زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

مستاجر:رولان توپور،رومن پولانسکی

دو بز داشتند فیلم اقتباس شده از کتابی را می خوردند،یکی شان گفت: کتابش بهتر بود.               هیچکاک

 

یک اقتباس موفق یعنی چه؟آیا اساسا"اقتباس امری خلاقانه است؟ یک اقتباس تا چه حد باید به مرجعش وفادار باشد،و چه محدودیت هایی دارد؟این ها پرسش های همیشگی امر اقتباس است،که خود به پرسش و چالشی در سینماوادبیات تبدیل شده. هر فیلمسازی برداشت خاص خود را از این مقوله  دارد، بطوریکه این مسئله می تواند تبدیل به موضوعی برای ساخت فیلم باشد،مثل فیلم"اقتباس "ساختهء سال 2002 اسپایک جونز که به نوعی فرایند اقتباس در سینما می پردازد و نگاه هجو آمیزی به آن دارد.

نگاهی به آمار فیلمهای اقتباسی در تاریخ سینما اهمیت مطلب را بیش از پیش نمایان می کند.بطوریکه اکثر فیلم هایی که موفق به دریافت جایزه اسکار شده اند،فیلم های اقتباسی بوده اند و در مقابل،رمان هایی بوده اند که اقتباس از آن ها آه از نهاد نویسندگان شان درآورده است( مثل کوندرا)و بسیاری از نویسندگان حاضر نیستند که از کارهایشان فیلمی ساخته شود.

اما "مستاجر" رولان توپور که پولانسکی از روی آن فیلمی به همین نام ساخته از کدام نوع است؟

"مستاجر"رمان کوتاهی است دربارهء مردی به نام ترلکوفسکی که خانه ای را اجاره می کند که زنی(استلا)قبل از او در آنجا زندگی می کرده و خودکشی کرده است.پولانسکی بیشترین استفاده را از تعلیق و وحشت در کلیت اثر کرده یا این عناصر را که در کتاب کم رنگ است قوی تر کرده و به ساختار مورد نظرش(و به طوری که در کارنامه فیلمسازی اش دیده می شود:مورد علاقه اش)نزدیک کند و سعی می کند در امتداد کارهای قبلی اش که به امری مالیخولیایی،پارانویایی و شیطانی پرداخته بود به آن شکل دهد:انزجار و بچهء رزماری.

فیلم "مستاجر" پولانسکی نتوانست موفقیت دو فیلم قبلش را داشته باشد و چه در جشنواره ها و چه در گیشه شکست خورد.علت اساسی آن را می توان در دگرگون کردن اساسی مفاهیم کتاب توسط فیلمساز دانست.او نمی توانست از شخصیت چند بعدی،طنز تلخ ماجرا و روابط،موقعیت های ویژه فیلم بگذرد و با وجود این ها می خواست قالب همیشگی فیلم های خود را نیز داشته باشد(پولانسکی خودش نقش اول این فیلم را بازی کرد.)

آنچه که پولانسکی به عنوان یک فیلمساز مد نظرش بوده و هست استفاده از ژانر وحشتی است که خواننده را نه به واسطه جیغ و هیولا بلکه با مواجه مردم عادی با یک کابوس،روی صندلی میخکوب شان کند.فیلم هایی که اکثرا" با یک اتفاق معمولی یا یک آشنایی روزمره شروع می شوند و آرام آرام وارد کابوسی می شوند که هیچ شباهتی به زندگی عادی قبل شان نداشته است.

اما رمان"مستاجر"با وجود اینکه بن مایهء چنین روایتی را دارد و نویسندهء کتاب که خود یک کارکاتوریست هم هست از این فرم استفاده می کند(کارکاتورهای او بیشتر در ژانر گروتسک می گنجد و ترکیبی از طنز و وحشت است.)اما محوریت رمان بر ساختار اجتماعی و نگاه دیگری بزرگ در خصوصی ترین شکل زندگی افراد جامعه می گردد.مسئله ای که پولانسکی به عنوان یک روایت فرعی یا تعبیری جانبی در نظر می گیرد و فیلمی چند پاره تحویل تماشاگرش می دهد.البته این اتفاق زمانی بیشتر به چشم می آید که تماشاگر رمان را خوانده باشد و به تماشای فیلم بنشیند.اتفاقی که مثل همیشه این احساس را به انسان می دهد که انگار کسی رویاهایش را دزدیده و به اجبار می خواهد جایگزینی برایش بسازد.

