زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

رمان آمریکایی،رمان فرانسوی

سه گانه «یو.اس.ای» یا آن طور که به فارسی ترجمه شده، «ینگه دنیا» نوشته دوس پاسوس مجموعه ای است شامل سه کتاب «مدار ۴۲ درجه» (۱۹۳۰)، «۱۹۱۹» (۱۹۳۲) و «پول کلان» (۱۹۳۶).دربارهء این کتاب گفته اند و شنیده اید و از آن جهت که تجربه به من آموخته در ایران کمتر کسی است که کتاب بیشتر از دویست صفحه بخواند چه برسد به کتاب های چند جلدی!فقط با اشاره به این کتاب نکته ای را دربارهء تفاوت رمان آمریکایی با رمان فرانسوی یادآور می شوم.

در رمان فرانسوی یا سنت رمان نویسی فرانسه(یا شاید بهتر است بگوییم اروپایی)ما با شخصیت هایی آشنا می شویم که پر از ذهنیات و تناقضات است.شخصیت هایی که مدام با خود و افکارشان درگیر هستند و گاه با رویاها و آرزوهای شان زندگی می کنند.اما در سنت رمان نویسی آمریکایی شخصیت با وجود پیچیدگی های ذهنی بیشتر از هر مسئله ای حضوری عینی و ابژکتیو در عرصهء زندگی دارد. بخش مهم یا اساسی واقعیت یا رئالیسم آمریکایی در بیرون شکل می گیرد و باید در واقعیت بیرونی مورد آزمایش قرار گیرند.آدم ها با موفقیت و شکست های شان در عرصهء بیرونی شکل می گیرند هر چند که این اتفاقات ریشه در نوع تفکر و شخصیت شان داشته باشد.در رمان آمریکایی برخلاف رمان فرانسوی حوصلهء چندانی برای نویسنده نیست که صفحات زیادی را به ذهنیات و دغدغه های فکری شخصیتش اختصاص دهد بلکه بیشتر او را در عرصهء بیرونی به آزمایش می گذارد(این نکته در تفاوت سینمای این دو کشور هم دیده می شود.).دوس پاسوس در رمانش با اضافه کردن اخبار واقعی و حتی تصاویر بیشتر از پیش به این سنت وفادار مانده و عینیت بیش از پیشی به شخصیت ها و جامعه ای که شخصیت در آن شکل می گیرد داده است.اخبار و حوادث آشنایی که گاه دوباره خوانی آن حوصله سر بر می شود.دوس پاسوس قبل از معرفی هر کدام از شخصیت هایش ابتدا نشان می دهد که در آمریکا و جهان اطراف چه می گذرد و بعد قصهء آدم هایش را می گوید قصه هایی که نقطه ضعف شان این است که بیشتر از اندازه کوتاه روایت می شوند(در مقیاس یک رمان) و  موقعیت های آدم های متفاوت خیلی شبیه به هم است؛این مسئله خواننده را از رمق می اندازد.اما ارزش شان به این است که این آدم ها آدم هستند و آدم می مانند و هیچگاه نویسنده اش سعی نمی کند از آن ها سمبل بسازد.    

+ مهدی فاتحی ; ۱:٤٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

از داستایوسکی تا ناباکوف و حکایت داستان نویسی ما

دربارهء ادبیات روس و نویسندگان آن در همین وبلاگ مطالب زیادی منتشر کرده ام و اما این بار با مقایسهء نثر دو تن از رمان نویسان قرن نوزده و بیستم روسی می خواهم نگاهی گذرا و کوتاه به رمان و رمان نویسی داشته باشم تا توهم بسیاری از دوستان بیسواد وادی ادبیات مان را به این نکته متمرکز کنم که رمان یا داستان به عنوان بهترین شکل ادبی امروز که توانایی جوابگویی و پرداختن به تجربهء انسانی را دارد آن چیزی نیست که درباره اش حرف زده می شود و ایراداتی که داستان های یکدیگر می گیرند کاملا" از وادی داستان نویسی بیرون است زیرا که هنوز هم مثل هزار سال پیش نگاه به ادبیات از دریچهء شعر است نه رمان.

