زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

ماکس فریش

                                            اشتیلر شدن 

((اشتیلر ))آنقدر کتاب بزرگی هست که نیازی به معرفی آن نباشدکتابی که در بدو ترجمه و انتشارش مورد توجه اهالی ادبیات قرار گرفت.ماکس فریش، نویسنده اشتیلر، که در ایران ابتدا با ترجمه نمایشنامه "آندورا "توسط حمید سمندریان معرفی شد ابتدا به عنوان یک نمایشنامه نویس مورد توجه قرار گرفت ولی پس از آن با ترجمه "اشتیلر"و با داستانی از او در کتاب"مجموئه نامرئی"توسط علی اصغر حداد، ادبیات ما با نویسنده ای آشنا شد که در عرصه ی رمان نیز حرف های زیادی برای گفتن داشت.

رمانِ (( اشتیلر ))یاداشت های مردی است (در ابتدا) به نام مستر وایت، که در سوئیس به جرم شباهتش با اشتیلر که به جرم جاسوسی برای روس ها تحت تعقیب است دستگیر می شود و به زندان می رود.او که حاضر به پر کردن جایگاه اشتیلر در جامعه نیست (اشتیلر شدن)با همسر سابقش یولیکا که شش سال پیش او را رها کرده و غیبش زده، مواجه می شود تا اشتیلر بودنش ثابت شود.بخش اول و اصلی رمان در واقع فاصله ای بین اشتیلر بودن تا اشتیلر شدن شخصیت اصلی داستان است. روایتی که ماکس فریش با تسلط کاملش در فرم و داستان پردازی چنان جذاب و با جزئیات به آن می پردازد که می توانیم بگویم با تولد دوباره یک شاهکار ادبی روبروییم. رمانی که فریش می توانست به سادگی آن را با کودکی شخصیتش آغاز کند و تا انتها پیش ببرد مثل گونترگراس در "طبل حلبی"که اتفاقا"در آن هم شخصیت در انتهای راه در بیمارستانی است و با نوشتن خاطراتش داستان زندگیش را می گوید، ولی او با تسلط مثال زدنی اش در ابزار داستان نویسی با ایجاد موقعیتی ویژه، موضوعش را بسط داده و ابعاد تازه ای به آن بخشیده که به گفته ی فریدریش دورنمانت به عنوان پدیده ای بی مانند نه می توان آن را از نظر تاریخی دسته بندی کرد و نه با معمولی خواندن آن کار را به پایان رساند.  

کتاب با جمله ی "من اشتیلر نیستم" شروع می شود و این جمله سر آغاز داستانی است که حرف های زیادی درباره آن زده شده است.مردی که حاضر به پذیرفتن و قرار گرفتن در جایگاه نمادینش نیست و خود را کس دیگری می داند. جامعه ای که دایم می خواهد با نام گذاری روی چیزها همه را در خود ببلعد و سمبلیزه کند.نامی که به همراه آن بارگناهی بر دوشِ نامیده شده قرار می دهد و آن را از خود واقعی اش جدا می کند. در واقع با حذف اشتیلر، جامعه در مقابل یک عضوش احساس خطر می کند چون بندهای جامعه که مانند حلقه های زنجیری به هم متصل است در حال پاره شدن هستند. مقاومتی که جامعه در مقابل یک عضوش دارد درست مانند مقاومتی است که به قول فروید، جامعه در مقابل روانکاوی و مسئله جنسیت از خود نشان می دهد یا مقاومتی که آنالیزان در مقابل روانکاو دارد و در نهایت اشتیلر مثال هنرمندی است که حاضر نیست با تمام تعاریف سابقی که برایش گفته شده سر سازگاری داشته باشد و به آن تن دهد.

اشتیلر برای دیگران ( جامعه) سوئیسی است،مجسمه سازِ مشهوری است،شوهر یک بالرین پر آوازه است، دوستان زیادی دارد که همه با او خاطرات زیادی دارند، ولی از نظر خودش او یک نیومکزیکویی به نام مستر وایت است (یک شخص خارجی که بیرون از  بعد نمادین جامعه زندگی می کند.) او که به قول خودش ماجراهای زیادی در طول زندگی داشته در طول رمان همه را برای زندان بانش تعریف می کند، ماجراهایی که هر کدام به خودی خود جهان مستقلی می آفریند و با اینکه، هم ما و هم زندان بانش می دانیم  آن ها چیزی جز داستان هایی خیالی نیستند ولی باز می خوانیم و با او همراهی می کنیم. جایی که دیگر بحث بر سر همه چیز در خدمت محتوا یا خطِ سیر رمان معنی ندارد.

در بخش دوم رمان، اشتیلر همه چیز را می پذیرد و زندگی دوباره ای را در فاصله ای دور از دوستان، با حرفه ای جدید و  با یولیکای بیمار آغاز می کند. این بخش از رمان برخلاف بخش اول که با یادداشت های اشتیلر روایت می شد، راوی، دادستان پرونده است که به واسطه دوستی دیرینه خودش و همسرش با اشتیلر وارد ماجرا می شود. او که با حرف هایش اشتیلر را به خود اشتیلر نشان می دهد به او می نمایاند که هیچ کجا جای امنی برای زندگی و خارج شدن از  بار گناه زیستن نیست.  

 

                                                                                        

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()