زنویادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما |
||
مجموعه مقالات و یادداشت هایی را که طی این چند سال اخیر در مطبوعات منتشر کرده بودم در مجموعه ای به عنوان "درباره" ادبیات" گنجانده ام و طبق قولی که داده بودم آن را به رایگان در اختیار دوستداران ادبیات قرار می دهم.شاید ابراداتی در متن و شکل کتاب باشد اما بیشتر از هر چیزی ترجیح من انتشار آزاد آن بود تا منبع کوچکی باشد از کتاب ها و دنیای نویسندگانش.دوستان زیادی بودند که به هر شکل لیستی از کتاب های ارزشمند و صاحب جایگاه در ادبیات می خواستند که به هر شکل بتوان آن ها را پیدا کرد و خواند و این کتاب می تواند کارکرد این چنینی هم داشته باشد زیرا که تمامی کتاب های معرفی شده در آن در بازار(سیاه یا سفید)موجود است.
این کتاب را تقدیم می کنم به جواد ماه زاده عزیز،به آن تار موی سفیدش که میان انبوه سیاهی شرمنده شد و رنگ باخت.
این کتاب شامل سه بخش کلی است که هر کدام شامل فصل های جداگانه ای است.بخش اول کتاب درباره’ ادبیات روسیه و مجموعه مظالبی است که من درباره’ ادبیات روس منتشر کرده ام که به طور کوتاه از نویسندگانی چون پوشکین، گوگول، ایوان گنچارف، تورگینیف،داستایفسگی،تولستوی،بولگاکف،شولوخوف مطالبی درج شده.بخش پایانی مجموعه مقالاتی است درباره’ ادبیات که بیشتر به ماهیت و جایگاه و نوع ادبیات پرداخته اند و بخش میانی که شامل:
1.گوستاو فلوبر مادام بواری،بوارو و پکوشه
2. روژه مارتن دوگار خانواده تیبو
3.جین آستین غرور و تعصب
4. ویرجینیا وولف موج ها
5.بالزاک کمدی انسانی
6. یودیت هرمان این سوی رودخانه ادر،آلیس
7. دی بی سی پی یر تابستان گند ورنون
8. جان آپدایک فرارکن خرگوش
9. هاروکی موراکامی پس از تاریکی،مجموعه داستان
10. دی.اچ.لارنس باکره و کولی، درس هایی از تاریخ ادبیات کلاسیک آمریکا
11. ماریو بارگاس یوسا گفتگو در کاتدرال، عصرقهرمان
12.ریچارد براتیگان رویای بابل
13.سام شپارد خواب خوب بهشت
14. هوراس مک کوی آن ها به اسب ها شلیک می کنند
15.میشل لبر کاناپهء قرمز
16. خاویر ماریاس مرد است و احساسش
17. اچ. جی. ولز ماشین زمان
18. دوریس لسینگ فرزند پنجم
19. پاتریک زوسکیند کبوتر
20. آلیس مونرو فرار
21. کازئو ایشی گورو بازمانده روز
22. ماکس فریش اشتیلر
23. کنوت هامسون گرسنه
24. الیاس کانتی کیفر آتش
25. کورت توخولسکی بعضی ها هیچ وقت نمی فهمن
26. ایتالو اسووو وجدان زنو
برای دانلود کتاب می توانید به سایت زیر مراجعه کنید:
امیدوارم مورد استفاده دوستان قرار گیرد.
سبک و سیاق داستان نویسی بوتزاتی زیاد مورد پسند من نیست هر چند که بسیاری از کارهای او را خوانده ام چون همیشه در کارهای بوتزاتی اثری از یک فکر و محتوای ارزشمند وجود دارد و برخلاف نویسندگانی مثل کارور تنها با یک احساس یا موقعیت داستان نمی نویسد.اما استفاده های زیاد او از اشارات و سمبل گاه و بی گاه توی ذوق می زند و در واقع من هم شاید مثل همعصرانش بیشتر به نوع داستان نویسی آمریکایی دلبسته ام تا این نوع داستان ها که به نوعی قصه های قدیمی را یادآور می شود.
