زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

ترجمه فصلی از رمان جان چیور

جان چیور(John Cheever 1982-1912)نویسنده ای است که در ایران به واسطهء تنها مجموعه داستان منتشر شده اش(که در ایران با عنوان آواز عاشقانه،Torch Song منتشر شده)شناخته شده است؛مجموعهء ارزشمندی که باعث شهرتش نیز شده.او مدت ها با کارور زندگی می کرد و با هم به نوشیدن و خواندن مشغول بودند!به طوری که چیور معتقد بود در هر کتابی می تواند خطوطی که نویسنده در حین مستی نوشته تشخیص دهد.او را نویسندهء طبقه متوسط و از آن مهمتر حومه نشین های آمریکایی می دانند که همیشه طنز خاص خودش را داشته(به خصوص در داستان های کوتاهش) و در ساخت تصاویر و رابطه بین آدم هایش مهارت خاصی دارد.

نثر چیور ساده است اما در ساخت جملات و ایجاد تصاویر آنقدر با ظرافت عمل می کند که وقتی متن را به زبان دیگر در می آورید(فارسی)به راحتی شاهد ریزش بخشی از ظرافت های آن خواهید بود.او نه از پیرنگ پیچیده و نه از جملات مبهم و تو در تو استفاده می کند و نه هیچگاه در روایت خودش را به رخ خواننده اش می کشد و مثل جان آپدایک شکل دیگری از داستان نویسی آمریکایی را می سازد که از کلاسیک هایی مثل فاکنر فرسنگ ها فاصله دارد(رجوع به پست قبلی همین وبلاگ)داستان های کوتاه چیور در پرورش موضوع،بستر داستانی و در هم تنیدگی روابط گاه در مقابل کارور قرار می گیرد و در این زمینه می توان چیور را یک داستان کوتاه نویس قهار دانست.او برای کارهایش جوایز زیادی دریافت کرده:هاولز از آکادمی هنر و ادبیات آمریکا،جایزهء ملی آمریکا،جایزهء پولیتزر.

ترجمهء زیر فصل اول رمان کوتاهی از اوست(این آخرین کتاب چیور است که در سال 1982 به چاپ رسید.)که من بسیار از خواندن آن لذت بردم ولی متاسفانه فرصت کامل کردن و سر شکل دادن به ترجمهء آن را نداشتم(که البته کار آسانی هم نیست.)از خواندن همین فصل اول کتاب می توان به نوع نگاه و موضوع رمان پی برد و نیازی به تفسیر و تعبیر نیست خصوصا وقتی که بقیهء آن را نخوانده اید.به هر حال امیدوارم فرصت و توان ترجمهء آن را داشته باشم تا بقیهء کتاب را نیز در همین وبلاگ منتشر کنم(با این وضعیت نشر و فضای رابطه ای شدهء ادبیات دل و دماغی برای انتشار آن به شکل کتاب توسط انتشارات نیست!)   

                                        م ف                                                           

 

ترجمهء فصل اول رمان Oh What a paradise it seems  نوشتهء جان چیور

 

این داستانی است برای خواندن در شبی بارانی بر روی رختخوابی در یک خانهء قدیمی.سگ ها خوابند و  قاطرها- دامبی و تری- که آن طرف جادهء گل شل در آغل  کنار مزرعه ایستاده اند می توانند به آن گوش کنند.باران آرام و خواستنی است اما نا امید کننده نیست.آبریزها آرام و راکدند.کنار رودخانه سرسبز است،باغ ها و مزرعه ها-هنگام تغییر فصل-به طور مطلوبی آبیاری شده اند.تقریبا تمام چراغ های دهکدهء کنار آبشار خاموش است جایی که سال ها پیش کارخانه ریسندگی قرار داشت.

دیوارهای گرانیتی کارخانه هنوز در کنار آن رودخانهء بزرگ دیده می شود.خانهء صاحب کارخانه  هنوز با چهار ستون قدیمی اش در بالای تنها تپهء شهر قرار دارد.اینجا ممکن است دهکده ای خاموش و دور از جهان پر هیاهو به نظرتان بیاید ولی مجلهء هفتگیِ اشیاء نامعلوم آسمان به طور مرتب از آنجا خبر هایی  چاپ می کند آن هم نه فقط  دربارهء زنان خانه داری که رخت های شان را روی بند می اندازند یا مردانی که موش خرما شکار می کنند بلکه گاهی از مهمترین ساکنان آنجا مثل معاون رئیس بانک و همسر رئیس پلیس.

