زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد ترسو

                                        پایان عصر قهرمانان                                         

        

کارگردان:اندرو دومینیک.فیلمنامه:اندرو دومینیک بر اساس رمانی از ران هانسن. موسیقی: نیک کیو، وارن الیس. ‏مدیر فیلمبرداری: راجر دیکینز.تدوین:کرتیس کلایتون، دیلن تیچنور.طراح صحنه: پاتریشیا نوریس. بازیگران: براد ‏پیت[جسی جیمز]، کیسی ‏افلک[رابرت فورد]، مری لوئیز پارکر[زی جیمز]، بروکلین پرولکس[مری جیمز]، داستین بالینجر[تیم جیمز]، سام راکول[چارلی فورد]، سم شپرد[فرانک جیمز]، گرت دیلاهانت[اد میلر]، پل اشنایدر[دیک ‏لیدیل].  محصول 2007 آمریکا.

 

سایه ی مردی روی اسب که از انتهای تصویر و  از یک صفحه ی تخت بیرون می آید و آرام آرام به ما نزدیک می شود، ماهرانه اسلحه می کشد و هیچ گاه قرار دادها و قوانین حاکم را نمی پذیرد، فردیتش را حفظ می کند، انتقامش را می گیرد و بالاخره یک ضد قهرمان دوست داشتنی است.

 از "چارلز برانسون"  "کلینت ایستوود"  "جان فورد" و "جان وین" " هنری فوندا " " پکین پا"، "جویندگان" "روزی روزگاری در غرب""به خاطر یک مشت دلار" "ماجرای نیمروز"  گرفته تاموج تازه ای از وسترن های امروزی؛ "سه تشیع جنازه برای ملکادوس استرادا "،"قطار 3:10 دقیقه به یوما " و " ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد ترسو" که  یکی از بهترین نمونه ها، برای بازیافت ژانری از دست رفته است.

وسترن، تا به امروز طلایی ترین ژانر تاریخ سینما بوده است؛ ژانرنی است که نه کهنه می شود و نه از خاطره ها پاک می گردد.آنقدر درون این فضا جا هست که می توان دوباره آن را نوشت ،ساخت و تماشاگر را به هیجان آورد.فیلم هایی که حتی وقتی از همان اول، تا آخر کار را حدس می زنی، باز نمی توانی آن را رها کنی؛ هیجان زده می شوی،عصبانی می شوی و با قهرمان همیشه افسانه ای خود همراهی می کنی، بی آنکه به خیلی از رفتارهایش فکر کنی.

سال 1881 جسی جیمز34 ساله پس از 14 سال غارت قطارها، بانک ها و دلیجان ها  آخرین سرقتش را انجام می دهد و با جدا شدن از فرانک برادر بزرگش، سعی می کند زندگی آرامی برای خود دست و پا کند. جیمز که دیگر اطرافش را پر از آدم های ترسویی می بیند که خودشان را یاران او جا زده اند، سرخورده شده و همیشه آنها را در مقابل خودش می بیند و  ‏دیگر نمی تواند به کسی اطمینان کند. اما ‏اعتماد جیمز به رابرت فورد که خود را شیفته او می داند و آرام آرام به او نزدیک می شود، به بهای جان جسی جیمز و خودش  تمام می شود.‏

فیلم ترور جسی جیمز توسط رابرت فورد ترسو، فیلمی است که دوباره تماشاگرش را به همان فضا برمی گرداند، البته بدون اینکه از عناصر فیلم های وسترن استفاده کند.در شروع فیلم وقتی راوی شروع به حرف زدن و روایت کردن فیلم می کند و تیپ ها و چهره هایی متفاوتی از وسترن هایی که تا به حال دیده ایم نشان مان می دهد، خودمان را برای یک فیلم متفاوت آماده می کنیم.فیلمی که در آن بیشتر از آنکه با بیابان و آفتاب داغ طرف باشیم با سرما و برف روبرویم، بیشتر از آنکه با روشنایی و حرکت های مهورانه برخورد کنیم با تاریکی، سیاه پوشان و آرامشی گاهی زیاده از حد، مواجه هستیم.این ها همه عناصری است که شاید فیلمساز بوسیله ی آن می خواهد پایان یک عصر را به تصویر بکشد و مثل هر پایانی ستایش انگیز و قهرمان پرور است.

