زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

کازئو ایشی گورو

                           

                                   خاموشی زبان

                                                     نگاهی به رمان " بازمانده روز "  

    

 "بازمانده روز "داستان یک پیشخدمت است که در خانهء یکی از اشراف انگلستان کار می کرده و حالا که بساط اشرافیت و سرای پیشخدمتی او برچیده شده است، به دیدن یکی از زیردستان قدیمیش می رود.راوی که خود یک سر پیشخدمت های کاخ یا سرایِ یکی از نجبای انگلستان است که حالا نسل شان رو به نابودی است (همینطورپیشخدمت هایشان)در طی این سفر خاطراتش را یادداشت می کند و ما را با خود در این سفره شش روزه همراه می کند تا در یک سطح با زندگی او و هم نسلانش و در لایه ای دیگر با نحوهء برچیده شدن طبقهء اشرافی که او و پدرش سال ها به آن ها خدمت کرده بودند آشناه شویم.رمانی به ظاهر سرراست و ساده، ولی پر از لحظات نابی که در انتها ما را نیز وادار می کند تا بازماندهء روز مان را دریابیم.

اما چیزی که این رمان را از رمان های مدرن، یک گام جلوتر می برد مسئلهء زبان است. مسئله ای که به مدد ترجمهء خوب آقای دریابندری، در فارسی هم شیوایی و هنرمندانه بودن خود را حفظ کرده است.زبانی فاخر که تمامی قواعد زبان در آن رعایت می شود تا همیشه خودش را در زبان دریابد و در جایگاه نمادینش باقی بماند، و ما به واسطهء همین زبان با  شخصیت راوی آشنا شویم.

زبان در این رمان نه برای خواندن و گفتن کورسوهای ذهنی شخصیت بلکه بیشتر برای فریب بکار می رود.در واقع زبان برای نگفتن و مخفی کردن آن چیزهایی در شخصیت است که بعنوان یک پیشخدمت نباید باشد.نقاب زبان و گفتار در این رمان شخصیت را طوری پنهان می کند که ما با همان پنهان کاری ها که جزأ اصلی شخصیت است آشنا می شویم. یعنی از راه فریب  به حقفیقت پی می بریم.

بعنوان نمونه رفتار راوی (استیونز )در قبال یک از معاونانش میس کنتن است که ما بطور پراکنده در جای جای رمان با او آشنا می شویم. میس کنتن معاون و زیر دست استیونز در امور خانه است و در مقابل بقیه پیشخدمت ها درمقام بالا تری در انجام امور قرار دارد. در ابتدا، برای معرفی وی از برخوردی که میس کنتن با راوی داشته سخن می رود که میس کنتن از راوی تقاضای حرف زدن می کند و گلدانی را  به اتاقش می آورد. راوی این رفتار میس کنتن را یک نوع ابراز علاقه می داند که بین بسیاری از پیش خدمت های فرو دست صورت می گیرد و حتی به مرحلهء ازدواج می رسد. ولی راوی که خود را یک باتلر( پیشخدمت)اصیل می داند می گوید که در دام این مسئله نمی افتد. اما بعد از این مسئله کم کم با بی توجهی میس کنتن با راوی و بهانه گیری های راوی از او مواجه می شویم. از این به بعد استیونز دایم از او ایراد می گیرد و او را خطاب قرار می دهد  تا جایی که میس کنتن را عصبانی می کند و از او می خواهد که دیگر بطور مستقیم با او حرف نزند و اگر کاری داشت با دیگران مطرح کند یا برایش پیغام بفرستد. یا موقعی که میس کونتین به مرخصی های کوتاه مدت می رود و راوی متوجه رابطهء او با شخص دیگری در بیرون می شود، با عصبانیت و ناراحتی رابطه و گفتگوهایش را به شکلی با او قطع می کند (بدون هیچ اشارهء مسقیم به مسئله)البته نه به عنوان حسادت بلکه به عنوان اینکه یکی از وظایف یک پیشخدمت مسلط و آگاه،دور اندیشی نسبت به حضور خدمتکاران و از دست ندادن خدمتکاران مفیدش است.

 راوی در تمام این لحظات از تمامی اندیشه ها و اتفاقات ذهنی اش می گوید اما هیچ گاه از چرایی رفتارش با میس کنتن یا منفعل بودنش در مقابل او حرف نمی زند، اصلا" این زبان فاخری که راوی بنا بر موقعیتش برگزیده یا دارد، به او اجازه حرف زدن از این موارد را نمی دهد. اما خواننده از همان ابتدا به علاقه راوی به میس کنتن پی می برد هر چند که هیچ گاه از آن حرفی زده نمی شود.

 رمان با سفر استیونز بعد از سالها نزد میس کنتن آغاز می شود و در طی سفر با یادداشت هایش از خاطراتش یاد می کند، ولی سفر خود را یک سفر تفریحی و کاری برای دعوت از میس کنتن برای برگشتن به کار می داند نه هیچ چیز دیگر !