اما در کار هر نویسندهء صاحب سبکی(حتی آن هایی را که دوست شان ندارید) اگر واقع بینانه نگاه کنید کارهایی پر ارزشی دیده می شود که انگیزه ای ایجاد می کند تا همهء کارهای او را بخوانیم.در مجموعهء "شصت داستان"بوتزاتی به ترجمهء محسن ابراهیم هم کارهای متفاوتی دیده می شود؛از ضعیف ترین و کلیشه ای ترین داستان ها تا داستان هایی که می توان با آن ها لحضه ای تجربه زندگی سوخته ات را دوباره بازخوانی کنی.اما در شروع یکی از داستان های این مجموعه به نام "ممنوع بود" متنی قرار گرفته که به نوعی می توان گفت روایت امروز ماست بی آنکه بخواهم دربارهء چرایی و چگونگی آن چیزی بگویم تنها خود متن را از کتاب می آورم چون که خودش بهتر از هر تفسیر و تعبیری گویای حضورش در این مکان است:
از وقتی که شعر را ممنوع کرده اند زندگی برای مان مسلما" خیلی راحت تر شده است.دیگر نه از آن بی حالی ها خبری است و نه از آن هیجان های بیمار گونه و نه از آن خیال پروری های افراطی که برای مصلحت عموم خطرناک است.تنها چیزی که واقعا" ارزش دارد همان فعالیت های تولیدی است و واقعا" نمی شود سر درآورد که چه طور انسان طی هزاران سال،این واقعیت اساسی را نادیده گرفته است.
به طوری که می دانیم،برخی از سروده های تهیج کننده ای که به درد کارهای بزرگ ملی بخورند-البته سروده هایی که از غربال سانسور شریف ما رد شده باشند-در محدوده ء مجاز باقی می مانند.آیا می شود اسم این ها را هم شعر گذاشت؟نه خوشبختانه.این ها بدون آنکه راهی به سمت افراط کاری های ناصواب تخیل بگشایند،روح کاربر را قوت می بخشند.به عنوان مثالی مشخص آیا در جایی که ما هستیم قلب هایِ به اصظلاح دچار رنج های عشق می توانند محلی از اعراب داشته باشند؟آیا می توان پذیرفت در دنیای ما که وقف آثار جدی است،روح دچار هیجانات فاقد-همانطور که هر کس باید اذعان داشته باشد-هر نوع فایدهء به درد بخوری شود؟
....
در بین فیلم های جدیدی که دیدم هیچکدام چشمگیر نبودند و آنچه از فیلمسازنش توقه داشتم نبود.اما در مقابل فیلمی از سینمای رومانی دیدم به نام Silent Wedding که از هر نظر بی نظیر یود.فیلمی با لحن شوخ طبعانه و طنز دربارهء دورهء از تاریخ رومانی که زیر سلطهء روسیه است.داستان روایت عروسی است که مصادف با مرگ استالین می شود و هر نوع جشن و پایکوبی به مدت یک هفته ممنوع می گردد اما ساکنان آن دهکده که همگی سرخوش هستند نمی خواهند و نمی توانند دست از جشن گرفتن و رقصیدن بردارند.آن ها تمام سرخوشی ها و مهمانی روز عروسی شان را کاملا" بی صدا برگزار می کنند مبادا که ماموران استالین بویی ببرند.فیلم به شکل تراژیکی پایان می پذیرد و به سینماگران ما یاد می دهد که چگونه می توان از یک دورهء تاریخی و مسئلهء تراژیک فیلم صاحب ارزش و پویای ساخت.
