زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

ادبیات روس از تولستوی تا شولوخوف

ادبیات روسیه نزدیک به یک قرن تاثیر به سزایی در ادبیات جهان داشته و رمان های به خصوص قرن نوزدهی آن هنوز هم توسط منتقدان مورد مطالعه و طرح و تفسیر قرار می گیرد.روسیه با وجود اینکه در تاریخش نه قرون وسطی را تجربه کرده و نه حبری از رنسانس داشته(روسیهء تا قرن هفده زیر سلطه مغول ها بوده و تا آن موقع حتی یک فرد با سواد که توان خواندن انجیل داشته باشد در آن وجود نداشت!!) بعد از یک قرن رابطه با همسایگان اروپایی اش به خصوص فرانسوی ها تمام اروپا را تحت تاثیر نویسندگانش قرار داد.اما چگونگی این اتفاق تاریخی تا به اواسط قرن بیستم که دیگر تاریخ ادبیات جایی برای نویسندگان روس نداشت بحثی است که در جای خود به آن خواهیم رسید.

هر چند که خط کشی میان نویسندگان بیشتر نگاهی تاریخی و منتقدانه است و نویسنده خود چنین انتخابی ندارد اما می توان با خط کم رنگی نویسندگان روس (حتی کلیت ادبیات) را به دو دستهء بزرگ تقسیم کرد که در یک طرف داستایوسکی و پیروانش (که تا به امروز هم ادامه دارد) قرار دارند و در دستهء دیگر تولستوی و خط مش اش که در همان اواخر قرن نوزده به پایان رسید تا اینکه شولوخوف در دن آرام به نوعی سعی کرد در آن وادی قدم بردارد.

میخائیل آلکساندروویچ شولوخوف(1905-1984) نویسنده ای است که در شوروی سابق به راحتی زندگی کرده و مشکلی نیز با دستگاه فاسد کمونیستی آن زمان نداشته به همین خاطر حرف و حدیث های زیادی دربارهء اینکه آیا او نویسندهء رمان دن آرام هست یا نه زده می شود و عده ای نویسندهء واقعی این رمان را کریوکف(1870-1920) می دانند.

دن آرام در ادبیات دارای خصوصیات و ارزش های فراوانی است که البته ترجمهء فارسی آن که توسط شاملو صورت گرفته(ترجمه دیگر  و پیشین آن توسط به آذین صورت گرفته) علاوه بر خصوصیات خود رمان از  ارزش مازادی نیز برخوردار است که خواندنش را به خصوص برای نویسندگان امری ضروری می کند و آن وجود واژه های فروان و گاه کمیاب فارسی در رمان است به طوریکه می توان گفت برای هر احساس و هر نوع تصویر به شکل ظریفی کلمات خاص فارسی انتخاب شده که این نوع عرصهء وسیع زبانی برای فارسی زبانان در مقابل زبان های دیگر  همیشه چیزی جز حسرت در بر ند اشت.زبانی که در آن  هیچ احساس متفاوتی با واژه های مشابه بیان نمی شود.در واقع  گفته می شود شاملو این رمان را ظرفی دید که می تواند کتاب کوچه اش را در آن بریزد.

دن آرام رمانی به تمام معنی رئالیستی(از نوع قرن بیستمی) است.رئالیست از نوع بهبود یافته تولستویی آن که با ادبیات داستایوسکی که در واقع ادبیات قرن بیستم ریشه در این سبک دارد تفاوت های اساسی دارد.

