زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

ترجمه فصلی از رمان جان چیور

جان چیور(John Cheever 1982-1912)نویسنده ای است که در ایران به واسطهء تنها مجموعه داستان منتشر شده اش(که در ایران با عنوان آواز عاشقانه،Torch Song منتشر شده)شناخته شده است؛مجموعهء ارزشمندی که باعث شهرتش نیز شده.او مدت ها با کارور زندگی می کرد و با هم به نوشیدن و خواندن مشغول بودند!به طوری که چیور معتقد بود در هر کتابی می تواند خطوطی که نویسنده در حین مستی نوشته تشخیص دهد.او را نویسندهء طبقه متوسط و از آن مهمتر حومه نشین های آمریکایی می دانند که همیشه طنز خاص خودش را داشته(به خصوص در داستان های کوتاهش) و در ساخت تصاویر و رابطه بین آدم هایش مهارت خاصی دارد.

نثر چیور ساده است اما در ساخت جملات و ایجاد تصاویر آنقدر با ظرافت عمل می کند که وقتی متن را به زبان دیگر در می آورید(فارسی)به راحتی شاهد ریزش بخشی از ظرافت های آن خواهید بود.او نه از پیرنگ پیچیده و نه از جملات مبهم و تو در تو استفاده می کند و نه هیچگاه در روایت خودش را به رخ خواننده اش می کشد و مثل جان آپدایک شکل دیگری از داستان نویسی آمریکایی را می سازد که از کلاسیک هایی مثل فاکنر فرسنگ ها فاصله دارد(رجوع به پست قبلی همین وبلاگ)داستان های کوتاه چیور در پرورش موضوع،بستر داستانی و در هم تنیدگی روابط گاه در مقابل کارور قرار می گیرد و در این زمینه می توان چیور را یک داستان کوتاه نویس قهار دانست.او برای کارهایش جوایز زیادی دریافت کرده:هاولز از آکادمی هنر و ادبیات آمریکا،جایزهء ملی آمریکا،جایزهء پولیتزر.

ترجمهء زیر فصل اول رمان کوتاهی از اوست(این آخرین کتاب چیور است که در سال 1982 به چاپ رسید.)که من بسیار از خواندن آن لذت بردم ولی متاسفانه فرصت کامل کردن و سر شکل دادن به ترجمهء آن را نداشتم(که البته کار آسانی هم نیست.)از خواندن همین فصل اول کتاب می توان به نوع نگاه و موضوع رمان پی برد و نیازی به تفسیر و تعبیر نیست خصوصا وقتی که بقیهء آن را نخوانده اید.به هر حال امیدوارم فرصت و توان ترجمهء آن را داشته باشم تا بقیهء کتاب را نیز در همین وبلاگ منتشر کنم(با این وضعیت نشر و فضای رابطه ای شدهء ادبیات دل و دماغی برای انتشار آن به شکل کتاب توسط انتشارات نیست!)   

                                        م ف                                                           

 

ترجمهء فصل اول رمان Oh What a paradise it seems  نوشتهء جان چیور

 

این داستانی است برای خواندن در شبی بارانی بر روی رختخوابی در یک خانهء قدیمی.سگ ها خوابند و  قاطرها- دامبی و تری- که آن طرف جادهء گل شل در آغل  کنار مزرعه ایستاده اند می توانند به آن گوش کنند.باران آرام و خواستنی است اما نا امید کننده نیست.آبریزها آرام و راکدند.کنار رودخانه سرسبز است،باغ ها و مزرعه ها-هنگام تغییر فصل-به طور مطلوبی آبیاری شده اند.تقریبا تمام چراغ های دهکدهء کنار آبشار خاموش است جایی که سال ها پیش کارخانه ریسندگی قرار داشت.

دیوارهای گرانیتی کارخانه هنوز در کنار آن رودخانهء بزرگ دیده می شود.خانهء صاحب کارخانه  هنوز با چهار ستون قدیمی اش در بالای تنها تپهء شهر قرار دارد.اینجا ممکن است دهکده ای خاموش و دور از جهان پر هیاهو به نظرتان بیاید ولی مجلهء هفتگیِ اشیاء نامعلوم آسمان به طور مرتب از آنجا خبر هایی  چاپ می کند آن هم نه فقط  دربارهء زنان خانه داری که رخت های شان را روی بند می اندازند یا مردانی که موش خرما شکار می کنند بلکه گاهی از مهمترین ساکنان آنجا مثل معاون رئیس بانک و همسر رئیس پلیس.

در حال قدم زدن در دهکده- از شمال به جنوب-سگ های زیادی خواهید دید؛سگ هایی سرحال و قبراق و بدون استثنا دو رگه با نشانه هایی مشخص از اصالت  های مختلف شان.ممکن است پودلی با موهای نرم ببینید یا ایردالی با پاهای کوتاه یا سگی که از یک سگ کولی  متولد شده و تبدیل به یک گریت دن شده.این چند نژاده بودن-شاید بتوان گفت این نژاد جدید-آن ها را سر حال کرده و باعث شده تا دیر وقت در خیابان ها خلوت پرسه بزنند انگار که به دنیال غذایی یا کسی بگردند.کاملا" نا آشنا با آنچه که بعضی از مردم  از آن رنج می کشند.شهر  بعد از مرگ  اولین زن صاحب کارخانه، جنیس نام گرفته.

یکی از عجیب ترین چیزها دربارهء دهکده و جایگاهش در تاریخ این بود که در  آن هیچ نوع فست فودی وجود نداشت.در آن دوره و زمانه این مسئلهء غیر عادی بود و باعث می شد آدم تصور کند که مردم دهکده از معضل فقر یا فقدان ماجراجویی رنج می برند.در صورتی که فقط ایرادی در بخشی از کامپیوتری بود که به اعتبار آن ها به جاهای متفاوت مجوز زدن فست فود می دادند.ویژگی تاریخی دیگر این منطقه این حقیقت بود که خانه های بزرگی که از نسل های قبل باقی مانده،برای ایجاد آسایشگاه جمعیت زیاد سالمندان و مردگانی که هنوز زنده بودند بازسازی نشده و به طور ناآگاهانه ای به درمانگاه های جعلی تبدیل شده بودند.

در انتهای شمال شهر رود بیسلی قرار داشت-پر آب و خمیده مثل بازوی تا شده یا لشگری شکست خورده،همراه ساحل جنگلی وسیع.آنجا نمناک و سبز بود و اگر یک نقاش قرن نوزدهمی نقاشی اش را می کشید  با منظرهء آن به عنوان پیش زمینه زنی زیبا نشسته روی فاطر و خم شده برای بغل کردن بچه ای و مردی که با چوبدستی اش همراهی شان می کند. این وضع باعث می شود تا هنرمند اسم نقاشی اش را "پرواز به قاهره" بنامد گرچه هدفش تنها لذت بردن از چشم انداز زیبایی از یک روز تابستانی بوده باشد.

