زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

در تمام طول شب با نیما یوشیج

منتشر شده در روزنامه شرق:

یادداشت کوتاهی بر کتاب در تمام طول شب(بررسی آراء نیما یوشیج)نوشتهء دکتر احمد رضا بهرام پور عمران

 ما از آن جهت بزرگیم که بر شانهء بزرگان نشسته ایم

                                                                       ولتر

ادبیات هر سرزمینی ابتدا با شعر و شاعران آغاز می شود و بعد به نثر می رسد.اما در هر سرزمینی فاصلهء بین شعر و نثر، ورطه ای است که در آن فرهنگ و جامعهء آن سرزمین شکل گرفته است.شعر نو به عنوان شعری که بر گرفته یا شکل یافته از شعر غربی است به این نام آراسته نشده،زیرا که در این صورت متقدمینی چون تقی رفعت، شمس کسمایی و لاهوتی را باید از او مقدم تر دانست، بلکه در این نوع شعر عناصر،ترکیبات،تصاویر و حتی تلمیحات شاعر نیز تازه و امروزی است.فرق نیما با شاعران نوگرای قبل از خود این بود که هم از نظر فرم و هم محتوای به تنیده شدهء آن نو و تازه بود نه فقط ذر شکل بیرونی آن.نیما به عنوان کسی که بنیان این نوع شعر گفتن،نوشتن و فکر کردن را در ایران گذاشت شخصیتی است که سال ها می توان از او گفت و کتاب ها می توان از او و نگرشش نوشت.

کتاب در تمام طول شب که به تازگی منتشر شده سعی کرده نیما و تفکر نیمایی را در دل یادداشت ها،نامه ها،خاطرات و نوشته های منتور و غیر منثور او بشناساند.نیمایی که در نامه هایش به لادبن از خودش و دغدغه های اجتماعی و ادبی اش می گوید،نیمایی که در حرف های همسایه با ساختن شخصیتی خیالی با او به گفتگو می نشیند ،در ارزش احساسات به هنر و شعر می پردازد و نیمایی که به سبک نویسندگان روز دنیا با اتکا به فردیت خود به نوشتن یادداشت های روزانه می پردازد.

هر چند که نیما در کتابی مستقل و به تفصیل از نظریات شعر خود حرف نزده اما می توان هنگام خوانش شعر او و لا به لای نوشته ها و نامه هایش  به در ک و ذهنیت ادبی اجتماعی او در زمان خودش پی برد؛نیما که محصول ادبی مشروطیت بود از همان ابتدا در منظومهء افسانه با تسلط به شعر قدیم به نقد آن می پردازد و از ذهنیت گرایی محض حافظ انتقاد می کند تا بنیان شعر خود را بر ویرانه های شعر قدیمی که خواه نا خواه جوابگوی تفکر امروز نیست بنا نهد.بر همین اساس شعر نیمایی به شیوهء تفکر انسان امروز هر مصرع یا هر بند به تنهایی شکل گرفته و در مجموعهء بندهای دیگر قرار می گیرد. در شعر نیمایی تساوی مصرع ها در کل شعر ضروری نیست و نیما طول مصرع ها را با طول فکر و احساس خودش و اندازه کلامی که برای بیان لازم است هماهنگ می کرد.اما این نوع شعر نو که به شعر نیمایی خوانده می شود اسلاف گوناگون دارد و شاعران بعد از او  از وزن عروضی نیز  استفاده کردند یعنی شعری که وزن دارد  و موسیقی در آن جاری است مثلا شاملو به عنوان مهمترین شاعر بعد از نیما  تنها حدود چهل و نه شعر نیمایی در کل مجموعه اش دارد و بیشتر شعرهایش عروضی و سپید است یا سپهری که شعرش مفاهیم متفاوتی با شعر شاملو دارد یا احمدرضا احمدی که اشعارش ریشه در شعر نیمایی ندارد بلکه تنها بر آن سوار است.

نیما و شعر نیمایی نیز مثل هر پدیده نوینی در زمان خود با مشکلات زیادی روبرو بود.که دو دلیل اساسی که ریشه در ذهنیت ترسوی انسان دارد از بقیه پر رنگ تر است:یکی تازه بودنش که به دلیل تضادش با زیبا شناسی رسمی و پذیرفته شده، بی معنی و پرت به نظر می رسید و دیگری فرو ریختن یک قاعده چند صد ساله در شعر.این مسئله نه تنها برای نیما در ایران بلکه برای هر کس و  در هر گوشه ای از جهان به وجود می آید؛وقتی بودلر اشعارش را منتشر کرد تولستویِ مرتجع شعر او را انحرافی در شعر فرانسوی دانست،لویی آراگون و آنره برتون نیز وقتی اشعار سورئالیستی خود را منتشر کردند مورد سوظن قرار گرفتند.ولی با تمام مشکلات و توهین ها و بد و بیراه ها که در هر فرهنگی میزان و نوعش فرق می کند  این ها کسانی بودند که آینده شعر به دنبال شان رفت و شعر امروز شکل گرفت.بر همین اساس کوبیدن جاده ای بی شکل، خلق حقیقتی نو و پایمردی در آن کار آسانی نیست و هر کس که در این راه قدم می گذراد چون نیما یکه و تنها خواهد بود به قول خودش:

من به راه خود باید بروم

کس نخواهد داشت تیمار مرا

آن که می دارد تیمار مرا

کار من است.

دست کم سی سال طول کشید تا توده های شعر خوان شعر نو را بپذیرند(از سال سی و دو به بعد)با وجود اینکه حقانیت شعر نو به عنوان پدیده ای نوین و همخوان با زندگی امروز خودش عامل گسترش و تثبیتش بود ولی همیشه سنت گرایانه بی مایه ای هستند که تثبیت پدیده های نوین را به تاخیر می اندازند.