راندن یا drive ،نیکلاس ویندینگ رفن
فیلم خوبی است یعنی جزو بهترین فیلم های امسال است.فیلمی با مایهء های اکشن و نزدیک به سینمای تارانتینو با بازی های ارزشمند.اما با همهء این اوصاف این فیلم به نظر من فیلم خوبی است شبیهء خیلی از فیلم های خوب دیگری که دیده ام نه چیز دیگر.تنها از طریق نام فیلم که می توان آن را علاوه بر راننده بودن شخصیت اصلی به غریزه انسانی که عامل تمام رفتارهای آن است(از نگاه فرویدی]می توان تعابیر دیگر و ارزشمندی از فیلم داشت که فعلا" در حوصلهء این متن نیست.
درخت زندگی،ترنس مالیک
ترنس مالیک فیلمسازی که بیشتر دوست دارد پشت دوربین با شد تا مقابل آن تنها پنج فیلم در کارنامه اش دارد اما همهء فیلم هایش بحث انگیز و مطرح بوده اند.اما فیلم فیلم آخرش که برندهء نخل طلای کن هم شد به نظر من بیشتر متظاهرانه بود تا اندیشمندانه.این فیلم که با تصاوری طولانی از ابتدای آفرینش جهان آغاز می شود و به مقاطع کوتاهی از یک خانوادهء ورستایی آمریکایی در دهء پنجاه می پردازد با استفاده از تصاویر مستند از سیارات و بازسازی به وجود آمدن جهان سعی دارد به تماشاگرش بگوید من صرفا" قصد قصه گویی یا روایت تراژدی ندارم بلکه حرفم بزرگ تر از آن چیزی است که گفته شده.در واقع آنچه مالیک در این فیلم با اغراق سعی بر گفتنش دارد می تواند تنها در یک موقعیت داستانی یا احترام به بیننده که خود توانایی تحلیل و بازسازی دارد گفته شود.
نیمه شب در پاریس،وودی آلن
آخرین فیلم وودی آلن که اگر اسمش هم در تیتراژ نمی آمد حدس اینکه چه کسی این فیلم را ساخته کار سختی نبود.نیمه شب در پاریس جزو کارهای ارزشمند وودی آلن مثل آنی هال،شالوده شکنی هری،رز ارغوانی قاهره زن ها و شوهرها و ...به حساب نمی آید.اما مثل هر فیلمی که وودی آلن دوست داشتنی بسازد قابل قبول است.فیلمی که ظاهرا" مثل بسیاری از فیلم های اخیر وودی آلن تنها بر اساس یک فکر یا سوال ساخته شده و قصه حول آن شکل گرفته است فکری نه چندان جدید یا خاص دربارهء اینکه هر کس در هر دوره ای حسرت دوران پیش از خود را می خورد و چه فکر اشتباهی! با اینکه وودی آلن سعی کرده از بازیگری شبیه جوانی خودش استفاده کند و بازیگرش هم سعی کرده یک کپی برابر اصل از وودی آلن باشد اما به هیچ عنوان از پسش برنیامده و نقطه ضعف اصلی فیلم بازی بازیگرانش است.تلاشی که می توان گفت همیشه بی نتیجه بوده و بیشتر فیلم های وودی آلن که خودش در آن حضور ندارد به دل نمی نشیند.اما دربارهء قصه و بازنمایی تاریخی که از نویسندگان و هنرمندان می شود باید گفت تنها کسانی از چگونگی یا مسائل شخصیت هایی مثل همینگوی،فیتزجرالد،بونوئل و دالی سر در می آورند که دست کم آشنایی هر چند مقدماتی با این اشخاص و آثارشان داشته باشند وگرنه تماشای فیام بیشتر به یک سرگرمی تبدیل می شود و از آن نیش و کنایه های وودی آلن چیزی نخواهند فهمید.
