگذاری میان حساسترین و عریان ترین این افراد آشکارتر و پر رنگ تر است.در واقع می توان گفت نویسندگان با آفرینش شخصیت هایی که با حرکت مردمک چشم دیگری یا لمس دستی،هجمه ی سنگینی  از افکار و گره ها را در درونش به وجود می آید چطور ممکن است در شرایط بحرانی و چالش های تاریخی اجتماعی شان،در دست نوشته ها و آثارشان آب از آب تکان نخورد و در همان روال سابق بر آن، به کارشان ادامه دهند.بحث بر سر باید و نبایدها نیست بلکه این بازتاب چنین شرایط و اتفاقاتی است.

درواقع درست به همین خاطر است که در تمام ادوار تاریخی هنرمندان و به خصوص نویسندگان چون خاری بر چشم سردمداران جوامع بسته بوده اند.با نگاهی به تاریخ دور و نزدیک می توان دید که حاکمان نه تنها به  هنرمندان فعال در عرصهء اجتماعی بلکه به آن هایی که در خانه مشغول به کار خود بوده اند هم،روی خوشی نشان نداده اند (و خواسته شان، نگفتن نباید ها نیست بلکه گفتن بایدهاست!)زیرا که همین حساسیت بالای هنرمند و همین صداقت او با خودش،به وجود آورندهء چیزی نیست جز واقعیت های زیرین جامعه.همین واقعیت هاست که در سطح صاف و صیقل عرصهء عمومی شکاف می اندازد و آن را از این یکدستی خارج می کند.آینه ای که هنرمند در مقابل تک تک افراد جامعه می گذارد تا آن ها با تمام زیر و بالای واقعی خودشان دیده شوند اولین و ریشه ای ترین حرکت به سمت آزادی های اجتماعی و خارج شدن از نظم نمادین جامعه است.نظم نمادینی که تنها با معلوم شدن شکاف های امر واقع است که به هم می ریزد و تنها مسئولیت حاکم آن است که به هر شکل ممکن این شکاف ها را پوشش دهد.هنرمند در هر حوزه ای که باشد یک مزاحم است.جامعه ای که حاکمش می خواهد همهء شهرواندان چون زنجیری به هم وصل باشند تا همهء کارها به روال همیشه انجام شود هنرمند یک اخلالگر بیش نیست.

جیمز جویس دربارهء کتاب "دوبلینی ها"یش می گوید من آینه ای در مقابل ایرلند گذاشتم تا آن ها با تمام زشتی ها و کثیفی های خود مواجه شوند و این اولین قدم برای دموکراسی است.به نظر من در جوامعی مثل جامعهء ما بیشتر از آنکه به اشخاصی چون سارتر نیاز داشته باشیم به جویس نیازمندیم.کسی که قرار نیست فلسفه ای یا ایدئولوژی بنا کند یا با سخنرانی ها و اعلا میه هایش تاریخ را درنوردد بلکه او مانند جویس آرام آرام تنهء ستبر سنت ها را می جود و ریشه هایش را سست می کند تا استحکام کاذبش را عیان کند.نویسنده ای که مطمئن است که تنها با شکاف و در دل ویرانه هاست که حقیقت نمایان می شود.

در واقع بحث بر سر اینکه هنرمند تنها در قبال خودش مسئول و پاسخگوست و اینکه او را در مقابل جامعه مسئول می دانند،به یک نقطه ختم می شود زیرا که هر نوع صداقتی با خود باعث از هم پاشیدن این زنجیرهء کاذب می شود و از بیرون رفتاری چالش برانگیز دیده می شود.نمی توان هنرمندان و نویسندگان را با فعالین اجتماعی یا سیاسی مقایسه کرد و یا چنان توقعی از آن ها داشت.مسئله ای که ما در کشورمان سال هاست که با آن مواجهیم و همیشه خواسته ایم که به هر شکل کس دیگری را مورد اتهام یا مسئول بدانیم و همیشه هم مثال ها و نمونه هایی شبیه به آن را در تاریخ هنر و ادبیات پیدا می کنیم.امروزه دیگر توهم یا خواست حضور روشنفکران و هنرمندان،پا به پای دیگران در عرصهء بیرونی جامعه بی معنی است؛ هنرمندی که در جامعه ای زندگی می کند که در صورت چاپ کتابش با تمام رنج ها و تهمت ها،تیراژی بیشتر از سه هزارتا ندارد،چگونه می تواند حضورش چیزی را تغییر دهد؟این مثال ها و حادثه های این چنینی نیز محدود به چند چهرهء خاص در شرایطی استثنایی،آن هم در شهری استثنایی چون پاریس است وگرنه تا کجا می توان این تعهد و تعهدات را در کارهای بزرگترین نویسندگان ادبیات دید؟