محقق و نویسندهء این کتاب،آقای احمد رضا بهرام پور عمران،به شکل بسط یافته و وسیعی به نیما و نوآوری اش در عرصه های شعر و تفکر می پردازد و سهم تغییرات تاریخی،فردیت و نبوغ،جمعی بودن نوآوری در کار نیما را نشان می دهد.و در فصل های جداگانه ای به ارتباطات و نقدهایی که از نیما شده چه در ارتباط با اندیشمندان عصر مشروطه و چه در ارتباط با شاگردانش می پردازد و فراز و فرودهای زندگی وی را نشان می دهد:نگاه نیما به مارکس و مارکسیسم بیشتر مثبت اندیشانه و به فروید بیشتر بدبینانه بوده است.نظر نیما در باب جایگاه نخبگان در تاریخ با توجه به دگرگونی های فکری که از سر گذرانده بود همیشه یکسان نبود.از این منظر نیما تا سال های 1309 تا 1310 نگرش به نبوغ و استثنا های تاریخی و تاثیرشان دارد  اما از سال 1310 متاثر از آموزه های سوسیالیستی و مفهوم تکامل تاریخی تاثیر آنان را مشروط به تاریخ شان و جریان های اجتماعی می دانست.او کم کم از سال 1315 به بعد نظرش دربارهء سوسیالیسم نیز متعادل تر  شد.یادداشت و نوشته های نیما پیرامون و شعر و زندگی  هنوز هم خواندنی است و می تواند همین امروز هم چراغ راه بسیاری باشد زیرا مردی که از لابه لای این نوشته خودنمایی می کند تنها به یک شاعر نمی ماند بلکه اندیشمند بزرگی است که تا اعماق زندگی را می شناسد.   

در هر دوره ای که زیبا شناسی جدیدی رشد می کند آن ها که با زیبایی های قبلی آشنایی دارند و معیارهای آن را می شناسند وقتی معیارهای شان را در هنر جدید نمی بینند آن را رد می کنند و به آن قدوم پیشین دل می بنند. از زمانی که نیما منظومه اولش را منتشر کرد حدود هشتاد سال می گذرد،از تولدش بیشتر از یک قرن و از مرگش کمتر از نیم قرن، و در این بین  هنوز هم عدهء کمی  به شعر قبل از نیمایی دل بسته اند و با بوی کپک قرون پوسیده زندگی می کنند ولی از شعر نو نمی توانند بگذرند  و عده ای به تکامل این نوع می پردازند و جمعی  خود را شاعران امروز غیر نیمایی می دانند اما به هر طریق و هر قلمی جای نیما در شعر و ادبیات امروز پاک شدنی نیست و خواندن کتاب یا کتاب هایی در این زمینه نه تنها خالی از لطف نیست بلکه برای بیرون شدن از این سنت سفت و سخت ریشه کرده در اندیشه های مان ضروری است.

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

خط سیر مکاتب ادبی در یونان باستان

                                           ادبیات عصر طلایی

درام یونانی عبارت است از مطالعهء سرنوشت ها و مشاهدهء کشمکش میان انسان و خدایان ولی درام قرن هجده کشمکش میان انسان با انسان است و درام جدید کشمکش انسان با خودش به عنوان یک شخصیت چندپاره است.درام های یونانی برپایهء قصه های اساطیری و داستان های شایع نوشته می شد و تماشاگران همیشه پایان ماجرا را می دانستند و تنها از چگونگی به تصویر کشیدن قصه های شان لذت می بردند هر چند که نویسندگان آن زمان با زیرکی تغییراتی بر آن ها می دادند و هر کدام شکل و محتوای مورد نظرشان را به آن قصه های اساطیری تزریق می کردند.یکی از دلایل رشد و گسترش هنر و ادبیات در یونان باستان وجود حاکمی هنر دوست و هنر پرور یعنی پریکلس بود که باعث شد تا نویسندگان زیادی(با امنیت خاطر )پا به عرصه نهند و دانش و فرهنگ بشری تا به امروز از آن ها بهره ببرند.

جالب است که ادبیات در هر عصر زمانه ای ویژگی های مشترکی دارند و می توان ریشه های هر نوعِ ادبی و هر نویسنده ای را در تاریخ پیدا کرد.چرا که به هر شکل آفرینندهء آثار هنری و ادبی(یا همان قصه های اساطیری)انسان است.در درام نویسی یونان به سادگی می توان همان خط سیر ادبیات کلاسیک،رمانتیک،رئالیستی و حتی مدرن را دید.

یونان باستان به عنوان مادر فرهنگ بشری که می توان گفت تا به امروز هر نوع تفکری ازآن عصر ریشه گرفته اهمیت خاص و ویژه ای دارد و مروری بر آن خالی از لطف نیست؛تنها با نگاهی گذرا به قصه ها و شخصیت های این نمایشنامه ها می توان دریافت که هنوز هم درگیری با این موضوعات و مسائل برای انسان امروزی وجود دارد و تراژدی زندگی بشر تمام نشدنی است:

اشیل:

او در بیست و شش سالگی(499 ق.م)اولین نمایشنامه خود را به صحنه برد!در سال 468 بعد از جوایز ادبی زیادی که برده بود برای اولین بار جایزه اول را در مقابل سوفوکل از دست داد و در سال 458 آخرین و بزرگترین پیروزیش را در عرصهء درام به دست آورد و با سه گانهء اورستیا جاودان شد.

(قابل ذکر است که در یونان باستان مسابقات و جوایز ادبی از اهمیت زیادی برخوردار بود.در ابتدای برگزاری این مسابقات به نفر اول(سه گانه نویس)یک بز می دادند و به بهترین کمدی نویس یک سبد انجیر و یک کوزه شراب.اما در عصر طلایی این جایزهای به مبالغ نقدی تبدیل شد.جای تامل است که در جوایز ادبی امروز ایران همان بز را هم تحویل برنده نمی دهند و به مکتوبی قناعت می کنند!)