یک پیرمرد معمولی، با کتی مندرس و تکیه داده به یک تکه چوب،اگر  به بال و پر پرنده ای درخشان و زیرک نگاه می کرد... اوه چه هیجانی داشت.اما این پرنده در خیابان هفتاد و هشتم شرقی چه می کند؟پیرمرد به دختربزرگش زنگ زده،کسی که در جنیس زندگی می کرد،پرسیده بود که هیچ اسکیت بازی آنجا هست.دوستی بین شان یک نوع رابطهء واقعی بود که با شک و تردید ساخته شده بود.دختر گفته بود هوا خیلی سرد است،هیچ برفی نیامده،هر چند اسکیت بازی روی دریاچه ندیده فکر می کند دریاچه یخ زده باشد.دختر می دانست که اسکیت های پدرش همراه با کتاب های قدیمی و مجموعه پروانه های قاب شده اش در اتاق زیر شیروانی است.پیرمرد صبح یکشنبهء اواخر ژانویه بود که بلیط قطار محلی گرفته بود  تا نزد دخترش بیاید.

اسمش لمول سی یرز بود و همانطور که گفتم مردی سالخورده اما هنوز زمینگیر نشده بود.نیازی نبود برای رد شدن از خیابان از کسی کمک بگیرد.آنقدر پیر بود که افق کشورش را به یاد بیاورد که در آن زیبایی و شراب شیرین در لیوان های چوبی حاکم شده بود و زمانی را که بیشتر وان های قدیمی حمام  شان به قدرت پنجه های شیر بود.آنقدر پیر بود که سفرهایی را که رفته بود به یاد بیاورد و فراموش نمی کرد حرکتش به سمت مرکز امپراطوری روم را.بمباران های از  راست و  چپ هیچ چیز را در این گذرگاه های بزرگ پابرجا نگذاشته بود.چیزی که فراتر از تحملش بود.در کلیسای جامع ویران شده اش مردگان دفن نشده را خوابانده بودند.در آن روز دلچسب تابستانی،او با قدیمی ترین نوع تفنگ ام 1 گازی مسلح شده بود و آماده برای کشتن دشمنان،و تا پای جان  آماده برای دفاع از آزادی بیان،مذهب و پیشرفت.

دخترش او را به نرمی بوسید.همانطور که گفتم رابطه شان پر از شک و تردید اما عمیق بود.او دختر مرحوم آملیا،اولین همسرش بود.دختر اسکیت هایش را به مرد داد و پیشنهاد کرد به دریاچه ببردش ولی پیرمرد ترجیح داد پای پیاده برود.تا دریاچه چهار مایل فاصله بود.مرد لباس کارش را همراه جلیقه و کلاه کرکی اش پوشیده بود.لباسی که از یکی از کشورهای شرقی خریده،زمانی که برای کار در کارخانه ساخت تجیهزات کامپیوتر رفته بود.او موهای سفیدی داشت که مثل چمن مصنوعی روی سرش کاشته شده بود و پوستی برنزه از قایق سواری داشت.او از نسل و طبقه ای بود که همیشه پالتو می پوشید(پالتو برایش از مهم ترین معیارها بود.)البته دستکش هم می پوشید.دریاچه ای که قدم زنان به طرفش می رفت اسمش بیسلی بود.اما هیچ کس یادش نمی آمد بیسلی ها چه کسانی بودند.اگر کسی طولش را انذازه می گرفت دو و نیم یا سه مایلی می شد.به نظر یخ زده می آمد هر چند تنها چهار پنج نفر در این بعد از ظهر آرام یکشنبه در آن اسکیت بازی می کردند.

سیرز خیره به آن صحنه فکر کرد چطور نقاشان هلندی قرن هجده و نوزده تصویر اسکیت کردن را در حاشیه قرار می دادند و آن را  قبل از اینکه بازار هنر آَشفته شود معمولا" در انتهای حراج هنری،میان نیم دو جین مناظر اسکیت کردن هلندیِ فروخته نشده،تکیه زده بر چترهای فروخته نشده و  کنار هارپسیکوردهای بدون مشتری می انداختند.بروگل هم چند نقاشی از اسکیت باز ها دارد اما سیرز  نقاشی ای بهتری از آن ها دیده بود-از دوران قدیم شاید قرن دوازده-و تنها آن را شادمانه به یاد می آورد.هلن گاردنر،باستان شناسی انگلیسی،تحقیقاتی بر مبنای اسکیت ها داست و گفته بود این کار قبل از آنکه زبانی وجود داشه باشد به هومو ساپینس(نسل انسان های امروزی) سرعتی داده بود تا در مقابل نیندرتال ها(انسان های منقرض شده) در شکار کردن پیشی بگیرند او معتقد بود دویست هزار سال قبل بیشتر بخش های زمین یخ زده بود و  تپه های زیادی از جمجمه ساخته می شد.تز گاردنر خیلی دیر شناخته شد ولی سیرز مبنای اندیشه هایش را برای همیشه در  آن یافته بود زیرا که احساسش نسبت اسکیت ها به نظر از تجربهء دیرینه وعمیقی نشات گرفته بود و همیشه تمام تلاشش را برای دفاع از نطریات دانشگاهی انجام داده بود.

اسکیت هایش را پوشید و راه افتاد.برایش مثل شنا کردن ساده و راحت بود.تعجب کرده بود که چرا اسکیت بازهایِ کمی آنجا هستند و علتش را ز زن جوانی پرسید.زنی از زمان ازدواجش گذشته،با موهای سیاه و حلقه ای طلا در گوش هایش و یک چوب هاکی که مثل چتر زنانه ای همراهش بود.گفت:"می دونم،می دونم. ولی می بینی که در تمام این صد سال هیچ تمام دریاچه یخ نزده.یک قرن از زمانی که هوا سرد و بدون برف بوده می گذره. چقدر هیجان انگیز بود؟عاشقشم،خیلی دوست داشتم،عاشقشم."او با دقت به حرف های زن گوش می کرد مثل حیرت زدگی عاشقی در سال های دور  که نمی توانست نامش را به خاطر بیاورد.

زن اسکیت می کرد و اسکیت می کرد و همانطور که گفته بود از سرعت لذت  می برد.گردشش به طرف یخی سیاه در سیرز حس  رفتن به خانه را ایجاد کرد.بالاخره بعد از سرمای شدید برگشت به جایی که اسمش را نمی دانست. جایی دوست داشتی که چراغی در اتاق ها روشن بود و آتشی در اجاقش شعله می کشید.به نظر سیرز همهء اسکیت بازهایی که با خوشحالی روی یخ ها می لغزیدند حالا به یقین به طرف خانه شان روانند.خانه شاید برای بسیاری از آن ها،از جمله خود سیرز،اتاق خالی یا تختخوابی خالی بود ،اما چرخشش روی یخ سیاه او را متقاعد کرد تا به طرف خانه برگردد.کسی که تردید بیشتری دارد شاید یادآوری کند که میل رفتن به خانه همیشه زود گذر است. سیرز در غروبی زمستانی با نور و رنگی خوفناک اسکیت هایش را باز کرد و به آپارتمانش در شهر برگشت.

