زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

رویای یک لیبرال لیموزین سوار

نگاهی به فیلم به دل طبیعت وحشی ساختهء شون پن

شون پن را بیشتر به عنوان یک بازیگر می شناسیم ولی او تا به حال  سه فیلم را کارگردانی کرده که آخرین کارش به دل طبیعت وحشی Into the Wild است که در سال 2007 بر اساس کتابی از یان کراکائر ساخته است.داستان زندگی کریستف مک کندلز ی که دنیای مدرن و شهری را به شیوه رویازدگان دههء شصت رها می کند و به دل طبیعت می زند.

داستان فیلم از دو کلیشهء همیشگی و رایج سینمای آمریکا بهره می برد:جاده،ملالت باری دنیای امروز.جاده و سفر که عنصر اصلی بسیاری از فیلم های آمریکایی  است و قهرمانی که در مسیر مبهمی حرکت می کند و حوادث جورواجوری نصیبش می شود تا به کشفی از خود یا جامعه برسد.این اتفاقی است که برای کریستفِ فیلم شون پن هم می افتاد؛ مثل یک قهرمان در دل طبیعت طاقت می آورد و بقیهء آدم های اطرافش را با نگاهی تحقیر آمیز می بیند و در نهایت نیز با اراده می میرد.اما ملالت باری زندگی رفاه زده آمریکایی هم که دیگر در تمام فیلم های ده سال اخیر آمریکایی از نوع A  تا نوع C دیده می شود و تمام این آدم های لیموزین سوار فراموش کرده اند که اگر آدم های شان توان و اختیار این انتخاب ها را دارند فقط فقط به خاطر همین رفاه و زندگی امروزی است وگرنه در آپارتمان و لا به لای آرزوهای بر باد رفته شان ذره ذره آب می شدند(مثل بیشتر شهروندان رفاه نزده جهان سوم) شون پن که در زمرهء ثروتمندترین بازیگران آمریکایی است نهایت ماجراجویی اش این است که به کشورهای عقب مانده ای چون افغانستان و عراق بیاید تا خودش را یک لیبرال و آزادی خواه نشان دهد و در عوض  سوار بر لیموزینش با  تئوری های رویا کونه اش دربارهء این کشورها در روزنامه های آمریکایی پز روشنفکری بدهد.

در این فیلم نیز مثل نوع نگرش شون پن به بیرون از لیموزین،با  یک حقیقت تقلیل یافته از زندگی مک کندلز  مواجه  هستیم حقیقتی دروغین که وقتی انسانی تمام پول کارت های اعتباریش را می سوزاند دایم با انسان های خیری برخورد می کند که می خواهند به همنوع جسورشان کمک کنند.هیچکدام از این آدم ها سرش کلاه که نمی گذارد هیج توشه ای هم به او می دهد و بعد با التماس از کریستف می خواهند که بیشتر پیش آن ها بماند.اگر این دنیای شهری مدرن انسان های فرشته صفتی مثل جهان فیلم شون پن به وجود آورده اند که دیگر فرار به طبیعت وحشی چه معنی دارد؟دیگر نکوهش و تحقیر آن ها به چه دلیل است؟

در کنار این دروغ بزرگ دربارهء آدم ها و زندگی شهری شون پن طبیعت را نیز از پشت شیشهء لیموزینش می بیند شون پن طبیعتی را می شناسند که کنار ویلای محافظت شده و آراسته شان است. او نه تنها دربارهء آدم ها و جامعه بلکه  از طبیعت وحشی هم چیزی نمی داند.طبیعتی که در آن همیشه پرندگان دسته جمعی زیبا به پرواز در نمی آیند،طبیعتی که حشراتش  به زیبایی روی گل ها نمی نشینند باد و باران همیشه بر وفق مراد آدم ها نمی وزد!هر کدام از این عناصر طبیعت در هر لحظه می تواند تمام این زیبایی نظم ظاهری را جلوی چشم انسان درهم و انتقامجو جلوه دهد.جایی که حتی نیش پشه ای می تواند انسان را برای همیشه روی تخت گرم و نرم اتاق خوابش در آپارتمان نگه دارد.

