زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

دولت آبادی:چهرهء نویسنده در جوانی

                              ما چگونه مردمی هستیم؟

نویسندگان هر عصر و هر دوره ای نمود اصلی مردم هر سزمین اند.اینکه در آن عصر چه نویسندگانی حضور یافته و چه کتاب هایی مورد توجه قرار گرفته،خود بازتاب وضعیت اجتماعی آن مکان است.محمود دولت آبادی نویسندهء پر کار و سمجی است که سال هاست یا می نویسد و یا از نوشته های قبل و منتشر نشده اش دفاع می کند.

کتاب هایی که در آن به گفتگو با نویسنده ای می پردازند می خواهند نگاه نزدیکتری به وی بیندازند و نویسنده و شاعری  را که در متنش در پرده ای از ابهام قرار دارد واضح و روشن تر نشان دهند؛هر چند که نویسنده خود با سبک و محتوا و فرمِ  پیش تر حرف اصلی را زده باشد.در کتاب"ما نیز مردمی هستیم" امیر حسین چهل تن و فریدون فریاد با دولت ابادی به گفتگو نشسته اند(چیزی حدود سی سال پیش)و دربارهء ادبیات،تاریخ و بیشتر از این دو،دربارهء آثار او حرف زده اند.مصاحبه کنندگان که خودشان نیز دستی بر قلم دارند بیشتر از یک مصاحبه کننده در مقام ستایشگران وی به حساب می آیند(البته این مسئله در بیشتر کتاب های اینچنینی که اینجا چاپ می شود وجود دارد!)البته فریدون فریاد سوالات تیزتر و منتقدانه تری از وی می پرسد و چهل تن یک توصیف کننده است و بیشتر مواقع همراه با دولت آبادی موضع می گیرد.در این کتاب ما با چهرهء زمختی از دولت آبادی آشنا می شویم که مطالعات وسیعی در ادبیات و تاریخ ایران دارد،او شاهد زنده ای بر بسیاری از اتفاقات تاریخی است،رمان هایش را با دقت،وسواس و تامل زیادی می نویسد و به قول خودش قبل از کارش می داند که چه می خواهد بگوید یا چه کاری می خواهد انجام دهد،حتی در رمان بلندی مثل کلیدر.نظریاتش دربارهء ادبیات و نویسندگان قبل و همراه خودش قابل تامل و پر ارزش است و برخلاف کودکستان شبه نویسندگان امروزی! با پشتوانه ای پر از دانش پیشین و با جدیت کارش را دنبال می کند.

اما در این میان نقطه ضعف های اساسی و عمیقی نیز در شخصیت و نظریات این نویسندهء روستا نشین و روستا زده ایرانی دیده می شود،نکاتی حائز اهمیت خصوصا در زمانه ای که دیگر می دانیم چه هجم کثیری از این مردم ریشه ای روستایی دارند و هنوز از آن ورطه خارج نشده اند.یکی از مسائلی که دولت آبادی در این کار دایم تکرار می کند استعمار ایران توسط بیگانگان و نگاه خصمانه ای است که او به غربی ها دارد.تفکری ریشه گرفته در قبیله و ایل که حضور هر خارجی(شما بخوانید غریبه،بیگانه،غیر خودی،موطلایی،سفید و یا زرد پوست...)را بدبینانه و برای تاراج آمده تفسیر می کند.دولت آبادی این نگاهش را در قبال روشنفکران نیز دارد.واژهء مبهمی که معلوم نیست چه کسانی را در بر می گیرد مگر اینکه دولت آبادی خود را تاریک اندیش بداند که نمی داند.در این کتاب چهارصد صفحه ای که در لابه لای حرف های مصاحبه کنندگان نقدهایی را هم که به کار او وارد شده بیان می شود حتی یک مورد را هم نمی توان پیدا کرد که دولت آبادی آن را بپذیرد یا نشان از ضعف خودش بداند و یا حتی به طور کلیشه ای آن را برای دورهء خام دستی خود تلقی کند.او در تمام کتاب منتقدانش را به سخره می گیرد آنانرا مردمانی بیسواد که تفکرات شان بیشتر از آنکه ریشه در ادبیات ایران داشته باشد بیرون آمده از کتاب های غربی می داند و در توجیه داستان و شخصیت هایش از رابطهء نزدیکش با مردم و حضور طولانی مدتش در روستاهای ایران مثال می آورد.اینکه حالا غرب چیست و کجاست هم معلوم نیست،اینکه دانش و فرهنگ بشری(چه در ایجاد و چه در ثباتش)مدیون همین یونان و غرب است حرفی زده نمی شود،اینکه همین دانش و فرنگ مابی دانشجویان از فرنگ برگشته بود که به ما ایرانیان سرف،قانون و فرهنگ داد تا ما به مشروطه ای برسیم و حالا به آن ببالیم هم یادی نمی شود،اینکه آقای دولت آبادی که در زمینش به شخم زدن مشغول بود کتاب های چه کسانی را خواند و نویسنده شد و فهمید که جایی بزرگتر از روستا و زمینی بزرگتر از ده وجود دارد هم گفته نمی شود...

دولت آبادی به وطنش عشق می ورزد و مردمش را با استعداد ترین مردم تاریخ و زمین می داند.البته هیچ دلیل و سندی هم نمی آورد که چطور این مردم با استعدادترین مردم دنیا هستند!! و تازه امیدوار است برداشت شوینستی هم از این عشقش نشود(چرا؟پس دوست دارید چه برداشتی شود!) و از میان مردم ایران روستایان و زحمتکشان را صاحب ارزش بیشتری می داند و از میان آن ها خراسانی ها را تافته ای جدا بافته تر می داند!! او در این کتاب یکی از ضعف های اساسی کارهایش را یعنی ناتوانی اش در پرداخت روابط زن مرد را رد می کند و کسانی چون گلشیری را که در هجم عمده ای از کارهایش به این مقوله پرداخته ناشی از ذهنیتی بیمارگونه می داند.او خود را قادر به به کار بردن آن واژهء کریهء!رابطهء زن مرد نمی داند و تنها رابطهء بین این دو موجود را ناشی از واژهء اعلا!عشق می داند...

خواندن و نوشتن از چنین ذهنیتی آن هم برای نویسنده ای که رمان بزرگ کلیدر را نوشته و از آن مهم تر و پر ارزش تر جای خالی سلوچ را نوشته کار سختی است اما حقیقت با تمام زبری و خشونتش حضور دارد و تن واقعیت را می ساید.اینکه نویسندگان ما(حتی نویسندگان ما!)نتوانسته اند ذره ای از هم از خود و خاستگاه خودشان جدا شوند و هنوز درگیر ساده ترین مسائل انسانی با خودشان هستند و بعد از این همه سال آن را حل نکرده اند جای تاسف است.اینکه نویسندگان ما،حتی وقتی مطالعات با ارزشی در ادبیات و تاریخ کشورشان دارند ذره ای از تاریخ و فرهنگ دیگر کشورها نمی دانند تا نگاه جامع تر و موشکافانه تری به خود و جامعه و وقایع اطراف شان داشته باشند جای تاسف است...

البته از این مصاحبه سی سال می گذرد؛امیدوارم در طی این سی سال این چاله ها در ذهن ایشان پر شده باشد هر چند که کورسویی دیده نمی شود(والبته روزنه ای هم برای نشان دادن کورسویی برای شان فراهم نیست)اما در همان زمان هم فرق زیادی بین او با شاملو و گلستان آن روز و شمس لنگرودی امروز بوده و هست.         

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()