زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

آلیس یودیت هرمان

                        خالی از امر واقع زندگی    

اولین کتابی که از یودیت هرمان به فارسی ترجمه شد مجموعه داستان"این سوی رودخانه ادر"بود کتاب ارزشمندی که از خواندنش لذت بردم و همان موقع(حدود سه سال پیش)دربارهء این کتاب مطلب مفصلی نوشتم و برای مجلهء مرحوم زنان آماده کردم مطلبی که در آرشیو همین وبلاگ هم موجود است.اما کتاب دومی که از او به فارسی ترجمه شده یعنی"آلیس"اصلا" در حد و اندازه های آن مجموعه نیست.برخلاف نظر عده ای "آلیس"یک مجموعه داستان است نه رمان هر چند که شخصیت ثابتی در همهء داستان ها وجود دارد؛خصوصیات و ویژگی های یک رمان بحث مفصلی است؛پرداخت یک شخصیت ثابت و نوشتن مجموعه اتفاق هایی که برایش می افتد هیچ ربطی به رمان ندارد(خود هرمان هم مدعی رمان بودن کارش نیست.)

یکی از ضعف های مهم این مجموعه ثابت بودن موضوع و حتی گاهی روند داستان هاست انگار که نویسنده در قصه گفتن برای شخصیتش با مشکل مواجه است و قصه ای تکراری را با محوریت مرگ انسان ها مدام تکرار می کند.او همین قصه یا روایت داستانیش را نیز ناقص و نیمه کاره می گذارد و از نوشتن یا تصویر کردن بخش های اصلی داستانش غفلت می ورزد.در داستان اول که مرگ مردی باعث روبرو شدن دو زن می شود(یکی همسر امروزی و دیگری معشوقهء سابقی که هنوز در قلب زن جا دارد) مهم ترین بخش داستان حذف می شود و ناگهان داستان به اتمام می رسد:مرد مدتی در بیمارستان بستری است و در این فاصله این دو زن به یکدیگر نزدیکتر شده و با سوال ها و تردیدهای شان دربارهء اینکه مرد بعد از زنده ماندن با کدام می ماند و چگونه از این دو نفری که در بیمارستان تیمارداریش کردند قدر دانی می کند کلنجار می روند.مرگ مرد مقطع مهمی از داستان است و نقطهء اوج داستان زمانی است که قرار است ببینیم این دو زن بعد از مرگ مرد چگونه با خودشان یا یکدیگر کنار می آیند.اما درست این مرحله از داستان حذف شده و با برشی به جدا شدن و خداحافظی این دو از یکدیگر پرش می کند.اینگونه روایت پردازی و حذف بخشی از داستان دیگر بیشتر از آنکه به تبحر نویسنده برگردد به ضعف و ناتوانیش به پرداخت این گره برمی گردد و نمی توان آن را با عنوان" واگذار شدن به تخیل خواننده"ساده گرفت زیرا اگر قرار بود همه چیز(یعنی بخش اصلی داستان)به خواننده واگذار شود که دیگر داستان نویسی معنی پیدا نمی کند.شاید این نوع کارها(آن هم نه به این شکل ناقص)در دورهء چخوف لذت داشت ولی امروزه دیگر هیچ معنایی ندارد.البته در مجموعه قبل هرمان نیز داستان مفصلی گفته نمی شد اما جای خالی روایت انقدر خالی نبود.

می توان گفت در کلیت مجموعه"آلیس"شخصیت ها دارای مسئله نیستند یا حتی از بی مسئلگی رنج نمی برند.شخصیت ها از همه نظر راحت و بی دغدغه اند؛نه مسئلهء اجتماعی و نه مالی، همه چیز برای شان فراهم است تنها ناراحتی و ملال شان این است که چرا انسان با این همه خوشی و راحتی باید بمیرد!نمی دانم در قرن بیست و یکم این ایراد را باید به چه کسی گرفت!!ولی نفس خود مسئله سطحی تر از آن است که درخور تحلیل باشد.حرفی که نوربرت الیاس(جامعه شناس آفریقایی-فرانسوی)به اروپاییان می زند مصداق بارز این نوع تفکر است اینکه ظاهرا" غرب خوشی زیر دلش زده و با ادا و اطوار از زندگی امروزی می نالد این دوستان اگری سری به آفریقا یا کشورهای جهان سوم بزنند خواهند دید که چقدر خوشبختند و در آسایش.مارشال برمن نیز در کتاب تجربه مدرنیته به این مسئله می پردازد و از شخصیت ها و وضعیت اجتماعی جدیدی حرف می زند که همه چیزشان سرجایش است:آزادی،آینده روشن،شغل،بیمه و ...از نظر برمن این نوع انسان هیچ مسئله ای ندارد و همین بی مسئله بودن برای انسان جدید خود مسئله ساز شده.برای ما که در جهان سوم زندگی می کنیم و هنوز در اندر خم یک کوچه مانده ایم این جور داستان ها و دیدن یا شنیدن این وضعیت بیشتر ملال آور است و گاه غیر قابل فهم.

