زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

مارکی دو ساد(1740-1814)

این جملهء ساد را هر وقت می خوانم حیرت می کنم و می ترسم؛نمی دانم از نزدیکی زیاد از حدش به واقعیت است یا تفکرات من:

"نابودی کامل نژاد بشر در جهان کاینات اثر ناچیزی دارد،یعنی همانقدر که نابودی کامل خرگوش ها بر آن اثر می گذارد"

+ مهدی فاتحی ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

عصر بدگمانی

                 نگاهی به "تابستان گند ورنون" نوشتهء دی بی سی پی یر

                          ترجمهء مریم محمدی سرشت،نشر افق

دی‌بی‌‌سی پی‌یر متولد ١٩۶١ در جنوب استرالیا، نویسنده‌ای مکزیکی - آمریکایی است. نام اصلی او پیتر وارن‌فینلی است.مادرش اهل شمال‌شرقی انگلیس بود و پی‌یر نیز در آنجا تحصیل کرد. پی‌یر در یک خانواده ثروتمند انگلیسی در مکزیکوسیتی بزرگ شده و جدای از انگلیسی به زبان‌های مکزیکی و اسپانیایی نیز مسلط است.تابستان گند ورنون که نام اصلی اش Vernon God Little است اولین رمان اوست که در سال ٢٠٠٣ برنده جایزه بوکر شد. رمان «انگلیسی دست و پا شکسته لودمیلا» دیگر کتاب این نویسنده است که در سال ٢٠٠۶ منتشر شده است.

داستان رمان برگرفته از حوادث هولناکی است که این اواخر در مدارس آمریکا و حتی اروپا زیاد دیده می شود(کلمباین و مدرسه‌ی کلرادو) حادثه ای که در نزدیکی پی یر اتفاق افتاد و او را به نوشتن این رمان وادار کرد مربوط به کشتار ناواروست؛در 20 آوریل 1999، دو دانش‌آموز آمریکایی با اسلحه‌های اتوماتیک چندین نفر از همکلاسی‌های خود را به رگبار بستند.اتفاقی که هر چند یک فاجعه به نظر می آید اما وقتی سالی چند بار شاهد چنین حوادثی هستیم احساس می کنیم که این رفتار دیگر به جرمی متعارف در غرب تبدیل شده است.

داستان از جایی شروع می‌شود که کشتار ناوارو به پایان رسیده و ورنون را به عنوان مقصر حادثه دستگیر کرده‌اند. نویسنده می‌کوشد با زبان گستاخانه و طنز وضعیت او و جامعه اطرافش را به تصویر بکشد؛ جامعه ای هر کدام از اقشار آن(کلانتر،مادر،معلم،همشاگردی،قاضی،دولت،رسانه ها و روزنام ها...) به شکلی به آن حادثه عکس العمل نشان داده یا بهره می برند.تیراندازی هیچ جایی در پیش‌زمینه کتاب ندارد بلکه تنها در  پس‌زمینه  روایت دیده می شود. داستان بیشتر به این ایده می‌پردازد که جامعه چه عکس العمل نشان می دهد و چگونه است که یک نوجوان کارش به آنجا می رسد.

داستان از زاویه محدود به ذهن ورنون شخصیت اصلی داستان روایت می شود و ما با تضاد ها و تنش های ذهنی او با جامعه اش آشنا می شویم.شخصیتی که بسیار کم حرف می زند،رفتار سردی با دیگران دارد و به سرنوشت و وضعیت خودش اهمیت نمی دهد.او هیچ هدف و ایده آلی در ذهنش نمی پروراند جز فرار از دست اطرافیانی که با هر کلمه و رفتار موجب آزار او می شوند.او  هیچ اطلاعاتی درباره کشته شدن همشاگردی هایش در مدرسه در اختیار پلیس قرار نمی دهد. هرگز از هزوس دوست صمیمی اش(کسی که در اصل این کشتار را به انجام رسانده و بعد از آن گلوله ای در دهان خودش شلیک کرده)  بد نمی گوید. به مادرش تا انتها وفادار می ماند و حاضر نمی شود به خاطر رهایی خود،راز خانوادگیش(قتل پدرش) را که فقط خودش و مادرش از آن خبر دارند بازگو کند.ورنون حتی تلاش می کند در آخرین لحظات زندگیش در شهر مارتیریو(مکانی که داستان در آن اتفاق می افتد.) به مادرش کمک کند تا پولی تهیه کند. مارتیریو یک کلمه اسپانیایی است که به زبان انگلیسی به معنی شهادت یا شکنجه است. مارتیریو را که مکان خیالی در ایالت تگزاس است می توان جهانی سمبلیک دانست با آدم هایی که نمونه هایشان را در اطراف مان زیاد می بینیم.

