زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

پدران و پسران تورگینیف

                                رمانی که زود فراموش می شود

رمان های زیادی است که در زمان خود مورد توجه همعصرانش قرار نمی گیرند:به دلایل اجتماعی یا اینکه اجتماع آن روز به درک این نوع رمان یا این طرز تفکر نرسیده اند.رمان ها و نویسندگانی که سال ها بعد شناخته می شوند و کارهای شان دوباره بازخوانی و مورد نقد و نظر قرار می گیرند.اما رمان هایی هم هستند که همعصران و گاه هموطنان نویسنده را به وجد می آورد و نویسنده آورازه اش به بیرون مرزها می رسد اما پس از گذشت سالیان دیگر این رمان یا کارهای نویسنده به مذاق آیندگان خوش نمی آید و دیگر حرف ها و شخصیت های نویسنده کم رنگ و بی مایه می شوند زیرا این نوع کارها گاه اسلاف زیادی از خود به جا می گذارند و گاه با پشت سر گذاشتن یک عصر و دوره از تفکر بشری و هنر دغدغه های دیگری به وجود می آید و پس زمینه های اجتماعی قبل(که این نوع رمان به آن تکیه دارد) از خاطره ها زدوده می شوند.رمان "پسران و پدران"تورگینیف از این نوع است.

وقتی به تاریخ ادبیات روسیهء قرن نوزده نگاهی می اندازیم از سر صدایی که به خاطر این رمان در روسیه به وجود آمده و ولوله ای که چه در نسل جدید ادب دوستان یا فعالان اجتماعی پدید آمد و چه در نسل های قدیمی روس،شگفت زده می شوی که مگر تورگینیف در این رمانش از چه و کجا حرف زده!اما وقتی رمان را به دست می گیریم و آرام آرام جلو می رویم همهء آن نقدها و نظرات به نظرت بی معنی و پوج می آید!زیرا که دیگر آن پس زمینهء تاریخی جوانان روس پاک شده و حرف های تورگینیف پیچیده تر و  عمیق تر و حتی زیبا تر چه در عصر خودش(در فرانسه و انگلیس که هنوز در آن زمان به روسی ترجمه نشده بود) و جه در دوران های بعد خوانده و دیده می شود.

"پدران و پسران"داستان برخورد دو نسل از روسیهء قرن نوزده است.جوانانی که از تاریخ و سنت خود بریده و چشم به تفکر غربی و انسانی تری دارند و پیرانی که هنوز از اشرافی گری و اصالت روسی(یا به تعبیر بهتر تفکر سنتی روسی)پایبندند.بازاررف جوان و نیهیلیست(که هم به معنای پوچ گرا و هم به معنای علم گرا و هم به معنای عدم پایبندی به سنت هاست) در مقابل پاول پترویچی قرار می گیرد که دربند ارزش های روسیه باقی مانده است.نمایندگانی که در رمان با قصه ای سر راست و ساده(گره ها ضعیف و کم کنش) به خاطر دختری(فتیچکا) که بیشتر یک بهانه برای پایان دادن به نفرت هاست با هم دوئلی می کنند که در آن هیچ کدام برنده نیستند.شخصیت های دیگر رمان که در ابتدا به ظاهر شخصیت های اصلی به نظر می آیند (مثل آرکادی و نیکلا پترویج) کم کم کنار زده می شوند و بار داستان و معنای آن بر روی بازارف و پاول قرار می گیرد

یکی از دلایل اصلی کسالت آور شدن رمان"پدران و پسران" این است که شخصیت ها بیشتر حرف می زنند تا اینکه کنشی داشته باشند(چه کنش از نوع بیرونی و بی دغدغهء تولستویی و چه کنش از نوع درونی و پر هذیان داستایوسکی؛شاید به همین دلیل تورگینیف را بین هیج کدام از این دو دسته قرار ندادم هر جند نوع کارهای تورگینیف از نظر فرمی به تولستوی نزدیک تر است.)بخش بزرگی از رمان به بحث مجادله های فلسفی و گاه اجتماعی اختصاص دارد بحث هایی که دیگر امروزه معنا و رنگ بوی قرن نوزده را ندارد.روایت با پستی بلندی کمی ادامه پیدا می کند و یکدستی اش را تا پایان حفظ می کند.موقعیت های معدودی در رمان است که خواننده و شخصیت را به چالش بیاندازد از جمله زمانی که بازارف نیهیلیست و دلزده از هر نوع رابطهء رمانتیک خود گرفتار عشقی رمانتیک به آنا می شود و از خودش بیزار می شود موقعیت و وضعیتی که تورگینیف آن را محوری نمی کند و زود از کنارش می گذرد اما داستایوسکی نه!

تورگینیف با وحود ارتباط و دوستی که با اهالی ادبیات فرانسهء قرن نوزده ایجاد می کند(او به خاطر روابطش با یک خواننده اپرا پاریس را برای زندگی انتخاب می کند.)چیز زیادی در ساخت و شکل رمانش از آن ها نمی آموزد هر چند که نمودهایی از این ارتباط در کارهایش دیده می شود.بازارف و پاول و دیگر شخصیت ها هر چند که خوب ارنج می شوند اما بیشتر در سطح تیپ باقی می مانند تیپ هایی که برای خواننده امروزی کلیشه ای و پر حرف به نظر می آیند اما در آن زمان(1860)تورگینیف با استفاده از پیش زمینه هایی که خوانندگانش از این دو نوع شخصیت دارد به خودش زحمت پرداخت بیشتر آن ها را نمی دهد.با این حال بازارف تا مدت ها(و شاید تا امروز)برای ادبیات روسیه سمبل جوانان پیشرو و نیهیلیست است و کم کم خود تبدیل به یک پیش زمینه پذیرفته شده برای دیگر شخصیت های نویسندگان روس شد.