در حال قدم زدن در دهکده- از شمال به جنوب-سگ های زیادی خواهید دید؛سگ هایی سرحال و قبراق و بدون استثنا دو رگه با نشانه هایی مشخص از اصالت  های مختلف شان.ممکن است پودلی با موهای نرم ببینید یا ایردالی با پاهای کوتاه یا سگی که از یک سگ کولی  متولد شده و تبدیل به یک گریت دن شده.این چند نژاده بودن-شاید بتوان گفت این نژاد جدید-آن ها را سر حال کرده و باعث شده تا دیر وقت در خیابان ها خلوت پرسه بزنند انگار که به دنیال غذایی یا کسی بگردند.کاملا" نا آشنا با آنچه که بعضی از مردم  از آن رنج می کشند.شهر  بعد از مرگ  اولین زن صاحب کارخانه، جنیس نام گرفته.

یکی از عجیب ترین چیزها دربارهء دهکده و جایگاهش در تاریخ این بود که در  آن هیچ نوع فست فودی وجود نداشت.در آن دوره و زمانه این مسئلهء غیر عادی بود و باعث می شد آدم تصور کند که مردم دهکده از معضل فقر یا فقدان ماجراجویی رنج می برند.در صورتی که فقط ایرادی در بخشی از کامپیوتری بود که به اعتبار آن ها به جاهای متفاوت مجوز زدن فست فود می دادند.ویژگی تاریخی دیگر این منطقه این حقیقت بود که خانه های بزرگی که از نسل های قبل باقی مانده،برای ایجاد آسایشگاه جمعیت زیاد سالمندان و مردگانی که هنوز زنده بودند بازسازی نشده و به طور ناآگاهانه ای به درمانگاه های جعلی تبدیل شده بودند.

در انتهای شمال شهر رود بیسلی قرار داشت-پر آب و خمیده مثل بازوی تا شده یا لشگری شکست خورده،همراه ساحل جنگلی وسیع.آنجا نمناک و سبز بود و اگر یک نقاش قرن نوزدهمی نقاشی اش را می کشید  با منظرهء آن به عنوان پیش زمینه زنی زیبا نشسته روی فاطر و خم شده برای بغل کردن بچه ای و مردی که با چوبدستی اش همراهی شان می کند. این وضع باعث می شود تا هنرمند اسم نقاشی اش را "پرواز به قاهره" بنامد گرچه هدفش تنها لذت بردن از چشم انداز زیبایی از یک روز تابستانی بوده باشد.

یک پیرمرد معمولی، با کتی مندرس و تکیه داده به یک تکه چوب،اگر  به بال و پر پرنده ای درخشان و زیرک نگاه می کرد... اوه چه هیجانی داشت.اما این پرنده در خیابان هفتاد و هشتم شرقی چه می کند؟پیرمرد به دختربزرگش زنگ زده،کسی که در جنیس زندگی می کرد،پرسیده بود که هیچ اسکیت بازی آنجا هست.دوستی بین شان یک نوع رابطهء واقعی بود که با شک و تردید ساخته شده بود.دختر گفته بود هوا خیلی سرد است،هیچ برفی نیامده،هر چند اسکیت بازی روی دریاچه ندیده فکر می کند دریاچه یخ زده باشد.دختر می دانست که اسکیت های پدرش همراه با کتاب های قدیمی و مجموعه پروانه های قاب شده اش در اتاق زیر شیروانی است.پیرمرد صبح یکشنبهء اواخر ژانویه بود که بلیط قطار محلی گرفته بود  تا نزد دخترش بیاید.

اسمش لمول سی یرز بود و همانطور که گفتم مردی سالخورده اما هنوز زمینگیر نشده بود.نیازی نبود برای رد شدن از خیابان از کسی کمک بگیرد.آنقدر پیر بود که افق کشورش را به یاد بیاورد که در آن زیبایی و شراب شیرین در لیوان های چوبی حاکم شده بود و زمانی را که بیشتر وان های قدیمی حمام  شان به قدرت پنجه های شیر بود.آنقدر پیر بود که سفرهایی را که رفته بود به یاد بیاورد و فراموش نمی کرد حرکتش به سمت مرکز امپراطوری روم را.بمباران های از  راست و  چپ هیچ چیز را در این گذرگاه های بزرگ پابرجا نگذاشته بود.چیزی که فراتر از تحملش بود.در کلیسای جامع ویران شده اش مردگان دفن نشده را خوابانده بودند.در آن روز دلچسب تابستانی،او با قدیمی ترین نوع تفنگ ام 1 گازی مسلح شده بود و آماده برای کشتن دشمنان،و تا پای جان  آماده برای دفاع از آزادی بیان،مذهب و پیشرفت.