بنابراین توهم مسئولیت پذیری و مسئولیت دهی به هنرمند، کاری جز تلف کردن وقت او را در پی ندارد و فشارهایی که از گوشه و کنار در مصاحبه ها و گزارشات ایجاد می شود کاری از پیش نمی برد جز اینکه عده ای بی خبر از هنر و با خبر از اوضاع،در جایگاه هنرمند قرار گیرند و عرصه برای کار هنری بسته تر و تنگ تر شود.در چنین شرایطی است که دیگر کسی در آثار هنری به دنبال لذت متن،فرم و ارزش های زیبایی شناسانه نمی گردد بلکه تنها محتوی و تعهد هنرمند است که ارزش خوانده می شود.چیزی که همین امروز هم شاهد هستیم که متون و نوشته هایی که در آن هیچ ارزش هنری دیده نمی شود تنها به خاطر مطرح کردن مسائل و مصائب یک بار مصرف روزانه(نه تاریخ ساز و فراگیر،آن هم با شکل و شمایلی در خور)منتشر شده و ستایش می شوند.در چنین شرایطی خود مخاطب نیز خواه ناخواه به دنبال چنین آثاری می گردد و به بیشتر شدن آن کمک می کند.این بزرگترین ضربه ای است که به هنر ادبیات می توان زد.

نکتهء دیگر اینکه هیچ گاه در هیچ کجای تاریخ عامهء مردم از هنرمندان و نویسندگانش پیشتاز نبوده و نیستند.هنرمندان و نویسندگان همیشه در پیشانی تحولات و تفکرات بوده اند و اگر در دوره ای تقبیح و تحریم شده اند هم، باز پس از یک دوره دوباره به آن ها رو گردانده اند.اما اگر در وضعیت پیش روی مان می بینیم که عموم جامعه نسبت به عده ای از نویسندگان پیشتازند و خواسته ها و افکاری به روز تر از این نوع نویسندگان دارند باید به عقب برگردیم و نگاهی به خودمان بیاندازیم؛ببینیم آیا این کسانی که ما سال ها به عنوان نویسنده و روشنفکر به جامعه معرفی کردیم،در خور چنین جایگاهی بودند؟آیا ما در انتخاب و پذیرفتنِ کتاب ها،نویسندگان،داوران ادبی اشتباه نکرده ایم؟آیا ما ناخواسته یا از سر کمبود دانش ادبی و تاریخی(یا به خاطر روابط ) عروسک های تزئین شده ای را به عنوان نویسندگان امروز به جامعه معرفی کردیم و بسیاری  را در حاشیه گنجاندیم؟چقدر و تا به کی باید،وقتی به هویت اشخاص آگاه شویم که آن ها جهت گیری های آشکار و روشنی در قبال مسائل نشان دهند؟چگونه است که ما نمی توانیم از تک تک واژه ها و نوع نگاه نویسنده ها به صنف واقعی آن ها پی ببریم و نه پای آن ها، بلکه پایگاه آنان را در عرصهء هنر و ادبیات ببریم؟

به هر حال در تاریخ کشور ما از مشروطه تا امروز، بارها بر سر این مسئله بحث و جدل های زیادی شده و آثار باقی مانده در هر دوره و از هر کدام از آن گروه ها وجود دارد و می توان با نگاهی گذرا به آن ها فهمید که کدامیک را هنوز می توان خواند و کدام را باید کهنه فروشی ها سپرد. اما چیزی که بعد از خواندن این تاریخ پیش چشم مان می آید افسوس از تراژدی است که سال هاست گریبانگیر ماست؛اتفاق ها،نگرش ها و آثاری که دوباره و دوباره تکرار می شوند و انگار قرار نیست از  این دایره خارج شویم.چقدر این مسائل و اتفاقات(همینطور این حرف ها و استدلال ها) در تاریخ ما تکرار شده و بی نتیجه مانده است.چند بار باید چنین تجربه هایی را از سر گذراند؟ به قول شاملو:

هان!چند قرن،چند قرن به انتظار بوده اید؟

 

+ مهدی فاتحی ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

روزنامه اعتماد:درباره مردم عادی زندگی معمولی

                                       زندگی روی خطی صاف

کاوه فولادی نسب،محمود قلی پور

 