ترلکوفسکی رمان از همان ابتدا که خانه را به شرط مرگ مستاجر قبلی اجاره می کند با قوانین کلی آپارتمان آشنا می شود و به او گفته می شود اینجا از آپارتمان های آبرومند است و او باید مثل بقیه قوانین را رعایت کند و کاملا" متین و آرام زندگی کند.در واقع مدیریت آپارتمان و صاحبخانه به او گوشزد می کنند که او به عنوان یکی از حلقه های زنجیر اجتماع باید سر به زیر و مطیع باشد و این را فراموش نکند که همیشه زیر نظر است.زیر نظر بودن به عنوان یکی از اساسی ترین جنبه های حضور لویاتان قدرت در اعضای جامعه آن ها را به فرمانبرداری می خواند و خارج شدنشان را از مرز قانون مجازات می کند.قدرت بی شکل و مرزی که به ظاهر هیچ کجا نیست اما شهروند باید همه جا حضورش را حس کند:

مثل پلیس های اینجایی که خود را در گوشه ای قایم می کنند و در صورت ورود به طرح(در شهر)یا سبقت غیر مجاز(در جاده های بیرون شهر)نمایان می شوند و شهروند متخلف را جریمه می کنند:از این به بعد است که شهروند هر چند متولی قانون را نمی بیند ولی حضورش را حس می کند آن هم در نزدیکترین جای ممکن یعنی در ذهنش.        

بر همین اساس ترلکوفسکی دایم سعی می کند خودش را به آن ها اثبات کند و تمام موارد را حتی بیشتر از خواسته آن ها رعایت کند.در صحنه ای از رمان او زباله هایش را با زباله های همسایه ها قاطی می کند تا مثل آن ها بودن را به آن ها یادآور شود و تخلفی هر چند کوچک و در خفا از او صورت نگرفته باشد.

شخصیت ترلکوفسکی سابقه ای دیرینه در ادبیات دارد که از همه قدیمی تر گولیادکین رمان همزاد داستایفسکی یا یادداشت های یک دیوانه گوگول است که در هر دو،شخصیت اول کارمندیست که سعی می کند لیاقتش را به رئیسش  و دیگر همکارانش نشان دهد و در این راه کارش به جنون می کشد.

در طول رمان این توصیه های اولیهء صاحبخانه با آهستگی توسط همسایه ها و کافهء محلی که ترلکوفسکی به آنجا می رود تشدید می شود و کم کم شخصیت خودش را آن چیزی می بیند و می سازد که دیگری از او خواسته باشد(در فیلم این اتفاق خیلی زود می افتد)در واقع فرد در یک اجتماع بزرگ بخش اساسی وجودش و تفکراتش را دیگری تعیین می کند و تنها زمانی شخصی در اجتماع به فردیت می رسد که با آگاهی از وضعیت خود و اجتماعش به سرکشی بیفتد که البته این سرکشی و خارج شدن از بند اجتماع بی هزینه نیست و گاه به مرز جنون می کشد جنونی که یا به وجود می آید و یا جامعه به او تحمیل می کند و او را در بند به تیمارستانی می سپارند(سرنوشت شخصیت یادداشت های یک دیوانه گوگول.)

البته هیچ گاه نمی توان خود فرد را از جامعه بیرون گذاشت و قداست احمقانه ای به او منسوب کرد بلکه در این موقعیت رابطه جامعه و شخصیت است که مورد تحلیل قرار می گیرد بی آنکه بخواهد حرف بزرگی زده باشد وگرنه خود شخصیت انسانی و لذت های بی اندازه اش در شکنجه کردن دیگران و انجام هر عملی صرفا" برای سود و منفعت شخص و بیزاریش از موفقیت دیگران آنقدر پیچیده و گاه پارادوکسیکال است که نمی تواند آرام در گوشهء خانه یا زندان و یا تیمارستانی بنشیند و به تقبیح جامعه بپردازد.مسئلهء اساسی این است که به قول توماس هابز انسان موجودی اجتماعی نیست و تمام تلاش ها برای به اجتماع در آوردن انسان ها جز جنگ و خونریزی و در نهایت به جز احساس ملالت و عدم خوشبختی چیز دیگری به انسان ها نمی بخشد.