دخترش او را به نرمی بوسید.همانطور که گفتم رابطه شان پر از شک و تردید اما عمیق بود.او دختر مرحوم آملیا،اولین همسرش بود.دختر اسکیت هایش را به مرد داد و پیشنهاد کرد به دریاچه ببردش ولی پیرمرد ترجیح داد پای پیاده برود.تا دریاچه چهار مایل فاصله بود.مرد لباس کارش را همراه جلیقه و کلاه کرکی اش پوشیده بود.لباسی که از یکی از کشورهای شرقی خریده،زمانی که برای کار در کارخانه ساخت تجیهزات کامپیوتر رفته بود.او موهای سفیدی داشت که مثل چمن مصنوعی روی سرش کاشته شده بود و پوستی برنزه از قایق سواری داشت.او از نسل و طبقه ای بود که همیشه پالتو می پوشید(پالتو برایش از مهم ترین معیارها بود.)البته دستکش هم می پوشید.دریاچه ای که قدم زنان به طرفش می رفت اسمش بیسلی بود.اما هیچ کس یادش نمی آمد بیسلی ها چه کسانی بودند.اگر کسی طولش را انذازه می گرفت دو و نیم یا سه مایلی می شد.به نظر یخ زده می آمد هر چند تنها چهار پنج نفر در این بعد از ظهر آرام یکشنبه در آن اسکیت بازی می کردند.

سیرز خیره به آن صحنه فکر کرد چطور نقاشان هلندی قرن هجده و نوزده تصویر اسکیت کردن را در حاشیه قرار می دادند و آن را  قبل از اینکه بازار هنر آَشفته شود معمولا" در انتهای حراج هنری،میان نیم دو جین مناظر اسکیت کردن هلندیِ فروخته نشده،تکیه زده بر چترهای فروخته نشده و  کنار هارپسیکوردهای بدون مشتری می انداختند.بروگل هم چند نقاشی از اسکیت باز ها دارد اما سیرز  نقاشی ای بهتری از آن ها دیده بود-از دوران قدیم شاید قرن دوازده-و تنها آن را شادمانه به یاد می آورد.هلن گاردنر،باستان شناسی انگلیسی،تحقیقاتی بر مبنای اسکیت ها داست و گفته بود این کار قبل از آنکه زبانی وجود داشه باشد به هومو ساپینس(نسل انسان های امروزی) سرعتی داده بود تا در مقابل نیندرتال ها(انسان های منقرض شده) در شکار کردن پیشی بگیرند او معتقد بود دویست هزار سال قبل بیشتر بخش های زمین یخ زده بود و  تپه های زیادی از جمجمه ساخته می شد.تز گاردنر خیلی دیر شناخته شد ولی سیرز مبنای اندیشه هایش را برای همیشه در  آن یافته بود زیرا که احساسش نسبت اسکیت ها به نظر از تجربهء دیرینه وعمیقی نشات گرفته بود و همیشه تمام تلاشش را برای دفاع از نطریات دانشگاهی انجام داده بود.

اسکیت هایش را پوشید و راه افتاد.برایش مثل شنا کردن ساده و راحت بود.تعجب کرده بود که چرا اسکیت بازهایِ کمی آنجا هستند و علتش را ز زن جوانی پرسید.زنی از زمان ازدواجش گذشته،با موهای سیاه و حلقه ای طلا در گوش هایش و یک چوب هاکی که مثل چتر زنانه ای همراهش بود.گفت:"می دونم،می دونم. ولی می بینی که در تمام این صد سال هیچ تمام دریاچه یخ نزده.یک قرن از زمانی که هوا سرد و بدون برف بوده می گذره. چقدر هیجان انگیز بود؟عاشقشم،خیلی دوست داشتم،عاشقشم."او با دقت به حرف های زن گوش می کرد مثل حیرت زدگی عاشقی در سال های دور  که نمی توانست نامش را به خاطر بیاورد.

زن اسکیت می کرد و اسکیت می کرد و همانطور که گفته بود از سرعت لذت  می برد.گردشش به طرف یخی سیاه در سیرز حس  رفتن به خانه را ایجاد کرد.بالاخره بعد از سرمای شدید برگشت به جایی که اسمش را نمی دانست. جایی دوست داشتی که چراغی در اتاق ها روشن بود و آتشی در اجاقش شعله می کشید.به نظر سیرز همهء اسکیت بازهایی که با خوشحالی روی یخ ها می لغزیدند حالا به یقین به طرف خانه شان روانند.خانه شاید برای بسیاری از آن ها،از جمله خود سیرز،اتاق خالی یا تختخوابی خالی بود ،اما چرخشش روی یخ سیاه او را متقاعد کرد تا به طرف خانه برگردد.کسی که تردید بیشتری دارد شاید یادآوری کند که میل رفتن به خانه همیشه زود گذر است. سیرز در غروبی زمستانی با نور و رنگی خوفناک اسکیت هایش را باز کرد و به آپارتمانش در شهر برگشت.