سنت بدی که در ادبیات ما از گلستان شروع شد و با گلشیری جان گرفت این است که داستان نویس باید پیش از هر چیز از نثر و زبان قوی و بی اشکالی برای نوشتن داستان بهره مند باشد.سنتی که با نادیده گرفتن تاریخ رمان نویسی،تنها با خواندن ادبیات اواسط قرن بیستم و نقدهای معاصر می خواهند  مثل پدران شان راحت طلبانه به شعر و ظرف شعر تکیه بزنند و سدی در مقابل داستان نویسی و حوزهء اندیشه قرار دهند.در صورتی که در رمان بیش از هر چیزی وسعت اندیشه و چند صدایی بودن است که باید اساس کار قرار گیرد. در واقع زبان و نثر پاکیزه و درست محور کار یک داستان نویس یا داستان نیست بلکه ابزاری است برای بهتر نشان دادن و روشن نمودن همان اندیشهء فراگیر.چیزی که امروز از آن به عنوان پیش زمینه داستان نویسی از آن حرف زده می شود یعنی زبان قدرتمند و نثر تر و تمیز ویژگی است که در شعر باستانی و غیر باستانی ما صاحب ارزش بود و هست و تسری دادن آن به رمان و داستان نویسی نوپای ما تنها باعث جلوگیری از رشد و پویایی آن می شود و شاهد آن خواهیم بود که داستان نویسان ما مجموعه ها و گاه به ظاهر رمان هایی منتشر می کنند که در آن ها بویی از اندیشه و مفاهیم فلسفی در آن دیده نمی شود اما نثر سالم و گاه ویژه ای دارد.در واقع بسیاری از این داستان های منتشر شده اشعاری بلند هستند که بیشتر از هر چیزی نوشتن احساسات در قالب نثری تر و تمیز است که گاه و بی گاه از تمثیلی برای بزک کردنش استفاده می کنند.کسانی که فکر می کنند زبان قوی و نثر سالم اولین و ارزشمند تر ویژگی هر متن است هنوز روی دامن مادربزرگ های شان نشسته اند و به قول هدایت مشغول شنیدن قصه های خاله گوزک هستند.

به عنوان مثال اگر بخواهیم در ادبیات روس مثال بیاوریم می توان از داستایوفسکی و ناباکوف مثال آورد نویسندگانی که دو سر تاریخی ادبیات نه تنها روسیه بلکه جهان نیز هستند.داستایوفسکی به عنوان نویسنده ای قرن نوزدهمی صاحب اندیشه است که برای نوشتن رمان هایش توجه زیادی به نثر و زبانش خود نداشته و گاه حتی به زیاده گویی می افتد و کلمه و زبان برایش محفل نطق سخنرانی های بیهوده می شود در مقابل ناباکوف روی واژه واژهء رمانش می اندیشد و آن را به بهترین شکلش ارائه می دهد اما با این وجود می بینیم که هر دو از نویسندگان ارزشمند رمان و داستان نویسی امروز هستند و ارزش کار هیچکدام کم از دیگری نیست اما نثر این دو تفاوت های اساسی با یکدیگر دارند.درواقع از مقایسهء این دو می توان نتیجه گرفت که هر چند رمان نویسی در فاصلهء این صد سال ارزش و بهای بیشتری به زبان و نثر داده اما محور و ارزش کار نویسنده و مطرح شدنش نه نثر تر و تمیزتر و سالم تر بلکه اندیشهء وسیع و پر مایهء این دوست.

برای مثال داستایوفسکی جنایت و مکافاتش را این گونه شروع می کند(از متن ترجمهء آن به انگلیسی)

One sultry evening early in July a young man emerged from the small furnished lodging he occupied in large five-storied house in the Pereoulok

و ناباکوف لولیتایش را اینگونه:

Lolita,light of my life,fire of my loin.My sin,my soul. Lo-lee-ta:the tip of the tongue taking a trip of three steps down the palate to tap,at three ,on the teeth. Lo.Lee.Ta.

از همین دو پاراگراف شروع رمان مشخص است که این دو نویسنده چه گونه نثر و زبانی را برای نوشتن رمانشان انتخاب کرده اند و قرار است جلو بروند.اما چه نویسنده ای نثر شلخته داشته باشد و چه نثر تر تمیز،چیزی که به آن ارزش تحلیل و ماندگاری داده و یا در اصل ورچسب رمان نویس بودن داده است نه نثر بلکه اندیشه و حوزهء اندیشیدن در متن شان است.البته این اهمیت و اعتنای زیادی به نثر در اواسط قرن بیستم به جایی رسید که در فرانسه شکلی از ادبیات پدید آمد که بیشتر از قصه و داستان برای واژه و نثر رمان ارزش اول را قائل شدند و رمان نو را پدید آوردند.اما این کار راه به جایی نبرد و خوانده نشد و بعد از سال ها ادبیات دوباره به ورطه داستان نویسی افتاد و نثر و زبان در ادبیات امروز به ساده ترین شکل مرسوم شد.

