زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

دو فیلم،دو سینما:این حصار فکر تو اندازهء من نیست

١.کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد، طهران تهران

 

دربارهء کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد حرف و حدیث های زیادی گفته شده و می شود اما چند نکته دربارهء این فیلم برای من حائز اهمیت است که در فیلم طهران تهران هم قابل توجه است-من بخش دوم این فیلم را مد نظر دارم نه بخشی که آقای مهرجویی کارگردانی کرده،فیلمی که آنقدر بد و افتضاح است که نوشتن و تحلیل جزئیات و کلیاتش   به اندازه ساخت فیلم توهین آمیز است.واقعا متاسفم که عده ای او را هنوز بالای دست می گیرند و ...واقعا یک فیلمساز چند بار باید افتضاح به بار بیاورد تا با منش و طرز فکر او آشنا شویم؟ چند بار در جهت آب باید شنا کند تا مرامش را بشناسیم؟مهرجویی امروز دیگر تنها به کار ساختن سریال های سفارشی می خورد که چند نفر خوشحال و خندان از در و دیوارهای کاهگلی تعریف کنند و همه مسائل را هم یک فرشته نجات حل کند و دلقکی هم در این میان چرت و پرت بگوید و خلاصه همه چیز بر وفق مراد.

در کدام سیاره زندگی می کنید آقای مهرجویی؟!

فیلمساز گرامی،فقط یک خواهش به خدا شما هیچ چیز از طبقه ضعیف و فرو دست جامعه ما نمی دانی و نخواهی فهمید لطفا" دست از سر آن ها بردارید و دربارهء خودتان فیلم بسازید این حضور دلقک وار بیچارگان در فیلم های شما یک استثمار و خیانت به قشری است که درد و رنج زندگی مثل خوره وجودش را می خورد و شما در برج عاج تان برایش سری تکان می دهی و حسرت صفا و صمیمیتی را می خوری که از آن بالا دیده می شود نه روی زمین. واقعا دوست دارم بدانم در کدام سیاره زندگی می کنید آقای مهرجویی؟! 

 

دو فیلم تهران سیم آخر و کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد هر دو حول یک موضوع می گردد اینکه جوانانی هستند که به خاطر تنگ نظری ها و برداشت های غلط،عرصه ای برای تمرین و پخش کار هنری شان(در هر دو موسیقی) ندارند.موضوعی خوب و قابل اعتنا ولی متاسفانه هر دو در همین بخش که ابتدایی ترین کار یک فیلمساز است باقی مانده اند.در کار آقار کرم پور همه چیز از به هم ریختگی و دستپاچگی خبر می دهد:بازی ها همه ضعیف و کلیشه،دیالوگ ها شعاری و بی کارکرد،پیرنگ فیلمنامه از همان ابتدا معلوم است و سرنوشت شخصیت ها کاملا مشخص(هنوز نویسندگان فیلمنامه های ما نمی دانند که ساخت شخصیت سیاه و سفید بی ارزش ترین نوع شخصیت سازی است.یک طرفه رفتن از هر جهتی به بن بست می خورد.) یک فیلمنامه نویس دربارهء هر موضوعی که بنویسد از همه مهمتر با آدم ها سر و کار دارد و اولین نکته کارش این است که به آن ها نزدیک شود و از تیپ خارج شان کند وگرنه از دور دیدن هر شخصیت، پوپولیستی ترین شکل نگاه است(وقتی دربارهء سینمای ایران می نویسیم گاهی مجبوری حرف هایی بزنی که در اولین جلسات کارگاه داستان یا فیلمنامه گفته می شود!!)

فیلمنامه کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد هم همین مشکلات را دارد(البته کمتر) هر چند توقع این بود که وقتی اسم نویسنده ارزشمندی مثل آقای آبکنار پای آن می خورد دیگر یک سری مسائل را خود به خود حل شده فرض کنیم ولی مثل اینکه فیلمسازها از نویسندگان تنها برای درست و صحیح کردن دیالوگ های شان استفاده می کنند وگرنه روایت ناهمگون فیلم و روابط آدم ها هیچگاه از یک شعارزدگی و سطحی نگری خارج نمی شود در کنار آن پایان بندی افتضاح فیلم که نشان می دهد فیلمساز هر جا تکلیفش با خود یا نوع فیلم مشخص نباشد می تواند به جای میخکوب کردن تماشاگر و ادامه دادن روایت در ذهنش به دست خودش فیلم را در همان نقطه(وقتی پایان بندی باشد دیگر بدتر) خراب کند.

اما بخش کاگردانی در تهران سیم آخر همانقدر بی دقت است که فیلمنامه اش، استفاده از حرکت ها و نماهای همیشگی،راویت کردن داستان فیلم در راهی طی شده و معلوم،انتخاب های بد بازیگرها(بد نبود به بازیگرهایی که ظاهرا" تا به حال دست به ساز نزده اند چند تا اجرای موسیقی نشان می دادید تا ادا درآوردنش را لااقل بلد باشند فقط در میان آن محمد باغبانی با وجود اینکه سابقهء بازیگری نداشت کمی بهتر از بقیه بود) و از همه مهمتر انگار فیلمسازان ما به این نتیجه رسیده اند که فیلم روی دی وی دی و از تلویزیون پخش می شود و دکوپاژ کارها را بر همان اساس می نویسند و هیچ نوع استفاده ای از اکران سینمایی کار نمی شود.نکتهء دیگری که در فیلم مشهود است خصوصا وقتی فیلمی دربارهء موسیقی یا گروه موسیقی می سازی مهمتر هم می شود صدا برداری است.در سکانس اول فیلم که انگار آدم ها داخل قوطی حرف می زنند و اصلا" بالانسی ندارد و در بخش پخش موسیقی هم آنقدر صدا پر و پیمان و آزار دهنده است که معلوم است کارگردان هیچ کاری به کار صداها در فیلمش نداشته در صورتی که صدا و صدا برداری یکی از بخش های مهم سینمای امروز است و برایش دکوپاژ می نویسند و برنامه ریزی می کنند.