مالیخولیا،لارس فون تریه
بعد از فیلم فوقالعاده ضد مسیح که متن مفصلی دربارهء آن در وبلاگم گذاشتم باید گفت ملانکولی نه تنها حرکتی رو به جلود بلکه حتی روب عقب است؛فیلمنامه چندپاره،عدم تمرکز روی یک داستان یا موضوع یا شخصیت،نبود اندیشه های ژرف و تازهء مثل فیلم های دیگر او این فیلم را به نظر من ضعیف کرده است البته ضعیف در مقابل کارهای دیگرش.چیزی که مشخص است فون تریه نتوانسته اندیشهء آخرالزمانی را با شخصیت پردازی ها خوب گره بزند و به نوع فیلم متفاوتی از یک موضوع آشنای بیشتر هالیوودی بسازد و نتیجه فیلمی شده که با وجود تصاویر و کارگردانی گاه ارزشمند بدون اینکه تکانی به تماشاگرش دهد به پایان می رسد.بخش اول فیلم خوب شزوع می شود و آرام آرام به سمتی می رود که منتظر ظهور دوبارهء یک شوک فکری و تصویری چون ضد مسیح هستیم اما برخلاف ضد مسیح در این فیلم مسئلهء سوبژکتو شخصیت و تمرکز روی خط داستانی دنبال نمی شود و روایت فیلمنامه به سمت دیگری می رود که زیاد دلنشین نیست یا در واقع در امتداد آن قرار نمی گیرد.مسئله برخورد سیارهء ای با زمین و نابود شدن آن هم،ساده انگارنه گفته می شود و پایانی از پیش معلوم دارد که ظاهرا" انگار با پیرتر شدن فون تریه نوعی محافظه کاری در اندیشهء او دیده می شود که با نزدیک تر شدن چهرهء مرگ بر هر انسانی اجتناب ناپذیر است.
خدمتکار،تت تیلور
فیلم بدی نبود؛اما نه از نوع فیلم هایی که حرفی برای گفتن داشته باشد.موضوعی قدیمی ،روایتی قدیمی و نتیجه گیری قدیمی:و تو حقیقت را خواهی یافت و حقیقت تو را آزاد خواهد کرد:انجیل.
منتشر شده در سایت ادبی عقربه:http://www.aghrabe.com/?p=773
مهدی فاتحی داستاننویس و مترجم است. در سال گذشته، دو رمان او از طرف وزارت ارشاد غیرقابل چاپ اعلام شد، اما در عوض رمان «ورقبازها» توسط انتشارات مردمک در خارج از ایران به چاپ رسید، و «خاطرهی کریسمس» نوشتهی ترومن کاپوتی، نویسندهی معروف آمریکایی با ترجمهی او و توسط نشر مروارید در ایران منتشر شد. گرچه دسترسی به رمان «ورقبازها» برای خوانندگان در ایران چندان راحت نیست، اما در عوض کتابخوانها از داستان ترومن کاپوتی با ترجمهی مهدی فاتحی استقبال خوبی کردهاند. غیر از اینها، او صاحب دو کتاب دیگر هم هست. داستان کوتاه «یکشنبهی سیاه» منظر خوبیست برای خیره شدن به ذهنیت داستانیِ او.
پیش از آنکه توکا بهترین دوستم شود، موقعی که داشتم برای اولین بار به خانهشان میرفتم مادرم هشدار داده بود که مواظبش باشم:
«جدی میگم، به این حرفم گوش کن.»
پرسیدم:
«چرا؟»
«چون پدرش نیست. اصلاً معلوم نیست کجاست.»
«مرده؟»
«نمیدونم، هیچکس هیچی نمیدونه.»
ده سالم بود و آن موقع کسی را در آن حدی نمیدیدم که برایم تکلیفی روشن کند. رفتم و اتفاقاً حسابی هم با او صمیمی شدم. یک روز که داشتیم با هم از مدرسه برمیگشتیم جلویش ایستادم و گفتم:
«تو بابات مرده؟»
«نه، چطور؟»
«پس کجاست؟ چرا هیچکی تا حالا بابای تو رو ندیده؟»
«چون بابا ندارم.»
