زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

آبلوموف و ایوان الکساندرویچ گنچارف

                                                  خرس تنبل روس

آبلوموف از رمان هایی است که از زاویه های متفاوتی می توان به تحلیل یا نقد آن پرداخت.؛این که چه چایگاهی در ادبیات روس داشته و  یا دارد و چه اسلافی را پدید آورده تا بررسی شخصیت های رمان و ویژگی خاص خود آبلوموف که در رمان های قرن نوزده منحصر به فرد است.شخصیتی که همیشه می خواهد در رختخواب یا کاناپه اش دراز بکشد و مستخدمین و دوستانش کارهایش را انجام دهند،شخصیتی که برخلاف هم سلف هایش در رمان به هیچ چیز نمی اندیشد و هیچ چیز برایش مسئله نمی شود اتفاقی که باعث بیرون آمدن او  از این وضعیت می شود.آبلومف با تمام ضرر و زیانی که بابت این وضعیت و نوع زندگیش به او تحمیل می شود سر می کند ولی از لاک خود بیرون نمی آید.حتی تلاش دوستان و زنان زیبا رو نیز برای شکستن این لاک کارساز نیست و در پایان زیر خاک کنار گلدانی قرار می گیرد تا اطرافیانش تنها از او یاد کنند.

داستان رمان سرراست و ساده است یعنی قصه معمولی و خطی است که صحنهء وسیعی را در بر نمی گیرد و موقعیت آدم ها محدود و معدود است از این نظر گنجاروف نسبت به همدوره ای هایش چون تورگینیف،داستایوسکی و به خصوص تولستوی ضعیف عمل می کند.آبلوموف در بخش اول رمان در کاناپه اش افتاده و دوستان به سراغش می آیند و نا امید از تکان دادن او راهشان را می گیرند و می روند. بخشی که با شخصیت های زیادی در یک اتاق آشنا می شویم که موقعیتی برای شناخت شان به دست نمی آید و تنها آبلوموف است که به خواننده معرفی می شود.آبلوموفی که در هوای سرد روسیه حال تکان خوردن و تغییر دادن وضعیتش ندارد و مثل یک خرس تنبل روسی روی تختش افتاده دیگران به سراغش می آیند.البته در این میان رابطه آبلوموف با زاخار خادمش با طنز شیرینی آمیخته است و هر دو شخصیت برای خواننده جان می گیرند و دوست داشتنی می شوند.این دوست داشتن دلیلی می شود برای ادامهء رمان که در بخش بعدی رابطهء الگا وآبلوموف شکل می گیرد.آبلوموفی که آن موقع به سختی ربدوشامبرش را از تنش در می آورد بعد از این فعال تر شده و با الگا به باغ مهمانی و پارک می رود اما به این امید که هیچ گاه رابطه ای شکل نگیرد زیرا که درست زمانی که الگا عشقش را می پذیرد از او سر باز می زند و دیگر به دیدنش نمی رود.

دربارهء رابطهء الگا و آبلوموف حرف های زیادی می توان زد.شخصیت الگا چنان شخصیت پیچیده ای  است که تمامی عناصر زنانه در آن با ظرافت پرداخت شذه است.این دو دایم به هم نزدیک شده و هر گاه یک با اشتیاق طالب دیگری می شود آن یکی او را پس می زند.این چرخه در طول فصل رابطهء الگاه و آبلوموف مثل آونگی حرکت می کند و گاه آبلوموف او را می پذیرد و رد می کند و گاه الگا،یعنی خواسته و میل یکی به نخواستن دیگری وابسته است انگار که این دو تنها به نفس خواستن یا تلاش برای خواستن است که عشق می ورزند نه زن یا مرد.به قول لکان میل با هیچ ابژه ای ارضا نمی شود چون اصلا" به دنبال ارضا میل نیست.او دایم ابژه را به عقب می اندازد تا از عشق به آن لذت ببرد چیزی که در نهایت شکاف رابطهء بین زنان و مردان را نشان می دهد شکافی که از واقعیت تلخی حرف می زند که تمدن را یارای شنیدنش نیست:چیزی بین زن و مرد درست کار نمی کند قرن هاست که نکرده و هیچ دلیلی هم وجود ندارد که کار کند.آبلوموف در رابطه با الگا این واقعیت را تجربه می کند هر چند به زبان نمی آورد به همین خاطر او در نهایت نه با یک زن به معنای رابطه بلکه با یک آشپز(یا...) زندگی می کند.