از مهمترین آثار اشیل می توان به سه گانه های "اورستیا" و "پرومته در بند" اشاره کرد که در فاصلهء دوسال به نمایش گذارده شد.

"پرومته در بند"به زندگی انقلابی یک فرشته سقوط کرده می پردازد که در مقابل خدایان از انسان دفاع می کند.در واقع فصهء رنج آگاهی و به صلیب کشیده شدن پیام آوران آزادی است.

"اورستیا"داستان زندگی ملانئوس و آگامنون و فرزندانش(ایفی گینیا،الکترا و اورستس است.)نمایشنامه ای که شروعش(یعنی با برگشتن آگامنون از جنگ تروا)با گذشته ای عظیم و داستان های غریبی که بر شخصیت ها گذشته،خیلی قبل تر آغاز شده.یعنی زمانی که آگامنون دخترش را برای خدایان قربانی کرده و همسرش به او خیانت کرده و نفرت الکترا به مادرش جان گرفته است.

اشیل در هر دو نمایشنامه اش به خرافات و خدایگان می تازد و نمایشنامه هایش پر از عبارات کفر آمیز است.به همین خاطر اعتراضات زیادی علیه او انجام گرفت و تهمت های بی رویه ای به او زده شد اما مردم و حاکمان یونان او را به خاطر زخم هایی که در جنگ برداشته بود بخشیدند.

 

سوفکلس(سوفوکل):

  او در جوانی(468 ق.م)اولین جایزه نمایشنامه نویسی اش را در مقابل مرد شهیری چون اشیل برد و به شهرت رسید.او تا هشتاد و پنج سالگی به خاطر نمایشنامه هایش حدود بیست بار برندهء این جایزه شد.سوفکل از اشراف آتن و دوست پریکلس بود.در جوانی در نمایش ها بازی هم می کرد هر چند آن موقع بازیگری کار سخیفی بود.او صد و سیزده نمایش نامه نوشته که تنها هفت نمایشنامه آن به دست ما رسیده.سوفوکل (و بعد از آن اورپید) درام سه گانه نویسی را کنار گذاشت و بیشتر از اسلافش به انسان و اخلاقیاتش پرداخت.الکترا برای اشیل مجسمه ای بود برای بیان اخلاقیات، و برای سوفکل انسانی بود با همهء مشخصه هایش.

"ادیپ شهریار"مشهورترین درام اوست.درامی که آغازی حیرت آور و ساختاری بس قدرتمند دارد:گروهی در برابر کاخ شاهی نشسته اند و به خاطر طاعونی که شهر را گرفته خواستار قربانی برای خدایان هستند.چون این قصه از فولکورهای یونان گرفته شده بود و یونانیان آن زمان قصهء کلی آن را می داستند سوفوکل با تکنیک روایی خود داستانش را چنان بازسازی کرد که هیجانات زیادی را برانگیخت.ارسطو هر وقت می خواست کمال ساختاری دراماتیک را مثال بزند از  "ادیپ شهریار" نام می برد. از این نمایشنامه تا به امروز تفاسیر زیادی شده و بازسازی های زیادی صورت گرفته که تنها به این حرف می توان بسنده کرد که کسی که چیزی از این داستان نمی داند هیچ نمی داند. 

ادیپ هر چند نمایشنامه ای سه بخشی بود ولی هر کدام به طور مستقل به اجرا درآمد: ادیپ شهریار(جنگ انسان و سرنوشت که همان ناخودآگاه انسانی است)،ادیپ در کولونوس(سقوط از پاشاهی تا گدایی.)،آنتیگونه(داستان عشق، انتقام و به چالش کشیدن دیکتاتوری)

شخصیت های سوفوکل از اشیل واقعی ترند ولی در حد شخصیت های اورپید نیستند.او معتقد بود شخصیت هایش را چنان که باید باشند تصویر می کند(نه چنانکه هستند کاری که از دست اورپید برآمد.)اما تنها صحنه ای که ادیپ پیر و کور شده و دستانش را در فضا تکان می دهد تا کسی را بیابد،به خودی خود قدرت شخصیت سازی و تصویر سازی سوفوکل در مقابل خدایان اشیل را مشخص می کند.سوفوکل هم،در کارهایش به موعظه می پرداخت اما نه از منظر خدایان.او یکی از نمایشنامه هایش را(فیلوکتس)بر پایهء این اندیشه بنا می نهد که:خدایانی را که ظلم می کنند چگونه عادل بدانیم؟ولی به اندازه اورپید رادیکال نیست و آن را به پای ندانسته های خود می گذارد.

سوفوکل در پیری با روسپی زندگی کرد و تمام عشقش را به پای او ریخت(بر خلاف سقراط که ازدواج کرد و همیشه از این رسم نالید.)او پیرتر از اورپید بود ولی بعد از او مرد.

اورپید:

اشیل واعظ سختگیری بود اما درام جدید یونان را بنا نهاد.سوفوکل مانند کلاسیک های ادبیات، آن را هنرمندانه ساخت و اورپید مانند رمانتیک ها آن را با احساسات درآمیخت و جان بخشید.اورپید را می توان اولین اومانیست و  ولتری ذر عصر خود دانست. بسیار تحت تاثیر سوفسطاییان بود و درام هایی نوشت که در مقابل خدایان به ستایش عقل پرداخت.نکتهء دلخواهش شور و هیجان عشق بود و دخالت خدایان در کار انسان ها را به سخره می گرفت.قدرت اورپید را در مناظزاتی که بین شخصیت هایش صورت می گیرد و تعاریفی که از عواطف انسانی دارد می توان دید.او برای هر مرگ انسانی در نمایشنامه اش به سوز و گداز می پردازد و احساسات زیادی به خرج می دهد و برخلاف دیگر اسلافش از انگیزه های انسانی در به وجود آمدن وقایع حرف می زند و شخصیت هایش واقعی تر و معمولی تر از دیگران هستند.او بردگی را مذموم می شمرد و برای اشرافیت ارزشی قائل نبود.

