زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

روی خرابه های تاریخ

درباره گذشته همیشه افسانه سرایی می کنند و کرده اند.در واقع ملتی(یا هر فردی) که رو به پس دارد از گذشته  حرف می زند و به آن می بالد و ملتی که رو به جلو می رود از آینده.جملاتی را که محمد قائد در سایتش آورده برایم بهانه ای شد تا از جایی حرف بزنم که در این ایام سینه چاکان و جامه درانش فرصتی برای ستایش امری پوچ و تو خالی پیدا می کنند کله پوکانی که مثل بقیهء موارد مورد تعصب شان در تمام زندگی درباره اش ده هزار صفحه هم کتاب نخوانده اند:

 

اگر هم پدران گذشته‌تان چنین کاری می‌کردند دلیل خریـّت پدران شماست.  اگر زمانی در خانۀ شما و دوستان شما و اطرافیان شما چنین حرفهایی‌ می‌زدند دلیل خریـّت کسانی‌ است که در خانۀ شما و دوستان شما و اطرافیان شما که چنین حرفهایی می‌زدند.  چرا دومرتبه این سند حماقت را هی ‌سال‌به‌سال تجدید می‌کنید؟ این فقط یک سند حماقت است که ‌هی کوشش می‌کنید آن را همیشه زنده نگهش دارید.

 

اما بد نیست تلنگری به گذشته افسانه شده خود بزنیم و با واقعیت آن مثل امری حاضر مواجه شویم شاید که از توهم هزاران ساله بیرون بیایم و فضا و زندگی امروزی خود را اسفناک تر از آن موقع نبینیم.حسرت و احساسات نوستالژیک به گذشته دردی از امروز دوا نمی کند بلکه مثل همهء اسباب بازی های فکری تنها راهی است برای تحمل وضعیت امروز و توجیه کرختی و اختگی فکری.

در کتب تاریخی مثل تاریخ تمدن ویل دورانت بخش کوچکی به پارس و مادیان تعلق دارد که مثل هر تمدن دیگری،هم از ارزش ها و هم از معایب آن حرف زده.تاریخ و تاریخ نویسان آریا و آریایی ها را خصوصا" به واسطهء معنی همین اسم روستا زدگان و مردم زحمتکشی می داند که بیشتر در منطقه پارس(همان استان فارس امروز) زندگی می کردند و به خاطر خشکی زمین و گرمی هوا انسان های رنج دیده ای بودند که برای زنده بودن تلاش زیادی می کردند.به همین خاطر است که به کوروشی که کمی خصوصیات جنگجویانه تری داشت و بسیار به خودش مغرور بود دلبستند و برایش افسانه ها ساختند به طوریکه امروزه چیز زیادی از کوروش و شخصیتش نمی دانیم جز قصه های افسانه ای که همانقدر برای کوروش ساخته شده که در تمدن های دیگر برای پادشاهان پشت پرده.

  به همین دلیل اولین پادشاهان پارس وقتی به ثروت و قدرت رسیدند در قبال دشمنانشان دلسوزی بیشتری داشتند.اما قساوت ها و بی رحمی هایی که به مردمشان روا می داشتند کمتر از دلسوزی هایش نبود(ارتش شاهان بر پایه آدمکشی شان محفوظ می ماند و تمام کسانی که مزاج سالم داشتند و سنشان میان پانزده تا پنجاه سال بود  باید به ارتش می پیوستند در غیر این صورت به اشکال گوناگونی چون پودر شدن میان دو کرجی،خاک شدن در زمین و خورده شدن توسط کرم ها،خوردن گوشت همدیگر(پدر پسر یا پسر پدر) مجازات می شدند)

حکومت پارسیان یکی بعد از دیگری با کشتن برادر و پسر و خواهر دست به دست شد تا نسلی خونباری را رقم بزنند که کمتر در تاریخ دیده می شود(هر کدام به روش خود: گاهی مثل اردشیر دوم پر از پلیدی و خونریزی و گاهی مثل کمبوجیه دیوانه وار)

در کتاب تاریخ تمدن برای هر تمدنی بخشی به نام ادبیات وجود دارد که از فرهنگ نوشتاری و ماندگار آن ها می گوید اما فصل پارس ها و مادیان بخش ادبیات ندارد چرا که مردم آن زمان مثل امروزمان خطنویسی را سرگرمی زنانه می دانستند و کمتر به فکر آن بودند که از شکار و عشقبازی دست بردارند و به نویسندگی بپردازند. آن ها هیچ وقت به نوشتن و ادبیات علاقه ای نشان نداده اند و تنها به شعر آواز خواندن با صدای بلند دلبسته بودند:

پارسیان هیچ هنری جز هنر زندگی کردن را به فرزندانشان نمی آموختند.ادبیات همچون تجملی بود که نیازی به آن نداشتند،علوم را کالایی می دانستند که وارد کردنش از بابل امکان پذیر است،گرچه شعر و افسانه را دوست داشتند این کار را به عهده مزدوران و طبقات پست جامعه می گذاشتند و لذت حرف زدن،نکته پردازی و لطیفه گفتن را برتر از خاموشی و تنهایی و کتاب خواندن می دانستند!!