 "مستاجر" رمان کوتاه و مهجوری است که چند سال پیش توسط نشر چشمه منتشر شده است و متاسفانه در ابتدای آن مقدمه ای دربارهء فیلم پولانسکی است و حرف زیادی دربارهء خود رمان نیست.اما در جامعهء بیسواد امروز که هیچ کس حال کتاب خواندن ندارد و همه ترجیح می دهند به جای تنها نشستن و خلوت کردن و چند ساعتی را به کتاب خواندن مشغول شدن روبروی تلویزیون بنشینند و تفالهء بارور شدهء ذهن دیگری را از کتاب ها هضم کنند معرفی فیلم اقتباسی اول کتاب از خود کتاب مهمتر است؛کسانی که با خواندن کتاب چشم های شان روی هم می افتد و به خواب می روند و ترجیح می دهند کسی آن ها را تصویر بکشد تا انرژی برای فکر کردن و تحلیل کردن و بار سازی متن به تصویر ذهنی نگذارند.بیماری فراگیری که در جامعهء بی کتاب ما به شکل اپیدمی درآمده و تاثیر مخربش را در داستان های چاپ شده به ظاهر نویسندگان اخیر هم دیده می شود.داستان های سطحی بی عمقی که از دل یک تصویر تخت یا مفهوم حاضر و آماده بیرون آمده نه از لا به لای متن.        

 

کارنامه رولان توپور:

سالگرد بوکو

حق با لئوناردو بود

سه هنرمند از فرانسه

گفتگوی بالینی

دختر سوزنبان

مارکی(دوساد)     

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

تاریخ بیهقی،دیروز امروز...

تاریخ بیهقی از کتاب های ارزشمندی است که هر کس سودای نویسنده شدن یا فرهیخته شدن دارد باید بخواند یا خوانده باشد.تاریخ بیهقی از جهات متفاوتی حائز اهمیت است:ادبی،تاریخی و جامعه شناسی.آن هم در جایی که متن و کتابت آنقدر کم است که باید از کتاب های بیرون آمده از دل تاریکی بیشترین استفاده را برد.

کتابی که امروز به عنوان تاریخ بیهقی در یک جلد یا دو جلد به چاپ می رسد در واقع شش مجلد از کتابی است که بنا بر روایتی سی مجلد بوده است.ما بقی در کشاکش تاریخ در زیر سم اسبان و ویرانه ها مانده و نابود شده است.ابولفضل بیهقی جزوء معدود ایرانیان زمان خود بود که دل در گرو کتاب بسته و به قول خودش در این کتاب، مدت ها به خواندن کتاب های در دسترس همت گمارده و بعد به تحریر نشسته است(هر چند که کتاب های موجود در ایران چیز زیادی هم نبوده)او در لا به لای تاریخ بیهقی از دقیقی و رودکی و بدون ذکر عنوان از فرودسی مثال می آورد(و به قول خودش تمام تالیفات ابوریحان را هم خوانده است.) به هر حال در کشوری که خودکامگان جنگجو در راءسند و ملت رعیت و بیسواد،وجود او امثال او صاحب ارزش های زیادی هستند هر چند که او در سایهء پادشاهان غزنوی توان خواندن و نوشتن داشته است.بیهقی بعد از چند سالی که در دربار محمود و مسعود و پسر مسعود(امیر محمد)به نوشتن و خواندن مشغول بود به خاطر دشمنی با درباری به نام تومان مورد ظن قرار گرفت و خانه و اموالش غارت شد و به انزوا رفت.او سال ها بعد هم در غزنه مرد و در جایی نا معلومی خاک شد.

سال هایی که بیهقی از آن می نویسد حدود سال 430 قمری است(مصادف با تولد خیام در نیشابور که نزدیک به بیهق است) مقارن با قرن یازدهم میلادی است:زمانی که غرب در آغاز قرون وسطا و انحطاط روم بود؛دورانی که بربرها پیشرفتهای زیادی در اروپا کرده و مسیحیت فراگیر شده بود و اروپا تازه شکل امروزیش را گرفته بود؛دوران تسلط دانمارکی ها(وایکینگ ها)به پایان رسیده بود و  آنگل ها و ساکسون ها،انگلستان(آنگ لند)و گل با فرانکها فرانسهء امروزی را بنیان گذاشته بودند و روسیه با پذیرفتن مسیحیت توانسته بود با ولادیمیر که خود را یک روس می نامید کشوری به نام روسیه بسازد.هنر یونانی به پستوها رفته و هنر اجغ وجق بیزانسی شکل گرفته بود .در جنوب ایتالیا تمدن بیزانسی-شرقی مسلط بود در بقیهء ایتالیا غرق در تمدن رومی بود.زمانی که قدرت خلیفه در بغداد رو به سستی گذاشته بود،اسپانیا به دست مسلمانان یا اعراب آفریقایی تبار بود ولی کم کم مسیحیت داشت جایگزینش می شد و بعضی از شهرها یا ایالات اسپانیا مستقل شده بودند،حدود سال هایی که ترکیهء امروزی با ترکستان شکل گرفت و در چین مذهب کنفسیوس و در ژاپن بودیسم در رونق بود.دو قرن پیش از فروپاشی سلجوقیان و حملهء مغول ها به بخشی از قلمرو خلیفه که توسط یک پارسی ادراه می شد(بعد از فروپاشی ساسانیان و فرو پاشی قلمرو پارس قرن ها کشوری به نام ایران وجود نداشت بلکه زیر نظر خلیفه،چه با قدرت و چه بی قدرت،اداره می شذ.)