او هفتاد و پنج نمایَشنامه نوشت که فقط هجده تای آن باقی مانده است؛آلکستیس،مدئا،هکابه،الکترا،زنان تروا،اورستس و...در تمام کارهایش اشارات و کنایات شکاکانه و اعتراض آمیز دیده می شود؛چه در کار اولش دختران پلیاس،و چه آخرین کارش باکخای.در نمایشنامه "یون" قهرمان نمایش از خودش می پرسد چگونه ممکن است خداوند بزرگ زئوس دروغ بگوید!؟نمایشنامه "هیپولوتوس" او را اولین تراژدی عشقی می دانند ولی او را همیشه به عنوان یک نویسنده ضد زن می شناختند.او در "هلنه" نشان می دهد که چگونه هلن در تروا تمام یونان را فریب داد."مدئا" نمایشنامه ای است که بیشتر از دیگر کارهایش اجتماعی و بر محور روابط است و در مابقی کارهایش بیشتر به آثار جنگ تروا می پردازد.در نمایشنامه ای که بر اساس زندگی ایفی گینیا نوشته (دختر قربانی شدهء آگاممنون)قربانی انسانی را در مقابل خدایان منفور دانسته و این خرده روایت نمایشنامه های اشیل و سوفکل را به شکل یک جنایت وحشتناک نشان می دهد.او در نمایشنامه زنان تروا به نکوهش جنگ می پردازد و جنگ افسانه شده و قهرمانی تروا را نکوهش می کند.

ارسطو معتقد است که اورپید از نظر تکنیک روایی به پای اشیل و سوفوکل نمی رسد.او در نمایشنامه هایش ابتدا مقدماتی را فراهم آورده و سپس به نقل داستان می پردازد و حوادث به جای اینکه نمایش داده شوند از زبان کسی گفته می شود(نقد ادبی ما از همین حرف های ارسطو چقدر جلوتر آمده!؟)

سقراط و پروتاگوراس که هر دو به خاطر آثارشان تا پای مرگ رفتند از دوستداران کارهایش بودند.داوان جوایز ادبی که از سنت شکنی های او عصبانی بودند جایزه ای به او نداند.او دشمنان زیادی داشت و مرتجعانی چون آریستوفان در آثارشان بارها به او حمله کردند.در اجرای نمایشنامهء هیپولوتوس وقتی قهرمانش گفت:"زبانم سوگند می خورد اما ذهنم آزاد است."تماشاگران به او حمله کردند و او قول داد که شخصیتش در پایان نمایش مجازات شود!!او درسال 410 ق.م به الحاد متهم شد و به مقدونیه رفت و همانجا مرد.

آریستوفان:

در آن زمان تراژدی جایگاه بالایی داشت و کمدی بیشتر به نمایش های ساتیریک منحصر بود.اما با این حال کمدی نویسان  بزرگی نیز مثل آریستوفان و ائوپولیس حضور داشتند که اعتراضات اجتماعی را در بطن نمایشنامه های شان می آوردند و به نقد دموکراسی آن روز که پریکلس رهبر آن بود می پرداختند(بعد از مرگ پریکلس آریستوفان وقتی به نقد کلئون پرداخت تحت تعقیب قرار گرفت و جریمه شد.)آن ها بیشتر خواستار بازگشت به آداب و سنن قدیمی بودند و  به نوگرایانی چون اورپید و سقراط می تاختند.

نمایشنامهء "دباغ"نوشته آریستوفان،یکی از تندترین کارهای آن زمان بود که بازیگران از ترس عقوبت کار حاضر به اجرای نقش دباغ نشدند و آریستوفان خودش آن را بازی کرد.نمایشنامه ای که به طنز از نقش چاپلوسی برای رسیدن به مقام بالاتر حرف می زد.او در کمدی"زنبوران" دموکراسی را رد می کند و به سخره می گیرد. در نمایشنامه "صلح" به ارزش های صلح در مقابل جنگ می پردازد. و در نمایشنامه "ابرها" سقراط را به سخره می گیرد(خود سقراط هم از جمله تماشاگران این نمایش هجو آمیز بود که با سعهء صدر و لبخندی زیر لب به تماشای آن می نشست.)و در "تسموفوریازوسای" به هجو اورپید می پردازد. او حتی پس از مرگ اورپید نیز باز هم در نمایشنامه "غوکان" به نقد او پرداخت(این نمایشنامه ها توسط نشر نیلا منتشر شده است.)

آریستوفان یک اشراف زادهء معتقد به آریستوکراسی بود.آزادی زنان و فرد گرایی  را موجب فساد و از دست رفتن سنت ها می دانست و به برده داری معتقد بود.اما با این حال به خاطر طنز و هجو تند و تیز در کارهایش او را می توان با اغماز رابله زمان خود دانست.

 منابع:

Greek classics،Aesthetics &Art

تاریخ تمدن،تاریخ تاتر،یونان باستان و نمایشنامه های ترجمه شده به فارسی توسط شاهرخ مسکوب،سعید نفیسی،رضا شیر مرز ...     

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

کوروساوا؛اقتباس از نوع ژاپنی

کوروساوا زندگی اش را به سفری که با کالسکه آتش گرفته انجام می شود تشبیه می کند در ابتدای فیلمسازی اش با مصائب زیادی روبرو بود؛از سانسور فیلم هایش گرفته تا مسائل مالی و فشارهای سیاسی(قبل از جنگ)سد راهش می شد اما او در زیر بمباران جنگ نیز دست از ساخت فیلم برنداشت.