داستان سوم و چهارم نیز با محور قبل تکرار دوباره همان داستان هاست.مرد و زنی که در ابتدای راه دوستی شان هستند و ملاقاتی که آدم ها را به خاطرات گذشته شان باز می گرداند.به هر حال اینکه چرا این دنیای زیبا و خوش و خرم(این داستان ها پر است از نماهایی که با نور و رنگ و خیابان کشی های مدرن و طبیعت اطرافش به زیبایی ها تصویر شده.)را از دست می دهیم برای ما بیشتر به یک شوخی شبیه است و بهتر است برای این نوع داستان ها که هیچ حرفی از خشونت و امر واقع زندگی نیست جامه ندرانیم و این بی دغدغگی را به صاحبان خوش خیالش بسپاریم هر چند که اسم آلیس برای ما به سرزمین عجایب گره خورده و شاید هرمان نیز برای مان از پریان و سرزمین عجایب قصه می گوید.            

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

دی.اچ.لارنس در باکره و کولی

                                در ستایش بدن

 دیویدهربرت لارنس(دی.اچ.لارنس) در میان نویسندگان انگلیسی زبان و آنگلوساکسونی از اهمیت به سزایی برخوردار است.پیش از این نیز دربارهء او و کتابی که دربارهء ادبیات کلاسیک آمریکایی نوشته در همین وبلاگ حرف زده ام(متن را دوباره در پایین همین صفحه آورده ام.)او که با رمان پسران و عاشقان(1915) مشهور شد تا آخرین کار و یکی از مهترین کارهایش معشوق لیدی چترلی(1928) بر روی ایده و نظرگاهش دربارهء انسان پا بر جا ماند و با وجود رادیکالیسمی که در این دیدگاه بود هیچ وقت پا پس نکشید.

لارنس در داستان بلند باکره و کولی* که در نوع خود شاهکار کوچکی به حساب می آید نیز  تفکر بنیادین و اندیشه مجادله برانگیزش را تجسم می بخشد.عشق فیزیکی و تمایل و کشش بدن از هر نوع ارزشی بالاتر است.تقابل دختری که در حصار یک کشیش،یک پیرزن کور،و یک پیردختر قرار گرفته با کولی(Gipsy)که نمود تمام نمای بدن و غریزهء طبیعی انسان است.در این داستان لارنس با جزئیات و تیزبینی خاصی شخصیت کولی را نه با وصف ذهنیاتش بلکه تنها با حرکات بدن و جسمش،نوع نگاهش و آرامشش پرداخت می کند و دختر یا ایوت را به عنوان شخصیت محوری داستان با قرار گرفتن در موقعیت هایی متفاوتی نشان می دهد مثل دیدار او با زنی(ایستوود)که بچه هایش را رها کرده و با پسری جوان در ویلایی زندگی می کند،تضاد رویا ها و رفتارش با پیرزن و عمهء پیرش و دوستان جوان و سر به راهی که با او همسفر می شوند.این ها همراه با پیشینهء ابتدایی رمان دربارهء مادر ایوت(زن کشیش)که خانواده اش و کشیش را رها کرده و با پسری فرار کرده همه ترفند و موقعیت هایی است که با وجود کوتاهی کار از ایوت شخصیت ماندگاری در ادبیات می سازد.شخصیتی که به مادام بواری وجودش بها می دهد.