در طول رمان با شخصیت های زیادی آشنا می شویم که بیشتر فکر می کنیم با کاریکاتوری از یک شخصیت(مثل مادر،خبرنگار یا کلانتر) روبرو هستیم.شخصیت هایی که به طرز عجیبی مسخ جامعهء سرمایه داری شده اند و رسانه ها آن ها را به موجودی کرخت و مصرف کننده تبدیل کرده اند.کسانی که فقط از خوردن لذت می برند و ناخواسته بر سر مسئله ای نادانسته با دیگران مسابقه می دهند.خوردن یکی از اساسی ترین دغدغه های شخصیت های رمان است.به طوریکه وقتی ورنون از خانه فرار می کند و به مکزیک می رود و یا زمانی که در بند اعدامی هاست وقتی آخرین تماس تلفنی اش را با مادرش می گیرد اولین سوالی که مادرش از او می پرسد این است که آیا چیزی خورده یا خورد و خوراکش خوب است یا نه.

اما این شحصیت ها همگی شان جلو برندهء پیرنگ روایت نیستند یعنی همیشه به واسطه حضورشان کنش یا واکنشی در موقعیت ساخته شده ایجاد نمی کنند. هر زمان که با  ورنون وارد خانه اشان می شویم دوستان مادرش و یا همسایه ها آنجا جمعند که یا در حال ور رفتن با خودشان هستند یا تلویزیون تماشا کردن و خوردن.آن ها با حضورشان در پس زمینه فضا سازی می کنند و دنیای اطراف ورنون را شلوغ بی معنا جلوه می دهند.آدم های بزرگ و بالغی که بیشترشان از خود ورنون هم بی هدف تر هستند.اما آنچه که بین ورنون و اطرافیانش فاصله می گذارد آگاهی ورنون به این بی معنایی و مسخ شدگی است که باعث آزار  و عصبانیتش نسبت به دیگران می شود.چیزی که او را آماده می کند تا به مرجلهء بلوغ واقعی پا نهد.

این وضعیت ورنون در مقابل اطرافیانش در عین رئال بودن فضایی غریب و کابوس گونه می سازد؛ تصاویر،روابط، دیالوگ ها و توصیفاتی می بینیم و می شنویم  که خود به خود خوانندهء متن را هم با تعبیر های ورنون از این آدم ها همراه می کند.تعابیری که گاهی تند روانه و متعصبانه به نظر می آید اما در چنین فضایی قابل قبول به نظر می آیند.

در این بین گفتگوی شخصیت های فرعی روایت با هم بار اطلا ع رسانی یا حتی روانشناختانهء خاصی ندارد و  فقط  روزمرگی و گذران زندگی آدم هایی را نشان می دهد که در پی رفع نیازهای کاذب ساخته شده توسط رسانه ها هستند. در این لحظات ریتم روایت هم کند می شود و  همهمه ای به دور قهرمان رمان به وجود می آید که هم خودش و هم خوانندهء متن را به فرار ارز آن موقعیت فرا می خواند.  

علاوه بر روابط و دیالوگ شخصیت ها خود راوی نیز در نشان دادن و قضاوتش دربارهء شخصیت ها به شخصیت های تلویزیونی و کارتونی پناه می برد و این خود نشان دهندهء هجمهء سنگین این اطلاعات بر دوش اوست که هر انسانی را شبیه به یک شخصیت مجازی تلویزیونی یا یک ایماژ به نظر می آورد.در واقع خود نویسنده نیز برای شخصیت پردازی(به جز روای یعنی ورنون) از همین دستاویز استفاده می کند و با نشان دادن اشتراکات شخصیت هایش با یک شخصیت تلویزیونی سینمایی یا  یا کاریکاتوری از  او می خواهد از سابقهء ذهنی خواننده اش بهره برده و هم کار را آسان تر کند و هم حضور پررنگ این رسانه را حتی در ذهن خواننده اش نمایان کند.