«مردم عادی، زندگی معمولی» اولین مجموعه داستان مهدی فاتحی است که اخیراً توسط نشر نی روانه بازار کتاب شده است. این مجموعه شامل 12 داستان کوتاه است که سعی دارد از منظری روانکاوانه و با تکیه بر خودکاوی شخصیت های داستانی دنیایشان را بررسی و کنکاش کند.
با توجه به سنت داستان نویسی ایران در تمام دوران پس از مرگ صادق هدایت، برای نویسنده یی که روان آدمی را کانون تمرکز خود قرار می دهد، این خطر وجود دارد که باز هم برای چندمین بار دست به تقلیدی سانتی مانتالیستی و نخ نماشده از بعضی آثار شاخص صادق هدایت بزند. فاتحی به خوبی توانسته این خطر را پشت سر بگذارد، در نتیجه داستان هایش نمونه یی دست چندم از آثار نویسنده یی ایرانی نیستند، هرچند تاثیر پررنگ بعضی نویسنده های غربی در آنها دیده می شود. شاید این حسن و عیب توامان به خاطر مطالعه و آشنایی او با ادبیات کلاسیک و مدرن جهان باشد؟ چیزی که از نقدهایی که در این دو سه ساله در روزنامه ها نوشته می توان فهمید.
اندیشه جاری در «مردم عادی، زندگی معمولی» را می توان در این جملات خلاصه کرد؛ «در دنیای معاصر -دنیایی که با سرعتی هر دم فزاینده در حال انبساط است- دیگر هیچ ارزشی ماندگار نیست. تمام آنچه در هستی وجود دارد، به انسان پشت کرده، حتی عشق که پیشینیان آن را امری الهی می دانستند. انسان به انتهای خط رسیده است.»
بیشتر داستان های این مجموعه با زاویه دید اول شخص روایت می شوند و شخصیت محوری بیشترشان، مردی است که دو مساله بزرگ در ذهنش جا خوش کرده؛ پدرکشی و رابطه با زنان. این شخصیت محوری، اگرچه نامش «قهرمان داستانی» است، اما نه تنها هیچ خصلت قهرمانی ندارد، بلکه آدمی معمولی است که همین گوشه و کنارها پرسه می زند و سعی می کند تا آنجا که می تواند از رویارویی با واقعیت زندگی فرار کند.
شانه خالی کردن او از مواجهه با زندگی به این خاطر نیست که آدم برج عاج نشینی است، بلکه بیشتر به این دلیل است که ذهنش به حدی آکنده از تلخی ها و سیاهی هاست که دیگر حوصله و توان اندیشیدن به آنها را ندارد. او موجود منفعلی است که همچون ماده یی در آزمایشگاه جهان، هر لحظه تحت تاثیر واکنشی جدید قرار می گیرد و همه لذت سطحی و ساده یی که سعی می کند از زندگی اش ببرد، به گونه یی فرافکنی عقده های سرخورده است. در این میان اما مشابهت بیش از حد شخصیت محوری و فضای داستان ها را - به جز یکی دو مورد استثنا- نمی توان نادیده گرفت.
داستان های مختلف این مجموعه گاه همپوشانی هایی باهم دارند که فراتر از آن چیزی است که جهان داستانی نویسنده می خوانیمش و حتی با کمی اغماض می توان آنها را نه تک داستان هایی از یک مجموعه، که خرده روایت هایی از یک روایت مرجع دانست.
فاتحی در داستان هایش زیاد در بند رعایت پیرنگ نیست. پیرنگ در داستان، شبکه روابط علی و معلولی میان حوادث و اتفاقات داستان است و در واقع جواب بیشتر «چراها» در داستان به وسیله پیرنگ داده می شود. نداشتن پیرنگ یا داشتن پیرنگ ضعیف را از ویژگی های قصه ها و افسانه ها برشمرده اند، که البته یکی از عوامل جذابیت قصه ها و افسانه ها هم همین ویژگی است؛ درست در لحظه یی که قهرمان داستان درگیر بزرگ ترین کشمکش زندگی اش شده، درست در لحظه یی که خواننده احساس می کند دیگر نفسش بالا نمی آید، تک سواری از راه می رسد و به طرفه العینی غائله را ختم می کند. این لحظه ارضاکننده یی برای خواننده است، چرا که احساس می کند همه آنچه در دنیای بیرون از داستان، در زندگی واقعی، برایش غیرممکن است، در جهان داستان امکان پذیر می شود. همین نکته است که خواننده را هنگام خواندن مجموعه داستان «مردم عادی، زندگی معمولی» راضی نگه می دارد؛ تحقق حوادثی که در زندگی واقعی به این سادگی ها امکان پذیر نیستند. آدم ها به سادگی و حتی بی هیچ دلیلی باهم رابطه برقرار می کنند، بعد بی هیچ دلیلی و بی هیچ احساس تعلق یا تعهدی رابطه شان را قطع می کنند، ناگهان عاشق می شوند و بعد اصلاً یادشان می رود که عاشق شده اند و... نویسنده به این ترتیب جهانی فانتزی (و نه داستان هایی فانتزی) را خلق می کند که در آنها غیرممکن وجود ندارد.
بزرگ ترین ایراد مجموعه نثر آن است. شاید بتوان نویسندگان را به لحاظ توجه و اهمیتی که برای نثر در داستان قائلند به دو گروه تقسیم کرد. گروهی از نویسندگان علاوه بر موضوع و درونمایه داستان، که سازنده محتوای داستان است، به نثر آن نیز بسیار اهمیت می دهند، تا جایی که آن را یکی از عناصر شاخص داستان و پیراهنی می دانند که بر قامت اندیشه شان پوشانده می شود. در این دسته می توان از میان نویسندگان خارجی، جویس و از میان نویسندگان ایرانی، گلشیری را نام برد.
گروه دوم نویسندگانی هستند که نثر را صرفاً ابزاری برای بیان داستان می دانند و معتقد به اصالت موضوع و بی اعتباری زبان هستند. این گروه زبان را صرفاً وسیله یی برای برقراری ارتباط دال و مدلولی می دانند و معتقدند از زبان باید به اندازه توانایی اش توقع داشت -مجموعه یی از کلمات که روی کاغذ می آید تا دالی را در ذهن خواننده تداعی کند- و به همین دلیل هم خیلی در بند این نیستند که نثرشان تشخص خاصی داشته باشد. اما این نویسندگان هم از آنجا که نویسنده اند و ابزار کارشان نثر است، تمام تلاش شان این است که نثری عاری از اشتباه در به کار بردن کلمات و اشکالات دستوری (نحوی/ گرامری) داشته باشند.

