زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

جارموش:محدوده کنترل

                                   تخیل را نمی توان محدود کرد

سینما در دههء هشتاد با فیلمسازانی مثل جارموش و کوریسماکی متحول شد فیلمسازانی که هم به سینمای انتزاعی  وفادار بوده و هم از فیلمسازانی شرقی مثل ازو متاثر بودند.این دو که هر کدام در فیلم های شان گاهی به فیلم های یکدیگر ارجاع می دهند  و گاه از بازیگران یکدیگر استفاده می کنند فراز و نشیب های زیادی در کارنامه شان داشته اند.دربارهء جارموش و سینمایش حرف های زیادی زده شده و نیازی به تکرارشان نیست،دربارهء کوریسماکی و علاقه ای که من به این فیلمساز دارم خواهم نوشت،اماجارموش و فیلم آخرش.

جارموش در فیلم آخرش یعنی محدوده کنترل انگار می خواهد بازسازی دوباره ای از فیلم های گوست داگ و مرده مرده داشته باشد اما این بار انتزاعی تر،بی قصه تر و ایماژیست تر.مرد مرده هم قصهء دراماتیکی داشت و هم از بار طنز و هجو زیادی نیز برخوردار بود اما گوست داگ کمی جدی تر بود و مسائل شخصیتش شرقی تر شده بود اما هر دو را می توان هجویه ای برای فیلم های گانگستری و وسترن نیز دانست یعنی هم در خود روایت و شخصیت ها با یک طنز و هجو روبرو هستیم هم در کلیت فیلم.اما در فیلم اخیر جار موش دیگر از طنز خبری نیست ولی هنوز هم می توان گفت جارموش با هجو تلخی با سینمای بدنه برخورد می کند؛کسانی که به نوعی تمام قدرت رسانه و پول را به عهده گرفته اند و بقیه را محروم کرده اند آن هم تنها به خاطر اینکه حاضر نشده و نیستند که طبق فرمول آن ها فیلم بسازند و قواعدشان را رعایت کنند.این قدرت مافوق و گاه نامرئی حضورش در همهء لحظات زندگی مرد محدوده کنترل حضور دارد؛شخصیتی که مثل شخصیت های اول گوست داگ و مرد مرده به تنهایی می خواهد راه خودش را طی کند و قواعد خاص خود را برای زیستن داشته باشد و  در هر دو فیلم نیز این شخص در تار و پود قوانین، سرنوشتی جز مرگ در مقابل این قدرت ها ندارد. 

اما جار موش در محدوده کنترل که انگار هر چه بیشتر و بیشتر از سینمای بدنه فاصله گرفته و کلا بخش روایت و قصه را در فیلمش برداشته راه حل دیگری برای این شخصیت(که شاید ارجاعی به خودش در این وضعیت سینما دارد.) ایجاد کرده که در نهایت نیز این راه حل جواب می دهد:هنر و پرواز تخیل.

در تمام بخش های مشابه به هم فیلم یعنی ملاقات مرد با کسانی که مثل او در این حلقه گانگستری عجیب  قرار دارند(که به نوعی ساختار اپیزودیک در فیلم ایجاد کرده) از هنر حرف می زنند و هر کدام به شکلی از هنر علاقمندند:سینما،موسیقی،نقاشی،اپرا...این آدم ها در خلال انتقال اطلاعاتی در قوطی کبریت،چند جمله ای از هنر می گویند و انگار به کمک تخیل شان در فضای مجازی زندگی می کنند(شخصیت هایی که رفتار لباس و آرایش شان هیچ شباهتی به آدم های اطراف شان ندارند.)بعد از این ملاقات ها بالاخره مرد جای حلقهء مخفی قدرت را پیدا می کند و با کمک تخیلش وارد آنجا می شود ساختاری که در دژ محکمی قرار گرفته و برای نفوذ در آن راهی جز تخیل کردن نیست.در این حالت است که مرد با هنرش(یکی از سیم های گیتار)نوک هرم این ساختار قدرت را به قتل می رساند.

گفته می شود که یک ساختار فاشیستی و بسته در مقابل هنرمندان می تواند هر نوع ابزار و وسیله ای را از او دریغ کند حتی در تنگنای اقتصادی قرار دهد یا بزرگترین موهبت انسانی برای هنرمند یعنی آزادی های اولیه اش را از او بگیرد و بازداشتش کند اما این ساختار قدرت با تمام توانایی هایش در یک جایی قدرتش محدود می شود:تخیل.زندانبان هیچگاه نمی تواند جلوی تخیل زندانی اش را بگیرد و زندانی که در سیاه چال ها به غل و زنجیر بسته شده می تواند با تخیلش به زیباترین باغ ها قدم بگذراد و تمام لذت ها را به طور ذهنی لمس کند اینجا جایی است که کنترل کردن آن غیر ممکن است.

در طول فیلم بارها و بارها به این ساختار سوبژکتیو و تخیل اشاره می شود و محوریت روابط و ماموریت مرد چیزی جز این نیست که همه جا از تخیل و خلاقیت خودش استفاده کند:

"از تخیل‌ات استفاده کن و از مهارت‌های خودت"  "همه‌چیز ذهنی‌ست"  "جهان نه مرکزی دارد و نه مرزی" "واقعیت دلبخواهی‌ست"  "من می‌دانم ولی بطور ذهنی."

اما در کنار بی قصه بودن و بحث محتوایی فیلم نمی توان از ارزش های بصری فیلم حرف نزد.قطع تصاویر،جای دوربین و فیلمبرداری فوق العاده باعث شده تا بتوان از فیلم عکس های ویژه و ارزشمند گرفت.هر تصویر به خودی خود و جدا از تصویر بعدی و جدا از کارکرد روایتی آن صاخب ارزش است و می توان جارموش را در آخرین فیلمش ایماژیستی دانست که در اوج انتزاعش فیلم می سازد.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()