یکی از مشخصه های این متن که از دیدگاه باختینی در جایگاه رمان قرار می گیرد وجود صداها و زبان اشخاص و صنف های متفاوتی از جامعه است.نگاهی که رمان را زادهء مدرنیته و چند زبانی می داند.در تابستان گند ورنون آدم ها را هر کدام می توانین نماینده ای از اقشار متفاوت جامعه به حساب آورد که بعضی از آن ها حضورشان پررتگ تر(چون در خود جامعه هم پررنگ ترند) و بعضی کم رنگ ترند.مثلاً لالی نماینده رسانه های امریکا است یا خود تلویزیون یک شخصیت محسوب می شود که فقط در فکر سرگرم کردن مردم است. حتی از اعدام به عنوان وسیله سرگرمی استفاده می کند.رسانه هایی که به با گسترش آزادی شان کم کم حریم خصوصی اشخاص را از آن ها گرفته اند.اشاره ای که پی یر در این رمان به "برادر بزرگ" رمان جرج اروول می کند و آن را به نوعی منتسب به رسانه های امروز می کند در واقع از این نگاه نشات گرفته که حضور فراگیر رسانه ها و آزادی شان در غرب ناخواسته دارد به شکلی متفاوت از فاشیست تبدیل می شود و جامعه زیر دوربین ها و مطالب روزنامه ها تبدیل به انسان های تزریقی شده اند که تنها به واسطه آنها و در دایره محدود این اطلاعات می توانند فکر کنند و برای خودشان تصمیم بگیرند(البته این در جوامعی امروزین مصادق دارد نه در کشورهای جهان سوم!)

دی بی سی پی یر نویسنده تابستان گند ورنون طنز قوی دارد که هم در زبان و استفاده از واژه هایی که چند معنا را در ذهن متبادر می کنند از آن بهره می برد(اتفاقی که در ترجمهء یک کتاب بخش عمده ای از این طبع ظریف از بین می رود.) و هم از موقعیت ها و گفتگوهای بی ربط و نا به جایی که شخصیت ها با هم د ارند.طنزی که به همراهش انتقادی اساسی به وصعیت جامعه نیز دارد.

ورنون که با عصبانیت دایم خودش و خواننده را در موقعیت طنز قرار می دهد به ما نمی گوید که چرا سکوت کرده، نمی گوید چرا به نظرش اهالی «مارتیریو» مشتی ابله اند، چرا تمام اطرافش را گند و گه فراگرفته است.او خواسته و ناخواسته وارد این ماجرا شده است و گاه و بی گاه موضع گیری های تندی هم می کند و بلاهت یا کج فهمی ها را نشان می دهد اما ذهنیت واقعی اش را در مورد چرایی این حماقت ها بیان نمی کند.غر می زند و به همه فحش و بد و بیراه می گوید اما چیزی را تجزیه و تحلیل نمی کند؛حرفی گنده تر از دهانش نمی زند(هر چند بعضی از منتقدین معتقدند که حرف زدن او بیشتر به یک مرد میانسال انگلیسی شبیه است تا یک نوجوان تکزاسی!)

 آدم های اطراف ورنون از دید او تبدیل به آدم واره می شوند موجوداتی که ابتدایی ترین خصایص انسانی را از یاد برده اند. آنها در فکر خورد و خوراک و پوشاک و وسایل خانه و در نهایت مصرف کننده بهتر بودن هستند.