تاریخ بیهقی از نظر ادبی،واژگان،نوع نثر ارزش های زیادی دارد و تاثیر زیادی نیز بر نویسندگان و شاعران امروز(به خصوص شاملو) داشته است.بخشی از تاریخ بیهقی را نه تاریخ بلکه باید ادبیات دانست زیرا از وقایعی می گوید که بیشتر از شنیده ها یا در واقع از تخیل نویسنده یا دیگران به وجود آمده(مثل جاهایی که حکایتی از خلیفه یا هارون الرشید می گوید یا از جنگ مسعود با شیران!)اما بخش های قابل اعتماد تاریخی هم کم نیست.ولی در هر دو صورت(چه تخیل و چه واقعیت) هر دو از حقیقت منشاء گرفته اند و برای شناخت اجتماعی به کار می آیند.

با ذکر مثالی که در مقدمهء تاریخ بیهقی به تصییح پرویز یاحقی و مهدی سیدی آمده می توان نخستین برداشت اجتماعی را از کتاب هایی که در دورهء سامانیان،غزنویان،مغول ها به تحریر درآمده به دست آورد.اینکه چگونه حاکمان بر قلم نویسندگان حکومت می کردند و خیال و قلم نویسنده را نیز جزئی از قلمرو خود می دانستند.در این سه مثال دیده می شود که در این فاصله که به حکومت مغول ها می رسد نویسندگان چگونه حاکمان خود را خطاب می کنند و در متن می آورند.مثال هایی که خود گویای همه چیز است:

شاهنامه ابومنصوری(سامانیان):...پس امیر ابومنصور عبدالرزاق مردی بود با فر و خویش کام بود...

تاریخ بیهقی(غزنویان):سزد از نظر عاطفت خداوند عالم سلطان بزرگ-ادام اله سلطانه- که آنچه...

گلستان سعدی(دوران مغول):دربارگاه شاه جهان و سایهء کردگار و پرتو لطف پروردگار،ذخر زمان و کهف امان،الموید من السما المنصور علی الاعدا،عضدالدوله القاهره....(تا سه خط به همین نحو ادامه دارد)..مظفر الدنیا و الدین ابی بکربن سعد بن زنگی....و یک خط دیگر ادامه می یابد)......

از نکات غریبی که هنگام خواندن تاریخ بیهقی دیده می شود فکر و ذکر شاهان ایران و درباریان است که جز گسترش قلمرو،سرکوب شورشیان و گرفتن مالیات از رعیت کار دیگری نداشته اند.بیهقی هم در این میان مثل استادش بونصر بیشتر مسئول نوشتن نامه ها و مهر کردن آن ها بوده و البته در کل کتاب جز با احترام از شاه ذکری نمی آورد اما از بعضی درباریان هم ردیف یا پایین تر از خودش نقل به شکایت هم می کند.در یکی از روایات مسعود غزنوی وقتی به آمل می رود از مردم آنجا می خواهد که برای مخارج سپاهیانش هزاران سکه جمع کنند و به او بدهند مردم که توان چنین کاری ندارند شکایت به وزیرش می آورند و از او شفاعت می خواهند وزیر چون نارضایتی شان را اعلام می کند مسعود نمی پذیرد و می گوید اگر تا شب این پول تهیه نشود آمل را به آتش می کشد و چنین هم می شود و عده ای از مردم  آمل که توانستند از غارت و آتش او جان سالم به در برند به خلیفه شکایت می برند که ما را از دست شاهان(یا نمایندگان ایرانی خلیفه)نجات دهد!و البته تاریخ به پایان نمی رسد و ما همیشه باید منتظر کسی باشیم ما را از دست خودمان نجات دهد.

در روایت دیگری شاه وقتی به دهی می رود و مردی پیش او شکایت می کند که کسی گوسفند او را دزدیده،شاه دزذ را جلوی روستا دار می زند و بانگ سر می دهد که هر که در قلمرو من دزدی کند سرنوشتش این است(جنازه آنقدر می ماند تا بپوسد!) و بیهقی در ستایش این کارش می گوید:

"بدین سبب حشمتی بزرگ افتاد و راعی و رعیت را بدین و مانند این نگاه تواند داشت."   