ایوت دایم از میلی درونی و کششی غریزی در وجودش حرف می زند که دایم او را به سمت طبیعت و سرکشی از قوانین سرکوبگر می کشاند بعد از دیدار با مرد کولی با تمام وجود می خواهد در آغوش سرکش این زادهء طبیعت قرار گیرد تا شاید آرام شود.این میل طبیعی و جنون آمیزدر وجود دختر معصومی چون ایوت پارادوکسی درونی است که لارنس حق را به خوی انسانی و طبیعی می دهد و خرد را سدی در مقابل بدن انسان می داند.بدنی که محل واقعیت پنهان آدمی است جایی که ما همیشه از دیگری پنهان می کنیم و هر نوع کنش بدنی که از پوشش اجتماعی مان خارج شود(مثل باد معده ای که ناخواسته خارج می شود و ما را با بدن مان یکی می کند)در مقابلش احساسی جز شرمندگی نمی کنیم.این شرمندگی یا احساس گناه حاصل یکی شدن با واقعیت تلخ وجودی ماست یا همان بدن که سعی می کنیم به عنوان یک حیوان متمدن به هر شکل آن را سرکوب کنیم.لارنس در این باره می گوید:

"باور خلل ناپذیرم این است که خون و گوشت از عقل خردمندترند...چیزی نمی خواهم جز آنکه فرمانبردار جسمم باشم،بی واسطه،بدون مداخلهء عبث فهم و ادراک،اخلاقیات یا چه می دانم هر چیز دیگر."

او معیار ارزش های انسانی را دگرگون می کند و اخلاقیات را سرپوشی می داند که پلیدی ها را پنهان می کند.

داستان بعد از سیلی که خانه کشیش را فرا می گیرد تمام می شود.سیلاب آبی که مادربزرگ پیر و وفادار به سنت را در خود غرق می کند و خانهء کشیش را ویران می کند اما ایوت به کمک کولی نجات می یابد و با گرمایی که از بدن یکدیگر می گیرند زنده می مانند.         

* این کتاب با ترجمهء کاوه میرعباسی توسط نشر لوح فکر منتشر شده

 

                              نگاهی به کتاب مطالعهء تاریخ ادبیات کلاسیک آمریکا

                                       Studies in Classic Amrican Literature                                                        نوشتهء دی اچ لارنس

 به نظر دی اچ لارنس ادبیات مدرن دو ساختار و بدنهء مهم دارد:روسیه و آمریکا.دربارهء آمریکا از شرود هندرسون نمی گویم چرا که ادبیاتش بیشتر روسی است تا آمریکایی، بلکه قدیمی تر های آمریکا مثل:هاثورن،پو،دنا،ملویل،ویتمن.و در روسیه بیشتر  تولستوی،داستایوسکی،چخوف.به نظر او مدرن های فرانسوی حتی به این نویسندگان نزدیک هم نشده اند.به نظر او تفاوت زیادی بین مدرن های آمریکا و روسیه وجود دارد؛روس ها عادت دارند زیاد حرف بزنند،تحلیل کنند و از متن های سمبولیک هم خوش شان نمی آید و در مقابل آمریکایی ها هیچ نوع تحلیلی را نمی پسندند و همیشه از چند پهلو شدن متن بهره می برند.آن ها حیله های شان را نشان می دهند .

این کتاب شامل دوازده فصل است که در فصل ابتدایی آن  "روح مکان" به ذهنیت و منش آمریکایی و آمریکایی تبارها می پردازد.

"هر سرزمینی صاحب روح بزرگی است.هر جمعیتی در مکان خاص و مشترکی زندگی می کنند که به آن وطن می گویند.مکان های متفاوت زایده های حیاتی متفاوتی دارند،شرایط جوی متفاوت،پولاریته متفاوت و ارزش های متفاوتی دارند.در اطراف رود نیل فقط ذرت وجود ندارد بلکه مذهب های متفات و پیچیده مصری هم هست."

او از اقوام اولیه ای که به آمریکا مهاجرت کردند شروع می کند و تاریخچهء دقیقی از آمریکا و مردمش به خوانده معرفی می کند تا در فصل های بعد وقتی دربارهء حرکت آرام مدرنیته در این کشور می پردازد خواننده با آگاهی کامل و به همراه او بتواند تحلیل های درستی از رمان های اولیهء آمریکایی داشته باشد.او در این بین نقدهای ارزشمندی هم به رفتار و سلوک آمریکایی ها دارد که بدون هیچ ذهنیت عقب ماندهء ملی گرایی و مردم پرستی به آن ها اعتراف می کند.

"جهان از ایده ها و تجربه های جدید بیشتر از هر چیزی می ترسد زیرا این تجربه ها جایگزین سنت های قبل می شوند.مثل این است که از عضلاتی استفاده کنیم که تقریبا هیچ وقت از آن ها استفاده نکرده ایم و مدت هاست خشک و سفت باقی مانده است.این کار به طور وحشتناکی آسیب زننده است. به همین خاطر همیشه از آن طفره می روند.جهان طفره رونده بزرگی است و آمریکایی ها بزرگترین آن ها."