همان شب مادرم را گوشهی آشپزخانه تنها گیر آوردم و گفتم:
«خوب اون بابا نداره.»
«کی؟»
«توکا.»
مادرم که پشت به من و رو به قابلمه بود برگشت، لبخندی زد و به طرفم آمد.
«برو اون وَر.»
در یخچال را باز کرد و چیزی برداشت.
«مگه میشه آدم بابا نداشته باشه.»
«آره میشه، مگه شما تا حالا ندیدی؟»
«تو دیدی؟»
«آره، توکا بابا نداره.»
مادرم خندید و قابلمه به دست راه افتاد و گفت:
«بیا بریم شام بخوریم.»
دقیقاً یادم میآید، آن روز یکشنبه بود.
درست بیست سال بعد بود که خبر کشته شدن توکا را از یکی از دوستانم شنیدم. آن یکشنبه هوا پاییزی بود و تاریک. از آن روزهایی که از صبح منتظر باران هستی تا زیر رطوبتی که اطرافت را میگیرد سیگاری دود کنی، ولی باران نمیآید و صبح که از خواب بیدار میشوی میفهمی که نصف شب، چند ساعتی باران آمده و زمین را خیس کرده و قبل از آنکه بیدار شوی، دوباره هوا ابری و بیباران شده. شاید آن یکشنبه هم که مادرم با آن لحن بدش گفته بود «بیا بریم شام بخوریم» یک روز تاریک پاییزی بوده. آن یکشنبهای که مدتها دهان من را برای حرف زدن با مادرم بست و هر چه ایندر آندر زد نتوانست زبان من را برای حرف زدن باز کند و چند سال بعد هم از غصه دق کرد و بعد از هشتاد سال مرد.
از همان شب تصمیم گرفتم که دیگر با مادرم حرف نزنم. آنقدر از دستش عصبانی بودم که نصف شب بلند شدم و مثل فیلمهای پلیسی که در تلویزیون دیده بودم به اتاقش رفتم تا با دستهایم خفهاش کنم. ولی وقتی به اتاق او و پدرم رفتم، چیزی دیدم که دیگر با او حرف نزدم. هیچوقت آن صحنه را فراموش نمیکنم. آنها نه متوجه باز شدن در اتاقشان شدند و نه من را دیدند که چند دقیقهای مات و مبهوت آنها را تماشا میکردم. آن شب تا صبح در حیاط خانهمان نشستم و به چیزهایی فکر کردم که به راحتی در یک شب مهتابی و سرد از بین میرفت.
از همان موقع بود که تصمیم گرفتم همهی حرفهایم را فقط به توکا بزنم. توکا تنها کسی بود که میتوانستم به او اطمینان کنم. همهی خواهر برادرهایم فضول بودند و گاهی کنارم مینشستند و سوالهایی از من میکردند که میدانستم میخواهند جوابش را برای مادرم ببرند.
ولی توکا همیشه به حرفهایم گوش میکرد و چیزی نمیگفت. فقط با آن چشمهای بیرنگش نگاهم میکرد و گاهی سرش را تکان میداد. او تنها کسی بود که حرفهایم را میفهمید. ولی توکا هم موقعی برایم به آدم نفهمی تبدیل شد که سعی میکرد در جوابم چیزهایی بگوید و به من چیزهایی یاد بدهد که من کسی را در حد و اندازهاش نمیدیدم.
سالها بعد بود که توکا را قاتل مادرم میدانستم و دوست داشتم آن را با همان انگشتهایی که دیگر لاغر و بلند شده بود خفه کنم. ولی خیلی زود از دستم قِصِر در رفت و با دختری دوست شد که در هر ثانیه چند خط حرف میزد و هیچکس هم نمیتوانست جلویش را بگیرد. دیگر نمیتوانستم توکا را تحمل کنم. چون هر کجا میرفت و میآمد، آن دختر همراهش بود.
