زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

یودیت هرمان

     کوچک زیباست                                 

                                  نگاهی به کتاب "این سوی رودخانه ادر"

وقتی کتابی از یک نویسنده ی نا آشنا می خوانیم بیشتر از آنکه تیراژ کتاب و تعریف و تمجیدهای مترجم مهم باشد، خود متن است که باید از خودش بگوید و خواننده را روی صندلی اش نگه دارد. خانم یودیت هرمان از این نظر، نویسنده بزرگی است؛ نه به این خاطر که جوایز زیادی برده و حتی کار اولش به هفده زبان ترجمه شده، بلکه خودِ کتاب با تمام پستی بلندی های ترجمه اش، نشان دهنده ی نگاهِ نافذ نویسنده اش به جهان، انسان و  وضعیت رابطه ی این دو در دنیای امروز است.

 نثر هرمان درست مثل داستان هایش ساده است، حرفش را ساده و روان می زند، اهل بازی های فرمی و کلامی نیست، سعی نمی کند برای گفتن چیزی یا تصویری خواننده را گیج کند و مهارتش را به رخ بکشد(چیزی در ادبیات دنیا کلاسیک شده و در ادبیاتِ فاکنر زده ی ما...) آنقدر ساده از مسائل پیچیده ی روابط آدم ها و  زندگی حرف می زند که هر کسی با خواندن داستان هایش احساس می کند که او هم می تواند بنویسد. او به همین سادگی خواننده را به عمق فاجعه می برد و تا پایان آنقدر غرق در تصاویر و لحظات ناب می کند که برای دقایقی نمی توانی از جایت تکان بخوری، یا داستان بعدی را شروع کنی.

شخصیت های داستان های هرمان زیاد حرف نمی زنند و از چیزی شکایت نمی کنند، نه قهرمان اند و نه ضد قهرمان، همه چیز در داستان هایش خاکستریست؛ شخصیت، تصاویر، فضا سازی. آن ها نه از چیزی دلگیرند که شکایت کنند و نه از چیزی خوشحال که ذوق زده شوند.شخصیت هایی که مانند نسل امروز نه آرمانی دارند و نه خواستار تغییری در خودشان یا زندگی شان هستند. آن ها با آگاهی از پوچی و بی معنایی جهان، هیچ چیز را جدی نمی گیرند، حتی خودشان را. 

 کتاب «این سوی رودخانه اُدر» شامل پنج داستان است:

د استان اول به نان " هیچ جز ارواح " یکی از بهترین داستان های مجموعه است. پسر و دختری که روابط سردی بین شان حاکم است و خودشان هم نمی دانند، چرا با هم هستند و چه را بطه ای می خواهند با هم داشته باشند، با یک فورد رنجر همراه با یک پیت بنزین ، یک باکس سیگار ، چند تا سیب و نان، می خواهند از شرق به غرب آمریکا سفر کنند ولی  در شهر آوستین  میان صحرای نوادا می ایستند و ..

هرمان با همین تصاویر کوچک و زیبا، در میان سردی و پوچی روابط نوید زندگی می دهد، زندگی ای که وقتی فهمیدی که یک خالی بی معنا و پوچ  است می توان دل به زیبایی های کوچک ِ آن بست و زنده بود.مثل شخصیت بادی که این جهان کسالت آور را، زنی که چاق و زشت می شود و بیابانی که پوستت را می سوزاند، با چیزهایی مثل بچه و شام دسته جمعی فراموش می کند.

داستان دوم " این سوی رودخانه اُدر" است. داستان کوبرلینگ، مرد تنهایی که گذشته اش، امروزش را ساخته است. او تپه ای خاکی وسط باغش ساخته تا روی آن  بایستد و اطرافش را ببیند؛  رودخانه را و  جریانش و همه ی چیزهایی که در آن سوی رودخانه جاری است.

داستان سوم "مرجان های سرخ"یکی از داستان های غریب این مجموعه است. داستان از سه نسل قبل شروع می شود؛ زمانی که مادر مادر بزرگ و پدرپدربزرگ راوی در روسیه هستند و روابط سردی با یکدیگر دارند. در آنجا مادرمادربزرگش یک دستبند مرجان سرخ از مردی که دوستش دارد می گیرد.شوهرش وقتی از موضوع خبردار می شود نزد آن مرد می رود، ولی کشته می شود و مادرمادربزرگ به آلمان برمی گردد. حالا دستبند به دست راوی است و او از عدم ارتباط با معشوقش ( که همان نتیجه ی مرد روسی است.) رنج می برد.  

در داستان چهارم " دوربین" ما باز هم با یک رابطه ی سرد مواجهیم، رابطه ای که شاید نسبت به بقیه کمی  پیچیده تر و روانشناختی تر است. راوی دختری است که با یک هنرمند زشت و قد کوتاه دوست است و خودش هم نمی داند چرا او را انتخاب کرده و چه می خواهد( راستی واقعا" زن ها چه می خواهند؟)

و در داستان آخر " پایان چیزی " راوی دختری است که در کافه نشسته و مخاطبی نامعلوم دارد. او قصه ی مادربزرگش را تعریف می کند که در روزهای آخر عمرش در چه شرایطی می زیسته و چگونه بوده. داستان از طنز سیاهی برخوردار است. ما همانطور که از رفتارهای او به خنده می افتیم در همان حال می دانیم که با تراژدی یک زندگی مواجهیم.

هرمان، شخصیت های زنش را به بهترین شکل می شناسد و با قدرت تمام می سازد، مردانش همه ساکتند و حرف نمی زنند، هیچ شغلی ندارند. شاید او اینگونه آن ها را ستایش می می کند؛ با مجهول بودن، خسته بودن، پوچ بودن، بی حوصله و بی خیال بودن.

داستان های هرمان چه از نظر فضا و روایت و چه از نظر شخصیت ها، نزدیکی زیادی به هم دارد و شاید حتی بتوان بعد از پایان آن نگرشی رمان گونه به خواننده اش دهد. شاید درست به همین خاطر است که تعریف ها و تمجید هایی که نثار هر کدام از داستان ها و تصاویر شده، نزدیکی زیادی به یکدیگر دارند. ولی در هر صورت به نظر من او نماد و حضور زنده ی هنرمندی است که جهان را دوباره آفریده و به زیستن در این جهان معنی داده است.

 

 

                                                                                    

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()