زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

سینمای سرد هانکه

                            حرکت خزندهء فاشیسم و خشونت

                                                

میشائیل هانکه سال ۱۹۴۲ در مونیخ به دنیا آمده و در اتریش بزرگ شده. او در دانشگاه وین در رشته های روانشناسی، فلسفه و تئاتر تحصیل کرده و هم زمان نیز نقدهای سینمایی و ادبی نوشته است. از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۰ به عنوان تدوینگر و نویسنده در تلویزیون آلمان کار کرده. هانکه در دهه ۷۰ نوشتن و کارگردانی فیلم را با ساخت فیلم های تلویزیونی آغاز کرده است. او همچنین در برلین و وین تئاترهایی هم به روی صحنه برده است.اولین فیلم سینمایی او هفتمین قاره است که سال 1988 روی پرده رفت.

او با فیلم ویدئوی بنی شهرت زیادی پیدا کرد فیلمی خوش ساخت که تحلیل غریبی از سینما و رسانه های امروز ارائه می دهد. فیلم با تصاویر تلویزیونی که کشتار خوک ها را نشان می دهد آعاز می شود و با برفکی تلویزیونی وارد ویدیوی بنی می شود.بنی پسری گوشه گیر است که با والدین ثروتمندش در وین زندگی می کند. او شب و روزش را در اتاقش با دوربین هایش، مانیتورهایش و دستگاه های تدوینش می گذراند. او به شکل بیمارگونی نوار کشتن خوک را نگاه می کند(شغل پدرش) در فاصله بین دیدن فیلم ها هم برنامه های تلویزیون را می بیند؛ جنگ قریب الوقوع در یوگسلاوی، فیلم های جنگی، کشتارهای نئونازی ها و تبلیغ تفنگ های اسباب بازی تا اینکه  با دختری آشنا می شود. دختر به خانه اش می آورد و با اسلحهء خوک کشی دختر را می کشد. ما کشته شدن دختر را از طریق یکی از دوربین های ویدئویی اتاق می بینیم. البته بیشتر جیغ و ناله می شنویم تا اینکه خود عمل را ببینیم. در انتها بنی خود و والدینش را که می خواهند روی جنایت او سرپوش بگذارند، به پلیس لو می دهد.

هانکه بازی های مسخره را سال 1997 ساخت و به نمایش گذاشت این فیلم نیز مثل کار قبلی اش واکاوی خشونت است آن هم از دیدگاه یک ناظر.او در این فیلم نیز مثل همهء کارهایش از نقطه ضعف تماشاگرش استفاده می کند تا درد قربانیان فیلمش را با تماشاگر قسمت کند در واقع هانکه روی زجر کشیدن قربانیان تمرکز می کند نه انگیزهء روانی مهاجمان. سوالی که در بسیاری از گفت وگوها از هانکه پرسیده می شود، این است که آیا شما از آزردن تماشاگر لذت می برید؟

او در سال 2001 معلم پیانو را ساخت که در آن به رابطهء خشونت و هنرمند می پردازد و  مازوخیسمی را بررسی می کند که با وجود خاص بودنش در شخصیت معلم پیانو امر سرکوب شدهء هر انسانی است.در سال 2005 نیز با مایه گرفتن از تبعیض نژادی موجود در فرانسه و ترس از تروریسم امروز فیلم ارزشمند پنهان را ساخت که هر دو برایش موفقیت زیادی به ارمغان آورد.(دربارهء این دو فیلم حرف های زیادی زده شده)

سینمای هانکه با هر مضمون و هر قصه ای که مایهء کارش قرار بگیرد سینمای وحشت و دلهره به حساب می آید اما نه آن وحشت و دلهره ای که نیاز به تصاویر سینمایی یا آدم های استثنایی که خصوصیات ویژه داشته باشند.او از آدم های معمولی می گوید و با آدم های معمولی فیلمش را می سازد اما آنچه که سینمای او را عمیق،تامل برانگیز و در عین حال وحشتناک می کند این است که او این عامل ترس و بی رحمی را در دل همین آدم های معمولی پیدا می کند و تماشاگرش را میخکوب می کند.در اکثر فیلم های هانکه  آدمهای عادی که خصوصیات نزدیکی به ما و اطرافیانمان دارند دست به جنایات وحشتناکی می زنند که ما حتی از گذشتن فکرش هم به ذهن مان هراس داشته ایم.هانکه از همین خصوصیات بی رحمانهء ناخودآگاه انسان ها استفاده می کند و با به عمل درآوردن این خصوصیات سادومازوخیسمی که هر انسانی (حتی معصوم ترین آن ها)در وجود خود می بیند او را از هیولای درونش آگاه می سازد.چیزی که هانکه آن را زا ما می ترساند آدمهای بیرونی،اجتماع،صنعت و خیلی از کلیشه های دیگر که گفته می شود باعث جنایات متفاوت شده نیست بلکه او انگشت روی نزدیک ترین و خصوصی ترین بخش ذهنی تماشگرش می گذارد:بخش سرکوب شدهء ما که واقعیت اول هر انسان است.بخشی که به نظر لکان پوشیده یا پنهان شده نیست بلکه همیشه حی و حاضر است و عامل تمامی اعمال انسان هاست هر چند که سعی می کنند آن را به شکل دیگری یا متمدنانه تری ارضایش کنند.