ادبیات روسیهء قرن نوزده که بیشتر بالندگی اش را مدیون منتقدان فهمیم و پردانشش است برای بازارف و تورگینیف ارزش زیادی قائل بود و "پدران و پسران" را مبدا رمان های بعد از خود می دانست.داستایوسکی که همیشه پول رمان های هنوز به پایان نرسیده خود را خرج شراب و قمار و رتق و فتق امورش  می کرد همیشه حسرت نویسندگان اشرافی چون تورگینیف و تولستوی را می خورد که دغدغه پول و نان ندارند و زمان زیادی را صرف ویرایش و بازنویسی کارهای شان می کنند اما این مرد میان خدا و شیطان نمی دانست که روزی رمان هایش منبع بزرگ دانش بشری قرن بیستم خواهند شد رمان هایی که شخصیت هایش پس زمینه و پیش زمینه و طبیعت اطراف شان را رها کرده بودند و به درون نظر داشتند.

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

یوسا در بوته نقد

                      

                        دربارهء "عصرقهرمان" یوسا

                                    

دربارهء یوسا و رمانش "گفتگو در کاتدرال" در مطلبی به عنوان "رمان خیابان یک طرفه نیست" قبلا" حرف زده ام اما در آن مطلب(چون برای روزنامه بود) اشاره ای به کار اول یوسا یعنی "عصر قهرمان یا سال های سگی"نکردم.رمانی که یوسا در جوانی نوشته و باعث شهرتش نیز شده.اما عصر قهرمان با تمام ارزش هایی که به عنوان اولین کار یک نویسنده دارد کار بی نقصی نیست.در واقع در مقایسه با "گفتگو در کاتدرال" می توان گفت عصر قهرمان یک پیش نویس برای یک کار بزرگ است.

در این رمان از همان ابتدا خواننده وارد فضای مدرسه ای نظامی می شود که ناظم و معلم همه از درجه داران ارتش هستند و هر دانش آموزی تمام هم و غمش باید افسر شدن باشد.رمان از زاویهء دید چهار راوی:بوآ،آلبرتو(که سهم بیشتری از روایت به عهده اوست)،آرانا(برده) و راوی مبهمی که در نهایت می فهمیم جاگوار است.شخصیت های رمان به دقت انتخاب شده اند و هر کدام خصوصیات و ویژگی های خاص خود را دارند چیزی که رابطه این چند نفر را به هم گره می زند دختری به نام ترزاست. در طول روایت داستان ما شاهد دوران کوتاهی از رشد ترزا و دوستدارانش  هستیم همراه با مسائل و مصائبی که در آموزشگاه نظامی برای شان پیش می آید.

نقطه ء قوت و اصلی این رمان و "گفتگو در کاتدرال" قصهء پر و پیمان و فضا سازی ویژه یوساست که با خواندن هر کدام از این کتاب ها می توان با  پرو و در نهایت فرهنگ کوچه و بازار آمریکای جنوبی آشنا شد.اما عصر قهرمان نسبت به "گفتگو در کاتدرال" دوران کوتاه تر و درنهایت وضعیت و موقعیت محدود تری دارد که بیشتر در یک محیط بسته و شخصیت هایی شبیه به هم می گذرد.شبیه به هم نه از نظر شخصیتی بلکه دغدغه ها و موقعیت های مشابهی که در آن قرار می گیرند اینکه سه نفر از راویان دلباخته یک دختر می شوند و عاشق پیشگی و رهاشدگی نزدیک به همی دارند(به دلیل موقعیت سنی و اجتماعی مشابه شان) خود تبدیل به نقطه ضعفی در کل کار می شود و این تنیدگی زندگی آن ها با هم حول یک دایره کوچک می گردد(همه این ها را مقایسه کنید با وضعیت و موقعیت های پیش آمده برای شخصیت های رمان "گفتگو در کاتدرال" )

در این میان یکی از راویان رمان(جاگوار) تا انتهای کتاب راوی مبهمی است که به دلیل دغدغه های مشابهی که با آلبرتو دارد در خوانش اول کار را سخت و مبهم می کند.سختی نه از نوع خوانش آسان بلکه از نوع گنگی در شناخت شخصیت ها و جلو رفتن داستان.اما وقتی در نهایت(البته کمی زودتر از اینکه نویسنده راویش را لو دهد)می فهمیم که جاگوار یکی از راوی هاست چیز خاصی دستگیرمان نمی شود و نمی فهمیم چه دلیلی داشت که نویسنده این یکی را در آستینش پنهان کرده بود.بازی که شاید یوسا تحت تاثیر خشم و هیاهوی فاکنر انجام داده باشد اما در آنجا هر چقدر جلو می رویم این ابهام راوی روایت را غنی تر و در هم تیده تر می کند(مبهم و نه گنگ)

یوسا در این رمان برخلاف "گفتگو در کاتدرال" تمام شخصیت هایش را در موقعیت شناخت داستانی قرار نمی دهد هر چند زمینه اش را دارد یا برایش فراهم است.شخصیت های زیادی در رمان دیده می شوند که چون سایه ای حضور دارند و مسئله ساز هم می شوند(عدم پرداخت شخصیتی که گرهی در داستان ایجاد نمی کند صعف به حساب نمی آید.) ولی بیشتر در حد  تیپ باقی می مانند.