از منظر لکانی آبلوموف و الگا را می توان شخصیت های هیستریک دانست شخصیت هایی که تا در مقام اربابی قرار می گیرند دلسرد می شوند و تحت سیطره ارباب قرار نمی گیرند.از نظر لکان هیستریک زنی است که هر کس خود را در جایگاه ارباب قرار دهد به مبارزه می طلبد تا از جایگاهش پایین بکشد.او اول به طرفش سود می رساند و بعد احساس می کند مورد سو استفاده قرار گرفته و او را رد می کند اما کم کم متوجه می شود چقدر از آن سوء استفاده لذت می برد در واقع می توان گفت فرد هیستریک اصلا" لذت بردن بلد نیست!الگا و آبلوموف در نهایت از هم جدا می شوند ولی هر دو تا آخر عمر به یکدیگر فکر می کنند و لذت می برند چیزی که می توان گفت پایه و اساس تمام قصه های افسانه ای و عاشقانه است:عاشق و معشوقی که در قصه ها به یکدیگر نمی رسند و تمام تاب و توان قصه و آن دو نفر، همین نرسیدن و تلاش برای رسیدن است.

گنچارف در این رمان نشان داده که زنان را خوب می شناسد و در ساخت شخصیت آن ها مهارت بیشتری دارد تا  ساخت شخصیت های مرد،قصه گویی و ایجاد موقعیت های ناب داستانی.او با شناخت عمیق که از زنان دارد هر کدام شان را بنا به موقعیت،خانواده و طبقه شان تعریف کرده و خلق می کند: از آنی سیا زن زاخار که دایم به دنبال خبر گرفتن است و می داند چگونه رفتارش را در رابطه با شوهر و اربابش منعطف کند تا آگافیا زن بیوه ای که به وضعیت خود آگاه است و جایگاه خود را در مقابل اربابی که به او نظر دارد می داند.او که مطیع و تسلیم اوامر هر امرکننده ای است یک آشپز تمام عیار است و این خصوصیت پر رنگ خانه داریش همان چیزی است که آبلوموف را نرم می کند آن هم آبلوموفی که در ظاهر اربابی است که بیشتر درخور زنی پرنسس چون الگاست.اما اینجا هم ناخودآگاه نقشش را بازی می کند و در نهایت تن به ازدواج به او می دهد و آرمان و عشقش را برای الگا نگه می دارد(خودآگاه).اما الگا شخصیتی است که نه می توان به راحتی از او نوشت و نه به سادگی قابل شناخت است.او وقتی با آبلوموف آشنا می شود تمام سعیش بر این است که او را به حرکت و عمل وادار کند و این عمل همان عشقی است که نه در کلمات بلکه در کار و مردانگی نهفته است.او همچنان که از شنیدن کلمات عاشقانه لذت می برد به طور خردمندانه ای می داند دو صد گفته چون نیم کردار نیست.الگا هنگامی که از به راه آوردن آبلوموف دلسرد می شود زندگی آرمان و شوهر ایده آلش را در مردی(دوست آبلوموف)می بیند که دایم در حال کار و تجارت است و هر روز به داشته های هر دوی شان می افزاید اما الگا با وجود این که تمام رویاهایش با او به ثمر می رسد باز هم ناراضی است و پوچی بی معنایی می رسد که همگی شان از همان جملهء پر ارزش فروید لکانی قابل تحلیل است:"نمی دانند که چه می خواهند." الگا در اوج خوشبختی اش با شتولس می گوید: "بدبختی ام در آن است که چیزی کم ندارم" او در اوج کسالت و پختگی می گوید:چه ام؟آیا چیزی کم دارم؟به راستی هر چه بود همین بود؟"او وقتی به عشق یا مردش رسیده و همه چیز را فراهم می بیند از پوچی و بی معنایی زندگی می نالد:"زندگی به نظرم تو خالی می آید...انگار حاوی همه چیز نیست.."او به همین خاطر دوباره به یاد آبلوموفی می افتد که به دست نیاورده و او را تنها راه غصه خوردن و لذت بردنش می بیند.