او در طی فصل های متفاوت کتاب به نویسندگان و کسانی می پردازد که در شکل گیری فرهنگ امروز آمریکا سهم زیادی داشته اند و هر کدام را از نظر تاریخی و فرهنگی و هم ادبی مورد بررسی قرار می دهد.و در این بین از کسانی نام می برد که بعضی را تا به حال فقط اسم شان را شنیده ایم: بنجامین فرانکلین،هکتور کروکر، فنیمور کوپر ،ادگار آلن پو، ناتانیل هاثورن،هرمان ملویل،ویتمن...به اعتقاد او تنها با شناخت کوپر است که می توان آمریکا را شناخت و فرانکلین را نمونه ای عملگرا و هکتور کروکر را نمونه ای احساسی(طبیعت دوست) از مردم آمریکا می داند. اما همهء این شخصیت ها؛ حضورشان و تاثیرشات لزوما مثبت نبوده و نیست.لارنس به شدت با نوع تفکر فرانکلین و ایده های مذهبی اش مشکل دارد و تمام زیر بنای جهان بینی و تفکرش را زیر سوال می برد.

"آنچه مورد نظر بنجامین است باغ مرتب پشت خانه است که برای احتیاجات  آشپزخانه مان فراهم کرده ایم نه دشتی وسیع و جنگلی تاریک."

بنجامین لیستی از زشتی ها و ارزش های اجتماعی را برای مردم آمریکا ردیف کرده بود تا با محاسبات کامل و انجام درست آن قوانین به پیشرفت های بزرگی برسند.دستوراتی که تا مدت ها از آن پیروی می کردند:نظم،صرفه جویی،سخت کوشی،صداقت،اعتدال... انتقاد سخت لارنس به شیوهء فرانکلین از این نظر بود که می گفت: "من یک حیوان اخلاقی هستم ولی یک ماشین اخلاقی نیستم."

"بنجامین منطقه ای را حصار کشیده بود که فکر می کرد روح انسان است و با آن می خواست به سوی تمدن گام بردارد.اما کسی که فکر می کند سیم های خار دار همیشه جلودار انسان ها و تفکراتش هستند در اشتباه است."

به هر حال بنجامین فرانکلین بنیادهای محکمی را برای ساخت یک ملت متحد با قواعد  خاص خودش در آمریکا بنا نهاد(او از اروپایی ها نفرت داشت.) ولی خردمندانه می دانست که شکستن قواعد دنیای قدیمی و باستانی زمان زیادی می برد و کشوری جدید نیاز به قواعد جدیدی دارد.

او با سیر کوتاهی در تاریخ اروپا دارد فرار آزادی خواهان و بردگان از شر اروپایی ها به آمریکا را سرآغازی برای ساخت یک کشور آزاد بدون شاه و کشیش می داند زیرا که آنهایی که به سرزمین عریان آمریکا پناه آورده بودند  از همین ارباب ها خسته و دلتنگ بودند.آن ها از روحیهء آسان طلبی اروپایی ها بدشان می آمد. به همین خاطر به اعتقاد او هر چند در سال 1700 در انگلستان آزادی عقیده قابل قبولی بود اما کم کم از این سرزمین عقب ماند.به زعم او در این کتاب آمریکا هیچ وقت آسوده نبوده امروز هم نیست.آمریکایی ها همیشه تنش یا مشکلی برای خودشان فراهم کرده اند.و این را رمز دموکراسی می داند:یک تنش کامل: تو سنگ نیستی.

"همیشه و در همهء زمان ها انسان آنچنان که خودش می اندیشیده یا می خواسته آزاد نبوده است.زیرا برای آزادی واقعی باید ارباب وجود انسان ها شکسته شوند.باید آن را کشف کرد و تا انتها پیش رفت.زیرا که ما نمی توانیم  بادی را که ما را با خود می برد ببینیم و تنها با شناخت از خود و خواندن ادبیات است که می توانیم آن ارباب را بشکنیم و قدرتش را محدود کنیم."