اما کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد در بخش کارگردانی تمام انرژی اش را در ساخت کلیپ هایی برای موسیقی های پخش شده در فیلم گذاشته بود که انصافا" هم کلیپ ها خوب بود و هم اکثر کارهای موسیقی که پخش می شود(چقدر حسرت گوش کردن آلبومی از هر کدام از آن گروه ها به دل آدم می ماند!) اما در یک فیلم منسجم که تنها به ساخت کلیپ نمی توان دلخوش بود.خصوصا وقتی می بینی بخش های روایی فیلم فاصله خیلی زیادی با با آن کلیپ ها دارد.نکتهء مهمی که در کار یک فیلمساز وجود دارد فقط ساخت صحنه یا سکانس با ارزش نیست بلکه هارمونی است که باید در کل سکانس ها وجود داشته باشد و چفت و بست درست این صحنه ها با هم است.

به هر حال با تمام ضعف ها و کاستی ها برای انتخاب موضوع باید به هر دو کارگردان به خصوص آقای بهمن قبادی تبریک گفت.

 

                    

2.اوارتار،2012

چند سال پیش در روزنامه اعتماد مطلبی دربارهء سینمای هالیوو داشتم با عنوان فرار روی دایره.با ذکر این موضوع که انگار سینمای هالیوود در داستان و فیلمنامه و ایده های فیلمسازی به ته رسیده و دایم روی یک دایره بسته همیشگی چرخ می خورد.وقتی این دو فیلم را دیدم فهمیدم که انگار آن ها هنوز هم روی این دایره کوچک گیر کرده اند و دست از کلاه گشاد گذاشتن بر سر تماشاگر بر نمی دارند.حالا هر چقدر هم که تکنولوژی و امکانات داشته باشی ولی وقتی داستانی برای گفتن نداشته باشی فیلمی می سازی مثل اواتار  یا 2012که می توان گفت دست کم صد فیلم با همین ایده ها ساخته اند و ظاهرا هم می خواهند بازهم بسازند.

اواتار هر چند اکران سینمایی و سه بعدی آن با ارزش تر از نسخه دی وی دی است که ما امکان تماشایش را داریم حکایت همان سربازان آمریکایی است که می جنگند و باز هم انسان بودن را فراموش نمی کنند! و همان فضای سایبری که انسانی پیدا می شود که در مقابلش شورش کند و در نهایت شرقی های بیچاره که در هالیوود به اسم احترام هر توهینی که بخواهند به آن ها می کنند و درنهایت حرف شان هم این است که بگذارید آن ها با حماقت های شان بمانند و ما نباید پول های مان را برای آن ها خرج کنیم(حرفی که پشت لعاب صلح گرایی قایمش می کنند و عده ای هم که هنوز رنج نکشیده اند و از ژست گرفتن و به دنبال مد روز رفتن بدشان نمی آید با آن ها همراهی می کنند.)در نهایت؛ از هومر گرفته تا امروز شرقی ها زور دارند و آن ها فکر و تدبیر مگر اینکه کسی از خودشان میان آن ها بیاید تا کمی تدبیر به آن ها بیاموزد!

2012 از آن هم بدتر است و آنقدر در کپی برداری و پیروی از دیگران جلو رفته که حتی بعضی از بخش های فیلم به عینه از همان نماها و دکوپاژهای فیلم های قبل استفاده کرده و برای به هیجان آوردن تماشاگرش کارش به جایی رسیده که با دیدن تصاویر فرار ماشین  و ویران شدن همه چیز در پشتش حتی کودکان هم به هیجان نمی آیند.

نمی دانم آیا سینما و ادبیات امروز آمریکایی غیر از همین داستان های نتیجه گرفته(از نظر مالی) و پنجاه سال پیش اش حرف دیگری ندارد؟آیا مردم و قشر سینما روی شان هنوز هم از این اراجیفی که انتهایش به یک امید دروغین ختم می شود دلخوش است؟آیا واقعا آنقدر در رفاه قرار گرفته اند که هیچ چیز دیگر، جز از دست دادن خانه و آسایش شان  آن ها را نمی ترساند؟

با دیدن این فیلم ها و گفتن قصه های همیشه گفته شده(حتی نوع و روش گفتن هم فرقی نکرده) و هزینه های ساخت این کارها چیزی جز ناامیدی برای آینده ای که قرار است نصیب انسان شود باقی نمی ماند.سینمای امروز آمریکا تنها با داشتن مسقل هایی یا بیرون گود هایی مثل جارموش است که آبرویی برای خودش کسب می کند وگرنه از جیمز کامرون و رابین هود و داستان کریسمس دیکنز هم کاری بر نمی آید.

... این حصار فکر تو اندازهء من نیست.

 

انحصار به هر شیوه و اندازه ای چیزی جز فساد و نابودی به همراه ندارد حالا انحصار دانش و ثروت و امکانات برای فیلمسازانی آمریکایی یا هالیوودی باشد چه برای یک ناشر باشد چه برای یک سازمان.

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()