«مردم عادی، زندگی معمولی» اولین مجموعه داستان فاتحی است و هنوز مانده تا بدانیم او در میزان توجه به نثر، جزء کدام گروه از نویسندگان است، اما اشکالات نثری موجود در این مجموعه تقریباً ربطی به نوع نگاه نویسنده به نثر داستانی ندارد. شاید ریشه این ایراد در این مجموعه و بسیاری از مجموعه داستان ها و رمان هایی که این روزها چاپ می شوند و قرار است شکل دهنده بخشی از تاریخ ادبیات این سرزمین باشند، به آنجا برگردد که در چرخه تولید ادبی در ایران، تخصصی به نام ویراستاری هنوز اهمیت بایسته و شایسته پیدا نکرده است.

+ مهدی فاتحی ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

سینمای گای ریچی

                         گنگستر های دوست داشتنی

 

  بارزترین خصوصیت فیلم های گای ریچی، لحن دوگانه آنها در روایت، پرداخت سکانس های اکشن و دیالوگ نویسی است که هم طنز به نظر می رسند و هم جدی و مهیج و  پر از تعلیق. این ویژگی، در کنار نمایش زد و بند گنگسترهای هجو شده و خرده روایت های زیادکه باعث روایت خارج از زمان او می شود و گاه زمان فصول متوالی را در فیلم های او پس و پیش می کند، دلایل اصلی شباهتی است که اغلب منتقدان سینمایی میان کارهای ریچی و آثار تارانتینو یافته اند و به آن اشاره کرده اند.جدا از تاثیرپذیری سبکی  این دو از یکدیگر نمی توان شباهت زیادی بین شان دید وگرنه این دو  در بسیاری از جهات سینمای متفاوتی دارند،خصوصا" موقعیت های گروتسک فیلم به کمدی های سیاه، طنز قوی و کارهای گای ریچی را نمی توان در تارانتینو دید

قاپ زنی  داستان دو گنگستر خرده پای بخت برگشته است که در پی  در پی جلب رضایت پدرخوانده ای است بی رحم همراه با  انبوهی از خلافکارهای روس و انگلیس و امریکایی که همه به دنبال قطعه الماسی هستند که اولش در اختیار بنیسیو دل تورو بود و بعد، از شکم یک سگ سر درمی آورد!