هانکه در آخرین فیلمش یعنی "روبان سفید" که با آن موفق به دریافت نحل طلای کن سال 2009 شد دوباره از خصوصیات سینمایی خودش استفاده می کند ولی این بار نسبت به فیلم های ابتدای اش پخته تر و ماهرانه تر و در عین حال بی رحمانه تر عمل می کند.او در این فیلم دایما به تماشاگرش ضربه می زند و از همان چیزی که می ترسد و دایم از خودش دور می کند به سرش می آورد در کنار اینکه او هیچگاه اجازه نمی دهد که تماشاگرش دستش را بخواند و کار را تمام شده فرض کند.در این حالت او هر بار حادثه یا جنایتی را در دل روایت نشان می دهد و با سر نخ هایی که می دهد مسبب حوادث و  عامل جنایات را دست به دست می گرداند به طوریکه در طول فیلم نمی توان مطمئن شد که چه کسی باعث این جو وحشتناک و وضعیت پر اضطراب به وجود آمده است ابهاماتی که حتی با تمام شدن فیلم هم باقی می ماند.

اما آنچه که فیلم هانکه را این بار مهم تر و حتی خشن تر می کند مسئلهء موجود در فیلم نیست بلکه نکته ای است که راوی فیلم از همان ابتدا به آن اشاره می کند:اینکه چه شد که آلمان بستری برای حضور نازیسم و خشونت قرن بیستمی شد؟این بار هانکه نه تنها خشونت حرف می زند بلکه با ریشه های آن را نشان می دهد: این وحشی گری از دل خانواده ها و شخصیت شکل نگرفته انسان ها و محرومیت کشیده آن ها بیرون می آید.او برخلاف فیلم های به کلیشه رسیده ای که در بارهء فاشیسم و نازیسم ساخته شده از حوادث آن جنگ چیزی نمی گوید  بلکه به عقب برمیگردد و نشان می دهد که چگونه کار آلمان ها به اینجا کشید.در واقع خشونت و دیکتاتوری موجود در روابط پدرو مادرها با فرزندانشان و سنت های موجود بین آن ها باعث می شود هر خانواده یا هر مادری در دامنش یک فاشیست پرورش دهد.

 

بهتر است کمی به خودمان،رابطه با فرزندان و دوستان مان نگاه کنیم تا ببینیم آن کس و چیزی را که از آن می نالیم  چگونه در درون خود یا خانواده های مان پرورش می دهیم یا داده ایم!!؟

 

 "روبان سفید" داستان اتفاقات عجیبی است که از زبان معلم روستا روایت می شود.روستایی که در آن کودکان به طرز بی رحمانه ای در سیطرهء پدران خود قرار دارند فراموش نکنید که این فرزندان وارث خشونت و سانسور و دیکتاتوری خانواده ها هستند،کودکان زمان جنگ اول  که در جنگ دوم هر کدام یک سرباز نازی خواهند شد.فیلمنامهء روبان سفید" به خاطر شخصیت های فراوان و میدان روایتش قابلیت گسترش و وسعت زیادی دارد:روایت به آرامی و با حوصله از خانواده های متفاوت روستایی حرف می زند و تنش و سردی و خشونت موجود در این روابط را به وضوح نشان می دهد خشونتی که از پدران و سنت های شان به ارث رسیده و به فرزندان شان انتقال می یابد:بارون و سر کارگر بسیاری از اهالی روستا که پسربچه ای به نام سیگی دارند که در ناز و نعمت است اما هیچ ارتباطی با خنواده اش و بقیهء بچه های روستا ندارد،مباشر که مثل بقیه فرزندان زیادی دارد و به تازگی بچه ای را به خانواده اش اضافه کرده که مثل سیگی قربانی تنش های بین پدر و فرزندان قبلیش است آن ها در جواب اعتراض شان تنها کشیده ای روی صورت شان تحویل می گیرند،کشیش که حکومت نظامی خشک و سردی برای فرزنداش از جمله کلارا و مارتین ایحاد کرده،دکتر دهکده که یک منحرف جنسی است و از دختر خودش سو استفاده می کند(او همسرش را هم کشته و در تمام این مدت به پسرش دروغ گفته  )همچنین با پرستار بچه هایش که پسری عقب مانده دارد(کارولی) سر سری دارد و مرد روستایی که زنش به خاطر کار کردن برای بارون کشته شده و فرزندانش کینهء ارباب شان را به دل می گیرند.نکتهء مشترک روابط خانواده ها با فرزندان شان این است که هیچ کجا گفتگوی دونفره ای بین آن ها صورت نمی گیرد و بچه ها در پاسخ هر نوع مخالفتی کشیده  می خورند.