به اعتقاد او هنر دو کار کرد مهم برای تک تک افراد جامعه دارد:اول اینکه تجربیات احساسی با ارزشی برای مان فراهم می آورد و دیگر اینکه اگر شجاعت روبرو شدن با احساسات خود را داشته باشیم حقایق نگران کننده ای از خودمان را برای مان آشکار می کند. یکی از نکات ارزشمند  چنین کتاب هایی(که هنوز هم ترجمه نشده است.)نشان دادن روش نقد و برسی تاریخی ادبیات یک کشور است.اینکه وقتی منتقدی قرار است از ریشه های ادبی و ادبیات مرز و بومی حرف بزند تنها به خواندن کتاب های دوره های متفاوت اکتفا نکند بلکه باید مطالعات تاریخی گسترده ای داشته باشد و از وضغیت اجتماعی آن دوره شناخت کاملی به دست آورده باشد.و در کنار همهء این ها از رفتار و سلوک ملت های دیگر و ریشه های تاریخی ادبیات دیگر کشورها هم با خبر باشد تا بتواند در این حوزه حرفی برای گفتن داشته باشد.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

توماس مور؛نمودی از یک بازی تاریخ

فیلم "مردی برای تمامی فصول" یکی از فیلم های فرد زینمان است که در سال 1967 ساخته شده و بر گرفته از نمایشنامه ای به همین نام رابرت بولت است.این فیلم بر اساس زندگی توماس مور نویسنده و کاتولیک با تعصب قرن پانزده انگلستان ساخته شده که به خاطر ایستادگی و مقاومتش در مقابل نقض قوانین کشورش و کلیسا جان خود را از دست داد.

توماس مور(1478-1535) و پدرش از حقوقدانان برجسته زمان خود بودند.او در سن بیست و شش سالگی نماینده پارلمنت شد و مناصب زیادی را به عهده گرفت.اراسموس ادیب و کشیش کاتولیک اما غیر متعصب آن زمان که با تالیفاتش تاثیرات زیادی در نگرش کاتولیک-پروتستانی زمانهء خود داشت از دوستان نزدیک او بود.توماس مور کتابی با عنوان نوسکواما(هیچ جا)دارد که در آن مدینه فاضله خود را در یک جامعهء اشتراکی که همه چیز به نحو احسنت است و شهروندان در آزادی به سر می برند(البته به غیر از پروتستان ها) به تصویر کشیده است.

شهرت توماس مور بیشتر به خاطر اختلافی است که با هنری هشتم شاه انگلستان داشت که فیلم "مردی برای تمامی فصول" بر همین بخش از زندگی او تاکید دارد.برای شناخت و بحث دربارهء فیلم و توماس مور نیاز است که مروی کلی به تاریخ اروپای آن زمان و قوانینش داشته باشیم:

  در آن زمان بیشتر کشورها اروپایی با وجود استقلالی که در اداره امور و قوانین شان داشتند کلیساهای شان زیر نظر پاپ در رم بود و مناصب آن ها را پاپ تعیین می کرد و پادشاهان هر ماه مبلغی را برای پاپ می فرستادند.در واقع در هر کشوری دو منصب بزرگ وجود داشت که هر یک مستقل از دیگری بود و دارای اختیارات خاص خود:پادشاه و اسقف اعظم آن کشور که توسط پاپ انتخاب می شد.(بر خلاف کشورهایی مثل ایران که شاهان همیشه تام الختیار بودند و چیزی به نام بی قانونی در تمام تاریخ کشورمان رواج داشت.)به غیر از رم که تنها پاپ در آنجا فرمان می راند(بقیه جزایر ایتالیا مثل فلورانس،جنوا...نیز صاحب فرماندار و اسقف بودند.بعدها بود که با اتحاد این جزایر در آنجا کشوری به نام ایتالیا به وجود آمد.)

حرکت از قرون وسطی به دورهء رنسانس در واقع شروع مستقل شدن کلیساهای اروپا از پاپ و رم  بود که یا مجمع اسقف ها،اسقف اعظم شان را انتخاب می کردند(مثل ارتدوکس های روس)یا پادشاه انتخاب می کرد و یا خود پادشاه بالاتر از اسقف می ایستاد و تمام اختیارات الهی و اجتماعی را به دست می گرفت.از اولین کشورهای اروپایی که مستقل از پاپ عمل می کرد سوئیس بود که در واقع صاحب قدیمی ترین دموکراسی در این قاره است بعد هلند و فرانسه و دیگر کشورها نیز در دوران رنسانس به این موج پیوستند.تنها اسپانیا بود که چند صد سال بعد به لطف ناپلئون از دوران تاریک قرون وسطی و تفتیش عقاید خلاص شد(این هم از لطایف و ارزش های جنگ و کشورگشایی در تاریخ است که در غیر اینصورت معلوم نبود اسپانیا تا کی در گرداب کشیش های روانی دست و پا می زد و مردمش شکنجه و کشته می شدند.)