اما یکشنبه بعد دوباره به آن دریاچه یخ زده برگشت و این بار اسکیت بازهای بیشتری دید.شاید پنجاه تا،برای جای به این وسعت تعداد کمی بود،زمینی برای هاکی فراهم شده بود:جایی در سمت چپ دریاچه که به نظر می رسید بیشتر اسکیت بازها ی سرما دیده آنجا جمع شده اند؛اما بقیه مثل سیرز آرام مسیری را بالا و پایین می رفتند و کاملا محو در خیال سرعت و  دارایی که تنها باید آن را کشف کنند.سیرز هم یکی دو بار همین حس را داشت ولی بعد به دیگران پیوست.حوالی بعد از ظهر مانوری داد و با مهارت ایستاد تا به صدای اسکیت بازها گوش دهد.دیر وقت بود.سایهء تپه نیمی از دریاچه یخ زده را تاریک کرده بود.مسابقهء هاکی آخرین ثانیه هایش را می گذراند.اسکیت بازها رخت و لباس خود را آوردند و به طرف خانه ره افتادند.صداها،با توجه به نزدیکی شب فوق العاده آرام بود که سکوت ساجل مدیترانه را یادآور می شد قبل از آنکه با  خشونت از دست برود.به نظر او و رفقایش همه بر روی یخ از آن جذابیت فوق العاده همراه با معصومیتی که قبل از تاریکی مردم را در مسیر ساحل جذب می کند لذت می بردند.بنابراین او تا غروب آفتاب دوباره اسکیت کرد.دختر مردد اما دوست داشتی اش را بوسید و خداحافظی کرد و به خانه اش در شهر برگشت.

دو هفته بعد یا بیشتر،وقتی سیرز با اسکیت هایش به دریاچه برگشت یخ ها آب شده بودند و  دریاچه بریسلی به آشغالدانی تبدیل شده بود.باد می وزید و  نزدیک یک سوم از آن از بین رفته بود در سمت راستش کالبد ماشین ده ساله ای دیده می شد و همان نزدیکی ها سگ مرده ای افتاده بود.احساس بدی وجودش را گرفت.

چرا تجلیل از یک خیال واحی،چرا تلاش برای توضیح یک اشتباه؟این نوعی آزاد کردن جامعه ای است که به بادیه نشینی عادت دارد بدون اینکه این بی تحرکی باعث رنج و عذابش شود.سرگردانی آدم ها،فرهنگ چادر نشینی و عشیره گری را بر پا می کند.اما اینجا جمعیتی سرگردان با رنج و عذابی ناشی از اسکلت تختخواب های عظیم الجثه و یخچال ها ی بزرگ بود. بین عمل شان و عشق شان به ماندن،که باعث رها کردن دریاچه بریس لی شده بود اختلاف زیآدی وجود داشت.چرا وقت صرف کردن برای یک مصیبت آن هم مصیبت ریشه دار و مالیخولیایی که سیرز دیده بود.بیشتر مردان برای محبوب شان یک توستر برقی یا یک جارو برقی می خرند و با احساسات زیادی پاداش می گیرند.سیرز می دید که یادگار عشق های قدیمی زوار دررفته  و زنگ زده شده و به زور طوری  ایستاده اند  که تنها می توان با آن تجربه ای مالیخولیایی داشت.هزاران هزار لباس فلزی و بی صدا که تنها نشان بی پیرایگی و صداقت بود.

سیرز وقتی به تپه برگشت به موسسه حقوقی اش زنگ زد و از آن ها خواست تا به فاجعهء دریاچهء بریسلی رسیدگی کنند و نامه ای هم به روزنامه نوشت.

 

دیگر آثار جان چیور:

  • The Way Some People Live (stories, 1943)
  • The Enormous Radio and Other Stories (stories, 1953)
  • Stories (with Jean Stafford, Daniel Fuchs, and William Maxwell) (stories, 1956)
  • The Wapsho Chronicle (novel, 1957)
  • The Housebreaker of Shady Hill and Other Stories (stories, 1958)
  • Some People, Places and Things That Will Not Appear In My Next Novel (stories, 1961)
  • The Wapshot Scandal (novel, 1964)
  • The Brigadier and the Golf Widow (stories, 1964)
  • Bullet Park (novel, 1969)
  • The World of Apples (stories, 1973)
  • Falconer (novel, 1977)
  • The Stories of John Cheever (stories, 1978)
  • Oh What a Paradise It Seems (novella, 1982)

 

+ مهدی فاتحی ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

علیه فاکنر و تاثیر مخربش بر ادبیات ایران

ویلیام فاکنر(1897-1962) بیشتر از هر نویسندهء دیگری در ادبیات ایران تاثیر گذار بوده،که البته مهم ترین دلیلش نیز دلبستگی زیاد گلشیری به او و رهبری طولانی مدت او در حدود بیست سال داستان نویسی ایرانی است.آسیب شناسی چنین مسئله ای که هنوز دست از دامن ادبیات ما(خصوصا" جوایز به ظاهر ادبی!)بر نداشته،بسیار مهم و جدی است.آسیبی که به خاطر آن نمی توان به گلشیری خرده گرفت زیرا که نویسنده آزاد است دل به هر نوع سبک و سیاقی بدهد خصوصا" که گلشیری در این زمینه(پیروی از فاکنر)موفق بود و گونه ای از ادبیات ایرانی آفرید.اما وقتی فرهنگ یا سبک و سیاق و تفکری وارد فرهنگ دیگری می شود بیشتر از هر مسئله ای وجود زمینه های گسترش آن است که باعث فراگیر شدنش و ماندگاری آن می شود هر چند که این سبک و سیاق دیگر در فرهنگ منشاء(اولیه)کنار گذاشته شده باشد و رنگ و رو باخته گردد.از تاثیر فاکنر و خرابی هایی که تاثیر این نوع سبک و سیاق بر ادبیات ما گذاشت از هر زاویه ای می توان حرف زد و به نظر من کتاب ها و مقالات زیادی می توان نوشت و من در این متن کوتاه قرار ندارم به همه زوایای آن بپردازم اما در هم شکستن غول فاکنر و بت چنین سبک و سیاقی را که به زعم خیلی ها تنها شیوهء مدرن نویسی و جدی نویسی است به همین کوتاه بسنده نمی کنم و باز هم از آن خواهم نوشت و ...

 برای وارد شدن به چنین دریچه ای پیش از هر چیز بهتر است نگاه گذرایی به فاکنر،ضعف ها و نقاط قوتش در ادبیات انگلیسی داشته باشیم:فاکنر از همان نوشته های اولش(مجموعه شعرش) و رمان اولش،سارتوریس(sartoris) قاعده و قانونی در نوشتن داستان برای خودش گذاشت که تا انتها از آن پیروی کرد:

داستان هایی با پس زمینهء جنوبی های آمریکا:کشاورزان زمیندارانی که به ریشه های انگلوساکسونی خود مغرورند و از شمالی های بی ریشه اروپایی!دل خوشی ندارند،شهر خیالی واقعی که بیشتر ساکنینش را سیاه پوستان تشکیل می دهند و سفیدها به آن ها برتری کامل دارند،فاکنر با وجود شهری بودنش به خوبی به فرهنگ و زبان روستا نشین ها آشنایی داشت.

روایتی پیچیده و به هر وسیله ای مبهم شده که در آن نویسنده از هیچ وسیله ای برای ثقیل شدن داستانش فرو گذار نمی کند:او در این کار با استفاده از جریان سیال ذهن که از نویسندگان انگلیسی زبان قبل از خودش فرا گرفته(وولف و جویس) دایم بین گذشته و حال و آینده نوسان می کند و هر لحظه را تاوان و نتیجهء یک لحظهء پیش از آن می داند.او ترتیب و توالی رویدادها را نادیده می گیرد و گاهی بعد از خواندن دویست صفحه از داستان است که تازه به اهمیت حادثهء گفته شده پی می بریم.

