زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

روزی زوزگاری انسان

خلاصه ای از یک رمان چاپ نشدنی:

 

روزی روزگاری آدم معمولی ای بود به اسم کارمین،که نمی خواست از آن منبع دارچین بیرون بیاید، ولی به زور پایش را کشیدند و از آنجا بیرونش آوردند و تا توانستند او را از همه چیز محروم کردند و سرش داد زدند بعد او را از خانه بیرون کردند و در شهر رهایش کردند. هزار نوع قانون برایش وضع کردند تا دست از پا خطا نکند، وگرنه مجازات می شود. بعد یکی یکی با او ارتباط برقرار کردند و مجبورش کردند که مثل دیگران صبح تا شب کار کند، وگرنه چیزی برای خوردن به او نمی دهند.بعد به او گفتند که مانند یک شهروند باید کسی را انتخاب کند که به جای او تصمیم بگیرد و برایش قوانین سخت تری ایجاد کند، مبادا که با این قوانین موجود هم او کارهای ناشایستی انجام دهد. بعد با جنس دیگری آشنایش کردند که با او بیامیزد تا نسل اش بقا پیدا کنند و باقی بمانند.بعد که عمل حفظ بقا به پایان رسید،همه دار و ندارش را به آن جنس مخالف دادند او را آس و پاس در شهر رها کردند تا دوباره شروع کند و دست از پا خطا نکند.

روزی روزگاری کارمینی بود که مثل موشی روی چرخ،پا می زد و پا می زد، ولی یک ذره هم از جایش تکان نمی خورد.

روزی روزگاری مردی بود که اسمش کارمین بوداو دیگر آدمی معمولی نبود و تصمیم گرفت تا همه چیز را جبران کند،شاید که روزی دوباره به همان منبع دارچین برگردد. بعد تبری برداشت و اولین کسی را که سر راهش بود تکه تکه کردتا کمی اعصابش آرام شود. بعد دست و پاهای او را بستند و تا توانستند کتکش زدند.او را بین سوسک ها و موش ها انداختند تا از آن ها درس زندگی بیاموزداو را به ساختمان سفیدی بردند که همه چیز و همه کس آنجا سفید بود.دوباره دست و پایش را بستند و تمام موهای بدنش را زدند و لای دندان هایش چوب گذاشتند تا نه تکانی بخورد و نه اعتراضی کند بعد کابل برقی به مغزش وصل کردند تا تمام رگ های بدنش تبدیل به سوزن هایی شوند که در اندامش فرو می روندبعد او را دمر روی تختی پرت کردند و هر چیزی که دم دست شان بود توی حلقش فرو کردند تا او را دوباره به یک آدم معمولی مثل بقیه تبدیل کنند.

روزی روزگاری شد که او را در شهر رها کردند و او دیگر نه چیزی را حس می کرد و نه چیزی  می فهمید ولی همه از او تعریف و تمجید می کردند. نه حرف عجیبی می زد و نه کسی را متهم می کرد، بلکه با همه چیز و همه کس موافق بودهمه مردان و زنانِ نازنین شان او را دوست داشتند و به مهمانی و جمع های شان راه می دادند.هر چیزی که می دادند و می خورد، و هر کسی را که می گفتند برای صاحب اختیاریش انتخاب می کرد.هیچ چیز او را عصبی و معترض نمی کرد و از هیچ کس دلگیر نمی شد. فرق بین پس گردنی و نوازش را نمی دانست و همه ی آداب مهمان شدن و سرمیز نشستن را بلد بود و سعی می کرد در نبود مردها از مردان بد بگوید و در مقابل زن ها از خودش.

روزی روزگاری مردی بود که او را دوباره به اسم سابقش خواندند و او را کارمین صدا زدند. کارمین در گوشش مدام زنگ زد و زنگ زد تا دوباره کسی به نام کارمین در او پیدا شد.این مرد روزی به زندان رفت،روزی در قبرستان خوابید و روزی کنار زیبایی زبر و دوباره به همان زندان تاریکش بازگشت.

روزی روزگاری شد که او تمام مهمانی ها را به هم زد و تمام کسانی را که می شناخت و می دید  به باد کتک گرفت و با دست های باریک و بلندش روی گردن شان جا گذاشت. او خود را منجی می دانست و به همین خاطر هر کاری که می خواست می کرد.گاهی روی بلندی می ایستاد و می گفت تمام شعله هایی که در اجاق های تان روشن است به مدد من است، تمام روشنایی که در لامپ های خانه های تان است از نیروی من است و گرمایی که شما را از باد و سرما نجات می دهد از گرمای وجود من است. بعد دوباره او را به ساختمان سفیدی بردند تا در آنجا به موعظه هایش ادامه دهد. 

روزی بود و روزگاری که او به طرف میدان جنگ دوید و بعد از مدتی در وسط میدان جنگ ایستاده بود و به اطرافش نگاه می کرد.  صدای مهیبی در گوشش چشمهایش را باز کرد و از وسط معرکه فرار کرد. روزی شد که او از جنگ فرار می کرد و سربازها به دنبالش می دویدند تا روزی که جنگ تمام شد.

روزی روزگاری کارمین دوباره به زندگی برگشت و ازدواج کرد.زندگی کرد و زندگی کرد تا به جنون رسیدهمه به تماشایش آمدند به او خندیدند و نصیحتش کردندبعد دوباره بستریش کردند و او را کنار آدم های واقعی گذاشتند تا  به راه بیادید. ولی او به راه نیامد تا روزی که او عنصر ناجور جامعه شناخته شد و تا ابد در چهاردیواریش باقی ماند. 

روزی روزگاری شد که او دمر روی تخت زندانی دراز کشید.به او سهمیه قند و آب دادند و پلاکی به گردنش آویختند،ولی به قصه هایش گوش نکردند.

روزی روزگاری شد که هیچ کس نبود تا به قصه هایش گوش دهد. مردی که هر روز تکیده تر و پکیده تر شد. روزی که دیگر قصه هایش باد کرد از غصه غمباد گرفت و دق کرد.

روزی روزگاری شد که عکاسان از تن آویزان شده به طنابش عکس گرفتند و روی صفحات اول روزنامه زدند،تا درس عبرتی شود برای تمام کسانی که هنوز در منبع دارچین بودند و دست هایی را که به طرف شان می آید دست های ناجی می دانند.

+ مهدی فاتحی ; ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()