زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

و من کتاب هایم را در کشوی میزم نگه می دارم برای فردای بهتر!

حبرگزاری مهر:ترومن کاپوتی خاطرات کریسمس اش را به ایران می آورد

با ترجمه مهدی فاتحی و از سوی انتشارات مروارید،داستان‌های کوتاه ترومن کاپوتی در قالب اثری با عنوان «خاطره‌ای از کریسمس» به ایران می‌آید.

مهدی فاتحی در گفتگو با خبرنگار مهر در توضیح بیشتر این کتاب کاپوتی گفت: این کتاب شامل سه داستان بلند کاپوتی در سال‌های دهه شصت و با عناوین «خاطره کریسمس»، «مهمان روز شکرگزاری» و «یک روز کریسمس» است که در همان سال‌ها نیز در آمریکا منتشر شده است وی ادامه داد: این داستان‌ها همگی حول شخصیت یک کودک هفت ساله و دخترخاله پیر او می‌گذرد و ارتباط این دو با هم و نیز وجود یک حس و فکر کودکانه میان آنهاست که قصه‌ها را شکل می‌دهد.

به گفته فاتحی این سه داستان به گونه‌ای است که خواننده به هیچ عنوان حس نمی‌کند با داستان بیست صفحه‌ای کوتاهی روبرو است،بلکه او همراه با وضعیت ذهنی کودک و ارائه شخصیت‌های داستان بدون هیچ گونه بازی زبانی و یا فرمی از سوی نوینسده همراه می‌شود.

نویسنده «مردم عادی، زندگی معمولی» ادامه داد: این داستان‌ها بنا بر گفته کاپوتی به نوعی الهام گرفته از زندگی حقیقی اوست چرا که وی نیز در نبود پدر و مادر خود زندگی مشابهی را پشت سر گذاشته است.وی در ادامه با اشاره به اینکه از این نویسنده در ایران تا کنون تنها یک مجموعه داستان به نام «درخت شب» توسط ناشری گمنام و در شمارگانی محدود منتشر شده است، «خاطره کریسمس» را کتابی در معرفی این نویسنده به مخاطبان ایرانی دانست.

فاتحی در ادامه درباره شخصیت این نویسنده نیز بیان کرد: کاپوتی نویسنده‌ای است که در ادبیات بعد از خود تاثیر گذاشته و به همین دلیل حرف و حدیث‌های فراوانی نیز راجع به او وجود دارد. او با رمان «صداهای دیگر، اتاق‌های دیگر» در آمریکا به عنوان نویسنده در کنار کار روزنامه‌نگاری معرفی شد و با انتشار رمان «در کمال خونسردی» در سال 1966 به شهرت زیادی دست یافت.به گفته این نویسنده و مترجم،استفاده از ابزار و زبان روزنامه‌نگاری در نگارش داستان،برگ برنده داستان‌های کاپوتی است که او را به جایگاه بالاتر از واقعیت او رساند.

مهدی فاتحی در سال گذشته تالیف دو رمان را با عناوین «جنون دو نفره» و «دو رگه» را به پایان برده است که هر دوی این آثار از سوی اداره کتاب وزارت ارشاد غیر قابل انتشار معرفی شده‌اند.

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

مقدمهء آلیس مونرو در کتاب"چشم انداز کسل راک"

چگونه این کتاب نوشته شد

ده دوازده سال پیش بود که  علاقه خاصی به بخشی از تاریخ خانواده ام یعنی فامیل لیدلاو پیدا کردم.اطلاعات جالبی دربارهء آن ها وجود داشت،حقیقتش کمی هم غیرمعمول بود،با توجه به اینکه آن ها خیلی پولدار یا مشهور هم نبودند و در روستای اتریک که جزئی از اسکاتلند به حساب می آمد(در سال 1799)زندگی می کردند.در این مورد در بخش اول کتاب به طور کامل شرح داده ام. من چند ماهی در اسکاتلند نزدیک همان روستای اتریک زندگی کردم و اسم آن ها را در بخش تاریخ محله کتابخانهء سلکریک و گالاشیل پیدا کردم و فهمیدم که جیمز هاگ در مجلهء جنگل سیاه چه چیزی دربارهء آن ها گفته است.مادر هاگ هم از فامیل لیدلاو بود و همانی بود که والتر اسکات را زمانی که مجموعه شعر "آوازه خوان مرز اسکاتلند" را منتشر کرده بود به خانه  برد تا مادرش  او را ببیند(آن موقع حسابی از او پذیرایی کرد هر چند که از کتاب بعدیش اصلا" خوشش نیامد.)