در بیشتر رمان هایش داستان از زبان چند تن از شخصیت ها روایت می شود و گاه یک اتفاق از جند زاویه دید پرداخت می شود(مثل آبشالوم آبشالم و خشم و هیاهو) و داستان بر اساس راویانش تقسیم شده و گاهی اصل ماجرا هیچ وقت معلوم نمی شود.

نثر و زبان فاکنر سخت و ثقیل است و مثل روایت داستانش از ابهام در آن ابایی ندارد: از گذاشتن ویرگول پرهیز می کند و در نقطه گذاری امساک می ورزد.جمله های به پایان نرسیده را پشت سر هم می آورد و انتهایش را به تاخیر می اندازد.

فاکنر هنگام دریافت جایزهء نوبل بهترین کتابش را خشم و هیاهو نامید ولی به نظر بسیاری دراز می کشم و می میرم(گور به گورAs I lay dying ) از بهترین کارهایش است که اتفاقا" در این کار فاکنر با همان پس زمینهء قبلی،داستانش را سر راست و بدون پیچیدگی و ابهام روایت می کند.همینطور رمان نخل های وحشی،با اینکه از همان فرم همیشگی برخوردار است اما فاکنر در این کار از زبان و نثر ثقیلش خارج شده و راحت تر داستانش را می گوید. 

او که کتاب هایش حتی به تیراژ سه هزار نسخه هم نمی رسید(تنها بعد از گرفتن نوبل بود که کتاب هایش در چهار یا پنج هزار نسخه چاپ می شد،تیراژی که به نسب کتاب های انگلیسی زبان،قبل از آن زمان و تا امروز بی سابقه است.)دست از سبک کاری خودش برنداشت و تنها سعی کرد با گذاشتن حوادثی عجیب و بیشتر سیاه در رابطهء زنان و امیال شان و خیانت و قتل به داستان هایش جذابیت بیشتری ببخشد.فاکنر مدتی نیز به فیلمنامه نویسی در هالیوود مشغول شد ولی چندان موفق نبود و دوباره دل در گرو رمان هایش بست.او تا مدت ها نویسندهء چندان شناخته شده ای نبود(تیراژ پایین کتاب هایش نیز به همین خاطر بود.)اما بعد از آنکه برای آزادی سیاه پوست ها، برابری و حقوق شان شروع به فغالیت کرد و صدای اعتراضش را بلند کرد مورد توجه بسیاری از جمله انجمن نوبل قرار گرفت.فاکنر که خودش در رمان های اولش روی خوشی به سیاه پوست ها نشان نمی داد(در بسیاری از داستان های کوتاهش و هان رمان اولش آن ها را کاکاسیاه خطاب می کرد تنها شخصیت سیاه پوست قابل ستایش فاکنر در کارهای ابتدایی اش را می توان مامی دیسلی دانست.) و آن ها را نژادی خرافاتی و دور مانده(یا رانده شده) ار قرهنگ و دانش می دانست ولی کم کم جایگاه بهتری در داستان هایش به آن ها بخشید تا در اواسط دهء چهل در کتاب های چون رمان یا مجموعه داستان"برخیز ای موسی"(Go Down, moses) و ناخوانده در غبار (Intruder in the Dust)به حمایت از آن ها پرداخت.او چند سال بعد از این کتاب ها در سال 1949 برندهء جایزهء نوبل شد و بیشتر مورد توجه قرار گرفت(هر چند به دلایل پیشین باز هم تاثیر زیادی بر تیراژ کتاب هایش نداشت!)او که در کارهایش به مردها بیشتر از زنان سخت می گرفت(تنها زن نفرت انگیز کارهایش را می توان میس کولفیلد دانست.) معتقد بود که باید در زندگی تاب آورد تا استیلا یافت و رشد کرد اما در رمان هایش انسان ها فقط تاب می آورند و هیچ گاه به استیلا دست پیدا نمی کنند.

با نگاهی به مشخصات گفته شده در کارهای فاکنر(در بخش اول) و نگاهی به کارهای منتشر شده ایرانی و در بوق کرنا قرار گرفتهء ده سال اخیر،و همچنین داستان ها و رمان هایی(شبه رمان هایی!) که هنوز هم  مورد توجه جوایز ادبی قرار می گیرد زیاد سخت نیست که به تاثیر بی اندازهء فاکنر در ادبیات ایرانی دست پیدا کرد.البته نمی توان ارزش هایی را که بسیاری از همین کارها دارند و داشته اند نادیده گرفت اما نباید فراموش کرد که این تنها گونهء ادبیات جدی در جهان نیست جدا از اینکه این نوع سبک ادبی امروز تاثیرش را در انواع رمان و داستان نویسی گذاشته و دیگر تقلید خط به خط آن منسوخ شده و فراموش گردیده است.

ساده نویسی،روایت سر راست،امتناع از به کار بردن واژه ها و جمله بندی سخت و ثقیل،نفرت از  اینکه نویسنده مهارتش را به رخ خواننده بکشد از مهمترین ویژگی های ادبیات امروز است که در مقابل سبک فاکنری قرار می گیرد.جدا از مسائل فرهنگی ایران و ریشه هایی این نوع خود نمایی تو خالی در بیشتر عرصه های شفایی و کتبی،عدم صداقت،در پرده گذاشتن خود و تفکرات در ادبیات عرفانی(از دوران مغول تا بعد از آن)،رندی و زرنگی به عنوان پست ترین صفات انسانی که هنوز هم در ادبیات کلاسیک ما مورد ستایش است و... از مهمترین دلایلی که هنوز هم سر بر آستان چنین سبک هایی گذاشته می شود و نویسندگان آن مورد توجه فرار می گیرند و مثل همیشه عدم(نه کمبود!) مطالعهء ادبیات امروز و حتی متفاوت گذشته،ناآگاهی از حداقل یک زبان دیگر به غیر از فارسی است که باعث می شود کسانی مورد توجه قرار بگیرند و به کتاب هایی بها داده شود که ارزش حتی یک بار خواندن نیز ندارند.با این وصعیت هنوز هم عده ای به دنبال چرایی جهانی نشدن ادبیات امروز هستند آن هم در زمانه ای که هر نوع تجربهء متفاوتی از خوانده های پیشینِ پدران،باعث نادیده گرفتن و حتی چاپ نشدن کارها می شود و چه بسیارند نویسندگانی که در این وضعیت وانفسا به گوشه ای رانده می شوند و چرخ ادبیات داستانی روی پاشنه ای سی ساله در  چنگ عده ای محدود می چرخد...                  

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

خطاب به پروانه ها

                   به یاد جواد ماه زاده،بعد از دویست و پنجاه روز!!!

ما در پناه بال که امروز می پریم؟

بالای آبشار که را می بینم؟

این کیست این که دست تکان می دهد از پل؟

رنگین کمان کیست که از اصطکاک فواره های آب از آفتاب و از زخمهای ما خم می شود؟

آهو بره  از پرتگاه که افتاده است؟

و سیب های سرخ به آن خوبی   از شاخه ها ربختند!   چرا؟

این کرمها به بستر گلها چه می کنند؟

امروز روز کیست؟

ما در پناه بال که امروز می پریم؟

                                                 رضا براهنی

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

پاسیفیست یا فاشیست(Fascist or pacifist )

دربارهء سینمای هالیوود؛ضعف ها و تکرار مضمون هایش چه در روزنامه و چه اینجا بارها و بارها نوشته ام.اما این سینما هر بار دسته گلی به آب می دهد و عده ای هم بی آنکه به مفاهیم و زیرساخت های ایدئولوژیک آن توجهی کنند صرفا به خاطر آمریکایی بودن و جایزه بردن(خصوصا" در اسکار) برای آن کف می زنند و حرف های تکراریی را تکرار می کنند که دربارهء فیلم های خوب قبلی گفته شده و راحت ترین نوع تحلیل کردن فیلم است!