هنری هشتم بعد از آنکه بر خلاف قوانین کلیسا و با باج دادن به پاپ توانست با بیوه برادرش کاترین ازدواج کند به خاطر اینکه نتوانسته بود از او پسری برای ولیعهدی خود دست و پا کند تصمیم گرفت با طلاق گرفتن از او با آنا ازدواج کند. (آن موقع ازدواج با خواهر زن و طلاق طبق نص صریح انجیل ممنوع بود مسئله ای که در اروپای امروز رایج است و می بینیم که مسیحیت به واسطه پیشرفت اروپا بود که پیشرفت کرد نه به خاطر مسیحی بودن.)به همین خاطر هنری هشتم تصمیم گرفت کلیسای انگلستان را از رم مستقل کند و به جای باج دادن به پاپ اسقفی را از طرف خود در کشورش تعیین کند و از آن به بعد پادشاه مقام برتر کلیسا نیز باشد.او این قانون را به پالمنت برد و آن را تصویب کرد و چون بدعتی بعد از نزدیک هزار سال بود از همه بزرگان کشور نیز خواست که این کار او را تایید کنند.در واقع هر چند که این عمل هنری هشتم به نوعی خودخواهانه و زیر شکمی بود اما آغازی برای استقلال و رهایی انگلستان و ثروتمند شدن این کشور بود.

داستان"مردی برای تمامی فصول"از همین مقطع از تاریخ انگلستان آغاز می شود و توماس مور به عنوان یک کاتولیک متعصب که هر چند مرد قانونمند و آگاهی بود در دل تاریخ زندگی می کرد و خود را به پاپ وفادار می دانست و از لوتری ها(پروتستان ها)بیزار بود.او حاضر نشد این کار پادشاه را تایید کند و به زندان افتاد و به جرم خیانت سرش به زیر ساطور جلاد رفت.او مردانه پای اعتقادش ایستاد: این وجه از شخصیت او در فیلم پرردنگ است و از او چهرهء مثبتی ساخته می شود.در واقع روایت زندگی او در این مقطع تبدیل به حماسه می شود و او قهرمانانه جان بر سر پیمانش می گذارد.اما چیزی که گذر زمان و تاریخ نشان می دهد این قصه را به کمدی مضحکی تبدیل می کند که قهرمانش دلقکی است که از اندیشه و دانش کمی برخوردار است.در واقع حالا که ما با دانش هزار سال تاریخ قبل و نزدیک پانصد سال تاریخ بعد از او  به سراغش می رویم چیزی از بیهودگی و حماقت از او نمی ماند.شخصیتی که هر چند بعد از آن تبدیل به قدیس شد و تمام شخصیت های منفی و خائنان به او کشته شدند ولی حالا به یک کوته فکری تبدیل شده اگر قرار بود آنچه خواستهء او بود انجام شود معلوم نبود انگلستان چند سال بعد می توانست از پاپ مستقل شده و به جرگه بزرگان و قدرتمندان اروپا بپیوندند.انگلیسی که سال های بعد از آن هم توسط هلندی ها و هم فرانسوی ها مورد تجاوز قرار گرفت و در صورت ضعف،تاریخی غیر از اینی که امروز دارد پشت سر داشت.

هر چند می توان توماس مور فیلم را که کارگردان سعی کرده برخلاف اسناد تاریخی او را در مقابل پروتستان ها نرم نشان دهد،دوست داشت زیرا که او مرد قانون است و تاکید فیلم بیشتر روی این مسئله است.در فیلم نگرانی مور نه قوانین الهی بلکه قوانین انگلستان است که مورد تجاوز قرار گرفته.البته از این دید او مرد شجاع و ارزشمند تاریخ به حساب می آید اما اگر قوانین نیز به همان شیوهء هزار سال قبل خود باشند که دیگر چیزی جز سنت و خرافه از آن باقی نمی ماند.مور در یکی از دیالوگ های ارزشمند فیلم در مقابل داماد لوتری اش که خواستار دستگیر کردن یک از جاسوسان خانه مور است و با انکار مور مواجه می شود . از او می پرسد:تو می گذاری شیطان از قانون بهره مند شود در صورتی که باید برای گرفتن شیطان قانون را نیز نقض کرد؟ و مور در جوابش می گوید:وقتی همهء قوانین نقض شد و شیطان به سراغ تو آمد آنگاه چه می کنی؟به کجا پناه می بری؟دیگر قوانین که نقض شده و در هرج و مرج جایی برای پناه گرفتن نیست.