در این رمان میل آدمها به داشتن یک قهرمان و عطش بیکران شان برای مشهور شدن و دیده شدن به طور غم انگیزی نشان داده می شوند.نهایت میل آرزوی آدم هایی مثل دوستان مادرش و تیلور،دوست دختر ورنون، تنها تبدیل شدن به تصویری در تلویزیون است و آدم های داخل این جعبهء جادویی را خوشبخت ترین آدم ها می دانند.مردم برای رفع چنین نیازهایی حاضرند  قربانیانی مثل هزوس و ورنون را به سادگی به مسلخ ببرند.آنها به قهرمان(چه خوب و چه بد) نیازی اساسی دارند تا از تلویزیون و روزنامه ها لذت بیشتری ببرند و وسیله ای برای فراموشی و سرخوردگی شان به دست آورند. جذابیت کور کنده لالی برای مادرش و دوستانی که برایش مثل رقیب هستند از این زاویه است، و تمام دروغ ها و کلک هایی که لالی به مادرش می زند و دردسر هایی که برای پسرش به وجود می آورد به این واسطه نادیده گرفته می شوند. او تنها وسیله است که می تواند آن ها را به خواستهء کوچک و کاذب تلویزیون برساند.تلویزیونی که حتی حاضر است آخرین روزهای زندگی یک محکوم به مرگ را وسیله ای برای  لذت دادن به بینندگانش کند.

ورنون تلاش نمی کند ذهن خود را با واژه ها و فلسفه ها درگیر کند وقتی با چالشی ذهنی درگیر می شود تنها به فحش دادن و عصبانیت و در انتها خیالپردازی متوسل می شود.علاقه مادرش به لالی او را متاثر و متاسف می کند اما دست به عمل یا دوری از مادرش نمی زند(لالی خبرنگار که دوست مادرش است و او را ترک کرده،عامل خیلی از مشکلات ورنون است اما مادر ورنون دن کیشوت وار د رانتظار برگشت او به خانه اش و ازدواج با اوست!)

مادر  ورنون بیش از همه رفتار اغراق آمیز دارد. او به جای همراهی با پسرش که تنها فرزندش هم هست هیچ تلاشی نمی کند و تنها به فکر مورد توجه قرار گرفتن توسط لالی است در حالی که ورنون  16ساله با سکوتش جان خود را فدای مادرش می کند. او تا انتهای روایت ماجرای تفنگ گمشده را افشا نمی کند تا راز قتل پدرش را که ظاهرا" توسط مادرش بوده پنهان بگذارد.

او می داند و می فهمد که حقیقت چیز دیگری است اما خودخوری می کند تا زمانیکه یکی از محکومین به اعدام نصیحتی به او می کند که چشم هایش را به یک سری حقایق باز می کند و درآستانه مرگ شکلی از آسان گیری برای زندگی را می آموزد؛ باید نیازهای مردم را رفع کرد نباید با آنها جنگید.

در چنین موقعیتی او با تلخی و زمختی واقعیت آشنا می شود و به جای پس زدنش سعی می کند آن را بفهمد و رهایش کند( و تو حقیقت را خواهی یافت و حقیقت تو را آزاد خواهد کرد.انجیل یوحنا) او می فهمد که برای کسب لذت چاره ای ندارد غیر از این که طعم گس واقعیت را نیز همراه آن مزه کند.

وقتی ورنون را به تخت اعدام می بندند و اولین سم را به او تزریق می کنند در عالم خیال دوستان خودش و مادرش را می بیند که مدرک بی گناهی اش را پیدا می کنند. صحنه ای غریب که واقعی و غیر واقعی بودنش نامعلوم است اما شور و عشق درونی او به آزادی و رهایی در آن پیداست اتفاقی که به روایتی بر سر صلیب نیز بر عیسی رفت. تختِ صلیبی شکل اعدام که در فیلم Dead man Walking تیم رابینز هم از آن استفاده شده و کشتن محکومین به مرگ را  شیوه ای نوین از به صلیب کشیدن انسان ها(و خود مسیح)در قرون قبل از وسطی می داند.که به نوعی بازی دیگر یا استفاده دیگری از دانسته های خواننده است.اما اینکه آیا می توان تعبیری اینچنینی از ورنون داشت( یعنی مسیح امروز) جای شک است، هر چند در خود کتاب اشاراتی در این زمینه وجود دارد زیرا که به اعتقاد بسیاری، از اصلی ترین خصوصیات مسیح در زمان خودش روی برگرداندن از تمامی قواعد اجتماعی آن روز است و اینکه جامعه کسی را که حاضر به قبول یا پذیرش قانون پذیرفته شده نیستند از خط خارج شده و مرتد می داند که باید در اسرع وقت نابود شود(مثل ورنون که حاضر نیست تن به بازی اطرافیانش دهد و از تمام رفتار کردار دوستان و هم مدرسه ای هایش به ستوه آمده است.) و علاوه بر آن اشاره ای که که خود نویسنده هم در اسم کتاب با آن می کند؛Vernon God Little اسم اصلی کتاب است که می توان معانی متفاوتی از آن برداشت کرد همانطور که در ترجمهء آلمانی کتاب نام     jesus von  Texas(jesus of Texas) روی آن گذاشته شده است.

