زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

غباری که بر ادبیات ما نشسته

                                  آیا کورها تمام جاده را گرفته اند؟

در ادبیات هیچ چیز مثل خوش بینی بی مایه واقعیت را ویران نمی کند.                           

                                                                                     آرتور میلر

در نقد ادبی امروز نگاه صرفا" فرمالیستی به اثر هنری همانقدر مطرود است که نگاه متعهدانه و ایدئولوژی گرایانه؛فرمالیست ها تنها از دریچهء ساختار و زیباشناسی یک اثر را بررسی می کنند و غافل از محتوا و نگاه اجتماعی –تاریخی آن هستند و  ایدئولوژی گراها از ساختار و فرمی که خود پرتوی از جامعه و نویسنده اش است غافل می مانند.در نقد ادبی امروز یک اثر هنری را در عرصه ای همه جانبه و گسترده بررسی می کنند.این نگاه پسامدرنیستی و پسافرمالیستی ترکیبی از هر دو نظریهء ادبی است که طرفداران شان سال ها بر حقانیت نظریات شان جامه می دراندند.امروزه بعد از این همه سال که از عمر ادبیات و نقد ادبی می گذرد دیگر نگاه مطلق هیچ جایی در ادبیات(و دیگر عرصه ها)ندارد چرا که انواع ادبی یا نظریه های ادبی که به وجود آمده اند نوع دیگر را نفی نکرده یا جایگزین یکدیگر نشده اند بلکه دیگری را تکمیل کرده و گسترش داده اند.البته این نکته در این میان قابل ذکر است که هر داستان یا اثری در جرگهء آثار ادبی قرار نمی گیرند و معیار های یک اثر ادبی هیچگاه پایین نمی آیند که هیچ،بالاتر نیز می روند.یک اثر هنری به هر حال با واسطه و حلقه هایی به آثار قبل از خود و وضعیت اجتماعی سیاسی اقتصادی آفرینش اثر ارتباط داردالبته نه ارتباط مستقیمی که موازی با آگاهی واقعی و موجود در سطح جامعه است بلکه نهایت آگاهی که می تواند به وجود آمده باشد.آثاری که نویسنده اش آینه ای  در مقابل اتفاقات روزمره زندگیش گذاشته است و اصلا خودش را به زحمت نینداخته تا افقی یا جهان فکری برای خود ترسیم کند و خالی از امر واقع زندگی است(چند تا از رمان های منتشر شده و در بوق کرنا قرار گرفتهء امروز را بشمارم که در این دایره قرار می گیرند!!)پا از آگاهی روزمره آن طرف تر نمی گذارند این نوع کارها حاصلی جز شعار زدگی و تاریخ مصرف دار شدن اثر ندارند.   

از این نظر نگاه باختین به داستایفسکی حائز اهمیت است و می تواند سرمشقی باشد برای بررسی دیگر آثار ادبی.کتاب ها یا یادداشت هایی که سعی می کنند در آثار ادبی به تعریفی تمام و کمال یا نهایی دربارهء نویسنده(مثل داستایفسکی)برسند در واقع اساس دنیای او را نادیده می گیرند دنیایی که در آن دایم همه چیز به شکل احتمال و ممکن پیش می رود.   

کتاب های زیادی دربارهء داستایفسکی به چاپ رسیده و هر ناشری دست کم یک کتاب در نقد و ستایش این نویسنده منتشر کرده(ترجمه و تالیف)که به جز کتاب داستایفسکی پس از باختین(ملکم وی.جونز،نشر مینوی خرد) به جرات می توانم بگویم همگی شان چیزی جز زندگینامه داستایفسکی نیستند:

داستایفسکی(هانری تراویا،نشر نیلوفر)داستایفسکی(از سری کتاب های کوچک بزرگان اندیشه و فکر،نشر طرح نو)داستایفسکی جدال شک و ایمان(ادوارد هلت کار،طرح نو)آزادی و زندگی تراژیک(ویچسلاف ایوانف،ماهی)زندگی و آثار داستایفسکی(استانیسلاو ماتسکه ویچ،نشر نی)...

کتاب هایی که در همگی شان به خط سیر زندگی داستایفسکی از کودکی تا مرگ می پردازند و دایم حوادث و شخصیت های در ارتباط با داستایفسکی را در رمان هایش ردیابی می کنند که به نظر من بی ارزش ترین متن ها دربارهء یک نویسنده است آن هم در زمانه ای که اکثرا منتقدان بر این قولند که خالق اثر هنری جمع است نه فرد و نویسنده تنها عناصر خلاقیتش را از جامعه یا اطرافیانش می گیرد.