                  ص 445،ورود امیر مسعود به گرگان

می توان گفت متاسفانه! از گفته هایی که در تاریخ بیهقی به وفور دیده می شود چنین است:

"صلاح بندگان آن باشد که خداوند بیند،و بنده یک روز خدمت و دیدار خداوند را به همه نعمت و ولایت ننهد."

                                ص 339،440،600

جملاتی که توسط بندگان و درباریان در مقابل شاه گفته می شود و هیچ کجا شاهد شکایت یا ناخرسندی زیر دستان نیستیم. در واقع با این شواهد می توان گفت استبداد در تاریخ ایران زمین هیچ شباهتی به دنیای متمدن نداشته و ندارد.

اما دربارهء مشورت شاهان با درباریان هم چیزهایی دیده می شود که امروزه به طنز می ماند ولی نه تنها در آن زمان واقعیت داشته بلکه هنوز هم دست از سر ما ایرانیان برنداشته.مواقعی که شاه دربارهء انتخاب یا مسئله ای از درباریان سوال می کند آن ها در جواب می گویند:

"رای درست تر این است که خداوند دیده است.گفت:ناچار اینجا شحنه ای باید گماشت.کدام کس را گماریم و چند سوار؟گفتند: خداوند کدام بنده را اختیار کند؟..."

ص 15،گماشتن شحنهء ری  

و در جای دیگری که به حرف بوسهل عمل می کند سرنوشت بوسهل بعد از آن خواندنی است(ص 320)

این ها مواردی کوتاهی و شمایی کلی از کتاب با ارزش تاریخ بیهقی است که سند با ارزشی از تاریخ و ادبیات ماست.البته در دنیای وحشی ایران باستان کاری از دست بیهقی و بیهقی ها بر نمی آمده.اما با خواندن تاریخ و ادبیات و دیدن خودمان در آینه شاید دست از خیالات و توهمات عجیب برداریم و کمی از  تلخی واقعیت را کاهش دهیم.   

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

پوشکین،آغازگر روایت روسی

الکساندر سرگه یویچ پوشکین در سال 1799 در مسکو به دنیا آمد.مثل دیگر نجبای روس در ابتدا بیشتر به زبان فرانسه مسلط بود تا روسی.اولین اثرش منظومه  "باکره اورالئان"بود.او مثل دیگر هم مسلکانش زندگی را به میگساری و قمار و عشقبازی با بالرین ها می گذراند و مطالبی بر ضد کلیسا و تزار می نوشت که باعث شهرتش شد.پوشکین نیز مثل جوانان دیگر روسیهء آن زمان به ارتش ملحق شد اما چندین بار به خاطر نافرمانی و فرار دستگیر و تبعید شد.در این مدت منظومه "روسلان ولیودمیلا"،"کولی ها"،"برادران راهزن" را نوشته بود و شاهکارش "یوگنی آنگین"را آغاز کرده بود.در سال 1833 منظومه پر ارزش"اسب سوار برنزی" اش را نوشت."بی بی پیک" و "دختر سروان"از آخرین کارهای پوشکین به نثر است.او در سال 1836 در دوئلی که با دانته بر سر ناتالی داشت کشته شد.

پوشکین در یوگنی آنگین به شدت تحت تاثیر لرد بایرون است هر چند در طول کتاب بایرون و سنت رماتیک را تمام شده می داند.یوگنی آنگین جوان زمیندار و کتاب خوانی است که به دیگر زمینداران و همسایگانش شباهت ندارد و معتقد است سرف ها باید صاحب زمین شوند(از عقاید خود پوشکین که نیم قرن بعد در روسیه به وقوع پیوست.)او بعد از مدتی همسایه جدیدی پیدا می کند به نام لنسکی که به خاطر شباهت های اولیه شان با هم صمیمی می شوند و به خانه ای می روند که اولگا نامزد لنسکی همراه با خواهرش تاتیانا(اولین اسم روسی در ادبیات روس) در آنجا زندگی می کنند.اما کم کم تفاوت های سخصیتی در آن دو پدیدار می شود و لنسکی احساساتی و دلداده در مقابل یوگنی به ظاهر منطقی قرار می گیرد.

کتاب پر از تصاویر لطیف و ظرایف است هر چند که مسلما" در زبان روسی صاحب ارزش های بیتشری است(این کتاب توسط منوچهر وثوقی نیا از روسی به فارسی برگردانده شده است.)