هیچ وقت یادم نمیرود موقعی که رابطهی توکا با او به هم خورد و یک روز به خانهام آمد و درست روبرویم روی صندلی حصیری نشست و گفت:
«باهاش به هم زدم.»
«دیدم تنهایی.»
دیگر هیچ حرفی نزد و برایم تبدیل به همان توکای ده سالگیم شد. من هم دست از کشتنش برداشتم. بعد از آن تا چند سال ما با هم زندگی میکردیم. توکا هر وقت که لازم بود به حرفهایم گوش میداد و با چشمهای بیرنگش نگاهم میکرد و سرش را تکان میداد.
درست در یکشنبهای دیگر من با حریر آشنا شدم. البته شاید هم یکشنبه نبود ولی من بعد از آن روز سیاه، تمام اتفاقات زندگیم را در خاطرات یکشنبههایم میگنجانم. حریر دختری بود قد بلند. این تنها تفاوتش با دختران دیگر بود و در بقیه خصوصیاتش فرقی با آنها نمیکرد. وقتی کسی میپرسید که چه شد با او دوست شدی؟ میگفتم به خاطر قد بلندش. چون اگر دلیل دیگری میآوردم در جوابم میگفتند خوب فلانی هم که اینجوری بود چرا با او دوست نشدی؟ ولی قد بلند چیزی بود که در دختران هم نسل ما کمیاب است.
توکا هیچوقت از رابطهی ما دل خوشی نداشت و همیشه وقتی او را میدید اخمهایش در هم میرفت. ولی من از او خوشم میآمد و گاهی برای اینکه حرص توکا را دربیاورم وقتی خانه نبود از او یاد میکردم و جایش را در خانه خالی میگذاشتم. توکا هم سرش را تکان میداد و با آن چشمهای بیرنگش نگاهم میکرد و هیچچیز نمیگفت.
بالاخره رابطهی من با آن دختر قد بلند مثل هر رابطهی دیگری تمام شد و دوباره من ماندم و توکا. ماجرا از آنجایی شروع شد، شاید هم در یک یکشنبه، که آن دختر قد بلند از توکا شغل پدرش را پرسید. توکا که انگار عصبانی شده بود خیره به من نگاه کرد و کاپشنش را از جا لباسی برداشت و از خانه بیرون رفت. دختر که حسابی تعجب کرده بود نگاهی به من کرد و سرش را تکان داد. گفتم:
«بهتره پاشی بری بیرون، تا اون برگرده.»
«چی شد؟»
بلند شدم و مانتویش را دستش دادم و با انگشت شستم به در آپارتمان اشاره کردم. دختر لباسش را پوشید و همانطور که داشت زیر لب میگفت «شما هر دوتون دیوونه اید» از خانه بیرون رفت. نیمههای شب بود که توکا با کاپشن خیس و موهای خشک به خانه آمد و روی کاپه دراز کشید و خوابید.
از فردای آن شب همه چیز دوباره به روال سابقش برگشت و توکا برای من شد همان توکای ده سالگیم و من هم برای توکا.