نگاه سطحی و رمانتیک شون پن من را به یاد داریوش مهرجویی خودمان می اندازد که هر اتفاق و مسئله ای را با نگاهی تقلیل یافته بدون خدشه و کاملا" آگاهانه می نگرند و مانند خدایی که از همه چیز آگاه است و هر اتفاقی را می توانند پیش بینی کنند به این زمین و آسمان وحشی نگاه می کنند و با دوربین ار و تمیزشان بیننده شان را گول می زنند.

شون پن اما در مقام کارگردانی سعی می کند این خط سیر کلیشه ای فیلم جاده ای را بشکند و با انتخاب راوی بیرون از ماجرا(خواهر کریستف)و با جابه جایی زمان(تدوین مشخص بخش های متفاوت زندگی کریستف از زمان دانشگاه تا آلاسکا)  می خواهد توجه بیننده اش را جلب کند بیننده ای که پایان ماجرا را هم می داند.در کل فیلم جدا از فیلمنامه و محتوی ساده انگارانه اش موسیقی متن خوبی دارد جه انتخاب موسیقی و چه زمان پخش آن روی فیلم، اما بازیگر اول فیلم با آن اداهای سوپر استاری اش ضربه بزرگی به فیلم زده و مطمئنا" خود شون پن اگر در فیلمش می توانست بازی کند شاید بسیاری از نقائص به چشم نمی آمد.  

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

خلاصه ای از تاریخ تولد زبانشناسی و ترجمه

دربارهء زبان و ترجمه رساله ها و مباحث زیادی از ابتدای زایش دانش و فرهنگ بشری مطرح شده است.از یونان باستان(به عنوان مادر فرهنگ نوین امروزی) که در آن رواقیان(پروتاگوراس و هرودیانوس)بحث های مفصلی دربارهء زیان و آوا شناسی و تاثیرات سخنوری با یکدیگر داشتند تا دوران قرون وسطا که بیشتر از هر شاخه ای از زبانشناسی بیشتر به مقوله صرف و نحو زبان می پرداختند-در دوران یونان باستان به دلیل فرهنگ غنی یونانیان زبان یونانی در بیشتر کشورهای زیر سلطه اش مورد استفاده بود و جاهای دیگر نیز برای خواندن و شناخت فلسفه و رساله های علمی و فکری نیاز به یادگیری این زبان داشتند.(این مرحله از تاریخ را می توان شروعی برای ترجمه کتاب از زبانی به زبان دیگر دانست) بعد از تسلط امپراطوری روم و شکست یونانیان در عرصهء جنگ،فرهنگ یونانی به طور وسیعی روم باستان را درنوردید و رومیان نیز که خود را صاحب فرهنگ پایین تری از آنان می دانستند با سعهء صدر فرهنگ و هنر یونان را پذیرفتند (ویرژیل در این باره می گوید:بگذار تا فرهنگ یونانی روم را فرا بگیرد و امپراطوری روم صلح را فراهم آورد.)در این فاصله بسیاری از کتب و رسائل یونان(نمایشنامه،فلسفه،نجوم و ...)به زبان لاتین ترجمه شد و زبانشناسان رومی چون وارون و پرسکینوس در این باره تالیفات زیادی داشتند.کم کم با گسترش امپراطوری روم زبان لاتین با لهجه های متفاوت محلی در کشورهای اروپایِی و حاشیهء آن به کار رفت(شروعی برای شکل گیری زبان های انگلیسی،فرانسه،آلمانی که ریشه لاتین دارند.)با سقوط امپراطوری روم غربی و انتقال پایتخت روم به بیزانس و آغاز امپراطوری روم شرقی و قرون وسطا با اینکه در روم شرقی زبان یونانی رواج داشت ولی باز هم زبان لاتین به عنوان زبان رسمی امپراطوری و کلیسا مورد استفاده و تقدیس بود.در این دوره نیز پتروس و راموس در مطالب شان توجه زیادی به زبان و صرف و نحو آن داشتند.در ترجمه نیز انجیل و تفاسیر آن به عنوان کتابی مقدس برای تمام جهانیان ترجمه شد و از این طریق ترجمه با حمایت کلیسا گسترش یافت.در این مرحله علم زبان شناسی بیشتر از آنکه به آواشناسی و ساختواژه بپردازد به علم صرف و نحو زبان پرداخت زیرا که زبان لاتین در چنین گستردگی با لهجه های متفاوتی بیان می شد و دیگر کلیسا بیشتر از هر چیزی به ساختار زبان برای ترجمهء متونش توجه نشان می داد. در این دوره است که اولین نظریات و رسائل دربارهء ترجمهء زبان منتشر شد از جمله قدیس جروم که رسالهء مفصلی دربارهء نظریه ترجمه به تحریر درآورد و در آن ثابت کرد که ترجمهء متن به شیوهء مفهوم به مفهوم بر ترجمهء لفظ به لفظ رجحان دارد.