داستان با وجود صحنه های رقیق و عاشقانه ای که از عشق تاتیانا به یوگنی خبر می دهد آرام آرام از از شخصیت ها و احساسات رمانتیک خارج می شود و یوگنی و تاتیانا را به عرصهء رئالیسم تلخی می کشاند.یوگنی که عشق تاتیانا را رد می کند در دوئلی با لنسکی بر سر اولگا لنسکی را از پا در می آورد و از آن شهر می رود.یوگنی در انتهای رمان وقتی تاتیانا را می بیند که با پرنسی ازدواج کرده و با مستخدمینش در آسایش زندگی می کند به پای او می افتد و طلب عشق می کند تا من دیگری بودلر- لکانی-فرویدی به ظهور برسد.رمان در لحظهء به خاک افتادن یوگنی و رد شدن عشقش توسط تاتیانا به پایان می رسد.

یوگنی که میلش را میل دیگری تعین می بخشد به اولگایی دل می بندد که متعلق به لنسکی است و با مرگ او ارزش اولگا نیز رنگ می بازد و وقتی دوباره تاتیانا که سوژه میل دیگری (پرنس) است ملاقات می کند برای یوگنی دوباره شکل می گیرد.تعابیر و تفاسیر زیادی از این رفتار و شخصیت یوگنی می توان داشت که شاید تکرار مکرراتی بیش نباشد.

یوگنی از قهرمانان مکتب رئالیست ادبیات روسیه است و تاثیرات زیادی بر نویسندگان بعد از خود دارد(همینطور "اسب سوار برنزی" پوشکین)باختین که رمان نویسی را تنها در حیطه چند صدایی می بیند پوشکین را با وجود نظم نویس بودن یک رمان نویس می داند و مثال های زیادی از او ذکر می کند که چگونه در دل روایت تز و آنتی تز هگلی در آن شکل می گیرد(داستایوفسکی بیشترین بهره را در این زمینه برده است.)

چایکوفسکی نیز با ساخت اپرایی از یوگنی آنگین باعث شهرت دوچندان این اثر شد.  

"دختر سروان"(که با ترجمهء پرویز ناتل خانلری موجود است)از کارهای اواخر عمر پوشکین است. "دختر سروان"داستان قهرمانی به نام آندره پترویچ است که پدرش او را برای پخته و مرد شدن به سربازی می فرستد و او ناخواسته در گیر جنگ و مبارزاتی می شود که به نوعی بر گرفته از تاریخ روسیه است.زمانی که مغول ها یا هون ها گوشه به گوشهء روسیه ای که آن زمان وجود نداشت را تصرف می کردند و خود را امپراطور آنجا می نامیدند.پترویچ در این گیر و دار متهم به خیانت می شود و تا پای مرگ می رود و دوباره باز می گردد.دختر سروان هر چند داستان رمانتیک گونه ای دارد اما پوشکین سعی می کند با پرداخت شخصیت های سیاه و سفیدش این کار را نجات دهد ولی با این حال "دختر سروان" از کارهای ضعیفش به حساب می آید.

"بی بی پیک" مجموعه ای از شش داستان است که مشهورترین آن ها بی بی پیک است و به نظر من بهترین آن ها داستان "تیر تپانچه" است که بن مایه هایی نزدیک به یوگنی آنگین نیز دارد؛سیلویو(نام شخصیت داستان) که هنگام دوئل در مقابل حریفش از بی خیالی و گیلاس خوردن او و بی اعتنایی اش به مرگ عصبانی می شود و نوبت شلیک کردنش را نگه می دارد تا زندگی برای رقیبش با ارزش شود و آن موقع جانش را بگیرد.در این مجموعه داستان های هجو آمیز چون "تابوت ساز" هم دیده می شود( این کتاب نیز توسط محمد مجلسی از زبان فرانسه به فارسی برگردانده شده است.)اما به طور کلی مثل دیگر آثار پوشکین عشق از موتیف های اصلی و گره های اصلی روایتش است.

پوشکین در بیشتر کارهایش از فرمی مشابه استفاده می کند که بیشتر تحت تاثیر ادبیات فرانسه و به خصوص ادبیات رم و یونان باستان است(در خیلی از کارهایش از شخصیت های نمایشنامه ها یا افسانه های یونانی رمی یاد می کند و شخصیت داستان هایش را نمونه ای از آن ها می داند.) او برای این کار از وسط داستانش را شروع می کند نه ابتدا،و با برگشتی به گذشت چگونگی رسیدن به این نقطه را شرح می هد و بعد دوباره از همان نقطه داستان را ادامه می دهد.

