زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

پاسیفیست یا فاشیست(Fascist or pacifist )

دربارهء سینمای هالیوود؛ضعف ها و تکرار مضمون هایش چه در روزنامه و چه اینجا بارها و بارها نوشته ام.اما این سینما هر بار دسته گلی به آب می دهد و عده ای هم بی آنکه به مفاهیم و زیرساخت های ایدئولوژیک آن توجهی کنند صرفا به خاطر آمریکایی بودن و جایزه بردن(خصوصا" در اسکار) برای آن کف می زنند و حرف های تکراریی را تکرار می کنند که دربارهء فیلم های خوب قبلی گفته شده و راحت ترین نوع تحلیل کردن فیلم است!

در اسکار امسال دو فیلم جوایز را درو کرد یکی crazy heart بود که با بازی هنرپیشه مورد علاقه خیلی ها مورد توجه قرار گرفت.فیلمی که  جف بریجز در آن اسکار بهترین بازیگر نقش اول را گرفت ولی نه نقش آفرینی اش در این فیلم خیلی جذاب بود(در مقابل لبوسکی بزرک) و نه خود فیلم حرفی برای گفتن داشت.همان قصهء همیشگیِ گیتاریستی کولی که در جایی زمانی ازدواج کرده و خانه را رها کرده و حالا سر پیری عاشق شده و فیلش یاد هندوستان کرده است(اسم چند فیلم را می توان با این قصه و همین مضمون و همین پرداخت نام برد؟)از آن قصه های آمریکایی پسند که با شخصیت های این چنیی سر گرم می شوند خصوصا" که این آدم در نوازندگی و موسیقی اش هنوز هم دست از کارهای کلاسیک آمریکایی برنداشته و سر حرفش مانده باشد.این نوع شخصیت های نوستالژیک دیگر تبدیل به نوعی اسطوره های امروز سینما تبدیل شده اند و در پرداخت شان هم پا را فراتر از آن چیزهایی که قبلا" گفته شده برنمی دارند.انگار که کمپانی های فیلمسازی و مخاطبانش(و حالا اسکار)نمی خواهد هیچ وقت به این قهرمان افسانه ای اش دست بزند چون فغلا" برای شان سود دارد.البته این برای کمپانی ها(از نظر مالی) و برای مردمی که دغدغه ای زیادی ندارند و هنوز می خواهند قهرمان های شان را حفظ کنند منطقی است.اما به نظر من برای بقیه دیدن این فیلم جز وقت تلف کردن نیست.

اما از آن مهمتر فیلم مهلکه یا جعبهء درد(The hurt locker)است که مسئلهء اساسی من و تیتری که برای مطلبم انتخاب کردم به آن برمی گردد.فیلم کاترین بیگلو به خاطر  خوش ساخت بودن و اینکه یک فیلمسازان زن تا چه حد در ساخت فیلمی با فضایی مردانه توانا شده اند جالب بود؛مردانه بودن نه به خاطر وضعیت جنگی و مسائل آن (زیرا که امروزه دیگر خیلی از فرماندهان نظامی آمریکا هم زن هستند و دیگر نمی توان دنیای نظامی را مردانه دانست...) بلکه شخصیت ها  و گره هایی موجود در روابط آن هاست. در واقع مردانه یا زنانه بودن لحن یک اثر به هیچ وجه واجد ارزش خاصی نیست، بلکه برایم جالب بود که یک فیلم ساز زن تا کجا می تواند به فضاهای مردانه نزدیک شود. آن هم نه فضاهایی فانتزی  و شیک، بلکه در فضای خشن جنگ.

در این فیلم طبق روال همیشگی در فیلم های بدنهء سینمای آمریکایی قصه همان قصهء همیشگی است و تنها مکان و زمان اجرای آن عوض شده است(از ویتنام تا عراق)اما در این بین مفهومی نیز به آن الصاق شده که آن را از اسلاف این فیلم ها یعنی جنگ ویتنام جدا می کند؛مفهومی که در آواتار و اکثر فیلم های امروز آمریکا دیده می شود.