اما ما متاسفانه غوره نشده می خواهیم مویز شویم و ره صد ساله را می خواهیم دو روزه طی کنیم.به همین خاطر است که اندر خم کوچه می مانیم و وقتی نگاهی به داستان های تایید نشده و شده می اندازیم می بینیم که هزار صفحه متن به چاپ رسیده و خوانده شده ولی یک پله هم جلو نیامدیم،هنوز مخاطب نداریم،هنوز فرد صاحب اندیشه پرورش نداده ایم، هنوز انسان امروزی نشده ایم و به طور خلاصه هنوز آن قدر مدرن نشده ایم تا حتی توان نوشتن یک رمان به معنای واقعی داشته باشیم.چرایی این قضیه هم به تنبلی ذهنی ایرانیان برمی گردد که ترجیح می دهند به جای استدلال و فکر طنین و شکلی به کار بدهند و دوم به کتاب نخواندن همه گیر شده ای برمی گردد که نه تنها دامن اقشار متفاوت جامعه را گرفته بلکه خود همین دوستانی که در عرصهء کتاب و قلم هم دست دارند فرقی با بقیه ندارند.بسیار جای تعجب است که می بینی نویسنده ای هنوز نه تنها ادبیات معاصر بلکه ادبیات قرن نوزده را هم نخوانده،با فلسفه آشنایی ندارد،نقد ادبی نمی داند،هیچ دانش یا علم جامعه شناسانه ندارد.آنقدر همه چیز ساده گرفته شده که هر کسی با خواندن کتاب های موجود(حتی کتاب های مورد توجه قرار گرفته یا کتاب های جایزه گرفته)خود را نویسنده ای صاحب سبک می داند و مدعی هم می شود.واقعا" هم باید به آن ها حق داد؛هر کدام از این کتاب های جایزه گرفتهء این چند سال را که بردارید و تورق کنید خواهید دید که هر نورسیده ای که آن ها را بخواند به خودش این اطمینان را می دهد که اگر این کتاب توانسته همه ء جوایز را بگیرد یا کاندید شود من هم می توانم.این سم ادبیات امروز ماست:خالی بودن اندیشه و فکر از داستان.خلائی که جمع محدودی به آن پر و بال می دهند زیرا که خودشان هم بیشتر از دیگری یا آن برندهء جایزه و یا آن تازه از راه رسیده ای که در تمام عمرش تنها چند کتاب خوانده نمی داند.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()   

فمینیسم،تجاوز و مردانی که سر به دار می دهند

با پایان فصل تابستان و شروع پاییز دیر هنگام، دیگر باب گفتگوی پوشش زنان بسته می شود و پروندهء آن تا تابستان بعدی مختومه اعلام می گردد.هر ساله با شروع فصل تابستان بحث بر سر پوشش زنان شروع شده و سرفصل خبرها و روزنامه ها می گردد و با شروع اولین باران همه چیز به فراموشی سپرده می شود.اما امسال ترفند دیگری برای به انجام رساندن چرایی پوشش زنان زده شد که آن هم با فرار رسیدن پاییز بحث و نظر درباره اش به پایان رسید: تجاوز .

در بحث های فمینستی گفته می شود که نفس وجود تجاوز و امکان آن باعث وحشت زنان شده و همین یکی از عوامل اصلی عقب نشینی زنان  و سلطهء مردان در طول تاریخ بوده است.بر اساس این نظریه همهء زنان از مسئلهء تجاوز رنج می برند ولو این که از قربانیان مستقیم تجاوز نباشند زیرا خواه نا خواه آن ها خودشان را قربانیان تهدید به تجاوز می دانند.این ترس ناشی از از خطر تجاوز است که زنان را در انقیاد نگه می دارد.در مقابل نیز همهء مردان از نفس تجاوز سود می برند ولو این که خودشان مرتکب تجاوز نشوند زیرا نظام تجاوز همهء زنان را بیمناک کرده و تابع مردان نگاه می دارد.

با شروع بحث های پوشش زنان خبرهای متفاوتی از تجاوزهای دسته جمعی به زنان به بیرون درز کرد و همه جا بحث بر سر این مسئله بالا گرفت و از روزنامه های داخلی تا تریبون ها خارجی به بحث و نظر در این باره نشستند و با پایان گرفتن فصل،همه انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد دوباره سر بحث و نظرات قبل برگشتند تا دوباره سال نو شود و تابستانی بیاید و ترفند دیگری زده شود و عده ای دوباره سرکار روند.

درواقع چرایی و چگونگی بیرون آمدن اخبار تجاوز و سر کار رفتن تمام کارشناسانی که کافی است چیزی دست شان دهند تا تاریخ و جامعه را با آن بالا و پایین کنند چیزی نبود جز یک ترفند فصلی تا همین دوستان و دشمنان با همه گیر کردن آن کاری که باید انجام می گرفت را انجام دهند:وحشت از تجاوز.در واقع با اینکه کسان دیگری هستند که این کار شنیع را انجام می دهند(ظاهرا" تعداد شان هم کم نیست!)اما دوست داران پوششی خاص و به طور کلی مردان همواره از منافع پایدار شرارت ابلهانهء آن ها بهره مند می شوند؛کسانی که به تازگی سر به دار بردند بی آنکه خود خبر داشته باشند که چه دستاورد بزرگی برای دیگر مردان داشته اند.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()