پوشکین را باید اولین آغازگر روسی نویسی و پا به عرصه گداشتن شخصیت های روسی در ادبیات دانست.شخصیت هایی که هر چند به قول داستایوفسکی مسئله ای فرامرزی دارند اما خصوصیت ملت روس در آن ها نمایان است.

با خواندن پوشکین به راحتی می توان تاثیر بسیار زیاد او را در آثار گوگول،داستایوفسکی و تولستوی دید.در زمانه ای که داستان های تالیفی بی ارزشی  به چاپ می رسد که حتی یک صفحه از آن را هم نمی توان خواند و دم و دستگاه روزنامه ها و جوایز و سایت ها  کوتوله های بی مایه ای را به عنوان نویسنده معرفی می کنند و آدم های بی مایه تر از آن ها برای شان نقد می نویسند و مجسمه های بلاهت به آن ها جایزه می دهند و تشویق شان می کنند تنها باید به ادبیات ترجمه پناه برد و برای یافتن رگه های تاریخی و تحلیلی این کارها دست کم بایست از ادبیات قرن نوزده شروع کرد.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

بولگاکف:تراژدی روزهای واپسین

نگاهی اجمالی به تاریخ ادبیات روسیه واقعیت وحشتناکی را یادآور می شود که انگار قرار نیست چنین چیزهایی در تاریخ بشر پایان بگیرد؛در مقابل سالمرگ بسیاری از نویسندگان روسیه که در قرن بیستم می زیستند علامت سوال قرار گرفته است.نویسندگانی که بعد از به قدرت رسیدن استالین و در تسویهء وحشیانه اش به طرز عجیبی ناپدید شده اند و هیچ نوع دسترسی یا حتی احتمالی برای سالمرگ این نویسندگان دیده نمی شود.کسانی که خیلی های شان حتی فعالیت سیاسی نداشته اند و صرفا" به خاطر دگر اندیشی شان به دام مرگ افتاده اند.یکی از دلایل عمده ای که ادبیات قرن بیستم روسیه فاصلهء زیادی با ادبیات قرن نوزده آن دارد به همین مسئله برمی گردد. 

اما در این میان نویسندگانی هم بودند که برای فرار از سانسور (و در نهایت شکنجه و مرگ)راه فراری پیدا کردند هر چند که این ها نیز برای چاپ و انتشار کتاب های شان با مصائب و مسائل زیادی روبرو شدند. میخائیل بولگاکف(1891-1940)نویسنده ای است که در آثارش سعی زیادی کرده تا با استفاده از استعاره،تمثیل،کنایه و صنایع ادبی دیگر که گاه در زمانه اش بوی کهنگی می داده داستان هایش را بنویسد و زنده بماند.او نوع دیگری از ادبیات روسی را به رشتهء تحریر درآورد که هیچ شباهتی به ادبیات پیشین و کارهای فرمایش دوران خودش نداشت.

او در رمان "گارد سفید" که به تلاش نهایی گارد سفید یا طرفداران تزار در مقابل گارد سرخ یا همان کمونیست ها می پردازد که البته در نهایت با پیروزی سرخ ها به پایان می رسد؛راوی در آخرین جملات رمان با تماشای حضور گاردهای سرخ به شهر می گوید:برای عده ای پایان تاریخ و برای عده ای دیگر آغازی دیگر است.رمانی که هم از قدرت سرخ ها یاد می کند و هم از پایمردی سفیدها.با این حال باز هم در انتشارش به مشکل می خورد و از او خواسته می شود رمانش را برای صحنه بازنویسی کند. اما نویسنده نمایشنامهء اقتباسی اش هم در فرم و دیالوگ نویسی و هم در ساخت و پرداختش بسیار ضعیف عمل کرده است(کتابی که با عنوان"گارد سفید"در کتاب فروشی ها موجود است همین نمایشنامه اقتباسی است.)

در همین سال "دل سگ" هم چاپ و متوقف شد!

او در "مرشد و مارگاریتا"که آخرین رمان اوست(ولی سال 1967 چاپ شده)و حرف های زیادی برای گفتن دارد و حرف های زیادی هم زده شده،نیز از همان شیوه در پرده حرف زدن استفاده کرده و از اساطیر یونانی در ساخت و کار داستانش بهره های زیادی برده است(مسیح و پونتوس پیلاطوس)او در این کار حتی از نشانه هایی استفاده کرده که بیشتر برای مردم روسیهء آن زمان قابل شناسایی است:مثل آن گربهء سیاه که از شخصیت های محوری رمان است و یک شخصیت حقیقی است که بیشتر از روی عادات و نوع راه رفتن و حرف زدنش می توان به پی برد که او کدام یک از دست اندرکاران دیکتاتوری کمونیستی است.هر چند که بیشتر به خاطر فضای سیاسی که بولگاکف در آن می نوشته و نگاه از بیرون کارهایش را بیشتر از منظر انتقادی و اجتماعی بررسی کرده اند اما او هم از طنز و خرده روایت های جالبی برخوردار است.