از همین رهگذر می توان نقبی زد به یادداشت هایی که در مطبوعات و گاه سایت های ادبی منتشر می شود و نویسنده اش با حضور در چند جلسه ادبی و نوشتن یادداشت های کم مایه اش در مطبوعات مدعی منتقد بودن یا نویسنده شدن دارد.یادداشت های هزار کلمه ای(یا بیشتر)که در آن ها نه نشانی از نظریات ادبی هست و نه دانش ادبی،بلکه چاپلوسی است که تنها با تکرار یک سری واژه های اغراق آمیز و کلی که به وفور از آن استفاده می کند و با حمایت محافظه کارانی که فعلا جریان ادبی و مطبوعات امروز را به دست گرفته اند می خواهد سری بین سرهادربیاورد.یادداشت نویس هایی که به قول مهدی یزدانی خرم مثل قارچ بیرون می آیند و دیگر کار را به جایی رسانده اند که درابتدا پیدا کردن سره از ناسره دشوار شده،دیگر کمتر متن یا نقدی است که در مطبوعات به چاپ برسد و ارزش یک بار خواندن داشته باشد.کسانی که به واسطه بی سوادی شان تنها از همین آگاهی روزمره و تلویزیونی برای معرفی کردن کتاب ها استفاده می کنند و سطح ژورنالیست ادبی امروز را آنقدر پایین آورده اند که در هیچ کدام از انواع نقد یا نگرش ادبی نمی گنجند.

لوکاچ در کتاب تاریخ و آگاهی طبقاتی دربارهء آگاهی بالقوه یا به قول گلدمن آگاهی ممکن می گوید طبقه خودآگاه یعنی طبقه ای که به درک موقعیت اجتماعی خویش نایل آمده.آگاهی ای که نیازی نیست همه الزاما داشته باشند بلکه اگر یک گروه یا قشر یا طبقه نهایت روشن بینی را نسبت به خودش،آمالش و خواسته هایش پیدا کند به آن می رسد. بر همین اساس یک اثر هنری یا ادبی نمی تواند پایین تر از این سطح آگاهی قرار گیرد یعنی هم سطح یا پایین تر از سطح آگاهی واقعی و روزمره جامعه!! ساختار این نوع یادداشت های مطبوعات امروز بیشتر ساختار ذهنی روزمره است برای کسانی که در انواع محرومیت ها و مطالعات ادبی قرار دارند و کافی است در طول زندگی یک کتاب نقد ادبی خوانده باشید تا به عمق فاجعهء متن های منتشر شده پی ببرید.   

بحث و جدلی که امروز مهدی یزدانی خرم مدعی آن شده اتفاقی نیست که متعلق به همین چند ماه اخیر باشد بلکه روزنامه اعتماد از همان اواسط کار رو به این رویه آورد که تنها متن هایی را به چاپ برساند که:مثبت باشد،مورد حمایت دوستان باشد و نویسنده یا منتقدش مدعی حق التحریر گرفتن نباشد!خب در چنین شرایطی چه کسانی می توانند کار کنند یا حاضرند به کارشان ادامه دهند؟به همین خاطر مطبوعات از منتقدین و نویسندگان جدی خالی شد و  هر از راه رسیده ای که تن به هر شرطی می داد و کمی روده دراز بود و بلد بود از متن های دیگر کپی پیست کند ستون یا صفحه ای گرفت و عکس کوچکی کنار متنش به چاپ رساند تا ژورنالیست ادبی نه تنها محافظه کار بلکه آنقدر بی مایه شود که حتی سایت روزنامه نیز از خواننده تهی گردد. دیگر بحث بر سر بی سوادی و عدم مطالعه تاریخی و نقد ادبی یادداشت نویسان نیست بلکه صفحات ادبی که می توانست موج رادیکالی راه بیندازد که دیگر صفحات را تحت الشعاع قرار دهد  و باعث پویای ادبیات شود تبدیل به صفحات فرهنگی شد که فرق زیادی با یرشورهایی که ناشرین به چاپ می رسانند و به طور رایگان به مشتریانشان می دهند ندارد.بروشوری که تنها به معرفی کتاب و چاپ عکسی از آن و مصاحبه ای کلیشه ای با نویسنده ای که جز خاطرات و دفاع از کار خودش چیز دیگری بلد نیست.

اینجا دیگر بحث بر سر محافظه کاری و رادیکالیسم نیست عمق فاجعه از این ها وسیع تر است و کار از میانمایگی به بی مایگی رسیده!در این وضعیت حرف از فروتنی و مدارا، نه از سر تدبیر بلکه از فرومایگی است،به قول گوته،فقط فرومایگانند که فروتن هستند.          

مهدی جان!به برهوت حقیقت خوش آمدی؛برهوتی که در آن هر وراج و پر چانهء چاپلوسی قبای نقد بر شانه اش انداخته و حلقه ای از یاران دارد که به او میدان می دهند تا به ستایش شان جامه از تن بدراند.برهوتی که هر مداح و مجیز گویی برای جا گذاشتن اسمش در گوشه ای از روزنامه نقد و ادبیات را تبدیل به عرصهء تعارف و ارضا میل کرده،برهوتی که جوایز ادبیش نیز حاصل جمعی از همین میان مایگی هاست.

+ مهدی فاتحی ; ٧:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()