در دن آرام شخصیت ها،حوادث،رابطه ای که شخصیت ها با حوادث داستانی دارند،روایت و فاصله راوی با آن،تصاویر(که به وفور در آن دیده می شود.) همه و همه به شکل ابژکتیو و وفادار به واقعیت بیرونی هستند.در واقع در این نوع رئالیست مسائل و شخصیت ها از صافی ذهن شخصیتی دیگر یا راوی بیرون نمی آید بلکه نویسنده سعی می کند در تمام ساختار رمان و چیدمان حوادث و رفتار شخصیت هایش با تمام توان از خطوط فرضی واقعیت بیرونی خارج نشود به همین دلیل در اینگونه رمان ها خواننده زیاد با درونیات شخصیت ها و تاثیرات سوبژکتیو در آن ها آگاه نمی شود.بلکه هر نوع حادثه و تاثیر حادثه فقط و فقط در رفتار بیرونی آن ها نمایان است.در این گونه رمان حتی فضا سازی ساختار ثابت خود را دارد و هر چند که با جزئیات و قدرت پرداخت نویسنده شکل می گیرند اما با تاثرات شخصیت ها به هیچ وجه تغییر نمی کند اتفاقی که در رمان هایی که بار سوبژکتیو قوی تری دارند،مثل کارهای داستایوسکی،تحت تاثیر حالات شخصیت هستند و هیچ احساس وابستگی به واقعیت بیرونی ندارند.در رمان هایی از تبار داستایوسکی طبیعت شکل شمایل ویژه ای ندارد و اصولا حضور پر رنگی نیز در عرصه رمان ندارند اما در کارهای از نسل تولستوی و به ویژه دن آرام طبیعت به شکل شاعرانه ای شکل می گیرند:رنگ ها،درختان،خانه ها…هر کدام با مشخصاتی ویژه،در هر ساعت از روز و هر فصلی از سال تفاوت های زیادی دارند.اصل وفادارنهء تولستوی،گورکی،شولوخوف تفاوت معنایی و ساختاری زیادی با گوگول و داستایوسکی دارند.

دن آرام داستان زندگی و مبارزات استقلال طلبانهء قزاق ها در مقابل سرخ هاست.داستانی که با محوریت یک خوتور(نه روستا!) به نام تاتاریسکی در میان خوتورهای زیاد موجود در روسیه آن زمان و گریگوری از خانوادهء مه لوخوف هاست.رمانی پر حجم که از جوانی و سرکشی گریگوری آعاز می شود و تا میانسالی او ادامه می یابد.گریگوری که به عنوان یک قزاق با آلمان ها می جنگد،با سرخ ها و کمونیست ها همراهی می کند،بعد از انقلاب 1917 در مقابل بی عدالتی های شان می ایستد،عشقی ممنوع را تا پایانش از سر می گذراند،هزینه هایش را می دهد،بچه دار می شود،شورشی می شود و در نهایت به عنوان یک فراری به شهرش باز می گردد و در آغوش پسرش آرام می گیرد.او که در نهایت نه از سفیدها عدالت می بیند و نه از سرخ ها مبارزه و جنگیدن را امری بی معنی می یابد و خسته و شکسته از این همه جنگ و مبارزه با مویی سفید انسانی پوچ و خالی می شود.

دن آرام با وجود شخصیت های فراوانی که دارد و همه را به طور کامل وارد این عرصه می کند و نمایش می دهد،اما گریگوری شخصیت و قهرمان اولش است و اتفاقا" یکی از ضعف های اساسی کل رمان نیز همین قهرمان گونه بودن و بی نقص بودن گریگوری در تمام عرصه هاست.هر چند که زندگی به او وفادار نمی ماند و داستان در نهایت به شکل تراژیکی برای او به پایان می رسد اما گریگوری برای خواننده سفیدتر از آنچه هست نمایانده می شود.

پیشینه این نوع رمان و رمان نویسی را بیشتر می توان در تولستوی سراغ گرفت.در میان کارهای او بیشتر به جنگ و صلح می توان ارجاع کرد.جنگ و صلح نیز زندگی و زمانهء روسیه را در دوران جنگ با ناپلئون بررسی می کند با این تفاوت که اگر شولوخوف خودش و شخصیت هایش از قشر فرودست تری مثل قزاق و زمین دار است،تولستوی محور رمانش را بر اشراف گذاشته و تاثیر مصائب موجود در جنگ و بعد از آن را در این طبقه بررسی می کند.شخصیت هایی مثل پی یر(که شباهت زیادی به لوین آناکارنینایش و در نهایت خود تولستوی دارد.) پرنس آندره ی،پرنس واسیلی،لیزا،سونیا،ناتاشا،نیکولنکا و شخصیت های فراوان دیگری که آن ها هم مثل روایت دن آرام گاه زندگی شان در خانه و خانواده و گاه در جنگ مورد توحه قرار می گیرد(البته تولستوی بر خلاف شولوخوف بار رمانش را تنها به دوش یک شخصیت نمی گذارد و محور روایت در طول رمان دایم عوض می شود هر چند که باز هم می توان پی یر را شخصیت اصلی رمان دانست که همه جا جضور دارد و از بقیه هم رو سفید تر است.)البته تولستوی نگاه خصمانه تری به جنگ دارد و شولوخوف با وجود اینکه پایان جنگ را از سیاهی و بدبختی می داند اما با مبارزه و فرد جنگجو ستایشگرانه تر برخورد می کند.