ویکتور تراس در تاریخ ادبیات روس دربارهء آبلوموف و گنجاروف می گوید در این رمان زنان از مردان فرزانه تر و قدرتمندترند و ایرادهای زیادی به بخش اول رمان می گیرد بخشی که در آن آدم ها یکی یکی به اتاق خواب آبلوموف می آیند و گفتگویی می کنند و بعد تا آخر رمان نیز حذف می شوند(به جز تارانتف) ایرادی که همان موقع هم منتقدهای زیادی که هم به ستایش کار پرداخته بودند و هم ضعف هایش را دیده بودند به او گوشزد کردند متقدانی چون گریگوریف،دروژینین و پیسارف.اما به اعتقاد من جدا از بی حادثه بودن،ضعف روایی کل رمان و کمی دیر شروع شدن رمان اما چیزی به نام خسته کننده بودند یا یکنواخت بودن در خور  بخش اول رمان نیست زیرا زبان شیرین راوی و تقابل ارباب(آبلوموف) و خادم(زاخار)  که رابطه شان با طنز شیرینی همراه است و خواننده را به یاد دن کیشوت و پانچو می اندازد خواننده را وادار به جلو رفتن و سر کردن با یکنواختی کار می کند.اما به هر حال آبلوموف نمی تواند در مقابل دیگر رمان های قرن نوزدمی روسیه در جایگاه بالایی قرار گیرد رمان هایی که تاریخ و اجتماع عصرشان را با دقت در داستانی پر پیچ و خم یا شخصیت هایی عمیق و چند بعدی روایت می کنند.

ویکتور تراس در این کار از جمله های رایج آن زمان روسیه حرف می زند که هر کدام کنایه ای است به اتفاق و وضعیت زمانه خودش(مثل اصلاخات الکساندر دوم) و در کل آبلوموف و رمانش را ارزشمندتر از خود گنچاروف می داند! و نوشته شدن چنین کتابی را به قلم او عجیب می داند اما دابرولیویوف در مقالهء طولانی که در بارهء این رمان نوشته آبلومویسم را بیماری رایج مردم روسیه می داند و به شباهت های او  با شخصیت های دیگر آثار آن دوره می پردازد.شباهت هایی که به نظر من کمی اغراق شده و ژورنالیستی به نظر می آید و سخت بتوان بین دیگر آثار چاپ شده آن زمان شخصیتی با ویژگی های آبلوموف پیدا کرد و اصلا" مهمترین ویژگی این اثر خود شخصیت آبلوموف و زنان رمان است وگرنه قصه و داستان رمان سرراست و همیشگی است.اما در هر صورت هر شخصیت و رمان با ارزشی پیش زمینه ها عصر خود یا نویدهای عصر بعد از خود را به همراه دارد و یکی از دلایل مورد توجه قرار گرفتن این رمان در عصر طلایی روسیه،حضور شخصیتی است که تعدادشان در روسیهء آن زمان کم نبود و به نوعی می توان آبلوموف را آیندهء شخصیتی چون بازارف دانست.

گنچارف در سال 1869 رمان "پرتگاه" را نوشت و چون توفیقی نیافت مدعی شد که ایده های داستانی اش را تورگینیف دزدیده و قبل از او در رمان هایش به کار برده!درگیری های زیادی بین این دو نویسنده ایجاد شد و کارشان به دادگاه و محکوم کردن یکدیگر کشید.تورگینیف و گنچارف هر دو از یک طبقه اجتماعی روسیه بودند(طبقه مرفه و تحصیلکرده روس) و به همین خاطر چه شخصیت ها و چه مسائل شان و گاه موقعیت داستانی شان به هم نزدیک بوده است هر چند تورگینیف جایگاه مهمتری در این زمینه داشته و دارد زیرا که در بین تمام آثار گنچارف تنها آبلوموف ارزش های ویژه ای برای بحث و بررسی دارد و بقیهء کارهایش آنچنان مورد توجه نبود شاید به همین دلیل بود که انقدر با تورگینیف مشکل داشت!

گنچارف در اواخر عمر خاطراتش را نوشت و هنگامی که رمان آخرش تیمه تمام بود و دیگر آثارش مثل آبلوموف نتوانست منتقدین و مخاطبین را راضی کند در سال 1891 از دنیا رفت.

*این رمان همراه با مقاله ای در انتهایش توسط سروش حبیبی از زبان روسی ترجمه شده و توسط نشر فرهنگ معاصر منتشر شده است.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()