آنچه که می گویند در این رمان ما با وضعیت دیکتاتوری در جامعه مواجه هستیم کمی اغراق به نظر می آید هر چند که مسائل مطرح شده تنها در چنین جوامعی به وجود می آید اما اسمی به نام دیکتاتوری برای موقعیت آفریده شده توسط یوسا کمی دهان پر کن است(شاید برای ما نه اروپایی ها!) به عنوان مثال اینکه برده کشته می شود و مرگ او وقتی برای یک سیستم مسئله ساز است به هر شکل باید پنهان شود(یعنی حفظ ایدئولوژی یا سیستم دارای ارزشی بالاتر از انسان به حساب می آید) خود نمود یک فضای بسته است اما با وجود قوانین زیادی که برای شاگردان آموزشگاه تهیه دیده شده فضای موجود در آن(خوابگاه و تمرین ها و مجازات ها) بیشتر شبیه یک تفریحگاه بزرگ به نظر می آید. شاگردانی که به راحتی اقوانین را زیر پا می گذارند و در آموزشگاه هر نوع وسیله یا مواد تفریحی در دسترس شان است و مجازات ها هیچوقت دست و پای شان را نمی بنند و اصلا" قوانین جزوء مسائل شان نیست و مدرسه بیشتر به یک کازینو شبیه است تا یک محیط دیکتاتوری!در واقع نمی توان با یک گره و مسئله فضا را آنقدر سختگیرانه برای آن ها در نظر گرفت خصوصا که برای اعتراض به آن حتی به بلند پایه ترین مقام آموزشگاه شرایط فراهم است.یکی از مهمترین خصوصیات شرایط دیکتاتوی امروزی یا مدرن فراهم کردن ترس های ذهنی و درونی حتی موقعی که  قدرت های خارجی فاصلهء زیادی با آن ها دارند ترس و اضطراب هایی که مثل هوا در فضا پخش می کنند تا با هر تنفسی بخشی از این نیروها،بایدها یا احساس گناه در ذهن فرد فرد جامعه جا خوش کند چیزی که حتی به اندازه ای اپسیلونی هم در فضای ذهنی شخصیت های عصر قهرمان یوسا وجود ندارد.

در واقع رمان عصر قهرمان بیشتر از هر چیزی فضا سازی خوبی دارد فضایی که نه با جملات شاعرانه یا حتی تصویرسازی فراهم می شود بلکه بر اساس روایت های ذهنی و بیرونی شخصیت ها خود به خود ساخته می شود.رئالیست موجود در رمان عصر قهرمان به خودی خود آنقدر درد آور نیست که سرنوشت شخصیت ها خراشی در ذهن خواننده ایجاد کند(به جز یکی یعنی برده)

تمام این مسائل وقتی به ذهن خطور می کند که خواننده "گفتگو در کاتدرال" را هم خوانده باشد و بخواهد دایم این دو را با هم مقایسه کند.کاری که هر چه بیشتر و بیشتر از ارزش های رمان می کاهد وگرنه عصر قهرمان در زمان خود و به عنوان اولین رمان برای یوسا آینده ای را چون نوشتن  رمان "گفتگو در کاتدرال" فراهم می کند.

+ مهدی فاتحی ; ٥:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

درباره فیلم "هیچ"

 

            آقای مهرجویی برای این فیلم کلاه تان را از سر بردارید!     

 

در وضعیت وانفسای فیلمسازی و سینمای لوده و بی در و پیکر امروز فیلم" هیچ" در نوع خودش فوق العاده بود.به نظر من دربارهء کاهانی کارگردان این فیلم باید گفت یا این فیلم را او نساخته یا فیلم "بیست"را! تفاوت کارگردانی،فیلمنامه،شخصیت ها،دیالوگ ها،بازی ها آنقدر زیاد و آشکار است که واقعا نمی توان گفت این دو فیلم را یک نفر کارگردانی کرده.

فیلم هیچ دربارهء شخصیت بیکاره ای است که هیچ وقت سیر نمی شود شخصیتی که سلفش همان موسرخهء غلامحسین ساعدی است اما در این فیلم او کارکرد و شخصیتی دیگر می گیرد و اصل حضورش نشان دادن وضعیت وانفسای طبقه ای است که از آن برآمده و سیاهی پوستهء زیرین شهری است که به تازگی همه درباره شان دروغ می بافند و تنها از آن ها سوء استفاده می کنند!

دقایق اول فیلم با معرفی شخصیتش آغاز می شود بدون هیچ توضیح اضافه یا حرف زیادی.فیلم از همان ابتدا تماشاگرش را دست بالا می گیرد و آرام آرام به نقطهء عطفش می رسد.ریتم ابتدایی فیلم تند است و با کات های متفاوت شخصیتی برای ما رونمایی می شود که بدون اینکه حرفی بزند و یا بخواهد از موقعیتش طنزی لوده بسازد منطقی و تلخ به ورطه ای می افتد که مدام بیننده اش را می خنداند و به فکر فرو می برد.هر چند که در کل می توان این فیلم را از نوع فیلم های طنز سینمای ما دسته بندی کرد ولی تلخی فیلم چه در آغاز و چه در پایان فیلم،تماشاگر سطحی نگر یا عادت کرده به فیلم های لوده سینمای امروز را دست خالی به خانه برمی گرداند.

فیلمنامه بسیار هوشمندانه نوشته شده و آدم های فیلم همه به جا و درست حرف می زنند،هیچ کدام از شخصیت ها را نمی توان تیپ یا تک بعدی دانست.بی پولی این آدم ها را به جایی رسانده که به راحتی به یکدیگر دروغ می گویند و تنها به فکر خودشان هستند و هر چند مدام کتک می خورند و بدبختی می کشند باز راهی برای فرار ندارند.آدم هایی که وقتی به پول هم می رسند مثل قصه های افسانه ای(و فیلم های جدید مهرجویی و سریال ها!)رنگ عوض نمی کنند و باز همان شخصیت خودآزار و دیگر آزار سابق اند.