در اسکار امسال دو فیلم جوایز را درو کرد یکی crazy heart بود که با بازی هنرپیشه مورد علاقه خیلی ها مورد توجه قرار گرفت.فیلمی که  جف بریجز در آن اسکار بهترین بازیگر نقش اول را گرفت ولی نه نقش آفرینی اش در این فیلم خیلی جذاب بود(در مقابل لبوسکی بزرک) و نه خود فیلم حرفی برای گفتن داشت.همان قصهء همیشگیِ گیتاریستی کولی که در جایی زمانی ازدواج کرده و خانه را رها کرده و حالا سر پیری عاشق شده و فیلش یاد هندوستان کرده است(اسم چند فیلم را می توان با این قصه و همین مضمون و همین پرداخت نام برد؟)از آن قصه های آمریکایی پسند که با شخصیت های این چنیی سر گرم می شوند خصوصا" که این آدم در نوازندگی و موسیقی اش هنوز هم دست از کارهای کلاسیک آمریکایی برنداشته و سر حرفش مانده باشد.این نوع شخصیت های نوستالژیک دیگر تبدیل به نوعی اسطوره های امروز سینما تبدیل شده اند و در پرداخت شان هم پا را فراتر از آن چیزهایی که قبلا" گفته شده برنمی دارند.انگار که کمپانی های فیلمسازی و مخاطبانش(و حالا اسکار)نمی خواهد هیچ وقت به این قهرمان افسانه ای اش دست بزند چون فغلا" برای شان سود دارد.البته این برای کمپانی ها(از نظر مالی) و برای مردمی که دغدغه ای زیادی ندارند و هنوز می خواهند قهرمان های شان را حفظ کنند منطقی است.اما به نظر من برای بقیه دیدن این فیلم جز وقت تلف کردن نیست.

اما از آن مهمتر فیلم مهلکه یا جعبهء درد(The hurt locker)است که مسئلهء اساسی من و تیتری که برای مطلبم انتخاب کردم به آن برمی گردد.فیلم کاترین بیگلو به خاطر  خوش ساخت بودن و اینکه یک فیلمسازان زن تا چه حد در ساخت فیلمی با فضایی مردانه توانا شده اند جالب بود؛مردانه بودن نه به خاطر وضعیت جنگی و مسائل آن (زیرا که امروزه دیگر خیلی از فرماندهان نظامی آمریکا هم زن هستند و دیگر نمی توان دنیای نظامی را مردانه دانست...) بلکه شخصیت ها  و گره هایی موجود در روابط آن هاست. در واقع مردانه یا زنانه بودن لحن یک اثر به هیچ وجه واجد ارزش خاصی نیست، بلکه برایم جالب بود که یک فیلم ساز زن تا کجا می تواند به فضاهای مردانه نزدیک شود. آن هم نه فضاهایی فانتزی  و شیک، بلکه در فضای خشن جنگ.

در این فیلم طبق روال همیشگی در فیلم های بدنهء سینمای آمریکایی قصه همان قصهء همیشگی است و تنها مکان و زمان اجرای آن عوض شده است(از ویتنام تا عراق)اما در این بین مفهومی نیز به آن الصاق شده که آن را از اسلاف این فیلم ها یعنی جنگ ویتنام جدا می کند؛مفهومی که در آواتار و اکثر فیلم های امروز آمریکا دیده می شود.

در این فیلم چیزی که ظواهر امر نشان می دهد ضدیت فیلمساز با جنگ( صلح طلب یا پاسیفیست بودن)و تسخیر عراق است اما در صحنه به صحنه فیلم بر روی مسئله ای تاکید می شود که کاملا" در جهت پیش ساخت یک وضعیتی فاشیستی است.در ابتدا ما با جان نثاری و توانایی سربازان آمریکایی در جلوگیری از بمب گذاری های مکرر عراقی ها آشنا می شویم.اینکه آمریکایی ها حتی می خواهند جلوی مرگ یک نفر را هم بگیرند و عراقی ها مردمان وحشی هستند که به نجات دهندگانش خیانت می کنند حتی در صحنه ای سرباز خوب آمریکایی که زبان عربی یاد گرفته و با پیرمردهای عراقی خوش و بش می کند و صبورانه با آن ها برخورد می کند توسط همان ها با بمب دست سازی پودر می شود(به راست و دروغ بودن مسئله هم کاری نداریم) درواقع اینجا ما با دو جبهه کلیشه ای سیاه و سفید مواجه هستیم و حتی فیلمساز مثل بقیه،زحمت خاکستری کردن شخصیت ها را هم به خود نداده یعنی راحت ترین کار:نشان دادن یک سرباز بد یا یک عراقی خوب.

در کنار این ها سربازان آمریکایی همهء ناراحتی و نارضایتی شان از جنگ و ماندن در عراق صرفا" خود جنگ و کراهت آن نیست بلکه مسئله شان این است که آن ها در عراق چه می کنند و برای که یا چه می جنگند؟!آن ها دوست دارند دوباره به کشورشان برگردند نه به این خاطر که جنگ آن ها را آزار داده بلکه ناراضی اند از اینکه می بینند دوستان شان کشته یا زخمی می شوند(یا شاید بعد از آن ها خودشان) آن هم برای آدم هایی این چنینی!مسئله این است که آن ها خوشی و راحتی خود را در کافه ها و خیابان های نیویورک گذاشته اند و به اینجا آمده اند تا پول و جان شان را برای چه در خطر اندازند.یک ذهنیت کاملا ناسیونالیستی که پشت پرده پاسیفیست یا صلح طلبی قایمش می کنند تا هم ظاهر خوبی از خود نشان دهند و هم رگه های فاشیستی(نژادپرستانه و ملی گرایانه) خود را ارضا کنند.

اینجا دیگر خود جنگ و جنگ طلبان نیستند که مورد سرزنش قرار می گیرند بلکه کسانی مورد سرزنشند که می خواهند پول و امکانات آن ها را خرج متمدن کردن دیگران کنند.برای آن ها مرگ آسیایی های کشته شده(چه قبل از جنگ و چه بعد از آن)مهم نیست،حتی در بعضی از صحنه ها آن ها را لایق این وضعیت هم می دانند، بلکه مرگ یا زخمی شدن یک آمریکایی است که مهم است.نباید فراموش کرد که دیکتاتورها و فاشیست های تاریخ هم مثل هیتلر  قصدشان نابودی بشریت یا تمدن نبود بلکه آن ها هم به این فکر می کردند که نژادشان نژاد برتر است(حالا به هر دلیلی) و باید همیشه و همه جا آن ها بر انسان حکومت کنند.ابرمرد آلمانی هیتلر پس از سال ها تبدیل به ابرمرد آمریکایی شده که مهم زنده ماندن و آسایشش به هر طریقی است و از دست دادن پول و امکاناتش، و قدرتمند کردن دیگران نتیجه ای ندارد جز سقوط امپراطوری آمریکا.طبق نظر این گروه و این نوع فیلمسازان و فیلمنامه نویسان،آمریکایی ها باید قدرت و امکانات شان را حفظ کنند و چشم بر هر خفقانی ببندند زیرا که بهتر شدن و قدرتمند شدن یا مستقل شدن دیگران باعث کم اعتبار شدن آن هاست.    