روایت فیلم به طور موازی از تمام این خانواده ها حرف می زند واتحاد  کودکانشان با هم، به خاطر درد مشترکی که از خانواده می برند را نشان می دهد ارتباطی که نه به وضوح بلکه در دل روایت دیده می شود و این ارتباط یا علاقه بین بچه هایی که در یک مدرسه درس می خوانند بیشتر از دردی مشترک و تنبیه هایی که می شوند ناشی می شود.

در ابتدای فیلم وقتی دکتر به خاطر تله ای که برایش گذاشتته اند با اسب زمین می خورد و کتفش می شکند محیط رعب و وحشت در فضای روستا فراهم می شود زیرا که هیچ وقت معلوم نمی شود که چه کسی عامل این کار است(هر چند که کم کم می فهمیم این اتقام خشومنت باری است که فرزندان از پدران و بعد از جنگ اول از تمام اروپا می گیرند.)اما این اتفاق شروع اتفاقات دیگری است که طی یک سال در روستا می افتد و نه عامل آن ونه انگیزه این رفتارهای به ظاهر سادیسمی و آنارشیمی بر کسی معلوم می شود و همه چیز برای اهالی روستا و تماشاگر در پرده ای از ابهام باقی می ماند.اما آنچه که بر اساس حدسیات معلم و سر نخ های خود فیلم معلوم می شود اتقامی است که بچه ها از پدران و مادرانشان می گیرند و با شکنجه دادن کودکان مورد توجه آن ها به شیوه خودشان به آن ها جواب می دهند.کودکانی که به هر شکل حاضر به اعتراف نیستند و گاه چنان معصومانه حرف می زنند که با وجود تمام شواهد و ادله ای که ما در طول فیلم دیده ایم باز شک می کنیم که آیا واقعا" کار آن ها بوده یا نه.

در واقع هانکه سعی می کند با این تعلیق را تا انتها باقی بگذارد تا در عین حال که به آن ها حق انتقام گرفتن بدهیم اما از شیوهء انتقام گرفتن آن ها نیز بترسیم و هیچ گاه نتوانیم آن کارها را (شکنجه دادن پسرک بارون و کور کردن کارولی عقب مانده) بر اساس ضوابط و هماهنگی بین آن ها فرض کنیم.پیدا نشدن عامل اتفاقات در روایت فیلم و در کنار آن ،از بعد سینمایی و تصویری، حرکت های حداقل دوربین،فضای برفی و سرد روستا،لباس های سیاه(در روز) و سفید(در شب) تمامی شخصیت ها هم به این فضای مبهم و وحشت آور کمک می کند تا هیچ وقت در طول فیلم نتوانیم پایانی برای این اتفاقات یا آسایش برای روستاییان و همراه با آن تماشاگر در نظر بگیریم.

یکی از مشخصه ای شخصیت های هانکه که در روبان سفید در رفتار بچه ها دیده می شود خونسردی و اعتماد به نفس بالا در انجام قتل یا شکنجه دیگران است.در ویدئوی بنی هم پسر نوجوان چنان خونسردانه دوست دخترش را در خانه به قتل می رساند و جنازه اش را به خانواده اش می سپارد که انگاری اتفاقی است که در یکی از فیلم های ویدئویش افتاده و او تنها شاهد آن ماجراست.او از شخصیت هایی است که نزدیکی زیادی به شخصیت های "روبان سفید" اش دارد.در بازی های مسخره که دو نسخه آمریکایی و آلمانی اش را ساخته باز با یک قاتل سادیسمی طرف هستیم که با خونسردی اطرافیانش را آزار می دهد صرفا" برای اینکه لذتی ببرد فیلمی که هر چند نسبت به کارهای دیگر او فرم روایت خوبی ندارد اما با وجود این خصوصیات اولیه فیلم های او را دارد علاوه بر آن که او همان شخصیت های اغراق شده را در فیلم های بعدی اش در دل آد م های معولی می گذارد و دنیایی وحشتناک تر می سازد.

در واقع هانکه در بیشتر فیلم هایش فضاهای خالی برای بیننده می گذارد و  اجازه می دهد که او احساسات و تفکرات خودش را با فیلم درآمیزد.خودش در این باره می گوید:

مساله این نیست که من خشونت را چگونه به تصویر می کشم. بلکه مساله این است که من چطور جایگاه تماشاگر را در رابطه با خشونت و برداشت های مختلف از آن را نشان می دهم.

این نکته ای است که می توان گفت از امتیازات بی بدیل سینمای هانکه است.

فیلم شناسی:

  • قاره هفتم (۱۹۸۸)
  • ویدیوی بنی(۱۹۹۲)
  • بازی‌های مسخره (۱۹۹۷)
  • کد مجهول (۲۰۰۰)
  • معلم پیانو (۲۰۰۱)
  • زمانه گرگ (۲۰۰۳)
  • پنهان (۲۰۰۵)
  • بازی‌های مسخره(۲۰۰۷) (بازسازی نسخه آلمانی ۱۹۹۷ در هالیوود به زبان انگلیسی)
  • روبان سفید (۲۰۰۹)
+ مهدی فاتحی ; ٢:٤٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()