رئالیسم تلخ و طنز فیلم وقتی از زنان و مردان فرودست حرف می زند آن ها را به شیوهء فیلمفارسی یا جوجه لات های دههء چهلی در نمی آورد بلکه موضعی که این آدم ها در مقابل خودشان،زنان شان می گیرند است که نشان می دهد در کجا زندگی کرده اند و چگونه زندگی خواهند کرد:بر خلاف رمانتیک هایی مثل مهرجویی و فیلم کودکانهء مهمان مامان در خانه هایی که چند خانواده با هم زندگی می کنند چیزی به نام مهر و صفا در مقابل فقر بی معنی می شود و دوست داشتن تنها در لحظات نیاز و ارضا میل معنا پیدا می کند.در چنین خانه هایی هر شب زنی زیر دست مردی لگدمال می شود و شب بعد با چراغ خاموش به خلوت شان می روند،در چنین خانه های وقتی سقفی فرو می ریزد فرشتهء نجات دهنده از این آسمان خالی و بی رحم پایین نمی آید تا همه چیز را حل کند،در چنین خانه هایی اگر از گرسنگی سنگ هم به شکمت ببندی همسایه ات با سبزی پلو با ماهی در خانه ات را نمی زند!در این طبقه کودکان همان جوری رفتار می کنند که دیده اند و شنیده اند،چنین آدم هایی از بی پولی بچه به دنیا نیامده خود را هم سقط می کنند،چنین آدم هایی به خاطر بی پولی شوهر به خانه می آورند و از در بیرون می کنند،چنین آدم هایی به خاطر بد غذایی یا هر علت دیگری وقتی به دستشویی می روند باید چند متر از آن فاصله گرفت،گوز هر چند که همیشه در وجهء طنز شخصیت ها جان می گیرد اما به خودی خود می تواند همان بخش بو گرفته و جسم پنهان شده پشت لباس آدم ها باشد که می خواهند شخصیتی یکدست و وارسته از خود نشان دهند همان جایی است که به قول لکان واقعیت صیقل خورده و یکدست شدهء بیرونی از جا درمی رود و امرواقع انسان بودن یا حیوان بودن سربرمی آورد،در نهایت اینکه این آدم ها و این طبقه است که واقغیت محض جامعه ای به ظاهر خوب و خوش را نشان می دهند.

فیلم "هیچ"در پایان بندی اش هم باجی به تماشاگرش نمی دهد و او را با تلخی واقعی زندگی بدرقه می کند.اما از نقاط ضعف فیلم می توان گفت: سکانس فریادهای نادر در توالت و آگاهی او از وضعیت خودش شخصیت لب مرز او را نجات می دهد و بازی و حرف زدن باران کوثری افتضاح است و نگاره جواهریان بیشتر به همان دختر پر ادا و لوس فیلم های دیگر ش می خورد تا چنین شخصیتی، اما بقیهء بازی ها واقعا می توان گفت فوق العاده است.پایان فیلمنامه نسبت به شروع کار عجله بیشتری دارد و گره رابطهء نادر با بقیه خوب پرداخت نمی شود و رفتنش از خانه مثل دفعهء قبل محکم نیست حتی نمایی که در سکانس ابتدایی بیرون شدنش و فرار کردنش در کوجه نشان داده شده خیلی بهتر است تا با دفعهء دومی بی خبر از سرنوشت یکتا آرام از کنار دوربین می گذرد وضربه ای که باید به شخصیتش نمی خورد.  

اتفاق بدی که برای من افتاد این بود که بعد از دیدن طهران تهران این فیلم را دیدم و دایم به یاد خاطرات بد دیدن فیلم مهمان مامان مهرجویی می افتادم(به همین خاطر است که حضورش در این متن پر رنگ است.هر چند که مهرجویی را می توان نماد بقیهء فیلمسازن و سریال سازانی دانست که معلوم نیست در کدام سیاره سیر می کنند.)بله آقای مهرجویی، به دیدن این فیلم بروید و به احترامش کلاه تان را از سر بدارید مثل ما که موقع دیدن "اجاره نشین ها" و "بانو" کلاه را از سر بداشتیم.ما باید یاد بگیریم که از هیچ کس برای خودمان بت نسازیم و وقتی فیلمسازی در کارش دیگر الفبای اولیه را هم زیرپا می گذارد و می خواهد به نسل بعدیش دروغ های رایج و سفارش شده تحویل دهد رسوایش کنیم.پدران باید یاد بگیرند که همیشه روی سینهء سهراب جا خوش نمی کنند و شهریارانی هستند که آن ها را از دم تیغ بگذارند(با فیلم های شان) پس یا گوشهء عزلتی بگیرید و یا کلاه را از سر بردارید...

دربارهء اسم دو فیلم کاهانی به نظرم یک اشتباه یا استعاره وجود دارد در واقع  می توان گفت فیلم جدید کاهانی بیست بود و فیلم قبلی اش هیچ!