علم زبان شناسی تا شلایخر و بعد دوسوسور که با جدا کردن رابطهء دال و مدلول انقلابی در ا ین علم و تمام اندیشه بشری به وجود آورد فراز و فرودهای زیادی داشته و ترجمهء متن از زبان مبدا به مقصد نیز بر همین اساس با نظریه های زیادی مورد پرسش قرار گرفته است.

در این وادی وانفسا که تالیف و چاپ متن کمتر و دشوارتر از ترجمه و چاپ متنی از زبان خارجی است همیشه بحث و جدل های اساسی به راه بوده و هست،طوری که دامن بزرگان ترجمه،از جمله نجف دریابندری،را هم گرفته است.

دریابندری در مقدمهء کتاب چنین کنند بزرگان دربارهء ترجمه اش حرف هایی می زند که ناشی از همین گیر واگیرهای عرصهء ترجمه است.او با عصبانیت و طنز منتقدان و سنت گرایان را نشانه می رود و این خود مدرکی است دال بر اینکه این بحث و جدل دامن خیلی ها را گرفته.بازخوانی دوباره بخشی از این مقدمه(آن هم وقتی که همه به محافظه کاری خو گرفته اند و از ترس چاپ نشدن مطالب و کتاب های شان به رو بوسی یکدیگر مشغولند) زیاد هم بد نیست.

مقدمه ای بر ترجمه کتاب چنین کنند بزرگان نوشته  نجف دریابندری

 انتشار کتاب حاضر فرصت مساعدی است برای همهء کسانی که احیانا" همیشه منتظر بوده اند نویسندهء این سطور خود را در وضع نامساعدی قرار دهد زیرا که در این کتاب مترجم نه تنها اصل امانت در ترجمه را زیر پا گذاشته بلکه در حقیقت می توان گفت که به هیچ اصلی پابند نمانده است.در کتاب حاضر چنان که اشاره شد قطعات فراوانی از متن اصلی ساقط شده و در قطعات ترجمه شده نیز جملات و عبارات جعلی فراوانی از قلم افتاده و به جای آن ها یا حتی در جاهای نامربوط دیگر جملات و عبارات جعلی فراوانی گنجانده شده است که به علت جعلی بودن در متن اصلی به هیچ وجه دیده نمی شود.همچنین در ضبط فارسی اعلام تاریخی و جغرافیایی هیچ قاعده معینی جز سلیقهء شخصی رعایت نشده.معادل لاتینی اعلام نیز در پای صفحات به توضیحات غیر لازم اختصاص یافته است که غرض از آن ها نه تنها برای خوانندگان بلکه برای خود مترجم نیز روشن نیست.به علاوه مترجم چه در مقدمهء کتاب و چه در پشت چلد از آوردن شرح حال نویسنده ولو به اختصار،به منظور روشن کردن ذهن خوانندگان،غفلت ورزیده به طوری که خوانندگان ناچار خواهند بود طبق معمول با ذهن تاریک به خواندن کتاب بپردازند.با این کیفیت معلوم نیست چه سرنوشتی در انتظارشان خواهد بود.از همهء این ها گذشته مترجم اسم کتاب را هم بدون ضرورت خاصی تغییر داده و در نتیجه ناجار شده است اسم دیگری روی کتاب بگذارد که با عنوان اصلی فرق دارد.به این ترتیب می بینیم مترجم خود را مستوجب انواع و اقسام انتقادات و جملات حوانمردانه ساخته است و معلوم نیست چه نیرویی خواهد توانست او را از ورطهء نیستی نجات بخشد.     