زمانی در جنگ علیه دیکتاتوری فرانکو در اسپانیا،نویسندگان و روشنفکران جهان لباس رزم می پوشیدند تا در مقابل کشتار و مرگ و خفقان انسان های مظلوم که هیچ قدرت و صدایی ندارند بجنگند تا حتی اگر شده تنها یک انسان یا کودک آینده را از این وضعیت تاریک خلاص کنند.ذهنیت و رفتاری که نه تنها به روشن بینی و انسانیت آن ها برمی گشت بلکه به احساس گناهی که در مقابل جهان سومی ها  داشتند هم مربوط می شد اینکه در ایجاد این وضعیت وانفسای انسان ها خودشان هم(هر جند اندک)مقصرند!اما امروز...                  

+ مهدی فاتحی ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

سام شپارد

                         کابوس واقعیت،شیرینی رویا          

        دربارهء "خواب خوب بهشت" نوشتهء سام شپارد و ترجمهء امیر مهدی حقیقت

سام شپارد نمایشنامه نویس،بازیگر،کارگردان،فیلمنامه نویس و نویسندهء کهنه کار و نام آشنایی است که هم فیلمنامهء پاریس-تگزاس را نوشته و هم پولیتزر را برای نمایشنامه نویسی برده.نویسندهء معاصری که با سابقه ای که در عرصه های متفاوت دارد و در سن و سال نزدیک به هفتادش دیگر نیاز به معرفی اش نیست.

اما به هر حال وقتی مجموعه داستانی را می خوانیم چون تمام داستان های یک مجموعه در یک سطح نیست و در عین حال هم کم پیش می آید که همهء داستان های یک مجموعه فوق العاده باشد؛ همیشه تک داستان هایی در هر مجموعه می تواند نویسنده اش را در ذهن خواننده ماندگار کند حال این ماندگاری چه در نوشتن داستان توسط خواننده صورت گیرد و چه تجربه کردن یک واقعیت هنرمندانه همراه با نویسنده.در مجموعه "خواب خوب بهشت" که با ترجمهء امیر مهدی حقیت و همت نشر ماهی به تازگی منتشر شده هم دو داستان از بقیهء داستان های مجموعه از نظر من خوش ساخت تر و تکان دهنده بود.

داستان اول مجموعه به نام "سوال بیجا" داستان رئالیستی خوش ساختی است که آرام آرام خوانده اش را از یک وضعیت معمولی و روزمره به خشونتی پنهان در لا به لای روابط انسانی می کشاند.در آغاز داستان مردی به توصیهء همسرش برای خرید سبزی ریحان به فروشگاهی نزدیک خانه اش می رود!شروعی که وقتی در کنار پایان بندی داستان قرار می گیرد نشان می دهد که ما در این زمان کوتاه چه صعود شکاف دهنده ای در ذهن شخصیت داستان داشته ایم.مرد هنگامی که در فروشگاه به دنبال سبزی ریحان است دایم از نگاه آدم ها به خودش نالان است و حس می کند که دیگران او را به چشم یک تبهکاری یا منحرفی می بینند که برای خرید از خانه اش بیرون آمده.او بعد از برگشتن به خانه در وسط مهمانی همراه با زنی که دایم از او دربارهء اسلحه قدیمی اش سوال می کند به زیر زمین می رود تا اسلحه ای را که برای امنیتش در خانه نگه داشته به او نشان دهد.بخش میانی داستان حرکتی است که با آن با عبور از کنار مهمان ها و دختر مرد(همه چیز نشان از یک خانواده خوب و معمولی دارد!)،خواننده وارد بخش تاریک تر و پنهان تر شخصیت می شود.

در این مرحله(بخش پایانی)سرعت داستان کمی بیشتر می شود و ما به نقطهء اوجی از روایت وارد می شویم که اگر نقاط شروع و پایان را بطور هندسی به هم وصل کنیم دیگر نه یک خط مایل با زاویهء چهل و پنج درجهء کلاسیک بلکه یک خط عمود نسبتا" کج شده ساخته می شود یعنی نقطهء اوجی که ارتفاع خیلی زیادی(از نظر هندسی و عمق زیادی در شخصیت پردازی)با نقطهء شروع داستان دارد.مرد همینطور که از کشتن سارهای مزاحم خانه اش حرف می زند اسلحه اش را مسلح کرده و به طرف دختر می گیرد و زن هم که ترس هایش با شنیدن خاطرات مردِ خانواده و آرام در مهمانی(ابتدای داستان)بیشتر شده در آخرین مرحله(نشانه گرفتن اسلحه به طرفش)با جیغ زدن و فریاد زدن به وحشت از خشونت مرد تبدیل می شود.

داستان در همین نقطه تمام می شود و با روی دیگری از شخصیت مرد آشنا می شویم که در ابتدای داستان از اینکه دیگران درباره اش چنین فکری کنند نالان بود.شخصیت اصلی داستان در فاصلهء زمانی کوتاهی بخشی از خود ناشناخته ای را در بیرون و عملش می بیند که همیشه از آن می ترسید.

داستان که به نوعی با طنز ظریفی همراه است نویسنده هیچگاه نمی خواهد و نمی گذارد خواننده اش استفاده های نمادین یا سمبلیک از رفتارش کند هر چند که عناصرش را در طول داستان می سازد و در پایان داستان هم با چنان آرامشی با دخترش حرف می زند که خواننده حس می کند تمام این اتفاقات شوخی عحیبی بود که مرد برای راندن زن از خودش تدارک دیده است.داستان هایی که به این شکل آرام و نرم روایت را جلو می برند و به نوعی خواننده را در یک غافلگیری محض می گذارند(که البته کار جدیدی نیست.)داستان هایست که نویسندگان عموما بخش ابتدایی و پایانی بیشتری از روایت زندگی شخصیت را می نویسند و خودش یا ویراستارش دو نقطه را برای  ابتدا و انتهای داستان انتخاب می کند. این ترفندی است تا نویسنده ای که از پایان ماجرای خودش خبر دارد بتواند بی اعتنا به پایان غافلگیرانه اش نرم و سبک داستان را جلو ببرد؛ کاری که سام شپارد با تحربهء زیادی که در هنر درام نویسی دارد به شکل کاملا" حرفه ای انجام داده و از پسش برمی آید.

داستان "خواب خوب بهشت" هم از آن داستان های طنز و خطی است که چالشی پنهان را در روابط بین دو مرد آشکار می کند.شکافی واقعی و سرکوب شده ای که دوستی یازده سالهء دو پیرمرد در کنار هم را که به ظاهر عمیق و  جدانشدنی است به انتها می رساند و آن چیزی نیست جز انحصار لذت مشترکی که این دو در زندگی روزمره شان با هم داشتند.شرمن وقتی از ارتباط پنهان دین با پیشخدمتی که هر هفته با هم به کافه اش می رفتند و خوش می گذراندند آگاه می شود دیگر روی دیدن دوست قدیمی اش را ندارد و راهش را می گیرد و می رود!شاید برای دیدن خواب خوبی که تنها رویا برای انسان ها به ارمغان می آورد.