 

پی نوشت:قبل از تماشای فیلم "هیچ" بخشی از فیلم"پوپک و مشدی ماشاله" برای تبلیغ نشان داده شد.صحنه ای که مشدی ماشاله  با چشم های از کاسه درآمده به در خانهء دختر خانم می رود(بهاره رهنما) و ایشان چادر گلی اش را جلو می کشد و می گوید "واه!" و صحنهء بدی مشدی از دختر خانم(بهاره رهنما،قابل توجه طرفدارن نویسندهء شجاع مان و بخش ادبی اعتماد،سینه چاکانش و خود ایشان که نمی دانم چطور از فیلمفارسی و لوس ،بازی کردن به ادبیات رسید!) می خواهد که جیگرم پرده را بزن کنار تا هیکل قشنگت رو ببینم(دیالوگ خود فیلم که از زبان میری و ظهوری فیلمفارسی مستقیم به امروز رسیده!) و دختر خانم(بهاره رهنما) پرده را کناری می زند و لبخندی!!(تبریک به همهء اهالی هنر سینما!) اصلا" پوپک و مشدی ماشاله اسم فیلم است که شما حاضر به بازی در آن می شوید و بر سر در سینما می گذارید مگر تاتر لاله زار مرده!آیا این زنانی که در این شهری که در نبود کلانتر،غورباقه ها هفت تیر کش شده اند و آن ها نویسنده،می فهمند که در چنین نقش هایی چه بر سر نگاهی که به زنان است می آید،اصلا برای تان مهم است!   

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

دو فیلم،دو سینما:این حصار فکر تو اندازهء من نیست

١.کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد، طهران تهران

 

دربارهء کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد حرف و حدیث های زیادی گفته شده و می شود اما چند نکته دربارهء این فیلم برای من حائز اهمیت است که در فیلم طهران تهران هم قابل توجه است-من بخش دوم این فیلم را مد نظر دارم نه بخشی که آقای مهرجویی کارگردانی کرده،فیلمی که آنقدر بد و افتضاح است که نوشتن و تحلیل جزئیات و کلیاتش   به اندازه ساخت فیلم توهین آمیز است.واقعا متاسفم که عده ای او را هنوز بالای دست می گیرند و ...واقعا یک فیلمساز چند بار باید افتضاح به بار بیاورد تا با منش و طرز فکر او آشنا شویم؟ چند بار در جهت آب باید شنا کند تا مرامش را بشناسیم؟مهرجویی امروز دیگر تنها به کار ساختن سریال های سفارشی می خورد که چند نفر خوشحال و خندان از در و دیوارهای کاهگلی تعریف کنند و همه مسائل را هم یک فرشته نجات حل کند و دلقکی هم در این میان چرت و پرت بگوید و خلاصه همه چیز بر وفق مراد.

در کدام سیاره زندگی می کنید آقای مهرجویی؟!

فیلمساز گرامی،فقط یک خواهش به خدا شما هیچ چیز از طبقه ضعیف و فرو دست جامعه ما نمی دانی و نخواهی فهمید لطفا" دست از سر آن ها بردارید و دربارهء خودتان فیلم بسازید این حضور دلقک وار بیچارگان در فیلم های شما یک استثمار و خیانت به قشری است که درد و رنج زندگی مثل خوره وجودش را می خورد و شما در برج عاج تان برایش سری تکان می دهی و حسرت صفا و صمیمیتی را می خوری که از آن بالا دیده می شود نه روی زمین. واقعا دوست دارم بدانم در کدام سیاره زندگی می کنید آقای مهرجویی؟! 

 

دو فیلم تهران سیم آخر و کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد هر دو حول یک موضوع می گردد اینکه جوانانی هستند که به خاطر تنگ نظری ها و برداشت های غلط،عرصه ای برای تمرین و پخش کار هنری شان(در هر دو موسیقی) ندارند.موضوعی خوب و قابل اعتنا ولی متاسفانه هر دو در همین بخش که ابتدایی ترین کار یک فیلمساز است باقی مانده اند.در کار آقار کرم پور همه چیز از به هم ریختگی و دستپاچگی خبر می دهد:بازی ها همه ضعیف و کلیشه،دیالوگ ها شعاری و بی کارکرد،پیرنگ فیلمنامه از همان ابتدا معلوم است و سرنوشت شخصیت ها کاملا مشخص(هنوز نویسندگان فیلمنامه های ما نمی دانند که ساخت شخصیت سیاه و سفید بی ارزش ترین نوع شخصیت سازی است.یک طرفه رفتن از هر جهتی به بن بست می خورد.) یک فیلمنامه نویس دربارهء هر موضوعی که بنویسد از همه مهمتر با آدم ها سر و کار دارد و اولین نکته کارش این است که به آن ها نزدیک شود و از تیپ خارج شان کند وگرنه از دور دیدن هر شخصیت، پوپولیستی ترین شکل نگاه است(وقتی دربارهء سینمای ایران می نویسیم گاهی مجبوری حرف هایی بزنی که در اولین جلسات کارگاه داستان یا فیلمنامه گفته می شود!!)

فیلمنامه کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد هم همین مشکلات را دارد(البته کمتر) هر چند توقع این بود که وقتی اسم نویسنده ارزشمندی مثل آقای آبکنار پای آن می خورد دیگر یک سری مسائل را خود به خود حل شده فرض کنیم ولی مثل اینکه فیلمسازها از نویسندگان تنها برای درست و صحیح کردن دیالوگ های شان استفاده می کنند وگرنه روایت ناهمگون فیلم و روابط آدم ها هیچگاه از یک شعارزدگی و سطحی نگری خارج نمی شود در کنار آن پایان بندی افتضاح فیلم که نشان می دهد فیلمساز هر جا تکلیفش با خود یا نوع فیلم مشخص نباشد می تواند به جای میخکوب کردن تماشاگر و ادامه دادن روایت در ذهنش به دست خودش فیلم را در همان نقطه(وقتی پایان بندی باشد دیگر بدتر) خراب کند.