 از دیگر مواردی که دربارهء این رمان بدان اشاره شده شباهت ورنون و ارتباطش با دو شخصیت مهم در سنت رمان‌نویسی آمریکاست؛ شخصیت رمان ناتور دشت یعنی هولدن کالفیلد و شخصیت هاکلبری ‌فین.دربارهء هاکلبری فین بیشتر  جایگاه سابقهء رمان نویسی در آمریکا و حضور یک نوجوان در متن اصلی رمان است که مطرح می شود اما دربارهء هولدن کالفیلد می توان گفت که شباهت های زیادی بین این دو مطرح است و نویسنده در شخصیت پردازی و تنش های ذهنی این نوجوان بسیار تحت تاثیر اوست. اما بین این دو تفاوت های اساسی نیز وجود دارد؛ از جمله اینکه ورنون شخصیتی کم حرف و بیشتر سوبژکتیو است. او بیشتر در مقابل رفتار دیگران تنشی های درونی ذهنی پیدا می کند و سعی می کند از عکس العمل های بیرونی پرهیز کند در حالی که هولدن علاوه بر وضعیت به هم ریخته ذهنی کنش های بیرونی زیادی داد و گاه حتی اطرافیانش را کتک می زند و سرکار می گذارد. او در شکل بیرونی رفتارش نیز جاضر به پذیرش قواعد نیست و  از همه کس و همه چیز طلبکار است. به طور خلاصه اینکه ورنون از هولدن محافظه کار تر است.البته خاستگاه این دو نفر نیز تفاوت زیادی دارد هولدن یک پسر نیویورکی است(جایی که بخشی از شهر ایده آل ورنون است.) و ورنون تکزاسی است.

 به هر حال می توان رمان "تابستان گند ورنون" به تمام معنی یک رمان دانست که در آن هر چند گره و معضل شخصیت در ظاهر حل می شود ولی مسئلهء اصلی در این عصر بدگمانی همچنان پا برجاست.مسئله ای که رمان هیچگاه سعی بر پاسخ دادن به آن نمی کند بلکه به وضعیتی شک می کند،نشان می دهد و پاسخش را می طلبد.

 

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

"ضدمسیح"لارس فون تریر

                                  زن و مسیح

 

لارس فون تریر فیلم سازی از نوع خودش است.فیلم سازی که هر بار سعی می کند سوژهء جدید و متفاوتی را به شکل تازه ای به تصویر بکشد.با نگاهی به آثار او در این چند سال از "اروپا" تا داگویل" و "پنج مانع" و بقیهء کارهایش این نکته کاملا" مشخص است.در واقع عنصر مشترک همهء این فیلم تنها تفکر و اندیشه های فون تریر است نه شکل و شمایل فیلم یا حتی صحنه و میزانسن.به عبارت دیگر می توان گفت تریر نقطه پایانی است بر اندیشه کلیشه ای کسانی که فکر می کنند با دیدن سکانسی از فیلم می توان فیلمساز آن را شناخت البته از یک نظر فون تریر در نمای کلی فیلم و بستر اندیشه جاری در فیلم هایش قابل شناسایی است.

مختصری دربارهء فون تریر:در سال 1956 در کپنهاک متولد شد و بعد از فیلم کابوس وار  "اروپا " مورد توجه قرار گرفت،در سال 1995 همراه با توماس وینتربرگ،مانیفیست دگما 95 را اعلام کرد و سینمای بورژوا منشانه روز را زیر سوال برد تا سینمایی متفاوت را تجربه کند.در این نوع فیلم ها کارگردان با هزینه کم از امکانات تکنولوژیک و جلوه های ویژه می گذرد تا رها از بند سرمایه به کار خود بپردازد.بعد از آن،تریر آثار ارزشمندی چون " شکستن امواج" " داگویل" " رقصنده در تاریکی"،" مندرلی" و "پنج مانع" را کارگردانی کرد که جای حرف بحث های زیادی دارد.