بولگاکف در رمان کوتاه یا می توانم بگویم داستان بلند"دل سگ" که به نظر من از بهترین آثار اوست ایده ای ارزشمندی را برای روایت داستانش و گفتن حرفش استفاده می کند.دانشمندی که سگ ولگرد و زخمی را در خیابان به مطبش می آورد تا با آزمایشات و پیوند زدن قلبی،او را تبدیل به یک انسان کند.در طی این داستان ما با رفتارهای حیوانی و ضعف های سگی آشنا می شویم که بعد از تبدیل شدنش به انسان هر چند ظاهر یک آدم را دارد اما خصلت های اصلی اش را حفظ می کند و چون سگ ولگردی بوده و همیشه در کوچه و خیابان میان ولگردها بزرگ شده بعد از تبدیل شدنش به انسان نیز به نوع رفتار و منش آن ها تمایل دارد و هر چقدر که دکتر و دوستانش سعی می کنند از یادگیری و رفتار قابل قبول پرهیز می کند و حتی حاضر به رعایت ادب خنگام حرف زدن نیست.

روایت و موضوع داستان در برخورد اول بسیار دستمالی شده و آشنا به نظر می آید خصوصا" که امروزه در سینما و به خصوص هالیوود این گونه کارها به وفور ساخته می شود و مثل همیشه سینما موضوعات قابل اعتنای ادبیات را به ابتذال می کشاند.اما کارکردی که بولگاکف از این موضوع می گیرد به خصوص در روسیهء آن زمان قابل اعتناست.

در این استعارهء کلی می توان گفت سگ ولگرد همان روستاییان و سرف های روس هستند که خیلی های شان حتی سواد خواندن و نوشتن هم ندارند اما از طریق تحصیل کرده ها و روشنفکران شان به هواخواهی کمونیست بلند می شوند و به دلیل نوید دنیایی آرام و با عدالت و کمک به ضعفا و کارگران در  ایدئولوژی و فلسفهء کمونیستی روس ها برای به دست آوردنش سر و دست می شکنند.اما این بزرگان و روشنفکران روس به ذهن شان هم نمی رسید که دمیدن چنین اندیشه ای در کالبد نحیف روس می تواند کشورشان را با وجود ظاهری امروزی تبدیل به غولی کند که فرزندان خود را هم بدرد.

پزشک داستان "دل سگ" وقتی متوجه می شود که هیچ راهکاری برای انسان شدن واقعی آن سگ وجود ندارد و تنها با کالبد انسانی نمی تواند خوی اصلی و گذشتهء پر از محنت و سنت های قبیله ایش را از او جدا کند دوباره طی یک عملیات پزشکی او را به صورت قبلش درمی آورد.بولگاکف در این کار اساس تفکراتش و محور نظریاتش را دربارهء کمونیست،مردم روسیه و انقلاب عنوان می کند و آن را در غالب رابطهء سگی ولگرد و پزشکی نابغه قرار می دهد.

در واقع چیزی که در نهایت از این رمان به دست می آید این است که تلاش تمام دیکتاتورها،روانشناسان،خوشبین های نسخه نویس بی ثمر است و انسان را نمی توان با پند و اندرز و نمایش ایدئولوژیک سر به راه کرد و مانند کارخانه ای به تولید انسان هایی یک شکل و هم قد و قواره دست زد.این اولین چیزی است که بعد از خواندن رمان به ذهن می آید خصوصا" وقتی با سابقهء نویسنده آشنا باشیید اما در خلال همین روایت به ظاهر نمادین داستانی رئال شکل می گیرد که در ژرف نگری و شخصیت پردازی دست کمی از چخوف ندارد.

اما تراژدی روزهای واپسین بولگاکوف و دیگر نویسندگان آن زمان سهمگین تر از این هاست؛کسانی که حتی موقع مرگ نیز نتوانستند شاهد چاپ و انتشار کتاب های شان باشند.

    

 کتاب های ترجمه شده بولگاکف:

تخم مرغ های شوم

دل سگ

 

گارد سفید

برف سیاه

مرشد و مارگریتا

+ مهدی فاتحی ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()