 

 

+ مهدی فاتحی ; ٤:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

غباری که بر ادبیات ما نشسته

                                  آیا کورها تمام جاده را گرفته اند؟

در ادبیات هیچ چیز مثل خوش بینی بی مایه واقعیت را ویران نمی کند.                           

                                                                                     آرتور میلر

در نقد ادبی امروز نگاه صرفا" فرمالیستی به اثر هنری همانقدر مطرود است که نگاه متعهدانه و ایدئولوژی گرایانه؛فرمالیست ها تنها از دریچهء ساختار و زیباشناسی یک اثر را بررسی می کنند و غافل از محتوا و نگاه اجتماعی –تاریخی آن هستند و  ایدئولوژی گراها از ساختار و فرمی که خود پرتوی از جامعه و نویسنده اش است غافل می مانند.در نقد ادبی امروز یک اثر هنری را در عرصه ای همه جانبه و گسترده بررسی می کنند.این نگاه پسامدرنیستی و پسافرمالیستی ترکیبی از هر دو نظریهء ادبی است که طرفداران شان سال ها بر حقانیت نظریات شان جامه می دراندند.امروزه بعد از این همه سال که از عمر ادبیات و نقد ادبی می گذرد دیگر نگاه مطلق هیچ جایی در ادبیات(و دیگر عرصه ها)ندارد چرا که انواع ادبی یا نظریه های ادبی که به وجود آمده اند نوع دیگر را نفی نکرده یا جایگزین یکدیگر نشده اند بلکه دیگری را تکمیل کرده و گسترش داده اند.البته این نکته در این میان قابل ذکر است که هر داستان یا اثری در جرگهء آثار ادبی قرار نمی گیرند و معیار های یک اثر ادبی هیچگاه پایین نمی آیند که هیچ،بالاتر نیز می روند.یک اثر هنری به هر حال با واسطه و حلقه هایی به آثار قبل از خود و وضعیت اجتماعی سیاسی اقتصادی آفرینش اثر ارتباط داردالبته نه ارتباط مستقیمی که موازی با آگاهی واقعی و موجود در سطح جامعه است بلکه نهایت آگاهی که می تواند به وجود آمده باشد.آثاری که نویسنده اش آینه ای  در مقابل اتفاقات روزمره زندگیش گذاشته است و اصلا خودش را به زحمت نینداخته تا افقی یا جهان فکری برای خود ترسیم کند و خالی از امر واقع زندگی است(چند تا از رمان های منتشر شده و در بوق کرنا قرار گرفتهء امروز را بشمارم که در این دایره قرار می گیرند!!)پا از آگاهی روزمره آن طرف تر نمی گذارند این نوع کارها حاصلی جز شعار زدگی و تاریخ مصرف دار شدن اثر ندارند.   

از این نظر نگاه باختین به داستایفسکی حائز اهمیت است و می تواند سرمشقی باشد برای بررسی دیگر آثار ادبی.کتاب ها یا یادداشت هایی که سعی می کنند در آثار ادبی به تعریفی تمام و کمال یا نهایی دربارهء نویسنده(مثل داستایفسکی)برسند در واقع اساس دنیای او را نادیده می گیرند دنیایی که در آن دایم همه چیز به شکل احتمال و ممکن پیش می رود.   