اما بخش کاگردانی در تهران سیم آخر همانقدر بی دقت است که فیلمنامه اش، استفاده از حرکت ها و نماهای همیشگی،راویت کردن داستان فیلم در راهی طی شده و معلوم،انتخاب های بد بازیگرها(بد نبود به بازیگرهایی که ظاهرا" تا به حال دست به ساز نزده اند چند تا اجرای موسیقی نشان می دادید تا ادا درآوردنش را لااقل بلد باشند فقط در میان آن محمد باغبانی با وجود اینکه سابقهء بازیگری نداشت کمی بهتر از بقیه بود) و از همه مهمتر انگار فیلمسازان ما به این نتیجه رسیده اند که فیلم روی دی وی دی و از تلویزیون پخش می شود و دکوپاژ کارها را بر همان اساس می نویسند و هیچ نوع استفاده ای از اکران سینمایی کار نمی شود.نکتهء دیگری که در فیلم مشهود است خصوصا وقتی فیلمی دربارهء موسیقی یا گروه موسیقی می سازی مهمتر هم می شود صدا برداری است.در سکانس اول فیلم که انگار آدم ها داخل قوطی حرف می زنند و اصلا" بالانسی ندارد و در بخش پخش موسیقی هم آنقدر صدا پر و پیمان و آزار دهنده است که معلوم است کارگردان هیچ کاری به کار صداها در فیلمش نداشته در صورتی که صدا و صدا برداری یکی از بخش های مهم سینمای امروز است و برایش دکوپاژ می نویسند و برنامه ریزی می کنند.

اما کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد در بخش کارگردانی تمام انرژی اش را در ساخت کلیپ هایی برای موسیقی های پخش شده در فیلم گذاشته بود که انصافا" هم کلیپ ها خوب بود و هم اکثر کارهای موسیقی که پخش می شود(چقدر حسرت گوش کردن آلبومی از هر کدام از آن گروه ها به دل آدم می ماند!) اما در یک فیلم منسجم که تنها به ساخت کلیپ نمی توان دلخوش بود.خصوصا وقتی می بینی بخش های روایی فیلم فاصله خیلی زیادی با با آن کلیپ ها دارد.نکتهء مهمی که در کار یک فیلمساز وجود دارد فقط ساخت صحنه یا سکانس با ارزش نیست بلکه هارمونی است که باید در کل سکانس ها وجود داشته باشد و چفت و بست درست این صحنه ها با هم است.

به هر حال با تمام ضعف ها و کاستی ها برای انتخاب موضوع باید به هر دو کارگردان به خصوص آقای بهمن قبادی تبریک گفت.

 

                    

2.اوارتار،2012

چند سال پیش در روزنامه اعتماد مطلبی دربارهء سینمای هالیوو داشتم با عنوان فرار روی دایره.با ذکر این موضوع که انگار سینمای هالیوود در داستان و فیلمنامه و ایده های فیلمسازی به ته رسیده و دایم روی یک دایره بسته همیشگی چرخ می خورد.وقتی این دو فیلم را دیدم فهمیدم که انگار آن ها هنوز هم روی این دایره کوچک گیر کرده اند و دست از کلاه گشاد گذاشتن بر سر تماشاگر بر نمی دارند.حالا هر چقدر هم که تکنولوژی و امکانات داشته باشی ولی وقتی داستانی برای گفتن نداشته باشی فیلمی می سازی مثل اواتار  یا 2012که می توان گفت دست کم صد فیلم با همین ایده ها ساخته اند و ظاهرا هم می خواهند بازهم بسازند.

اواتار هر چند اکران سینمایی و سه بعدی آن با ارزش تر از نسخه دی وی دی است که ما امکان تماشایش را داریم حکایت همان سربازان آمریکایی است که می جنگند و باز هم انسان بودن را فراموش نمی کنند! و همان فضای سایبری که انسانی پیدا می شود که در مقابلش شورش کند و در نهایت شرقی های بیچاره که در هالیوود به اسم احترام هر توهینی که بخواهند به آن ها می کنند و درنهایت حرف شان هم این است که بگذارید آن ها با حماقت های شان بمانند و ما نباید پول های مان را برای آن ها خرج کنیم(حرفی که پشت لعاب صلح گرایی قایمش می کنند و عده ای هم که هنوز رنج نکشیده اند و از ژست گرفتن و به دنبال مد روز رفتن بدشان نمی آید با آن ها همراهی می کنند.)در نهایت؛ از هومر گرفته تا امروز شرقی ها زور دارند و آن ها فکر و تدبیر مگر اینکه کسی از خودشان میان آن ها بیاید تا کمی تدبیر به آن ها بیاموزد!

2012 از آن هم بدتر است و آنقدر در کپی برداری و پیروی از دیگران جلو رفته که حتی بعضی از بخش های فیلم به عینه از همان نماها و دکوپاژهای فیلم های قبل استفاده کرده و برای به هیجان آوردن تماشاگرش کارش به جایی رسیده که با دیدن تصاویر فرار ماشین  و ویران شدن همه چیز در پشتش حتی کودکان هم به هیجان نمی آیند.