شاید گفتن ندارد که مثل همهی رابطهها در روز یکشنبهای من و توکا عاشق یک نفر شدیم و مدت ها به جان هم افتادیم و شاید هم باز گفتن ندارد که او هر دویمان را غال گذاشت و رفت. در این مدت گاهی به مادرم سر میزدم و شام یا ناهاری با او و پدرم میخوردم. مادرم دیگر حرفی از دوستان و رابطههایم نمیزد. آن موقع وقتی حال نزارشان را دیدم و به فکر تلافی افتادم، تازه سر حرف زدن را با مادرم باز کردم. بعد هم به خاطر اینکه یا کرم داشتم یا هنوز به خودم شک داشتم، صحبت توکا را پیش میکشیدم و از اینکه با او همخانه هستم حرف میزدم. برخلاف گذشته هیچ عکس العملی در صورت مادرم نمیدیدم. شاید به خاطر پوست سفت و کشیدهاش باشد. بههر حال تلاشهایم برای تحریک مادرم دیگر به کار نمیآمد. او ملچ ملوچ کنان غذایش را میخورد و چیزی نمیگفت. بعد هم مثل همیشه ظرفها را جمع میکرد و شروع به شستن آنها میکرد. پدرم هم که مدتها بود چشم دیدنم را نداشت یعنی اصلاً مرا نمیدید. سر سفره هم طوری برخورد میکرد که انگار مثل همیشه همان دو نفر هستند که آنجا نشستهاند و نفر سومی که مدتهاست قدش نزدیک به دو متر رسیده دیده نمیشود. چشم پدرم نسبت به من از موقعی کم سو شد که قدم از یک متر و نیم گذشت. هیچوقت نمیدانستم پدرم چنین مشکلی دارد. اتفاقاً مادرم هم سر مرز بود و قدش دقیقاً یک متر و نیم.
پدرم برایم همیشه مثل یک علامت سوال بود. هیچوقت نقش او را در زندگیم نفهمیدم. پدر داشتن تنها تفاوت من و توکا بود. چیزی که از موقعی که ما با هم همخانه شدیم و قد من هم از یک متر و نیم بیشتر شد، از بین رفت. گاهی که من و توکا با هم به جایی میرفتیم که از ما اسم پدرمان را میخواستند، من با نگاهی به توکا، اسم پدرم را میگفتم و از او فاصله میگرفتم. دوست نداشتم آن نگاه سنگین و حقارتبار او را تحمل کنم.
من و توکا یکشنبههای زیادی را با هم پشت سر گذاشتیم تا بزرگ شویم، ولی هر دویمان میدانستیم که هنوز در همان ده سالگیمان ماندهایم. این را اولین بار روبین به ما گفت. دوستی که یک روز با چمدانی جلوی در ایستاد و نزدیک یک سال در خانهمان ماندگار شد. هیچکداممان بعد از دوران مدرسه از او خبر نداشتیم. فقط مثل اینکه توکا او را در اینترنت یافته بود و خیلی چیزها برایش گفته بود. بعد هم که او با چمدان به خانه آمد و گفت که این چند سال را خارج کشور بوده و آمده سری به ما بزند و چند هفته دیگر برود. ولی این چند هفتهها مدام تکرار میشد و خیال رفتن نداشت. تا زمانی که رهن یک سالهی خانهمان تمام شد و من و توکا تصمیم گرفتیم خانه جدیدی بگیریم و آدرسش را هم مخفی کنیم. به هر شکل او را از سر خودمان باز کردیم و بعد فهمیدیم که او در این چند سال هیچ جا نرفته بوده و در همان شهر زندگی میکرده است. بعد هم وقتی دیده است که هر دو هالوی مدرسه، البته به ظن او، با هم خانهای گرفتهاند، آمده و حسابی در خرجِ خورد و خوراک و اجارهی خانه جویی کرده است.
برخلاف تمام روابط، من و توکا بعد از مدتی دوباره عاشق یک نفر شدیم. آن هم درست در بُهبهیهی جنگ. زمانی که همهی مردم بر سر نان و غذا با هم جنگ میکردند، من و توکا برای خودمان گوشهای گرفته بودیم و تنها چیزی که برایمان مهم بود، به دست آوردن دختری بود که برای هر دویمان عشوه میریخت. به همین خاطر هر دو تصمیم گرفتیم که به جنگ برویم و خودمان را به او، یا به همدیگر و یا به خودمان نشان دهیم. بههر حال این اتفاق هم درست در روز یکشنبه افتاد. روزی که ما با کامیونی به طرف مرز حرکت کردیم تا با تمام پوست و خونمان از حیثیتمان دفاع کنیم.