از مشخصه های داستان های شپارد در این مجموعه روایت خونسرد و صبورانه داستان است.در داستان های رئالیستی شپارد به وضوح می توان حضور ویراستاری و دوباره نویسی نویسنده را دید ویراستاری که حتی می تواند دو سر داستان را هم جدا کرده یا کلمه به کلمهء داستان را بررسی کند.اگر بتوان پیشینهء این نوع داستان نویسی(و کلیت اثر"خواب خوب بهشت") را در ادبیات انگلیسی زبان دید می توان از همینگوی و از او مهمتر(برای شپارد) کارور را نام برد.بیشتر داستان های شپارد در این مجموعه می توان در دسته بندی کلی کاروری جای داد؛ بیشتر عناصر داستان نویسی کارور که در ایران نام آشناتر از دیگر نقاط دنیاست در داستان های شپارد دیده می شود. 

با تمام نقاط ضعف و قوت داستان های شپارد نمی توان از ارزش های ترجمهء این کار گذشت.در چنین داستان های ویرایش شده ای که کلمات با خست تمام استفاده می شود خیلی مهم است که مترجم نیز همین خست را در انتخاب واژه های معادلش داشته باشد کاری که امیر مهدی حقیقت در این کتاب با دقت انجام داده و آرام آرام دارد پا جای مترجم هایی می گذارد که کتاب ها را در ابتدا  نه به خاطر نویسنده اش بلکه به واسطه مترجمش تهیه کنیم.

+ مهدی فاتحی ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

آبلوموف و ایوان الکساندرویچ گنچارف

                                                  خرس تنبل روس

آبلوموف از رمان هایی است که از زاویه های متفاوتی می توان به تحلیل یا نقد آن پرداخت.؛این که چه چایگاهی در ادبیات روس داشته و  یا دارد و چه اسلافی را پدید آورده تا بررسی شخصیت های رمان و ویژگی خاص خود آبلوموف که در رمان های قرن نوزده منحصر به فرد است.شخصیتی که همیشه می خواهد در رختخواب یا کاناپه اش دراز بکشد و مستخدمین و دوستانش کارهایش را انجام دهند،شخصیتی که برخلاف هم سلف هایش در رمان به هیچ چیز نمی اندیشد و هیچ چیز برایش مسئله نمی شود اتفاقی که باعث بیرون آمدن او  از این وضعیت می شود.آبلومف با تمام ضرر و زیانی که بابت این وضعیت و نوع زندگیش به او تحمیل می شود سر می کند ولی از لاک خود بیرون نمی آید.حتی تلاش دوستان و زنان زیبا رو نیز برای شکستن این لاک کارساز نیست و در پایان زیر خاک کنار گلدانی قرار می گیرد تا اطرافیانش تنها از او یاد کنند.

داستان رمان سرراست و ساده است یعنی قصه معمولی و خطی است که صحنهء وسیعی را در بر نمی گیرد و موقعیت آدم ها محدود و معدود است از این نظر گنجاروف نسبت به همدوره ای هایش چون تورگینیف،داستایوسکی و به خصوص تولستوی ضعیف عمل می کند.آبلوموف در بخش اول رمان در کاناپه اش افتاده و دوستان به سراغش می آیند و نا امید از تکان دادن او راهشان را می گیرند و می روند. بخشی که با شخصیت های زیادی در یک اتاق آشنا می شویم که موقعیتی برای شناخت شان به دست نمی آید و تنها آبلوموف است که به خواننده معرفی می شود.آبلوموفی که در هوای سرد روسیه حال تکان خوردن و تغییر دادن وضعیتش ندارد و مثل یک خرس تنبل روسی روی تختش افتاده دیگران به سراغش می آیند.البته در این میان رابطه آبلوموف با زاخار خادمش با طنز شیرینی آمیخته است و هر دو شخصیت برای خواننده جان می گیرند و دوست داشتنی می شوند.این دوست داشتن دلیلی می شود برای ادامهء رمان که در بخش بعدی رابطهء الگا وآبلوموف شکل می گیرد.آبلوموفی که آن موقع به سختی ربدوشامبرش را از تنش در می آورد بعد از این فعال تر شده و با الگا به باغ مهمانی و پارک می رود اما به این امید که هیچ گاه رابطه ای شکل نگیرد زیرا که درست زمانی که الگا عشقش را می پذیرد از او سر باز می زند و دیگر به دیدنش نمی رود.

دربارهء رابطهء الگا و آبلوموف حرف های زیادی می توان زد.شخصیت الگا چنان شخصیت پیچیده ای  است که تمامی عناصر زنانه در آن با ظرافت پرداخت شذه است.این دو دایم به هم نزدیک شده و هر گاه یک با اشتیاق طالب دیگری می شود آن یکی او را پس می زند.این چرخه در طول فصل رابطهء الگاه و آبلوموف مثل آونگی حرکت می کند و گاه آبلوموف او را می پذیرد و رد می کند و گاه الگا،یعنی خواسته و میل یکی به نخواستن دیگری وابسته است انگار که این دو تنها به نفس خواستن یا تلاش برای خواستن است که عشق می ورزند نه زن یا مرد.به قول لکان میل با هیچ ابژه ای ارضا نمی شود چون اصلا" به دنبال ارضا میل نیست.او دایم ابژه را به عقب می اندازد تا از عشق به آن لذت ببرد چیزی که در نهایت شکاف رابطهء بین زنان و مردان را نشان می دهد شکافی که از واقعیت تلخی حرف می زند که تمدن را یارای شنیدنش نیست:چیزی بین زن و مرد درست کار نمی کند قرن هاست که نکرده و هیچ دلیلی هم وجود ندارد که کار کند.آبلوموف در رابطه با الگا این واقعیت را تجربه می کند هر چند به زبان نمی آورد به همین خاطر او در نهایت نه با یک زن به معنای رابطه بلکه با یک آشپز(یا...) زندگی می کند.

از منظر لکانی آبلوموف و الگا را می توان شخصیت های هیستریک دانست شخصیت هایی که تا در مقام اربابی قرار می گیرند دلسرد می شوند و تحت سیطره ارباب قرار نمی گیرند.از نظر لکان هیستریک زنی است که هر کس خود را در جایگاه ارباب قرار دهد به مبارزه می طلبد تا از جایگاهش پایین بکشد.او اول به طرفش سود می رساند و بعد احساس می کند مورد سو استفاده قرار گرفته و او را رد می کند اما کم کم متوجه می شود چقدر از آن سوء استفاده لذت می برد در واقع می توان گفت فرد هیستریک اصلا" لذت بردن بلد نیست!الگا و آبلوموف در نهایت از هم جدا می شوند ولی هر دو تا آخر عمر به یکدیگر فکر می کنند و لذت می برند چیزی که می توان گفت پایه و اساس تمام قصه های افسانه ای و عاشقانه است:عاشق و معشوقی که در قصه ها به یکدیگر نمی رسند و تمام تاب و توان قصه و آن دو نفر، همین نرسیدن و تلاش برای رسیدن است.