 

لارس فون تریر در فیلم جدیدش"ضدمسیح"دوباره سوژه ای متفاوت را در فضایی متفاوت از کارهای دیگرش،دستمایهء فیلمش قرار می دهد.موضوعی که شاید نتوان در اینجا،به خاطر محدودیت ها،به آن شکلی که باید پرداخت اما سر نخ هایی از کلیت بحث و نگاه فون تریر در کنار تاریخ این نوع اندیشه می توان داد.در واقع فون تریر در این فیلم با آگاهی از تاریخ اندیشه مسیحیت به چگونگی شکل گرفتن آن می پردازد و اسم فیلم موقعی معنا می یابد که فیلم این تعبیر را به عنوان تاریخچهء اسطوره مسیح معرفی می کند.البته این اندیشه و این نگاه به تاریخ و افسانه چیز جدیدی نیست و از همان ابتدای پیدایش اندیشهء دینی این نوع تعابیر نیز وجود داشته است.   

این فیلم با صحنهء فوق العاده جذاب اولیه که با موسیقی باخ همراه است شروع می شود صحنهء رابطهء زن و مرد با یکدیگر آن هم به طور اسلوموشن که نوع کار و صحنه پردازی کارگردان آن را تبدیل رقص زیبایی در میان سیاهی و سفیدی تصاویر درآورده.اما این نقطهء شروع هنگامی که کودکی وارد صحنه می شود و به خاطر مشغول بودن پدر و مادر از پنجره به پایین پرت می شود معنا دیگری به خود می گیرد.صحنه ای که دایم میان حرکت کودک به طرف پنجره رو به روشنایی و رابطهء پر از سیاهی آن دو تعویض می شود تا هر دو به انتها می رسد.این سکانس از فیلم در ابتدا به تمامی چالش ها و مصائب شخصیت ها معنا می دهد تا جایی که دوباره فون تریر در جنگل و آن کلبه جنگلی سکانس های پایانی را به تصویر بکشد.

مرگ کودک به خاطر مشغولیت پدر و مادر احساس گناهی است که هر دو آن ها به خصوص زن را رها نمی کند و دایم از این گناه نخستین احساس شرم می کند.چیزی که در نگاه سمبلیک از همان اول به ذهن می رسد بهشتی است که زن و مرد نخستین در آن حضور یافته اند و با گناهی از آن رانده شده اند.البته در اینجا بهشت شهر امروزی و خانهء امن است و رانده شدن این دو به دل طبیعت وحشی و پر از وحشت تاریخی است که هر دو با هم گذرانده اند.

در این وضعیت مرد که روانکاو هم هست سعی می کند با حرف زدن و مساعدت با زن آن چیزی که باعث شده زن اینقدر از جهان اطرافش بترسد و به همین خاطر به شکل هیستریکی به خودش و دیگران آسیب بزند پیدا کند.مرد دایم به گذشته و حال زن را به او یادآوری می کند و با رفتن به کلبهء جنگلی که در گذشته با فرزند شان در آنجا بودند سعی می کند مرکز اصلی وحشت و احساس گناه زن را بیابد.در این فاصله چیزی که غریب به نظر می آید نوع خشونت و اَتش وحشتناک زن موقع رابطه با مرد است که گاه به آسیب زدن و حرکاتی دیوانه بار می انجامد اما بعد از آن دوباره آرام می گیرد.

بعد از آنکه هر دو به کلبهء جنگلی می روند سکانس دیگری است که نشانهء بعدی را برای تعبیر کلی فیلم به ما می دهد صحنه ای که زن به اتاق بالایی کلبه شان می رود و با تصاویری از سوزاندن جادوگران و وسایل جادو مواجه می شود که انگار جزو وسایل شخصی و قدیمی خودش بوده و آشنایی قدیمی با آن ها دارد.اتفاقی که ترس و وحشت زن را بیشتر می کند و به مرد برای رسیدن به معمای وحشت زن کمک می کند.