خیلی خوش شانس بودم به نظر می رسید در هر نسلی از خانوادهء ما یکی بوده که نامه های زیاد و صریح و گاه زشت و زننده بنویسد و آن ها را نگهداری کند.یادتان باشد که اسکاتلند کشوری بود که جان ناکس تصمیم گرفت که همهء بچه ها در مدارس روستایی باید خواندن و نوشتن یاد بگیرند به طوریکه دیگر هر کسی می توانست کتاب مقدس را بخواند.

و هیچ وقت این کار در آنجا متوقف نشد. 

من همهء این اطلاعات را در این چند سال کنار هم گذاشتم بدون اینکه فکر کنم می خواهم چه کاری با آن ها بکنم؛آن ها خودشان شکل گرفتند و داستانی شدند.هنگام نوشتن بعضی از شخصیت ها خودشان را تحمیل کردند،بعضی ها در وضعیت های خاص سر درآوردند و کلمات شان همراه با کلمات من به طرز عجیبی دوباره زندگی ها را خلق کردند و زمینه ای ساختند که همانقدر حقیقی است که نظریات من دربارهء گذشته.

علاوه بر آن در طول این سال ها داستان های خاصی نوشتم که آن ها را در مجموعه ای داستانی معمول قرار ندادم بلکه آن ها را در دوره های زمانی منظمی کنار هم گذاشتم.چرا که نه؟احساس کردم آن ها متعلق به من یا خاطره ای از من نیستند اما از دیگر داستان هایی که نوشته ام به زندگی ام نزدیکترند حتی در شخصیت اول داستان هایش.در شخصیت اصلی دیگر داستان هایم من از مشخصه های شخصیم استفاده کرده ام اما هر کاری که خواسته ام با آن ها کرده ام چون مسئلهء اصلی داستان نوشتن بود.اما در این کار به آن شکل عمل نکردم بلکه سعی کردم به آنچه که خاطرات می سازند نزدیکتر شوم؛یعنی شرح زندگی،زندگی خودم، اما نه به روشی خشک و جدی.من خودم را در مرکز داستان ها گذاشته ام و تا توانسته ام آن ها موشکافانه نوشته ام.هرچند فضای اطراف آن رنگ و بوی زندگی خودم را دارد ولی چیزهایی هست که در زندگی واقعی خودم وجود نداشته اند.بعضی از آن ها به سپاه رستگاری پیوستند که معلوم می شود زمانی در شیکاگو زندگی کرده اند.یکی از آن ها  خودش را به کابل برق وصل کرد و یکی دیگر در یک طویله پر از اسب گلوله ای به خودش شلیک کرد،بعضی از این شخصیت ها آنقدر از نقطهء شروع کارشان دور می شوند که من هم یادم می رود چطور وارد داستان شده اند.

به هر حال این ها فقط داستان هستند.

شاید شما بگویید که چنین داستان هایی بیشتر به واقعیت نظر دارد تا به تخیلی که عموما" به کار می رود،نکتهء درستی است و بحثی در آن نیست.بخشی از کتاب که ممکن است تنها تاریخ خانوادگی ام باشد که با کمی تخیل گسترش پیدا کرده و تبدیل به داستان شده است اما در بین خط اصلی روایت حقیقی زندگی دیده می شود.این دو جریان خیلی نزدیک به هم جلو می روند و به نظر می رسد که با هم در یک کانال یعنی این کتاب می ریزند.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

امی واینهوس عزیز...

امی واینهوس عزیز در خانه اش مرد،دوستدارانش کنار درخت بزرگ روبروی خانه اش به جای گل های پرورشی،بطری ودکا و ویسکی و پاکت سیگار گذاشتند...

 

هیچ ندارم که تقدیم کنم،جز همین آهنگ

واژه های شوریده بر من،و ضرب هایی از حریق

کیستم جز سوداگر سندان هایی برای واژه ها

تن به گذرگاه باد می برم،تن به کوچه ها می کشم

نیستم جز سوداگری که کس به آوازم گوش نمی سپارد

زیرا که جز آوازی نمی فروشم

زیرا که آینده را در گلی یگانه می فروشم

                                                        شارل دوبزینسکی

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ امرداد ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()