گنچارف در این رمان نشان داده که زنان را خوب می شناسد و در ساخت شخصیت آن ها مهارت بیشتری دارد تا  ساخت شخصیت های مرد،قصه گویی و ایجاد موقعیت های ناب داستانی.او با شناخت عمیق که از زنان دارد هر کدام شان را بنا به موقعیت،خانواده و طبقه شان تعریف کرده و خلق می کند: از آنی سیا زن زاخار که دایم به دنبال خبر گرفتن است و می داند چگونه رفتارش را در رابطه با شوهر و اربابش منعطف کند تا آگافیا زن بیوه ای که به وضعیت خود آگاه است و جایگاه خود را در مقابل اربابی که به او نظر دارد می داند.او که مطیع و تسلیم اوامر هر امرکننده ای است یک آشپز تمام عیار است و این خصوصیت پر رنگ خانه داریش همان چیزی است که آبلوموف را نرم می کند آن هم آبلوموفی که در ظاهر اربابی است که بیشتر درخور زنی پرنسس چون الگاست.اما اینجا هم ناخودآگاه نقشش را بازی می کند و در نهایت تن به ازدواج به او می دهد و آرمان و عشقش را برای الگا نگه می دارد(خودآگاه).اما الگا شخصیتی است که نه می توان به راحتی از او نوشت و نه به سادگی قابل شناخت است.او وقتی با آبلوموف آشنا می شود تمام سعیش بر این است که او را به حرکت و عمل وادار کند و این عمل همان عشقی است که نه در کلمات بلکه در کار و مردانگی نهفته است.او همچنان که از شنیدن کلمات عاشقانه لذت می برد به طور خردمندانه ای می داند دو صد گفته چون نیم کردار نیست.الگا هنگامی که از به راه آوردن آبلوموف دلسرد می شود زندگی آرمان و شوهر ایده آلش را در مردی(دوست آبلوموف)می بیند که دایم در حال کار و تجارت است و هر روز به داشته های هر دوی شان می افزاید اما الگا با وجود این که تمام رویاهایش با او به ثمر می رسد باز هم ناراضی است و پوچی بی معنایی می رسد که همگی شان از همان جملهء پر ارزش فروید لکانی قابل تحلیل است:"نمی دانند که چه می خواهند." الگا در اوج خوشبختی اش با شتولس می گوید: "بدبختی ام در آن است که چیزی کم ندارم" او در اوج کسالت و پختگی می گوید:چه ام؟آیا چیزی کم دارم؟به راستی هر چه بود همین بود؟"او وقتی به عشق یا مردش رسیده و همه چیز را فراهم می بیند از پوچی و بی معنایی زندگی می نالد:"زندگی به نظرم تو خالی می آید...انگار حاوی همه چیز نیست.."او به همین خاطر دوباره به یاد آبلوموفی می افتد که به دست نیاورده و او را تنها راه غصه خوردن و لذت بردنش می بیند.

ویکتور تراس در تاریخ ادبیات روس دربارهء آبلوموف و گنجاروف می گوید در این رمان زنان از مردان فرزانه تر و قدرتمندترند و ایرادهای زیادی به بخش اول رمان می گیرد بخشی که در آن آدم ها یکی یکی به اتاق خواب آبلوموف می آیند و گفتگویی می کنند و بعد تا آخر رمان نیز حذف می شوند(به جز تارانتف) ایرادی که همان موقع هم منتقدهای زیادی که هم به ستایش کار پرداخته بودند و هم ضعف هایش را دیده بودند به او گوشزد کردند متقدانی چون گریگوریف،دروژینین و پیسارف.اما به اعتقاد من جدا از بی حادثه بودن،ضعف روایی کل رمان و کمی دیر شروع شدن رمان اما چیزی به نام خسته کننده بودند یا یکنواخت بودن در خور  بخش اول رمان نیست زیرا زبان شیرین راوی و تقابل ارباب(آبلوموف) و خادم(زاخار)  که رابطه شان با طنز شیرینی همراه است و خواننده را به یاد دن کیشوت و پانچو می اندازد خواننده را وادار به جلو رفتن و سر کردن با یکنواختی کار می کند.اما به هر حال آبلوموف نمی تواند در مقابل دیگر رمان های قرن نوزدمی روسیه در جایگاه بالایی قرار گیرد رمان هایی که تاریخ و اجتماع عصرشان را با دقت در داستانی پر پیچ و خم یا شخصیت هایی عمیق و چند بعدی روایت می کنند.

ویکتور تراس در این کار از جمله های رایج آن زمان روسیه حرف می زند که هر کدام کنایه ای است به اتفاق و وضعیت زمانه خودش(مثل اصلاخات الکساندر دوم) و در کل آبلوموف و رمانش را ارزشمندتر از خود گنچاروف می داند! و نوشته شدن چنین کتابی را به قلم او عجیب می داند اما دابرولیویوف در مقالهء طولانی که در بارهء این رمان نوشته آبلومویسم را بیماری رایج مردم روسیه می داند و به شباهت های او  با شخصیت های دیگر آثار آن دوره می پردازد.شباهت هایی که به نظر من کمی اغراق شده و ژورنالیستی به نظر می آید و سخت بتوان بین دیگر آثار چاپ شده آن زمان شخصیتی با ویژگی های آبلوموف پیدا کرد و اصلا" مهمترین ویژگی این اثر خود شخصیت آبلوموف و زنان رمان است وگرنه قصه و داستان رمان سرراست و همیشگی است.اما در هر صورت هر شخصیت و رمان با ارزشی پیش زمینه ها عصر خود یا نویدهای عصر بعد از خود را به همراه دارد و یکی از دلایل مورد توجه قرار گرفتن این رمان در عصر طلایی روسیه،حضور شخصیتی است که تعدادشان در روسیهء آن زمان کم نبود و به نوعی می توان آبلوموف را آیندهء شخصیتی چون بازارف دانست.

گنچارف در سال 1869 رمان "پرتگاه" را نوشت و چون توفیقی نیافت مدعی شد که ایده های داستانی اش را تورگینیف دزدیده و قبل از او در رمان هایش به کار برده!درگیری های زیادی بین این دو نویسنده ایجاد شد و کارشان به دادگاه و محکوم کردن یکدیگر کشید.تورگینیف و گنچارف هر دو از یک طبقه اجتماعی روسیه بودند(طبقه مرفه و تحصیلکرده روس) و به همین خاطر چه شخصیت ها و چه مسائل شان و گاه موقعیت داستانی شان به هم نزدیک بوده است هر چند تورگینیف جایگاه مهمتری در این زمینه داشته و دارد زیرا که در بین تمام آثار گنچارف تنها آبلوموف ارزش های ویژه ای برای بحث و بررسی دارد و بقیهء کارهایش آنچنان مورد توجه نبود شاید به همین دلیل بود که انقدر با تورگینیف مشکل داشت!

گنچارف در اواخر عمر خاطراتش را نوشت و هنگامی که رمان آخرش تیمه تمام بود و دیگر آثارش مثل آبلوموف نتوانست منتقدین و مخاطبین را راضی کند در سال 1891 از دنیا رفت.

*این رمان همراه با مقاله ای در انتهایش توسط سروش حبیبی از زبان روسی ترجمه شده و توسط نشر فرهنگ معاصر منتشر شده است.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()