سوزاندن و کشتن زنان به اتهام جادوگری در تاریخ تمدن بشری به قرن ها پیش برمی گردد که البته بعد از مسیحیت نیز در غرب ادامه داشت و فکر می کنم آخرین بار پیرزنی را در اسپانیای میانهء قرن هجدهم به جرم جادوگری سوزاندند.اتهام جادوگری به زن به قول فروید به همین ابهام در رفتار و کشش های فیزیکی او بر می گردد اینکه مردان با تمام توان و قدرتی که داشتند در مقابل اغوا گری های زنان به زانو در می آمدند و گاه به بندگان آن ها تبدیل می شدند تا با آن ها بپیوندند.چیزی که امروزه نیز در ادبیات عامه خود ما هم دیده می شود و مردی را که وابسته زنی می شود با عنوان اینکه جادویش کرده،یا دیوانه اش شده یا همین صفت اغوا گری برای زن به همین اندیشه و قدرت زن برمی گردد که می تواند حتی در یک زمان چندین مرد را از خود بیخود کند.اما این قدرت که زمانی به خاطر ابهام و نامعلوم بودنش به جادوگری زنان نسبت داده می شد امروزه به جذابیت های فیزیکی و توان زن در همبستری با مرد نسبت داده می شود که گاه خود زنان نیز از این قدرت و نیاز سیری ناپذیرپشان وحشت می کنند و آن را نوعی گناه برای خود تلقی می کنند(البته لازم به ذکر است که هنوز هم اعتقاد به جادو و جمبل و جادوگری زنان در همه جای دنیا وجود دارد و بازار این نوع تفکر گرم است!)

در این فیلم نیز مرد بعد از مدتی پی می برد که آنچه که زن را به وحشت می اندازد نه از بیرون بلکه از درون خود زن و نیروی درونیش صورت می گیرد در واقع زن از خودش است که می ترسد.این باور و دانش مرد باعث می شود که زن احساس کند مرد به این خاطر او را گناهکار می داند و حاضر به بودن با او نیست.این نهایت ترس و برون ریز ترس های اوست که توان مقابله با آن را ندارد و البته چیزی را که عامل تحریک او در وجود مرد است را نیز  دلیل به وجود آمدن این موقعیت پر گناه برای خود می داند به همین خاطر هر دو آلت را چه در وجود خود و چه در وجود مرد اخته می کند تا در نبود آن در آرامش خیال با یکدیگر بمانند.

در واقع آنچه که در تفکر مسیحیت موجود است در اینجا شکل می گیرد اینکه در ابتدا در بهشت برین گناه نخستینی صورت می گیرد که با خوردن سیب یا گندمی ممنوعی هر دو چشم شان به عریانی و آلت شان باز می شود و تمایل با هم بودن و همبستر بودن درون شان شکل می گیرد در واقع گناه نخستین به عنوان تحریک زن برای خوردن سیب و بعد از آن اغواگری بدنش برای همبستر شدن مرد با اوست.این گناهی است که به خاطرش از بهشت رانده می شوند و به زمین برمی گردند.طبق این روایت مسیحیت از همین جا شکل می گیرد و مسیح به عنوان کسی که هیچگاه ازدواج نکرد این قاعده را برای کلیسا و کشیش های کاتولیک باقی گذاشت که با بودن با زنان هیچگاه نمی توان به آن ملکوت رسید ناجی و بشارت دهنده ای که گناهان انسان ها را با زجر و تحمل می خرد تا دوباره انسان به بهشت بازگردد.

در فیلم نیز مرد بعد از آن اتفاق و فرار کردن از دست زن با عصایی در میان جنگل به راه می افتد و فیلمساز با نوع تصویر برداری و نورپردازی او را به نوعی مسیح تعبیر می کند خصوصا وقتی که او در بالای کوهی می ایستد و دور مرد بی مردانگی زنان زیادی جمع می شوند و پیرو او می شوند.              

جدا از پذیرفتن یا نپذیرفتن اندیشه های فون تریر در فیلم هایش او فیلمسازی است که کارهایش همیشه ارزش یک بار دیدن را دارد و عدم موفقیت او در جشنواره کن به خاطر این فیلم می تواند دلایل ناگفته زیادی داشته باشد.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()