در این فیلم چیزی که ظواهر امر نشان می دهد ضدیت فیلمساز با جنگ( صلح طلب یا پاسیفیست بودن)و تسخیر عراق است اما در صحنه به صحنه فیلم بر روی مسئله ای تاکید می شود که کاملا" در جهت پیش ساخت یک وضعیتی فاشیستی است.در ابتدا ما با جان نثاری و توانایی سربازان آمریکایی در جلوگیری از بمب گذاری های مکرر عراقی ها آشنا می شویم.اینکه آمریکایی ها حتی می خواهند جلوی مرگ یک نفر را هم بگیرند و عراقی ها مردمان وحشی هستند که به نجات دهندگانش خیانت می کنند حتی در صحنه ای سرباز خوب آمریکایی که زبان عربی یاد گرفته و با پیرمردهای عراقی خوش و بش می کند و صبورانه با آن ها برخورد می کند توسط همان ها با بمب دست سازی پودر می شود(به راست و دروغ بودن مسئله هم کاری نداریم) درواقع اینجا ما با دو جبهه کلیشه ای سیاه و سفید مواجه هستیم و حتی فیلمساز مثل بقیه،زحمت خاکستری کردن شخصیت ها را هم به خود نداده یعنی راحت ترین کار:نشان دادن یک سرباز بد یا یک عراقی خوب.

در کنار این ها سربازان آمریکایی همهء ناراحتی و نارضایتی شان از جنگ و ماندن در عراق صرفا" خود جنگ و کراهت آن نیست بلکه مسئله شان این است که آن ها در عراق چه می کنند و برای که یا چه می جنگند؟!آن ها دوست دارند دوباره به کشورشان برگردند نه به این خاطر که جنگ آن ها را آزار داده بلکه ناراضی اند از اینکه می بینند دوستان شان کشته یا زخمی می شوند(یا شاید بعد از آن ها خودشان) آن هم برای آدم هایی این چنینی!مسئله این است که آن ها خوشی و راحتی خود را در کافه ها و خیابان های نیویورک گذاشته اند و به اینجا آمده اند تا پول و جان شان را برای چه در خطر اندازند.یک ذهنیت کاملا ناسیونالیستی که پشت پرده پاسیفیست یا صلح طلبی قایمش می کنند تا هم ظاهر خوبی از خود نشان دهند و هم رگه های فاشیستی(نژادپرستانه و ملی گرایانه) خود را ارضا کنند.

اینجا دیگر خود جنگ و جنگ طلبان نیستند که مورد سرزنش قرار می گیرند بلکه کسانی مورد سرزنشند که می خواهند پول و امکانات آن ها را خرج متمدن کردن دیگران کنند.برای آن ها مرگ آسیایی های کشته شده(چه قبل از جنگ و چه بعد از آن)مهم نیست،حتی در بعضی از صحنه ها آن ها را لایق این وضعیت هم می دانند، بلکه مرگ یا زخمی شدن یک آمریکایی است که مهم است.نباید فراموش کرد که دیکتاتورها و فاشیست های تاریخ هم مثل هیتلر  قصدشان نابودی بشریت یا تمدن نبود بلکه آن ها هم به این فکر می کردند که نژادشان نژاد برتر است(حالا به هر دلیلی) و باید همیشه و همه جا آن ها بر انسان حکومت کنند.ابرمرد آلمانی هیتلر پس از سال ها تبدیل به ابرمرد آمریکایی شده که مهم زنده ماندن و آسایشش به هر طریقی است و از دست دادن پول و امکاناتش، و قدرتمند کردن دیگران نتیجه ای ندارد جز سقوط امپراطوری آمریکا.طبق نظر این گروه و این نوع فیلمسازان و فیلمنامه نویسان،آمریکایی ها باید قدرت و امکانات شان را حفظ کنند و چشم بر هر خفقانی ببندند زیرا که بهتر شدن و قدرتمند شدن یا مستقل شدن دیگران باعث کم اعتبار شدن آن هاست.    

زمانی در جنگ علیه دیکتاتوری فرانکو در اسپانیا،نویسندگان و روشنفکران جهان لباس رزم می پوشیدند تا در مقابل کشتار و مرگ و خفقان انسان های مظلوم که هیچ قدرت و صدایی ندارند بجنگند تا حتی اگر شده تنها یک انسان یا کودک آینده را از این وضعیت تاریک خلاص کنند.ذهنیت و رفتاری که نه تنها به روشن بینی و انسانیت آن ها برمی گشت بلکه به احساس گناهی که در مقابل جهان سومی ها  داشتند هم مربوط می شد اینکه در ایجاد این وضعیت وانفسای انسان ها خودشان هم(هر جند اندک)مقصرند!اما امروز...                  

+ مهدی فاتحی ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()