کتاب های زیادی دربارهء داستایفسکی به چاپ رسیده و هر ناشری دست کم یک کتاب در نقد و ستایش این نویسنده منتشر کرده(ترجمه و تالیف)که به جز کتاب داستایفسکی پس از باختین(ملکم وی.جونز،نشر مینوی خرد) به جرات می توانم بگویم همگی شان چیزی جز زندگینامه داستایفسکی نیستند:

داستایفسکی(هانری تراویا،نشر نیلوفر)داستایفسکی(از سری کتاب های کوچک بزرگان اندیشه و فکر،نشر طرح نو)داستایفسکی جدال شک و ایمان(ادوارد هلت کار،طرح نو)آزادی و زندگی تراژیک(ویچسلاف ایوانف،ماهی)زندگی و آثار داستایفسکی(استانیسلاو ماتسکه ویچ،نشر نی)...

کتاب هایی که در همگی شان به خط سیر زندگی داستایفسکی از کودکی تا مرگ می پردازند و دایم حوادث و شخصیت های در ارتباط با داستایفسکی را در رمان هایش ردیابی می کنند که به نظر من بی ارزش ترین متن ها دربارهء یک نویسنده است آن هم در زمانه ای که اکثرا منتقدان بر این قولند که خالق اثر هنری جمع است نه فرد و نویسنده تنها عناصر خلاقیتش را از جامعه یا اطرافیانش می گیرد.

از همین رهگذر می توان نقبی زد به یادداشت هایی که در مطبوعات و گاه سایت های ادبی منتشر می شود و نویسنده اش با حضور در چند جلسه ادبی و نوشتن یادداشت های کم مایه اش در مطبوعات مدعی منتقد بودن یا نویسنده شدن دارد.یادداشت های هزار کلمه ای(یا بیشتر)که در آن ها نه نشانی از نظریات ادبی هست و نه دانش ادبی،بلکه چاپلوسی است که تنها با تکرار یک سری واژه های اغراق آمیز و کلی که به وفور از آن استفاده می کند و با حمایت محافظه کارانی که فعلا جریان ادبی و مطبوعات امروز را به دست گرفته اند می خواهد سری بین سرهادربیاورد.یادداشت نویس هایی که به قول مهدی یزدانی خرم مثل قارچ بیرون می آیند و دیگر کار را به جایی رسانده اند که درابتدا پیدا کردن سره از ناسره دشوار شده،دیگر کمتر متن یا نقدی است که در مطبوعات به چاپ برسد و ارزش یک بار خواندن داشته باشد.کسانی که به واسطه بی سوادی شان تنها از همین آگاهی روزمره و تلویزیونی برای معرفی کردن کتاب ها استفاده می کنند و سطح ژورنالیست ادبی امروز را آنقدر پایین آورده اند که در هیچ کدام از انواع نقد یا نگرش ادبی نمی گنجند.

لوکاچ در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی دربارهء آگاهی بالقوه یا به قول گلدمن آگاهی ممکن می گوید طبقه خودآگاه یعنی طبقه ای که به درک موقعیت اجتماعی خویش نایل آمده.آگاهی ای که نیازی نیست همه الزاما داشته باشند بلکه اگر یک گروه یا قشر یا طبقه نهایت روشن بینی را نسبت به خودش،آمالش و خواسته هایش پیدا کند به آن می رسد. بر همین اساس یک اثر هنری یا ادبی نمی تواند پایین تر از این سطح آگاهی قرار گیرد یعنی هم سطح یا پایین تر از سطح آگاهی واقعی و روزمره جامعه!! ساختار این نوع یادداشت های مطبوعات امروز بیشتر ساختار ذهنی روزمره است برای کسانی که در انواع محرومیت ها و مطالعات ادبی قرار دارند و کافی است در طول زندگی یک کتاب نقد ادبی خوانده باشید تا به عمق فاجعهء متن های منتشر شده پی ببرید.   