در واقع اینجا مور تبدیل به مرد قانون می شود که می خواهد به وسیله آن جلوی برندگی قوانین کلیسا را بگیرد و قانون برایش محترم تر و پر ارزش تر از هر چیزی است.

به هر حال توماس مور جانش را به پای عقایدش گذاشت(چه متعصب به کلیسا و چه قانون)و این در یک مقطع تاریخی پر ارزش و در دل تاریخ گاه بی معنی جلوه می کند.نام "مردی برای تمامی فصول"بر همین اساس روی این کار گذاشته شده که قانون و پایبندی به قانون چیزی نیست که تنها در یک فصل معنا داشته باشد هر چند که این مسئله بیشتر در اندیشه های جان لاک یعنی صد سال بعد تحقق پیدا کرد.این فیلم یک بازسازی تاریخی است برای دفاع از قانون و شهید راه آن.نویسنده این داستان به تاریخ پایبند نمی ماند(دلیلی هم ندارد که پابند واقعیت باشد.)در واقع توماس مور و هر شخصیت و اسم دیگری که از دل تاریخ بیرون بیاید و از آن استفاده شود در این مقطع بازخوانی امروزی می شود.البته این گونه تراژدی ها و کمدی ها بیشتر در تاریخ اروپا که نشأت گرفته از فرهنگ یونان و رم باستان است به وجود می آید وگرنه در کشور بیابانگردی که هیچ رد پایی از قانون در آن دیده نمی شود(حتی در دوران باستانی که عده ای ناچارا" به آن می بالند!)نه چنین کسانی زاده می شوند و نه چنین اسطوره هایی به وجود می آید.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

سخن گفتن دربارهء ادبیات؛ساختارگرایی

نوشتن دربارهء ادبیات همزاد خود ادبیات است.پیش از آنکه بتوانیم کلیت کار را در یک چارچوب قرار دهیم متوجه می شویم که امکانات بی شماری در اختیارمان قرار دارد و می توانیم از منظرهای متفاوتی به آن نگاه کنیم.اما خوانندهء با تجربهء متون ادبی فردی است که می داند با متون ادبی چه کار کند در واقع جدا از تئوری ها ادبی مطالعهء هر اثر ادبی و هر رمان فهم یا مطالعهء اثر بعدی را آسان تر می کند و بدین وسیله خوانندهء با تجربه نه تنها می تواند متون را با هم مقایسه کند بلکه شناخت ارزشمندی دربارهء چگونگی خوانش متن پیدا می کند.

از زمانی که سوسور انقلابی کپرنیکی را در عرصهء مطالعات زبانی رقم زد دریچهء جدیدی برای خوانش و فهم ادبیات به وجود آمد ادبیاتی که تنها وسیله و ابزار حضورش زبان است.او با عنوان اینکه هر پدیده ای را می توان هم به صورت توصیفی یا هم زمانی بررسی کرد و هم به صورت تاریخی یا در زمانی،تمایزی اساسی میان این دو قائل شد.او نظام زبان را لانگ نامید به عنوان هستی اجتماعی جدا از خواست و اراده فرد و آن را در مقابل پارول قرار داد که کنش فردی و مادی سخنگوست.او عنوان کرد که زبانشناسی باید به لانگ بپردازد نه پارول.بر این اساس دال و مدلول به طور قرار دادی به هم چسبیده اند و ارتباطی سببی یا شباهت طبیعی ندارند.این ایده ای بود که لویی استروس از آن برای مردم شناسی که بر اساس نشانه شناسی استوار بود استفاده کرد و لکان با دگرگون کردن آن و عنوان لغزش دایمی و سُر خوردن زنجیره دال ها روی مدلول،برای شناخت ناخودآگاه انسان بهره برد. 

