زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

کارمک مک کارتی

                     مسئله ی آمریکایی تو مسئله ی من نیست.

منتشر شده در مجلهء ایراندخت با ویرایش دوباره:

 

کارمک مک کارتی نویسندهء پولیتزر گرفته ای است که به خاطر اقتباس از رمان هایش و ترجمه دو رمانش "جایی برای پیرمردها نیست."و"جاده" در ایران دیگر چهرهء شناخته شده ای است.او که در بیشتر کارهایش  ترس از آینده و حرکت به سوی یک فاجعه انسانی محوریت معنایی دارد و حسرت گذشته ای به سامان تر از امروز را می خورد(مسئله ای که بیشتر خاص کشور خودش است و مسئلهء فراگیر انسان امروزی نیست.انسانی که هنوز برای آزادی و نان در رنج است از نابودی زمین هراسان نیست.) او در "جایی برای پیرمردها نیست" این مفهوم را بیشتر از بقیهء کارهایش بسط داده و گاهی به طور مستقیم از آن حرف می زند.

چیزی که در ابتدا دربارهء این رمان به چشم می آید ریتم تند و سریع روایت است که خواننده را وادار می کند که کار را در یک جلسه و روی یک صندلی بخواند.این نکته ای است که کمک زیادی به نویسنده می کند تا فضا و شخصیت هایش و در نهایت مفهومی که مد نظر دارد(اگر مفهمومی مد نظرش بوده) به طور کامل به خواننده اش انتقال دهد.در کل کتاب شما هیچ ویرگولی که با عث مکث در روایت شود نمی بینید؛ مسئله ای که در متن اصلی رمان کارکرد بالایی داشته و مترجم کتاب هم این اصل را وارد متن فارسی آن کرده است. نبود ویرگول،استفاده از جملات کوتاه و وجود حوادث گاه حیرت انگیز و پشت سر هم باعث فراهم شدن داستان جذابی شده که با خواندن فصل های اول رمان دیگر نمی توان آن را کنار گذاشت.

مک کارتی در این رمان از یک فرم ساده استفاده کرده و بعد  از مدتی شکل روایت و ریتم کار برای خواننده لو می رود(البته نه خود قصه مگر اینکه فیلمش را قبلا دیده باشید.) مونولوگ‌های کلانتر در کتاب، آغازکننده هر فصل از رمان  است که با روایت ذهنیش، هم ماجرا را دنبال می کند و هم از زمین و زمان می نالد. او در شروع هر فصل از مصائب امروز آمریکا و آمریکاییان می گوید و به این اوضاع اعتراض می‌کند که البته برای ما زیاد قابل درک نیست(یا به شکل بهتری می توان گفت مسئلهء ما نیست.) او  از اینکه آدم ها دیگر احساس گناه نمی‌کنند عذاب می‌کشد که در این راستا کمی کارش هم به غر زدن و وراجی می کشد ولی تا انتها شخصیت بیل کلانتر شخصیتی دوست داشتنی است که هر از چند گاهی سرعت زیاد رمان را می گیرد و اجازه می دهد تا خواننده نفسی دوباره تازه کند.اما در مقابل او شخصیت شیگور است که قاتلی خونسرد و کم حرف است که به راحتی آدم ها را نفله می کند و به تنها چیزی که فکر می کند به دست آوردن پول های از دست رفته است.

کلانتر بیل در رمان "جایی برای پیرمردها نیست" مرد ضعیفی است که امروز تنها چیزی که برایش باقی مانده خوردن حسرت روزهای از دست رفته است و دیگر  قدرت جلوگیری از شرارت ها را ندارد،او دایم از پدرش یاد می کند و به همین خاطر  عذاب می کشد و نمی تواند نه اوضاع جامعه را و نه او ضاع خودش را، از زندگی خانوادگی‌اش گرفته تا کار و رابطه‌اش با دستیار و دوستانش، درست کند.

شخصیت شیگور هم در رمان در لبهء نازکی قرار دارد که اگر کمی بیشتر از این قدرتمند و بی خیال و خونسرد و کم حرف می شد دیگر باید به او به شکل یک قهرمان اسطوره ای نگاه می کردیم.اما مک کارتی با نزدیک شدن به او  و گاه با نشان دادن بعضی از ضعف هایش او را از این کلیشه خارج می کند.با این حال او شخصیتی است که می تواند برای بعضی یک ابر مرد و برای بعضی دیگر یک قهرمان دروغین تبدیل شود خصوصا وقتی در انتهای رمان به راه خودش می رود و انتظار می رود که ما بپذیریم که این ترس تمام نشدنی است و ممکن است دوباره در جایی سر و کله اش پشت سر ما پیدا شود!! نیازی که مردم بی دغدغهء امروز آمریکایی تشنه آن هستند و مک کارتی هم برای شان فراهم می کند.

اما دربارهء شباهت های رمان و اقتباسی که از آن توسط برادران کوئن انجام شده می توان گفت مک کارتی همه چیز را برای آن ها فراهم کرده بود و کارگردان های فیلم زحمت زیادی برا نوشتن فیلمنامهء آن نکشیدند.نکته ای که به راحتی با  خواندن اولین فصل های کتاب و دیدن فیلم روشن و واضح است. تا جایی که حتی چیدمان شخصیت ها ،دکور و زمان نما ها و برش سکانس های فیلم هم عینا از خود کتاب گرفته شده است.البته خود مک کارت هم گفته است که این رمان را ابتدا در فرم فیلمنامه نوشته و بعد آن را تبدیل به رمان کرده است(که البته اثرات آن هنوز در کل کار باقی است.)

نکتهء مهمتری که در بارهء "جایی برای پیرمرد ها نیست" می توان گفت ترجمهء خوب این کتاب است که سعی شده در آن ریتم کار و زبان شخصیت ها تا آنجا که ممکن است در ترجمه حفظ شود.استفاده از جملات کوتاه و بهره نبردن از ویرگول و علایم سجاوند به پیروی از متن اصلی کمک زیادی به شناخت بهتر و بیشتر خواننده فارسی زبان با این نویسنده نسل امروز می کند.عطش ترجمه های زیاد و متفاوت از نویسندگانی مثل مک کارتی که فضا و مسائلشان قرن ها با ما فاصله دارد گاهی علامت سوال بزرگی در ذهن باقی می گذارد.

                          

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()