 

"گلنگدن، قنداق و دو لوله‌ تفنگ تازه شلیک شده" اولین فیلم ریچی بود که با بودجه محدودی ساخته شد و هیچکدام از شرکت انگلیسی حاضر به خرید و پخش آن نشدند تا یک شرکت آمریکایی حاضر به این کار شد و فیلم بعد از مدتی به یکی از پرفروشترین فیلم های تاریخ انگلستان تبدیل شد.فیلمی نوآورانه از ژانر کمدی سیاه که با وجود شخصیت های زیادی و پیچیدگی های فرمی لذت بخش و پر تنش است.کات ها و تدوین خاص گای ریچی از این فییلم هر چند برگرفته از وئدیو کلاب هایی است که ساخته بود اما امتیازات زیادی داشت که در فیلم دومش قاپ زنی/ Snatch در سال 2000 به کمال رسید فیلمی که این بار با بودجهء آمریکایی ها ساخته شد و ریچی با دستی باز و استفاده از هنرپیشه های حرفه ای مثل برد پیت توانست موفقیت مضاعفی برای خود رقم بزند.بعد از آن ریچی با ازدواج با مدونا و استفاده ار او در فیلمش هر جند در میان عامه مشهور شد اما با ساخت فیلم Swept away یا گم گشته در سال  2002 همه را نا امید کرد؛ در گم‌گشته، مدونا نقش یک زن پولدار و نیمه افسرده با نام امبر را بازی می‌کند که با هیچی حال نمی‌کند. در یک سفر با کشتی که توسط همسرش تدارک دیده شده، بعد از این‌که کشتی اسیر طوفان می‌شود، با یکی از ملوان‌های کشتی( آدریانو جیانینی) در جزیره‌ای تنها می‌ماند. ملوان شلخته، دور از اجتماع، جای اجتماعی خودش و زن پولدار را عوض می‌کند و این‌جوری می‌شود که کم کم غرور و خودخواهی امبر از بین می‌رود و یک مشکل تازه پیدا می‌کند: او حالا عاشق ملوان شده!

تا اینکه دوباره با ساخت راک اند رول به سینمای خودش بازگشت. فیلم راک‌اند رول دربارهء به نابودی گنگسترهای قدیمی توسط نسل جدید جنایتکاران است که نماد آنها گنگسترهای اروپای شرقی و روس هستند؛ یک تبهکار روس‌ وارد معاملات املاک و مستغلات لندن می‌شود و از این راه میلیون‌ها پوند به جیب می‌زند. جنایتکاران گروه‌های زیرزمینی لندن هر کدام سهم خود را از این ثروت باد آورده می‌خواهند و دخالت شخصیت‌های گوناگونی از جمله «آقای یک، دو» ، «استلای حسابدار»، «جانی کویید» و یک ستاره موسیقی راک اندرول در این ماجرا به کشمکش‌هایی خونین می‌انجامد.

ریچی بعد از سال ها کار در حیطه های تجربی و ویدئویی همچون ویدئوکلیپ، می خواسته نخستین فیلم بلندش را بسازد و هدف بدعت گذارانه یی که در ذهن داشته، ایجاد تغییر یا دست کم تکانی کوچک ولی قابل توجه در سینمای راکد و متصنع و سنت زده بریتانیا بوده است. او در ساختار فیلم هایش با استفاده از حرکات اریب و سیال و پیش بینی ناپذیرکادر و نور و دوربین، جذابیتی مضاعف به چالش های به وجود آمده در روابط هجو گونه شخصیت ها می دهد و با ریتمی تند و کات های زیاد سعی می کند طراوت خاصی به فیلم هایش دهد.

باید پذیرفت سینمای ریچی مثل برادران مارکس، اساس و  کلیت طنز هایش را  بر اساس شوخی  های زبانی(انگلیسی) و استفاده از استعاره هاست یا پایین تر از حد مورد انتظار تماشاگر بودن رفتار شخصیت هاست تا استفاده  از موقعیت های طنز.