راشومون یکی از اولین فیلم های شرقی است که در جشنواره ای جهانی جایزه کسب کرد و اعتبار زیادی برای کارگردانش به ارمغان آورد.فیلمی که با استفاده از فلسفهء امروزیش از انسان ها،حقیقت و دروغ حرف می زند.کوروساوا در این فیلم بر خلاف فیلم های قبلش؛سگ ولگرد، یکشنبه ای شگفت انگیز و فرشتهء مست،وضعیت امروز جامعه اش را رها می کند و داستانی را در قرون وسطا به تصویر می کشد که با دانش روز رنگ دیگری گرفته است.این فیلم بعد از حملهء آمریکا به ژاپن ساخته شد؛زمانی که دیگر تیغ سانسوری وجود نداشت و هنرمندان ژاپنی تا سر حد دلزدگی از آزادی برخوردار بودند.دربارهء این فیلم حرف های زیادی زده شده و نیازی به تکرار آن نیست.فقط برای دوستانی که هنوز هم در تاریخ مانده اند قابل ذکر است که این فیلم اقتباسی از یکی از داستان های اکوتاگاواست که حدود صد سال پیش نوشته شده و دیگر اینگونه داستان نویسی یا فیلمسازی کلاسیک شده و در قعر تاریخ است!

دربارهء کوروساوا باید گفت همینکه این داستان را انتخاب کرده و همینکه این فیلم را ساخته نشان می دهد از چه مطالعات به روز و وسیعی برخوردار بوده،در واقع باید گفت دلیل موفقیت جهانی اش جهانی بودن اوست.دعوا بر سر غربی بودن و نبودن کوروساوا هم که دیگر بی معنی و خاک گرفته است زیرا که غرب در علوم انسانی از هزاران سال پیش تا امروز مهد دانش بشری بوده و هست و با گسترش ارتباطات و تجربیات مشترک انسان ها حالا دیگر متعلق به تمام بشر است نه یک بخش خاص(همانطور که زمانی نیز آن ها از کشفیات یا یافته های شرقی استفاده کردند و آن را توسعه دادند.) بنابراین در علوم انسانی(یا هر علمی)چیزی به نام شرقی و غربی نداریم و چنین تفکری ناشی از ذهنیت بادیه نشینی و قبیله گرایی است.برای انسان فرهیخته پیش بردن آنچه پشت سر است یا در پیش روست،متعلق به هر کشوری که باشد،کاری شدنی است.خصوصا" وقتی در طول تاریخ می بینیم که دانش فنی و انسانی بشر در یک مکان رشد نکرده است و هیچ وقت نمی توان خاستگاه اصلی بسیاری از علوم را در تاریخ یافت.مثل فردگرایی ارزشمند فلسفهء ژاپنی که هنوز هم بسیاری آن راغربی می دانند.

کوروساوا در طول دوران فیلمسازی اش نزدیک به بیست و پنج فیلم ساخته که پانزده تای آن ها فیلمنامه ای اقتباسی است،و بقیه کارهایش یا فیلمنامه خودش است یا جمعی نوشته شده است.اما حتی در بین ده فیلم دیگرش نیز که اقتباس مستقیمی از یک کتاب نیست از شخصیت ها،موقعیت ها و دغدغه های مطرح شده در ادبیات داستانی استفاده کرده که نشان می دهد یک فیلمساز خوب فردی فرهیخته و کتاب خوان است نه یک مکاشفه گر و چاپلوس و...

او به شدت تحت تاثیر شکسپیر و داستایفسکی بود؛سریر خون(1957)اقتباسی از مکبث است و در فیلم های دیگرش بارها از شخصیت و گفتگوهای نمایشنامه های شکسپیر استفاده می کند.او اقتباسی از خاطرات خانهء مردگان داشت که تمامش نکرد و ابله را به شیوه ای ژاپنی ساخت.عنصر طبیعت که در کارهای داستایفسکی بسیار کم رنگ است در کار کوروساوا مهمترین ابزار ساخت شخصیت هاست اما پرنس میشکین کوروساوا(آکاما) نیز چون داستایفسکی تنها کاری که مطمئن و بی تردید انجام می دهد کشتن معشوق است.

او در فیلم دیگرش نیز "زیستن" از شخصیت آکاکییویچ گوگول استفاده کرده و با کمک صدا و تصاویر اکسپرسیونیستی از او یک شخصیت امروزی ساخته است. در سال 1957 نمایشنامه ای از گورکی را به نام در اعماق را به تصویر کشید.نمایشنامه ای که بیست سال پیش از کوروساوا نیز توسط ژان رنوار اقتباس سینمایی شده بود اما با روایتی نزدیکتر به متن اصلی گورکی؛رنوار بیشتر جذب رویدادهای بیرونی و انقلابی متن بوده و کوروساوا بیشتر سوبژکتیو و شخصیت محور.برای کوروساوا دغدغه های اخلاقی ارجحیت بیشتری نسبت به نظام اجتماعی دارد.

از مشخصه های خاص سینماس کوروساوا نوع روایت فیلم هایش است؛او در روایت داستان فیلمش از شیوه ای غیرمستقیم استفاده می کند و به جای به نمایش کشیدن خود اتفاق در گذشته یا حال،طغیان درونی را که مسئول اصلی عمل است به تصویر می کشد(شیوه ای شکسپیری برای ساخت شخصیت.) به همین خاطر در چنین شخصیت هایی نمی توان سراغ خوب یا بد بودن شان را گرفت.یکی از شخصیت های پارادوکسیکال کوروساوا قهرمان فیلم یوجیمبوست که هیچ وقت نمی توان او را شخصیت مثبت و مدافع حق یا برعکس دانست بلکه او فقط فقط یک انسان است.در فیلم های کوروساوا خبری از زنان قوی و قهرمان یا ضد قهرمان نیست و زن ها بیشتر نقش کارکردی برای معرفی مردها دارند.او هیچ گاه به اندازهء ازو و میزوگوشی به عشق و رابطه نمی پردازد و جهانش جهان مردانه ای است.