چند ماهی از آن جنگ حیثیتی گذشت و من در آن مدت نه از توکا خبری داشتم و نه از آن دختر، که برای مرخصی به خانه برگشتم. مثل تمام رابطههای سه نفره، هیچ خبری از آن دختر نبود. شاید هم ازدواج کرده بود، یعنی این اولین فکری است که به ذهن یک مرد میآید. از توکا هم خبری نداشتم و نمیدانستم در کدام شهر دارد خودش را به بانویی نشان میدهد که معلوم نیست چند لشگر را به جنگ فرستاده. چند یکشنبه بعد، در یک پاییز بیباران بود که جنازه توکا را آوردند.
در روز خاک سپاریش خیلی دوست داشتم که آن دختر هم آنجا بود و به توکا به خاطر فداکاریهایش مینازید و در بغل من آرام میگرفت و من هم اشکهایش را با لبخند پاک میکردم. یا مادرم آنجا بود تا ببیند بعد از مدتها چگونه قاتلش را در یک حرکت زیرکانه به خاک نشاندم و میخواهم به خاک هم بسپارم. یا پدرم که با آلزایمری که گرفته بود خودش را از دست همهی خاطراتش آزاد کرده بود و در یک باغ با بقیهی هم سن و سالهایش زندگی میکرد. پیرمردهایی که معلوم نبود چه جنایتهایی در خانوادهشان کردهاند و حالا که آبِ پوست بدنشان کم شده، دور هم جمع شدهاند و خودشان را به آلزایمر زدهاند تا نیازی به توبیخشان نباشد.
ولی جای یک نفر هیچوقت خالی نبود، چون از همان اول خالی بود و مثل سوراخی که در وان حمام آب را به جنب و جوش در میآورَد، همهی زندگی ما را ساخته بود. مردی که با نبودش چیزی به وجود آورد که اسمش را زندگی گذاشتیم.
بارها و بارها دربارهء ناکارآمدی این شیوه از برگزاری جوایز حرف زده شده و عده ای که منافع شان در برگزاری شیک این مراسم گره خورده جلوی شنیده شدن این نقدها را گرفته اند و تا به امروز هیچ نوع بازاندیشی در شکل برگزاری آن نشده است.
اینکه جدا از عدم شایستگی ارزیاب ها هیچ کدام شان توان و فرصت خواندن تمامی آثار چاپ شده را نداشته اند تا بتوانند آن ها را با هم مقایسه کنند و امتیاز دهند بر همین اساس از میان کتاب های مقابل شان که همه از دوستان و رفقا!هستند انتخاب می کنند.
اما چرا هر سال از تعداد ارزیاب های شایسته و بایسته در این نوع جوایز کم می شود و آدم ها و اسامی در این لیست دیده می شود که با دیدن شان این بار از خنده روده بر می شوید!؟جوابش را بسیاری می دانند و به خصوص برگزار کنندگان زیرا هنوز هم در این وانفسا آدم های با شرافتی هستند که تن به این کار ندهند و بگویند منی که همهء کتاب ها را نخوانده ام حاضر نیستم به کسی امتیاز دهم زیرا کاری که به آن امتیاز ندهم در واقع نمره صفر مقابلش قرار خواهد گرفت.آدم های با شرافتی که در جواب مسئولی که به او می گوید مهم نیست از میان همان کتاب هایی که خواندی بگو،نوک زبان را به پشت دندانش می چسباند و جوابی شجاعانه و شرافتمندانه می دهد:نه.
برگزار کنندگان خودشان خوب می دانند کار به کجا کشیده و به همین خاطر ناچار شده اند حتی از میان کسانی که کتاب داشته اند هم ارزیاب انتخاب کنند! اما با فشارهایی که از طرف اصناف و اکناف می آید ناگزیر به جایزه دادن هستند؟چرایی اش را هم که دیگر همه می دانند.