گنگسترهای ریچی نوعی بلاهت اندیشمندانه دارند که حتی در کارهای تارانتینو نیز کمتر نظیرشان را می بینیم شخصیت هایی که با وجود آدم کشی ها و خشونتی که دارند تماشاگر هنوز می تواند دوستش داشته باشد. شخصیت هایی که تارانتینو در قصه های عامه پسند از آن ها بهره می گیرد. . شحصیت های تارانتینو با گفتن دیالوگ های بی ربط در موقعیت های حساس تفاوت خاصی با  انجام اعمال احمقانه کمتر از حد انتظار شخصیت های زیچی دازند. در سکانسی از قاپ زنی دو خلافکار که فکر می کنند در پشت درهای بسته یک کازینو گیر کرده اند، ناخواسته به دری که درست جلوی آنهاست برخورد می کنند و متوجه باز بودنش می شوند در که با اطمینان ابلهانه از قفل بودنش  حتی یک بار هم آن را امتحان نکرده اند! ریچی به راحتی شخصیت های گنگستر و قدرتمند را که ما سال ها آن ها را در سینما ستایش کرده ایم دست می اندازد و هجو می کند طوری که دیگر قدرت و جنگ قدرت از آسمان به زمین نزول می کند و  آن نظام پیچیده و محکم تبدیل به روابطی از سر بیکاری و مسائل سادهء اجتماعی است به طوریکه در فیلم    "گلنگدن، قنداق و دو لوله‌ تفنگ تازه شلیک شده "قدرتمندترین و  سردسته گنگسترها بر اثر یک اتفاق ساده کشته می شود و مرگ او محوریتی در روایت ندارد(این شکل را مقایسه کنید با فیلم های بزرگ تاریخ سینما مثل پدرخوانده)

هیچ کدام از دیگر فیلم های ریچی به اندازه دو فیلم اول او آن  بدعت در روایتگری، پیچیدگی غریب و  طنز روابط آدم ها را نشان نمی دهد هر چند هم که او در کارهای جدیدش دوباره سعی کرده از همان تم ها و روابط آدم کشان و  دغل بازها با هم حرف بزند به همین خاطر او نتوانسته مثل دیگر فیلمسازانی که سعی بر  نمایش و کار در محیط های خاص و روایت پست مدرن دارند شهرت کسب کند.

 

فیلم‌شناسی گای ریچی به عنوان کارگردان:

 

 1998 گلنگدن، قنداق و دو لوله‌ تفنگ تازه شلیک شده

2000 قاپ زنی/ Snatch

Swept away 2002  گم گشته

200۶ Revolver

2008 Rock,n,Rolla

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()   

وبلاگ پروژکتور:درباره مردم عادی زندگی معمولی

متن زیر از وبلاگ:http://proketab.blogspot.com

مردم عادی زندگی معمولی

نشر نی/88/107 صفحه/1800تومان
اولین کتابیه که از مهدی فاتحی منتشر می‌شه. دوازده تا داستان کوتاهه. از بیشترش خوشم اومد. یعنی چندوقتی بود که مجموعه داستان فارسی به این خوبی نخونده بودم. (معنی‌ش اینه که مجموعه داستان‌های دیگه اصلاً خوب نیستن.)
مضمون داستان‌ها و حال و هواشون با بقیه‌ی داستان کوتاه‌های ایرانی متفاوته. مثلاً یه جاهایی من رو یاد موراکامی می‌نداخت. یعنی اگه یه سری داستان‌هاش بیشتر پرداخت شده بودن می‌تونست خیلی خوب باشه. داستان اولش خیلی خوبه و همون‌طور که تو اعتماد نوشته آدم رو یاد گاوخونی می‌ندازه. از داستان دوم اصلاً خوشم نیومد. فانتزیه و مایه‌های طنز داره و توش سلین و چندتا نویسنده‌ی دیگه هستن. تو بقیه‌ی داستان‌ها من از مردم عادی زندگی معمولی و عجب بهار کسالت‌آوری بیشتر خوشم اومد و از پنجره‌م خوشم نیومد.
به نظرم بیشتر داستان‌های این کتاب رو نمی‌شه رئال حساب کرد. موقعیت‌های خاصی رو برای داستان‌ها در نظر می‌گیره و توی شخصیت‌پردازی‌ هم سعی نمی‌کنه همه چیز رو شبیه زندگی واقعی جلوه بده. البته این با فضای داستان هماهنگه و تو ذوق نمی‌زنه. بیشتر داستان‌هام توی یه گستره‌ی زمانی طولانی می‌گذرن. یعنی این‌جوری نیست که شرح یک روز یا یک ساعت راوی باشه. معمولا چند روز از زندگی اون طرف رو تو چند خط می‌گه و بعضی وقت‌ها کل زندگی‌ش رو تو داستان خلاصه می‌کنه.
در کل واقعاً خوبه.
+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()