نمی دانم آیا سینما و ادبیات امروز آمریکایی غیر از همین داستان های نتیجه گرفته(از نظر مالی) و پنجاه سال پیش اش حرف دیگری ندارد؟آیا مردم و قشر سینما روی شان هنوز هم از این اراجیفی که انتهایش به یک امید دروغین ختم می شود دلخوش است؟آیا واقعا آنقدر در رفاه قرار گرفته اند که هیچ چیز دیگر، جز از دست دادن خانه و آسایش شان  آن ها را نمی ترساند؟

با دیدن این فیلم ها و گفتن قصه های همیشه گفته شده(حتی نوع و روش گفتن هم فرقی نکرده) و هزینه های ساخت این کارها چیزی جز ناامیدی برای آینده ای که قرار است نصیب انسان شود باقی نمی ماند.سینمای امروز آمریکا تنها با داشتن مسقل هایی یا بیرون گود هایی مثل جارموش است که آبرویی برای خودش کسب می کند وگرنه از جیمز کامرون و رابین هود و داستان کریسمس دیکنز هم کاری بر نمی آید.

... این حصار فکر تو اندازهء من نیست.

 

انحصار به هر شیوه و اندازه ای چیزی جز فساد و نابودی به همراه ندارد حالا انحصار دانش و ثروت و امکانات برای فیلمسازانی آمریکایی یا هالیوودی باشد چه برای یک ناشر باشد چه برای یک سازمان.

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

روی خرابه های تاریخ

درباره گذشته همیشه افسانه سرایی می کنند و کرده اند.در واقع ملتی(یا هر فردی) که رو به پس دارد از گذشته  حرف می زند و به آن می بالد و ملتی که رو به جلو می رود از آینده.جملاتی را که محمد قائد در سایتش آورده برایم بهانه ای شد تا از جایی حرف بزنم که در این ایام سینه چاکان و جامه درانش فرصتی برای ستایش امری پوچ و تو خالی پیدا می کنند کله پوکانی که مثل بقیهء موارد مورد تعصب شان در تمام زندگی درباره اش ده هزار صفحه هم کتاب نخوانده اند:

 

اگر هم پدران گذشته‌تان چنین کاری می‌کردند دلیل خریـّت پدران شماست.  اگر زمانی در خانۀ شما و دوستان شما و اطرافیان شما چنین حرفهایی‌ می‌زدند دلیل خریـّت کسانی‌ است که در خانۀ شما و دوستان شما و اطرافیان شما که چنین حرفهایی می‌زدند.  چرا دومرتبه این سند حماقت را هی ‌سال‌به‌سال تجدید می‌کنید؟ این فقط یک سند حماقت است که ‌هی کوشش می‌کنید آن را همیشه زنده نگهش دارید.

 

اما بد نیست تلنگری به گذشته افسانه شده خود بزنیم و با واقعیت آن مثل امری حاضر مواجه شویم شاید که از توهم هزاران ساله بیرون بیایم و فضا و زندگی امروزی خود را اسفناک تر از آن موقع نبینیم.حسرت و احساسات نوستالژیک به گذشته دردی از امروز دوا نمی کند بلکه مثل همهء اسباب بازی های فکری تنها راهی است برای تحمل وضعیت امروز و توجیه کرختی و اختگی فکری.

در کتب تاریخی مثل تاریخ تمدن ویل دورانت بخش کوچکی به پارس و مادیان تعلق دارد که مثل هر تمدن دیگری،هم از ارزش ها و هم از معایب آن حرف زده.تاریخ و تاریخ نویسان آریا و آریایی ها را خصوصا" به واسطهء معنی همین اسم روستا زدگان و مردم زحمتکشی می داند که بیشتر در منطقه پارس(همان استان فارس امروز) زندگی می کردند و به خاطر خشکی زمین و گرمی هوا انسان های رنج دیده ای بودند که برای زنده بودن تلاش زیادی می کردند.به همین خاطر است که به کوروشی که کمی خصوصیات جنگجویانه تری داشت و بسیار به خودش مغرور بود دلبستند و برایش افسانه ها ساختند به طوریکه امروزه چیز زیادی از کوروش و شخصیتش نمی دانیم جز قصه های افسانه ای که همانقدر برای کوروش ساخته شده که در تمدن های دیگر برای پادشاهان پشت پرده.

  به همین دلیل اولین پادشاهان پارس وقتی به ثروت و قدرت رسیدند در قبال دشمنانشان دلسوزی بیشتری داشتند.اما قساوت ها و بی رحمی هایی که به مردمشان روا می داشتند کمتر از دلسوزی هایش نبود(ارتش شاهان بر پایه آدمکشی شان محفوظ می ماند و تمام کسانی که مزاج سالم داشتند و سنشان میان پانزده تا پنجاه سال بود  باید به ارتش می پیوستند در غیر این صورت به اشکال گوناگونی چون پودر شدن میان دو کرجی،خاک شدن در زمین و خورده شدن توسط کرم ها،خوردن گوشت همدیگر(پدر پسر یا پسر پدر) مجازات می شدند)

حکومت پارسیان یکی بعد از دیگری با کشتن برادر و پسر و خواهر دست به دست شد تا نسلی خونباری را رقم بزنند که کمتر در تاریخ دیده می شود(هر کدام به روش خود: گاهی مثل اردشیر دوم پر از پلیدی و خونریزی و گاهی مثل کمبوجیه دیوانه وار)

در کتاب تاریخ تمدن برای هر تمدنی بخشی به نام ادبیات وجود دارد که از فرهنگ نوشتاری و ماندگار آن ها می گوید اما فصل پارس ها و مادیان بخش ادبیات ندارد چرا که مردم آن زمان مثل امروزمان خطنویسی را سرگرمی زنانه می دانستند و کمتر به فکر آن بودند که از شکار و عشقبازی دست بردارند و به نویسندگی بپردازند. آن ها هیچ وقت به نوشتن و ادبیات علاقه ای نشان نداده اند و تنها به شعر آواز خواندن با صدای بلند دلبسته بودند:

پارسیان هیچ هنری جز هنر زندگی کردن را به فرزندانشان نمی آموختند.ادبیات همچون تجملی بود که نیازی به آن نداشتند،علوم را کالایی می دانستند که وارد کردنش از بابل امکان پذیر است،گرچه شعر و افسانه را دوست داشتند این کار را به عهده مزدوران و طبقات پست جامعه می گذاشتند و لذت حرف زدن،نکته پردازی و لطیفه گفتن را برتر از خاموشی و تنهایی و کتاب خواندن می دانستند!!