"تصور می کنم دیدار ما به کمترین وجهی غیر دوستانه خواهد بود. یعنی بنده انتظار دارم که گفتگوی ما گذشته از مبادلهء بعضی خوش و بش ها بیشتر جنبهء حرفه ای پیدا کند. یعنی مسولیت بنده این خواهد بود که ببینم آیا میس کنتن .....علاقه ای دارد که به کار سابقش در سرای دارلینگتن برگردد یا خیر. "

                                                                                        صفحهء263

یعنی به خودش گوشزد می کند که سفرش چیزی نیست جز یک سفر کاری و حاضر نیست راجع به چیز دیگری حرف بزند. هر چند که آقای فارادی( ارباب جدیدش ) این نکته را به اویاد آوری می کند که تو حتمن به آن زن علاقه مند شده ای، ولی استیونز بطور ساده انگارانه و دور از ذهنی از آن می گذرد. این پنهان کاری و نگفتن حقیقت، ما را به یاد دیالوگ مشهور هولمز و واتسن می اندازد، هنگامی که  واتسن از او می پرسد "آیا نکته ای هست که بخواهی توجه من را به آن جلب کنی؟ " و شرلوگ هولمز می گوید " آره، اون سگ، اون سگ اون شب رفتارش خیلی عجیب بود."واتسن می گوید "سگ! اون سگ که حتی یه پارس هم نکرد." و شرلوگ هولمز می گوید " دقیقا" همین نکته که پارس نکرد اهمیت دارد. "

 در واقع این خود فقدان یا خود فریب است که بر وجود حقیقتی دلالت دارد.

اینکه نویسنده راوی وشخصیتش را هم از قشر خدمتکار منزلی اشرافی انتخاب کرده است هم گویای حقایق زیادی است، کسانی که باید نقش اشخاصی را بازی کنند که برای اجرای دستورات ارباب باهوش و زیرکند ولی در بقیهء مراودات چشم و گوش شان بسته است ( بعنوان یک پیشخدمت اصیل)یعنی آنها با پیش فرض یک دروغ و فریب نه تنها به ارباب شان بلکه به خودشان دروغ می گویند.

اینکه چه نیازی است که شخصیت این زبان را برای خود انتخاب کند و این نوع زبان چه چیزهایی را درباره شخصُیت به ما می دهد جای تامل دارد.یعنی این گفته ها و اعتراف های صادقانه نیست که شخصیت را برای ما رو می کند بلکه این نگفته ها، و در واقع خود این نوع زبان است که حقایق را لو می دهد. نیازی نیست که شخصیت دایم به مونولوگ و حتی دیالوگ برسد کافی است که او حرف بزند تا ما از روی لحن راوی با او آشنا شویم.

آنچه که اینگونه رمان ها را از رمان های مدرنی مثل "در جستجوی زمان از دست رفته" پروست جدا می کند این است که در کار پروست ما با تاریکترین نقاط ذهنی یک شخصیت از طریق راوی آگاه می شویم. راوی در این رمان بدون هیچ دفاعی از تمامی اتفاقات ذهنی اش حرف می زند و آن را تحلیل می کند، ولی در اینجا ما با یک دفاع آگاهانه برای لو نرفتن شخصیت مواجهیم، راوی که می خواهد خودش را از در پس زبانش پنهان کند، از بسیاری از مسائلش حرف نمی زند و گاهی ما را فریب می دهد، هر چند که به شکل دیگری رفتار می کند و ما از همین دفاع راوی و تظاهر به دروغ است که به حقیقت پی می بریم.(کاری که کارآگاه با فریبی که قاتل بجا می گذارد می کند، در واقع این فریب، سرنخ حقیقت است چون ما با یک روایت سر راست مواجه نیستیم.)

در کارهای مدرنی مثل کارهای فاکنر یا پروست ما هیچ وقت با چنین جمله هایی که در کار ایشی گورو می بینیم مواجه نمی شویم:

" بنده خندیدم، ولی  یک لحظه ماندم که چه بگویم. پیش از آنکه بتوانم جوابم را حاضر کنم....

                                                                                                  صفحهء 228

لحن راوی شاهد بر نوع برخوردش با روحیات و ذهنیاتش است، یعنی نوعی سانسور. 

 

در بخشی از رمان هنگامی که راوی از ایده آل های پدرش (پیشخدمت قدیمی )حرف می زند از پیشخدمتی می گوید که هنگامی که ببری زیر میز آشپزخانه می بیند بدون آنکه بترسد یا اربابش را درگیر این کار کند سراغ تفنگش را از او می گیرد و مشکل را حل می کند.راوی پیشخدمت قصه را ایده آل پدر می داند و یادآوری می کند که پدرش همیشه می خواست به آن سطح برسد، اما چیزی از نوع برخورد خودش با قصه نمی گوید تا زمانی که پدرش سخت در بستر مرگ می افتد و او که مهمان های ویژه ای دارد با تمام وجود سعی می کند تا به مهمان ها برسد نه پدرش، حتی وقتی خبر مرگ پدرش را هم می دهند به بسترش نمی رود تا لحظه ای در خدمت به اربابش کوتاهی کند.ما موقعی به مقایسه رفتار او با ایده آل پدرش پی می بریم که دارلینگتن (اربابش) از او حالش را می پرسد و علت رنگ پریدگی اش را جویا می شود ولی او حاضر نمی شود اوقات او را مکدر کند یا دلیلی برای رفع مسئولیت خود فراهم کند بلکه آن اتفاق را از ارباب مخفی می کند، تا هر چه تمام تر به ارباب وفادار بماند و به آن پیشخدمت در قصه نزدیک شود.

ایشی گورو با رمان هایش که هر کدام به شیوه ای متفاوت و نو نوشته شده اند ما را به تماشای دنیایی می برد که زبان در بیان و اندیشیدن آن ناتوان است.

+ مهدی فاتحی ; ۱:٤٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()