 آن ها تمام کوشش شان را در کشت و زرع مصرف می کردند و کتاب مقدس شان هم(اوستا)کشاورزی را ستوده بود و آن را مهمترین و والاترین کار بشر می دانست!

پارسیان در معماری،پزشکی و علوم دیگر وارد کننده بودند آن ها ناوگانی نداشتند بلکه از فنیقی ها قرض می کردند،امور بازرگانی در دست مردم غیر پارسی مثل بابلیان،فنیقیان و یهودی ها بود چون پارسیان بازرگانی را هم کار پستی می شمردند و آن را جز دروغ و فریب نمی دانستند! به راستی این افکار از ذهن چگونه مردمانی بیرون می زند؟

در کل،قدرت حکومت پارس بر پایهء ثروتی که در راه جنگ به دست آورده بود قرار داشت نه بر پایهء فرهنگ، دانش و صناعت.در چنین دولتی حق و قانون منحصر به ارداهء شاه و قشون بود و هیچ حقی در برابر این حق محترم شمرده نمی شد و هیچ سابقه و سنتی بدون فرمان شاه ارزشی نداشت.مجازات خیانت به وطن،هتک ناموس،لواط،قتل،استمنا،دفن کردن مرده،بی احترامی به شاه،بی ادبی به خاندان شاهان...مرگ بود آن هم به روش های گوناگون و وحشتناکی که به قول ویل دورانت بعد ها ترکان و مغولان از ایرانیان آموختند و میراثی از خشونت و بی رحمی برای بشریت باقی گذاشتند:

به چهار میخ کشیدن،در خاک کردن به جز سرش یا سر را بین دو سنگ بزرگ کوفتن یا یکی از وحشیانه ترین مجازات های تاریخ بشر یعنی مجازات دوکرجی که محکوم را میان دو کرجی می گذاشتند به طوریکه سرش رو به آفتاب و گرما بود و دایم به او شیر و عسل می دادند و تمام بدنش را آغشته به آن می کردند تا به واسطهء مدفوع و خاک و گرما تمام بدنش از درون و بیرون کرم بیندازد و تلی از کرم او را ذره ذره بخورد!!!!

زردشت را داریوش اول پذیرفت و دین اجباری تمام ایران زمین شد.او تمام مجوسان و کاهنان را از دم تیع گذراند و زردشتی گری را به خاطر ایجاد پایه های حکومتش گسترش داد.هر چند که یکی از پادشاهان اشکانی به نام بلاش پنجم بود که نه با زور و ضرب بلکه با جمع آوری ادعیه های مانده در خاطرات مردم و نوشتن آن ها در یک کتاب اوستا را به شکل امروزی درآورد و ماندگار کرد.

در نقش هایی که از ایران باستان باقی مانده صورت هیچ زنی دیده نمی شوند و زنان ابتدا به واسطه گوشه نشینی زمان حیض و بعد به خاطر روستازدگی ایرانیان از زندگی اجتماعی کنار گذاشته شدند!!ایرانیان فرزند پسر را بیشتر دوست داشتند چون در جنگ به کار می آمد و دختر نمی خواستند چون کسی غیر از خودشان از او بهره مند می شد. پسران طبقهء پایین هیچ وقت خواندن نوشتن یاد نمی گرفتند و تنها به آن ها اسب سواری و تیراندازی آموخته می شد...

 

وقتی روی خرابه ها و ویرانه هایی که به اسم آثار باستانی به ما نشان می دهند راه می روم به این فکر می کنم که جسم بیجان سنگ در مقابل انسان ایستادگی بیشتری به خرج داده.خصوصا در یادگارهای باستانی ما که همه چیز نابود و ویران است تماشاگر خودش باید آن را با تخیلش بسازد(از همه احمقانه تر کاخ داریوش در شوش است که بابت نشان دادن یک بیابان بی آب و علف بلیط می فروشند!)اما تعجب بیشترم از آن است که عده ای از وجود برج ها و کاخ تخیلی شان  خرسند می شوند و به تکنولوی از راه رسیده منحصر شده به شاه و درباریان می بالند اما به مردان و زنان و کودکانی که در این راه سنگ بر دوش کشیده اند فکر نمی کنند،به خون هایی که به واسطهء این جلال جبروت باقی مانده نمی اندیشند چرا که اگر آنان کمی از انسانیت و عدالت سرشان می شد دانش را صرفا برای خود نمی خواستند و مثل دولت های چند قرن بعد اروپایی آن را مردمی می کردند تا امروز این دانش قرن ها حلوتر از امروز بود چیزی که متعلق به شاهان شکم پرور و آدمکش  نبوده بلکه متعلق به انسان و کارگران و مهندسان بی نام و نشانی است که مهمتر از هر چیزی یک انسان بوده اند نه ایرانی.و چه قدر مایهء تاسف است که ما به آدمکشانم بنازیم و دیگران به نویسندگان و هنرمندان شان!!

به هر حال آنچه که از دل تاریخ برمی آید همان جملهء کلیشه ای همیشگی است: تاریخ به ما می آموزد که هیچ کس از تاریخ نیاموخت.

+ مهدی فاتحی ; ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()