 آن ها تمام کوشش شان را در کشت و زرع مصرف می کردند و کتاب مقدس شان هم(اوستا)کشاورزی را ستوده بود و آن را مهمترین و والاترین کار بشر می دانست!

پارسیان در معماری،پزشکی و علوم دیگر وارد کننده بودند آن ها ناوگانی نداشتند بلکه از فنیقی ها قرض می کردند،امور بازرگانی در دست مردم غیر پارسی مثل بابلیان،فنیقیان و یهودی ها بود چون پارسیان بازرگانی را هم کار پستی می شمردند و آن را جز دروغ و فریب نمی دانستند! به راستی این افکار از ذهن چگونه مردمانی بیرون می زند؟

در کل،قدرت حکومت پارس بر پایهء ثروتی که در راه جنگ به دست آورده بود قرار داشت نه بر پایهء فرهنگ، دانش و صناعت.در چنین دولتی حق و قانون منحصر به ارداهء شاه و قشون بود و هیچ حقی در برابر این حق محترم شمرده نمی شد و هیچ سابقه و سنتی بدون فرمان شاه ارزشی نداشت.مجازات خیانت به وطن،هتک ناموس،لواط،قتل،استمنا،دفن کردن مرده،بی احترامی به شاه،بی ادبی به خاندان شاهان...مرگ بود آن هم به روش های گوناگون و وحشتناکی که به قول ویل دورانت بعد ها ترکان و مغولان از ایرانیان آموختند و میراثی از خشونت و بی رحمی برای بشریت باقی گذاشتند:

به چهار میخ کشیدن،در خاک کردن به جز سرش یا سر را بین دو سنگ بزرگ کوفتن یا یکی از وحشیانه ترین مجازات های تاریخ بشر یعنی مجازات دوکرجی که محکوم را میان دو کرجی می گذاشتند به طوریکه سرش رو به آفتاب و گرما بود و دایم به او شیر و عسل می دادند و تمام بدنش را آغشته به آن می کردند تا به واسطهء مدفوع و خاک و گرما تمام بدنش از درون و بیرون کرم بیندازد و تلی از کرم او را ذره ذره بخورد!!!!

زردشت را داریوش اول پذیرفت و دین اجباری تمام ایران زمین شد.او تمام مجوسان و کاهنان را از دم تیع گذراند و زردشتی گری را به خاطر ایجاد پایه های حکومتش گسترش داد.هر چند که یکی از پادشاهان اشکانی به نام بلاش پنجم بود که نه با زور و ضرب بلکه با جمع آوری ادعیه های مانده در خاطرات مردم و نوشتن آن ها در یک کتاب اوستا را به شکل امروزی درآورد و ماندگار کرد.

در نقش هایی که از ایران باستان باقی مانده صورت هیچ زنی دیده نمی شوند و زنان ابتدا به واسطه گوشه نشینی زمان حیض و بعد به خاطر روستازدگی ایرانیان از زندگی اجتماعی کنار گذاشته شدند!!ایرانیان فرزند پسر را بیشتر دوست داشتند چون در جنگ به کار می آمد و دختر نمی خواستند چون کسی غیر از خودشان از او بهره مند می شد. پسران طبقهء پایین هیچ وقت خواندن نوشتن یاد نمی گرفتند و تنها به آن ها اسب سواری و تیراندازی آموخته می شد...

 

وقتی روی خرابه ها و ویرانه هایی که به اسم آثار باستانی به ما نشان می دهند راه می روم به این فکر می کنم که جسم بیجان سنگ در مقابل انسان ایستادگی بیشتری به خرج داده.خصوصا در یادگارهای باستانی ما که همه چیز نابود و ویران است تماشاگر خودش باید آن را با تخیلش بسازد(از همه احمقانه تر کاخ داریوش در شوش است که بابت نشان دادن یک بیابان بی آب و علف بلیط می فروشند!)اما تعجب بیشترم از آن است که عده ای از وجود برج ها و کاخ تخیلی شان  خرسند می شوند و به تکنولوی از راه رسیده منحصر شده به شاه و درباریان می بالند اما به مردان و زنان و کودکانی که در این راه سنگ بر دوش کشیده اند فکر نمی کنند،به خون هایی که به واسطهء این جلال جبروت باقی مانده نمی اندیشند چرا که اگر آنان کمی از انسانیت و عدالت سرشان می شد دانش را صرفا برای خود نمی خواستند و مثل دولت های چند قرن بعد اروپایی آن را مردمی می کردند تا امروز این دانش قرن ها حلوتر از امروز بود چیزی که متعلق به شاهان شکم پرور و آدمکش  نبوده بلکه متعلق به انسان و کارگران و مهندسان بی نام و نشانی است که مهمتر از هر چیزی یک انسان بوده اند نه ایرانی.و چه قدر مایهء تاسف است که ما به آدمکشانم بنازیم و دیگران به نویسندگان و هنرمندان شان!!

به هر حال آنچه که از دل تاریخ برمی آید همان جملهء کلیشه ای همیشگی است: تاریخ به ما می آموزد که هیچ کس از تاریخ نیاموخت.

+ مهدی فاتحی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()