اما یکشنبه بعد دوباره به آن دریاچه یخ زده برگشت و این بار اسکیت بازهای بیشتری دید.شاید پنجاه تا،برای جای به این وسعت تعداد کمی بود،زمینی برای هاکی فراهم شده بود:جایی در سمت چپ دریاچه که به نظر می رسید بیشتر اسکیت بازها ی سرما دیده آنجا جمع شده اند؛اما بقیه مثل سیرز آرام مسیری را بالا و پایین می رفتند و کاملا محو در خیال سرعت و  دارایی که تنها باید آن را کشف کنند.سیرز هم یکی دو بار همین حس را داشت ولی بعد به دیگران پیوست.حوالی بعد از ظهر مانوری داد و با مهارت ایستاد تا به صدای اسکیت بازها گوش دهد.دیر وقت بود.سایهء تپه نیمی از دریاچه یخ زده را تاریک کرده بود.مسابقهء هاکی آخرین ثانیه هایش را می گذراند.اسکیت بازها رخت و لباس خود را آوردند و به طرف خانه ره افتادند.صداها،با توجه به نزدیکی شب فوق العاده آرام بود که سکوت ساجل مدیترانه را یادآور می شد قبل از آنکه با  خشونت از دست برود.به نظر او و رفقایش همه بر روی یخ از آن جذابیت فوق العاده همراه با معصومیتی که قبل از تاریکی مردم را در مسیر ساحل جذب می کند لذت می بردند.بنابراین او تا غروب آفتاب دوباره اسکیت کرد.دختر مردد اما دوست داشتی اش را بوسید و خداحافظی کرد و به خانه اش در شهر برگشت.

دو هفته بعد یا بیشتر،وقتی سیرز با اسکیت هایش به دریاچه برگشت یخ ها آب شده بودند و  دریاچه بریسلی به آشغالدانی تبدیل شده بود.باد می وزید و  نزدیک یک سوم از آن از بین رفته بود در سمت راستش کالبد ماشین ده ساله ای دیده می شد و همان نزدیکی ها سگ مرده ای افتاده بود.احساس بدی وجودش را گرفت.

چرا تجلیل از یک خیال واحی،چرا تلاش برای توضیح یک اشتباه؟این نوعی آزاد کردن جامعه ای است که به بادیه نشینی عادت دارد بدون اینکه این بی تحرکی باعث رنج و عذابش شود.سرگردانی آدم ها،فرهنگ چادر نشینی و عشیره گری را بر پا می کند.اما اینجا جمعیتی سرگردان با رنج و عذابی ناشی از اسکلت تختخواب های عظیم الجثه و یخچال ها ی بزرگ بود. بین عمل شان و عشق شان به ماندن،که باعث رها کردن دریاچه بریس لی شده بود اختلاف زیآدی وجود داشت.چرا وقت صرف کردن برای یک مصیبت آن هم مصیبت ریشه دار و مالیخولیایی که سیرز دیده بود.بیشتر مردان برای محبوب شان یک توستر برقی یا یک جارو برقی می خرند و با احساسات زیادی پاداش می گیرند.سیرز می دید که یادگار عشق های قدیمی زوار دررفته  و زنگ زده شده و به زور طوری  ایستاده اند  که تنها می توان با آن تجربه ای مالیخولیایی داشت.هزاران هزار لباس فلزی و بی صدا که تنها نشان بی پیرایگی و صداقت بود.

سیرز وقتی به تپه برگشت به موسسه حقوقی اش زنگ زد و از آن ها خواست تا به فاجعهء دریاچهء بریسلی رسیدگی کنند و نامه ای هم به روزنامه نوشت.

 

دیگر آثار جان چیور:

  • The Way Some People Live (stories, 1943)
  • The Enormous Radio and Other Stories (stories, 1953)
  • Stories (with Jean Stafford, Daniel Fuchs, and William Maxwell) (stories, 1956)
  • The Wapsho Chronicle (novel, 1957)
  • The Housebreaker of Shady Hill and Other Stories (stories, 1958)
  • Some People, Places and Things That Will Not Appear In My Next Novel (stories, 1961)
  • The Wapshot Scandal (novel, 1964)
  • The Brigadier and the Golf Widow (stories, 1964)
  • Bullet Park (novel, 1969)
  • The World of Apples (stories, 1973)
  • Falconer (novel, 1977)
  • The Stories of John Cheever (stories, 1978)
  • Oh What a Paradise It Seems (novella, 1982)

 

+ مهدی فاتحی ; ٤:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()