بحث و جدلی که امروز مهدی یزدانی خرم مدعی آن شده اتفاقی نیست که متعلق به همین چند ماه اخیر باشد بلکه روزنامه اعتماد از همان اواسط کار رو به این رویه آورد که تنها متن هایی را به چاپ برساند که:مثبت باشد،مورد حمایت دوستان باشد و نویسنده یا منتقدش مدعی حق التحریر گرفتن نباشد!خب در چنین شرایطی چه کسانی می توانند کار کنند یا حاضرند به کارشان ادامه دهند؟به همین خاطر مطبوعات از منتقدین و نویسندگان جدی خالی شد و  هر از راه رسیده ای که تن به هر شرطی می داد و کمی روده دراز بود و بلد بود از متن های دیگر کپی پیست کند ستون یا صفحه ای گرفت و عکس کوچکی کنار متنش به چاپ رساند تا ژورنالیست ادبی نه تنها محافظه کار بلکه آنقدر بی مایه شود که حتی سایت روزنامه نیز از خواننده تهی گردد. دیگر بحث بر سر بی سوادی و عدم مطالعه تاریخی و نقد ادبی یادداشت نویسان نیست بلکه صفحات ادبی که می توانست موج رادیکالی راه بیندازد که دیگر صفحات را تحت الشعاع قرار دهد  و باعث پویای ادبیات شود تبدیل به صفحات فرهنگی شد که فرق زیادی با یرشورهایی که ناشرین به چاپ می رسانند و به طور رایگان به مشتریانشان می دهند ندارد.بروشوری که تنها به معرفی کتاب و چاپ عکسی از آن و مصاحبه ای کلیشه ای با نویسنده ای که جز خاطرات و دفاع از کار خودش چیز دیگری بلد نیست.

اینجا دیگر بحث بر سر محافظه کاری و رادیکالیسم نیست عمق فاجعه از این ها وسیع تر است و کار از میانمایگی به بی مایگی رسیده!در این وضعیت حرف از فروتنی و مدارا، نه از سر تدبیر بلکه از فرومایگی است،به قول گوته،فقط فرومایگانند که فروتن هستند.          

مهدی جان!به برهوت حقیقت خوش آمدی؛برهوتی که در آن هر وراج و پر چانهء چاپلوسی قبای نقد بر شانه اش انداخته و حلقه ای از یاران دارد که به او میدان می دهند تا به ستایش شان جامه از تن بدراند.برهوتی که هر مداح و مجیز گویی برای جا گذاشتن اسمش در گوشه ای از روزنامه نقد و ادبیات را تبدیل به عرصهء تعارف و ارضا میل کرده،برهوتی که جوایز ادبیش نیز حاصل جمعی از همین میان مایگی هاست.

+ مهدی فاتحی ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

جارموش:محدوده کنترل

                                   تخیل را نمی توان محدود کرد

سینما در دههء هشتاد با فیلمسازانی مثل جارموش و کوریسماکی متحول شد فیلمسازانی که هم به سینمای انتزاعی  وفادار بوده و هم از فیلمسازانی شرقی مثل ازو متاثر بودند.این دو که هر کدام در فیلم های شان گاهی به فیلم های یکدیگر ارجاع می دهند  و گاه از بازیگران یکدیگر استفاده می کنند فراز و نشیب های زیادی در کارنامه شان داشته اند.دربارهء جارموش و سینمایش حرف های زیادی زده شده و نیازی به تکرارشان نیست،دربارهء کوریسماکی و علاقه ای که من به این فیلمساز دارم خواهم نوشت،اماجارموش و فیلم آخرش.

جارموش در فیلم آخرش یعنی محدوده کنترل انگار می خواهد بازسازی دوباره ای از فیلم های گوست داگ و مرده مرده داشته باشد اما این بار انتزاعی تر،بی قصه تر و ایماژیست تر.مرد مرده هم قصهء دراماتیکی داشت و هم از بار طنز و هجو زیادی نیز برخوردار بود اما گوست داگ کمی جدی تر بود و مسائل شخصیتش شرقی تر شده بود اما هر دو را می توان هجویه ای برای فیلم های گانگستری و وسترن نیز دانست یعنی هم در خود روایت و شخصیت ها با یک طنز و هجو روبرو هستیم هم در کلیت فیلم.اما در فیلم اخیر جار موش دیگر از طنز خبری نیست ولی هنوز هم می توان گفت جارموش با هجو تلخی با سینمای بدنه برخورد می کند؛کسانی که به نوعی تمام قدرت رسانه و پول را به عهده گرفته اند و بقیه را محروم کرده اند آن هم تنها به خاطر اینکه حاضر نشده و نیستند که طبق فرمول آن ها فیلم بسازند و قواعدشان را رعایت کنند.این قدرت مافوق و گاه نامرئی حضورش در همهء لحظات زندگی مرد محدوده کنترل حضور دارد؛شخصیتی که مثل شخصیت های اول گوست داگ و مرد مرده به تنهایی می خواهد راه خودش را طی کند و قواعد خاص خود را برای زیستن داشته باشد و  در هر دو فیلم نیز این شخص در تار و پود قوانین، سرنوشتی جز مرگ در مقابل این قدرت ها ندارد. 

