زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

خطاب به تیغ هایی که سر انگشتانم را بریدند

حرف از وضعیت چاپ کتاب و مجوزها تا زمانی که گریبانگیرمان نشود حرف است و ناله؛اما وقتی تیغ  سر انگشتان مان را برید و بر گردن متن مان نشست دیگر ناله نیست،فریاد است و فغان.

در طی این چند سال من چهار کتابم(تالیف)را برای دریافت مجوز به وزارت فرهنگ فرستادم؛حاصل کار هر روز بد تر از دیروز شد؛در چند سال گذشته از دو مجموعه داستانی که به این وزارت خانه رسید در مجموع پنج داستان حذف شد!اصلاحیه ها را هم نپذیرفتم و داستان های اصلاحیه خورده را هم حذف کردم.بعد نوبت به رمان هایم رسید؛این بار خیال من و خودشان را راحت کردند و بعد از چند سال در انتظار بودن هر دو رمانم را در فاصله کوتاهی غیر قابل چاپ اعلام کردند:دورگه و ورق بازها.   

نمی دانم کسانی که احکام این چنینی را صادر می کنند تا به حال دست به قلم زده اند یا نه،نمی دانم تا به حال خون شان را در واژه ریخته اند یا نه،نمی دانم تا به حال کودکان شان را کشته اند یا نه،نمی دانم تا به حال در آینه به خودشان نگاه کرده اند یا نه...به چشم های من نگاه کنید،به سر انگشتانم،شاید چیزی از خودتان در آن ببینید...توان نوشتن ادامهء این متن در ندارم،تخیل که کرده اید؟خودتان تا انتهایش را خطاب به خودتان بخوانید...

 

دیگر زمان احتیاط کردن نیست.چیز دیگری برای از دست دادن ندارم،دیگر متنی برای تان نمی فرستم؛سر بسته حرف تان را به من زدید.ولی می خواهم نا امیدتان کنم: دست از نوشتن برنمی دارم.هر چند که این واژه ها در کشوی میزم بماند،خاک بخورد و پوسیده شود.نمی دانم شما ایمان دارید یا نه،ولی من مطمئنم که به یک چیز ایمان دارم؛نوشتن،همین و تمام.

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()