از دیگر مشخصه های مهم آثار کوروساوا استفاده بهینه از صداست و خیلی از مواقع صدا با تاثیری انکار نشدنی جانشین تصویر می شود؛در ابله تنها صدا به ما یادآور می شود که روایت وارد فلاش بک شده و در شبح جنگجو به جای تصاویر کشت و کشتار ما با صداهای فیلم به این مسئله پی می بریم.به اعتقاد کوروساوا  گوش بیشتر به درون رخنه می کند و چشم به بیرون،پس هر کجا صدا بتواند جای تصویر را بگیرد تصویر بهتر است حذف شود.

صدای فیلم در فیلمسازی امروز بسیار مورد توجه قرار گرفته و جدا از کارگردانی تصاویر و روایت به کارگردانی صدا نیز اهمیت می دهند به طوریکه برای صدای فیلم نیز دکوپاژی جداگانه می نویسند.

توشیرو میفونه با بازی اش در هفت سامورایی بسیار مورد توجه قرار گرفت و شخصیتی ساخت که برای همیشه در سینما ماندگار شد.او که بازیگر محبوب کوروساوا بود خیلی از بازیگران پس از خودش را در ژاپن تحت تاثیر قرار داد و در جاهی دیگر دنیا نیز از نوع رفتار یا اداها و بازی اش نسخه برداری کردند؛او در فیلم یوجیمبو همیشه خلالی زیر دندانش است که از زمان سینمای وسترن تا امروز این تیپ بازیگری بسیار تکرار شده تنها به جای خلال دندان از سیگار برگ استفاده می شود!،اما او بعد از ریش قرمز به خاطر اختلافات زیادی که بر سر بازی اش با کوروساوا پیدا کرد از فیلم هایش کنار گذاشته شد و از یادها رفت.او که مثل هر بازیگری اعتبارش را متکی به خود می دانست نه کارگردان و متن فیلمنامه،در ریش قرمز حاضر نشد از آن فرم همیشگی و سامورایی اش بیرون بیاید و به نوعی باعث عدم موفقیت این فیلم شد و شخصیتی درونگرا را با تیپ همیشگی اش،مغرور و پر جنب و جوش،تبدیل به یکی از  توخالی ترین شخصیت های کوروساوا کرد.کوروساوا دربارهء او گفت:وقتی بازیگری بخواهد شخصیت خودش را بازی کند دیگر کارش تمام است(طبق این نظریه ما چند بازیگر در عرصهء سینمای مان داریم؟!)

فیلمشناسی:

افسانه جودو. زیباترین. مردانی که روی دم ببر راه می رفتند. بر دورهء جوانی مان افسوس نیست. یکشنبه ای شگفت انگیز.فرشتهءمست.جدال آرام.سگ ولگرد. رسوایی. راشومون. ابله. زیستن. هفت سامورایی. سریرخون. دراعماق. دژ پنهان. یوجیمبو. سانجورو. ریش قرمز. دودس کادن...و آخرین فیلم:رویاها که در سال 1990 ساخته شد.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

گوگول پلی بین ادبیات رمانتیک و رئالیستی روسیه

نیکلای واسیلی یویچ گوگول(1809-1852)نویسنده رمانتیک روسی-اوکراینی که در  بعضی از کارهایش با بهره گرفتن از بالزاک آغاز کنندهء ادبیات رئالیستی روسیه شد.گوگول در آثار اولش وامدار ادبیات رمانتیک است(هر چند که نشانه های کارهای بعدش را نیز دارا هستند) که در آن ها از قصه های عامیانهء کِیِف(قدیمی ترین و مهترین شهر روسیهء قدیم) و ملودرام های گوتیک استفاده شده مثل هانس کوچلگارتین(شعر،اولین اثرش) تاراس بولبا(تاریخی)و کارهایی که بر اساس قصه ها و افسانه های اوکراینی نوشته:غروب ها در کشتزار نزدیک رود دیکانکا(1831)میرگورود(1835)غروب ها(1835) او را  می توان به عنوان اولین نثر نویس روس معرفی کرد که به نوعی با به طنز کشیدن قصه ها و افسانه های قدیم روسی ادبیات داستانی را در روسیه بنا نهاد در واقع می توان اهمیت گوگول را برای ادبیات روسیه با جمالزاده در ادبیات ایران مقایسه کرد.گوگول با نوشتن و به صحنه رفتن نمایشنامه سربازرس شهرت زیادی پیدا کرد که با رئالیسنی انتقادی جامعه خود را در این نمایشنامه نشان می دهد.بعد از آن نزدیک دواز ده سال بیرون از روسیه بود تا نخستین بخش از نفوس مرده را به چاپ رساند(1842)اثری با ایده ای ناب همراه با جامعه شناسی کاملی از روسیه که بسیار مورد توجه قرار گرفت البته ارزش های اصلی این اثر بیشتر به طنز زبانی و استفاده از نثر آهنگین و به کار بردن ضرب المثل های روسی در ساختار یک داستان است.محبوبیت و مورد توجه قرار گرفتن این اثر توسط خوانندگان و منتقدین حرفه ای روس باعث شد تا گوگول سعی زیادی در ادامه دادن داستانش داشته باشد اما هیچ وقت از آن راضی نمی شد و در نهایت بخش ناقصی که از آن باقی ماند ارزش های کتاب اول نفوس مرده را نداشت.در این میان او داستان کوتاه های زیادی نیز نوشت که شنل(Overcoat) معروفترین آن هاست و از آن جهت که شخصیت اول و گره داستانی به یک فرد معمولی و کارمندی تهی دست مربوط است در جرگهء اولین شخصیت ها و داستان های رئالیتسی روس قرار گرفت هر چند قبل از او بالزاک در فرانسه شخصیت های زیآدی از این دست را معرفی کرده بود.آکاکی آکاکی یویچ در ادبیات روس الهام دهندهء آثار زیادی شد که مهمترین آنها بیچارگان داستایفسکی است.