شولوخوف در رمانش هر چند که از  خیلی وقایع معاصر و انقلاب اکتبر حرف می زند اما پای شخصیت های تاریخی را وسط نمی کشد اما تولستوی شاید به این خاطر که مدت زیادی بعد از آن وقایع به نوشتن رمانش پرداخته آن ها را(ناپلئون و تزار الکساندر) وارد بازیش می کند و گاه از اتفاقاتی حرف می زند که واقعیت تاریخی ندارد.البته تولستوی هم در رمانش محافظه کاری های همیشگیش را دارد و تزار الکساندر را قهرمانی بی عیب می داند و همهء تقصیرها را به گردن مردم و ناپلئون می اندازد و در کنار آن در رمانهای دیگرش مثل آناکارنینا حتی از قوانین مورد بحث و بحرانی آن زمان مثل حقوق زنان به سادگی می گذرد و بر آن سرپوش می گذارد!

شخصیت های این گونه رمان های رئالیستی هر چند در موقعیت های متفاوتی قرار می گیرند اما آن انعطاف و شجاعت شخصیت های داستایوسکی را ندارند.آن ها در دامنهء کوچکی عمل می کنند و با وضعیتی اسف بار و فاجعه روبرو نیستند.و رفتار این گونه شحصیت ها مثل گریگوری(در دن آرام) و چه لوین(در آناکارنینا) و پی یر یا پرنس آندره ی(در جنگ و صلح)کاملا تعریف شده و قابل پیش بینی است اما هیچ گاه نمی توان به همین سادگی از راسکلینکف(جنایت و مکافات) یا استاورگین(شیاطین) یا ایوان(برادران کارامازوف) حرف زد یا نوع رفتار یا واکنش آن ها را پیش بینی کرد(درست به خاطر پیچیدگی های ذهنی این شخصیت ها و تاثیرات حوادث بیرونی و درونی در رفتارشان چیزی که در نوع رمان های شولوخوف و تولستوی حذف می شوند.)

در کل آنچه که تولستوی در فصل آخر جنگ و صلح به تفسیر از آن حرف می زند: او ریشهء جنگ بین انسان ها را خود انسان و اجتماع می داند نه تصمیم یک فرمانده یا امپراطور،در رمان دن آرام شولوخوف به وضوح دیده می شود و گریگوری به عنوان قهرمان و میشکا به عنوان یک نوع ضد قهرمان با وجود اینکه نمی خواهند بجنگند و دوباره به خانه و زمین شان برمی گردند اما به خاطر ترس های شان و وضعیت ملتهب جامعه(چیزی که روسیهء قرن بیستم همیشه به آن دچار بود)ناخواسته درگیر آن می شوند و در مقابل هم می ایستند.

به هر حال آثار کلاسیک با وجود نقاط ضعف و قوتی که دارند هیچ گاه نباید کنار گذاشته شوند خصوصا برای کسانی که به شکلی وارد این وادی شده اند.نویسندگان و منتقدانی که با تمام ادعاها و حرف و حدیث شان حتی از کنار رمان های بشتر از دویست صفحه ای هم رد نمی شوند اگر صد کتاب هم چاپ کنند و دربارهء صدها کتاب هم حرف بزنند چیزی نمی گویند جز حرف های گفته شده و تجربه های فسیل شده ای که جز با خوانش و تجربه شان نمی توان از آن ها گذر کرد.

*از مجموعه مقالات "دربارهء ادبیات"

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()