اما جار موش در محدوده کنترل که انگار هر چه بیشتر و بیشتر از سینمای بدنه فاصله گرفته و کلا بخش روایت و قصه را در فیلمش برداشته راه حل دیگری برای این شخصیت(که شاید ارجاعی به خودش در این وضعیت سینما دارد.) ایجاد کرده که در نهایت نیز این راه حل جواب می دهد:هنر و پرواز تخیل.

در تمام بخش های مشابه به هم فیلم یعنی ملاقات مرد با کسانی که مثل او در این حلقه گانگستری عجیب  قرار دارند(که به نوعی ساختار اپیزودیک در فیلم ایجاد کرده) از هنر حرف می زنند و هر کدام به شکلی از هنر علاقمندند:سینما،موسیقی،نقاشی،اپرا...این آدم ها در خلال انتقال اطلاعاتی در قوطی کبریت،چند جمله ای از هنر می گویند و انگار به کمک تخیل شان در فضای مجازی زندگی می کنند(شخصیت هایی که رفتار لباس و آرایش شان هیچ شباهتی به آدم های اطراف شان ندارند.)بعد از این ملاقات ها بالاخره مرد جای حلقهء مخفی قدرت را پیدا می کند و با کمک تخیلش وارد آنجا می شود ساختاری که در دژ محکمی قرار گرفته و برای نفوذ در آن راهی جز تخیل کردن نیست.در این حالت است که مرد با هنرش(یکی از سیم های گیتار)نوک هرم این ساختار قدرت را به قتل می رساند.

گفته می شود که یک ساختار فاشیستی و بسته در مقابل هنرمندان می تواند هر نوع ابزار و وسیله ای را از او دریغ کند حتی در تنگنای اقتصادی قرار دهد یا بزرگترین موهبت انسانی برای هنرمند یعنی آزادی های اولیه اش را از او بگیرد و بازداشتش کند اما این ساختار قدرت با تمام توانایی هایش در یک جایی قدرتش محدود می شود:تخیل.زندانبان هیچگاه نمی تواند جلوی تخیل زندانی اش را بگیرد و زندانی که در سیاه چال ها به غل و زنجیر بسته شده می تواند با تخیلش به زیباترین باغ ها قدم بگذراد و تمام لذت ها را به طور ذهنی لمس کند اینجا جایی است که کنترل کردن آن غیر ممکن است.

در طول فیلم بارها و بارها به این ساختار سوبژکتیو و تخیل اشاره می شود و محوریت روابط و ماموریت مرد چیزی جز این نیست که همه جا از تخیل و خلاقیت خودش استفاده کند:

"از تخیل‌ات استفاده کن و از مهارت‌های خودت"  "همه‌چیز ذهنی‌ست"  "جهان نه مرکزی دارد و نه مرزی" "واقعیت دلبخواهی‌ست"  "من می‌دانم ولی بطور ذهنی."

اما در کنار بی قصه بودن و بحث محتوایی فیلم نمی توان از ارزش های بصری فیلم حرف نزد.قطع تصاویر،جای دوربین و فیلمبرداری فوق العاده باعث شده تا بتوان از فیلم عکس های ویژه و ارزشمند گرفت.هر تصویر به خودی خود و جدا از تصویر بعدی و جدا از کارکرد روایتی آن صاخب ارزش است و می توان جارموش را در آخرین فیلمش ایماژیستی دانست که در اوج انتزاعش فیلم می سازد.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()