گوگول در اواخر عمرش وقتی دیگر نتوانست مثل سابق خوانندگان و منتقدین روس را راضی کند به کشورش برنگشت و در سفرهای فراوانی که داشت به عرفان و مسیحت بنیادی اعتقاد پیدا کرد و در همین راه نیز در سلوک خود خواسته اش از گرسنگی و فقر مرد!

دربارهء گوگول اغراق گویی های زیادی شده و می شود و از داستان های او تفاسیر مختلفی صورت گرفته خصوصا با نگاهی فرویدی،اما با مروری بر داستان های او می توان به راحتی به نقاط ضعف و قوت او پی برد.نفوس مرده به عنوان یکی از مشهورترین کارهایش بیشتر از هر چیزی برای ما(نه برای روس ها که چهرهء واقعی خودشان یا جامعه شان را نیز با زیرکی و طنز نشان می دهد و نثر و زبان خاصی دارد)از ایدهء نابی برخودار است چیچیکوف با استفاده از قانون ناقص و رایج روسیه به خرید سرف های مرده می پردازد تا خود را به آسانی به طبقهء سرف داران نزدیک کند.او که در این راه با آدم های متفاوت و زیادی دمخور می شود  هر کدام را با طنز خاصش به یک شخصیت تیپیک روسی تبدیل می کند و با پرداخت به جزئیات داستانش را خواندنی می کند اما این داستان در کل،قصهء محکم و جانداری ندارد و اگر به تمثیلات بها ندهیم بیشتر به یک داستان سرگرم کننده نزدیک است.ولی این کار با استفاده از ضرب المثل های روسی و آوردن نمونه های نثر آهنگین ویژه روس در زبان روسی ارزش های دیگر دارد.ترجمهء بخش اول نفوس مرده توسط فریدون مجلسی منتشر شده اما در ترجمهء قدیمی ترش بخش دوم کتاب نیز موجود است که به مراتب ضعیف تر و از طنز ضعیف تری نیز برخوردار است.

در میان داستان های کوتاه ارزشمند گوگول می توان به دماغ به عنوان کاری که باز هم ایده خوب ولی پایان بندی بدی دارد نام برد که این کار نیز با عنوان اینکه دماغ خود نشانی از آلت است از آن تعابیر فرویدی،پوچ و ضد اجتماعی زیادی شده است.داستان گوگول را عده ای شروع کننده ادبیات سورئال می دانند که به نظر من حرف درستی نیست زیرا که در ادبیات قبل از آن نمونه های زیادی از این دست دیده می شود.داستان شنل و بلوار نیفسکی از معدود داستان های گوگول است که جدا از شخصیت پردازی ویژه اش،ساختار محکم و فضا سازی خوبی دارد.اما برای من یادداشت های یک دیوانه از  بهترین کارهای اوست و می توان گفت تنها کاری است که گوگول را به طور کامل از ادبیات رمانتیک خارج و به ادبیات تلخ رئالیست امروزی قرار می دهد؛داستان شخصیتی به ظاهر دیوانه(پاپریشین)که در زیر چرخ های بوروکراسی و قوانین و آدم های جامعهء امروز تبدیل به مهرهء بی ارزش می شود.او با تمام وجود سعی می کند در مقابل دیگران(زنان،رئیس ادراه،همکارانش...) به عنوان یک موجود یا انسان پذیرفته شده و هستی یابد اما در نهایت مانند نابغه های عرصه هنر با ذهنی پریشان به تیمارستانی برده می شود. پاپریشین که در این زمان خود را پادشاه اسپانیا می داند و مراقبانش را ندیمان دربار،با پناه بردن به تخیل و سوبژکتویته محض سدی در مقابل واقغیت تحمل ناپذیر بیرونی می سازد.داستایفسکی در رمان همزاد از این شخصیت استفاده بهینه ای کرده تا نشان دهد باز ساخت فردیت در جهان واقعی و خشن بیرونی چیزی جز نابودی شخص به بار نمی آورد.به طور کلی بهترین کارهای گوگول را می توان در مجموعه داستان های کوتاهش دید نه در کارهای بلند و به ظاهر رمان گونه اش.این داستان ها در مجموعه ای به نام یادداشت های یک دیوانه با ترجمهء خشایار دیهمی منتشر شده که منتخبی از چند مجموعه داستان گوگول است.    

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

دربارهء فرار کن خرگوش جان آپدایک

نیم قرن بعد از انتشار!

در کارنامه کار جان آپدایک به 28 رمان، 8 مجموعه شعر و نزدیک به 800 داستان کوتاه هست که بیشتر آن ها قبل از  قبل از مجموعه شدن در نیویورکر به چاپ رسیده اند.اما با این حال بیشتر شهرت جان آپدایک به خاطر مجموعه رمان‌های خرگوش (Rabbit) است که در سال 1960 اولین جلد آن به چاپ رسید و او را به عنوان یکی از بزرگترین نویسنده‌های آن دوره ثبت کرد. این مجموعه شامل فرار کن خرگوش،بازگشت خرگوش،خرگوش پولدار است ( جایزه پولیتزر / 1981)، خرگوش در تعطیلات (جایزه پولیتزر / 1991) و به یاد خرگوش(2001) است که در تمام آن‌ها به زندگی شخصیتی به نام هری آنگستروم که معروف به ربیت (خرگوش) است پرداخته می‌شود.