نگرش ساختارگرایان فرانسوی بر این اساس بود که باید از ذهنیت سنتی ادبیات گریخت و با استفاده از الگوی زبانشناسی به مطالعهء نظام ادبی پرداخت.در واقع می توان گفت زبانشناسی اساس کار تفکر ساختارگرایی در ادبیات است که در آن بحث بر سر این مسئله است که در یک اثر ادبی هر بخش،پاره گفتار،موقعیت یا شخصیت چرا و چگونه در چنین ترکیبی قرار گرفته است.به عنوان مثال در تحلیلی ساختارگرایانه شخصیت را نه به مثابه موجود بلکه در وضعیت یک مشارکت کننده تعریف می کنند در چنین نگرشی زبان تنها مسئلهء بیان و ایجاد ارتباط نیست بلکه یک تولید کننده است که آثاری به جا می گذارد و ما می توانیم آن را در کل اثر پیگیری کنیم.در واقع در نقد ساختارگرا منتقد سعی می کند توجهش را با بازی خوانایی یا ناخوانایی متن،نقش گسست ها،سکوت ها و تیرگی روایت معطوف کند.

بحث بر سر اینکه وقتی متنی از زیر دست نویسنده بیرون می آید به موضوعی مستقل مبدل می شود جایی در تفکر ساختارگرایی ندارد؛یک متن بدون رابطه با متون دیگر و قراردادهای حاکم بر آن قابل آفرینش نیست و تنها با تولیدات جدیدت ادبی آن هم به این خاطر که نظام ادبی جدیدی ساخته می شود معناهای جدیدی می گیرد(یعنی همه چیز در دل ساختار معنا دارد.)

 وقتی ما اثر ادبی را می خوانیم می توانیم تحلیلی نحوی یا معنایی از کار داشته باشیم:یا یک دال به مدلولی دلالت می کند و پدیده ای پدیده دیگر را به ذهن می آورد یعنی نوعی رابطه غیابی یا جانشینی صورت می گیرد(تمثیل و مجاز...) یا قطعات اثر معنا یا علیت شان را از طریق چرایی و چگونگی آرایش و ساختار کار به دست می آورند.یا اینکه ما به روش فرمالیست های روسی اثر را در قالب یا سبک مورد نظر بررسی کنیم(مثل اشکولفسکی)

دربارهء باختین در مطلب مفصلی که در همین وبلاگ منتشر شد نوشته ام؛او جایگاه تاریخی اجتماعی زبان را نیز در نظر می گیرد و برخلاف یاکوبسن رمان را اساس تئوری های ادبی خود می داند.یاکوبسن که اساس کارش را بر روی شعر گذاشته دائما" به چگونگی توزیع واژه ها در متن می اندیشد و جایگاه وقوع عناصر را عاملی حیاتی در تغییر و تفسیر می بیند.

این ها کلیات خلاصه شده ای است دربارهء نگرش ساختاگرایانه به ادبیات که برای فهم و دریافت هر بخش و هر نظر کتاب ها و متون زیادی لازم است و در راه شناخت نظریات ادبی مثل خود ادبیات راه میانبری وجود ندارد.متاسفانه امروزه با خالی شدن دانش و شناخت ادبی در کارهایی که دربارهء ادبیات در سایت ها و وبلاگ ها و روزنامه ها منتشر می شود ضرورت خوانش این متون را پیش از پیش ضروری می کند تا وقتی نویسنده یا منتقد یا هر ورچسب دیگری که می خواهد دربارهء اثری نظر بدهد از واژه های بی معنی،پوک،کوچه بازاری،سینمایی و غیره استفاده نکند و با خواندن نظریات ادبی بیاموزد که برای تاویل،تفسیر،تشریح،توضیح،خوانش،تحلیل و نقد دربارهء هر اثر ادبی باید از دامنهء واژگان آن استفاده کرد وگرنه ترجیحا" دهانش را ببندد و بیش از این دال نویسنده یا منتقد را خالی از معنا نکند و با این کار به وضعیت پوپولیستی ادبیات امروز کمک نکند.

با وجود تمام این توصیفات ادبیات همیشه با ارائه زنجیره ها و ترکیب هایی که از درک ما می گریزند و با قرار دادن زبان در معرض آشفتگی،نشانه های تعریف شدهء ذهن ما را در هم می شکند و قید و بندهای ما را به چالش می گیرد و باعث می شود ناخواسته آن ها را به خود تحمیل می کنیم.

       

 

+ مهدی فاتحی ; ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ آبان ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()   

شعری از ژان راسین

Le jour n’ est  pas plus pur que le fond de mon co eur

روز ناب تر از ژرفای دل من نیست.

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()