در میان این رمان ها تنها فرار کن خرگوش به همت آقای سهیل سمی ترجمه شده(آن هم بعد از حدود نیم قرن!)و ما بقی هنوز در زبان فارسی وجود ندارد.اینکه جرا کارهای بار ارزش نویسندگانی چون آپدایک که جایگاه مهمی در ادبیات دارند ترچمه نمی شوند و از کارهای دیگری که اصولا ضعیف تر و بی ارزش تر است چندین و چند ترجمه در بازار می آید چند دلیل دارد و اینکه گفته می شود "پیشرفت وسایل ارتباطی موجب شد تا ما ناگهان از ترجمه آثار نویسندگانی چون الکساندر دوما و فئودور داستایفسکی به دوره نویسندگان پست مدرن برسیم بدون این که دوره گذار را شناخته باشیم"درست نیست و دلایل مهمتری دارد از جمله سنگینی متن و توصیفاتی که آپدایک به کار می برد و صحنه های جنسی و با جزئیات فروانی که در کارهایش است.

این مسئله دربارهء ترجمهء فرار کن خرگوش هم متاسفانه وجود دارد و چندین صفحه از رمان به همین خاطر کنار گذاشته شده است:صحنه اولین رابطهء روت و هری آنگسترم در آپارتمان شان که یکی از کلیدهای پیرنگی رابطهء بین این دو است.جزئیات فیزکی و تفاوت های اساسی این دو زن در رابطه،بو،لطافت...(جنیس زن هری و روت معشوقه تازه به دست آمده اش)خود یکی از دلایلی است که هری روز بعد پابند روت می شود و می خواهد هر طور شده کنارش بماند اتفاقی که در پایان رمان منجر به حامله شدن روت می شود.در واقع عطش بی پایان هری برای به دست آوردن امری نو(در هر جیز)ار محورهای اساسی رمان و شخصیت هری است.حذف این بخش از رمان ضربهء بدی به کلیت اثر در زبان فارسی زده و در نوع خودش در یک اثر ادبی هنری غیر قابل جبران است.یکی از مسائلی که در دههء شصت در آغاز انتشار فرار کن خرگوش مطرح شد همین صحنه های پر جزئیات و خاص آپدایک در روابط زن و مرد رمانش بود که عده ای از منتقدان در این باره نوشتند که او با پرداخت وسیع به این مسائل قصد جذب مخاطب داشته است.مسئله ای که کم کم با باز شدن ارزش های اساسی رمان کنار گداشته شد و این صحنه ها نیز به حلقه های معنایی،سبکی کار آپدایک پیوست(و چه حیف که ما در زبان فارسی با تنگ نظری ها دربارهء اثر هنری نمی توانیم به طور کامل دربارهء اثر حرف بزنیم و تحلیلش کنیم و همیشه یک پای کارمان به هر حال می لنگد!)

رمان فرار کن خرگوش، و بعد از آن کارهای دیگر همین سری،توسط منتقدان وقت از زوایای گوناگونی بررسی شده است:آپدایک به عنوان میراث دار نویسندگان آمریکایی چون ملویل در این رمان از استعارات((metaphorزیادی استفاده کرده چه در انتخاب نام و شهرت شخصیت ها(خود شهرت خرگوش برای کاراکتر اصلی رمان در بر گیرندهء شباهت های شخصیتی بین هری و خصوصیات خرگوش است) و چه در نام جاده ها و شهرها و مکان های موجود در روایت.از منظر انتقاد اجتماعی و تاثیرات رسانه ها و تلویزیون(البته در دههء پنجاه نه امروز!)بحث های زیادی در این باره شده،از منظر فلسفی و تفکر و وضعیت انسان امروز که در شرایط  بی معنایی و پوچی در جستجوی معنا دست به هر کاری می زند و از هر جارچوبی گریزان است...

برای آپدایک نویسنده فرانتس کافکا،جان ا ُهارا، مری مک کارتی، جان چیور، دونالد بارتلمی، ولادیمیر ناباکاف، جیمز جویس، جیمز تربر و آنتوان چخوف بیشترین تاثیر را داشته اند و به وضوح می توان سبک و نوع داستان نویسی آن ها را در کارهای آپدایک دید.او در میان فیلمسازان آمریکایی علاقه خاصی به وودی آلن دارد و می گوید:اگر بخواهم از کسی نام ببرم که به خاطر دیدن فیلمش سراسیمه از خانه خارج می‌شوم، وودی آلن است وودی آلن نماینده نسل یا گروه خاصی نیست. او تنها فیلمساز آمریکایی ای است که به نظر من همچون فلینی و آنتونیونی به بیانی شخصی دست یافته. فیلم‌های او مثل رمان‌های یک رمان نویس است؛مجموعه‌ای از تغییرات مدام تفکری خاص. اگر او را به عنوان یک نویسنده مطالعه کنید، در می‌یابید که او نیز حد و مرزهای خاص خودش را دارد.

از رمان فرار کن خرگوش اقتباس سینمایی نیز صورت گرفته و فیلمی بر اساس آن ساخته شده که بر روی پوستر آن نوشته شده:3 months ago Rabbit Angstrom ran out to buy his wife cigarettes. He hasn't come home yet

 نوشتن و حرف زدن از انتقادات اجتماعی رمان از آن جهت که مربوط به آمریکای دههء پنجاه است نه امروز کار عبث و بی معنایی است.حتی در شیوه و سبک نیز این رمان بیشتر به عنوان کار کلاسیک به حساب می آید اما توصیه به خواندن الزامی این رمان برای تمام علاقه مندان به ادبیات امکان پذیر است زیرا که با وجود حذف ها و ناملایمت هایی که در چاپ این اثر صورت گرفته(شاید هم مابقی این مجموعه که ظاهرا" در حال ترجمه و آماده شدن است)هنوز هم رمان قدرت و ارزش های خود را حفظ کرده و در فضایی که رمان ها و نویسندگان درجه دو و سه را به عنوان فصلی از ادبیات و تاریخ به خورد خواننده بی خبر فارسی زبان می دهند می توان گفت این رمان از ارزشمندترین رمان های نیمه دوم فزن بیستم است که در زبان فارسی منتشر شده است. 



+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()