 در واقع شاید به این دلیل که فیلم ترور جسی جیمز...اقتباسی از رمان است و سعی کرده اقتباسی وفادارنه نیز باشد، از همان ابتدا راویت گری دارد که سعی می کند ذهنیات شخصیت ها را بیان کند( کاری که گاهی دوربین عاجز از آن است.)به همین خاطر فیلم بیشتر از آنکه فیلمی اکشن یا حادثه ای باشد، فیلمی درون گرا و شخصیت محور است و می توان گفت بین بقیه ی کارهایی که تا به حال بر اساس زندگی جسی جیمز ساخته شده است  بیشتر از دیگران سعی کرده تا شخصیت او را واکاوی کند.

جسی جیمز در طول تاریخ سینما، یکی از جذاب ترین شخصیت ها برای فیلمسازان بوده و فیلم های زیادی درباره ی او ساخته شده است؛ دو وسترن صامت: جسی جیمز زیر پرچم سیاه،جسی جیمز یاغی در سال 1921 و فیلم هنری کینگ به نام جسی جیمز  سال 1939 ، من به جسی جیمز شلیک کردم ساموئل فولر 1949، قصه ی واقعی جسی جیمز نیکلاس ری 1957و ...فیلم هایی که به نوعی برای آمریکا فیلم های تاریخی به حساب می آیند (به هر حال تاریخ آمریکا که بیشتر از دویست سال نیست.)

ما از همان اول می دانیم که جسی جیمز کشته می شود و فیلم هیچ نیازی به کشش هایی از این قبیل برای نگه داشتن تماشاگرش ندارد(حداقل به خاطر اسمی که روی فیلمش گذاشته است.)با این حال فیلم با ریتمی کند و طولانی بودنِ بیش از حدش،  کمی خسته کننده به نظر می رسد (مدت زمان فیلم 160 دقیقه است.)ولی با پایان پر از حادثه اش که کم کم آن شاعرانگی ابتدایی فیلم را از دست می دهد جایش را در ذهن بیننده ثبت می کند.

در طول فیلم ما دایم جسی جیمز را در مکان ها و میزانسن های متفاوتی می بینم. رفتاری که به واسطه آن کارگردان می خواهد، احوالات درونی جیمز را با تصویر و میزانسن های متفاوت نشان دهد.تصاویری که گاهی به زیبایی یک نقاشی به روی پرده می آید؛ میان ابرها، میان برف، ایستاده وسط گندم زار، روی یخی نازک و در حال بازی با کودکانش و....

و در ضمن علاوه بر تصاویری زیبا، ملودی آرامی نیز فیلم و شخصیتش را همراهی می کند تا ما بیشتر به یک فیلم عاشقانه و ستایشگرانه فکر کنیم تا یک وسترن هیجان انگیز.

قهرمان فیلم دومینیک، قهرمانی بی نقص نیست؛ خوب حرف نمی زند، گاهی عصبی است و کودکی را بی مورد به باد کتک می گیرد،دایما"از اطرافیانش می ترسد و هیچ وقت آرامش و اعتماد به نفسی که در ضد قهرمان های وسترن می بینیم در او پیدا نی کنیم.او در ابتدای فیلم میان بخار قطار ناپدید می شود، قطاری که آمدنش به دنیای انسان ها، شروعی است برای نابودی قهرمان هایی مثل او، که با وجود آن جایی برای خود نمی بینند.  

در فیلم ترور جسی جیمز... ما با یک تراژدی روبرو هستیم، و داستانی همیشگی که از افسانه های یونان گرفته( ادیپ) تا کتاب مقدس( مسیح و یهودا) ادامه دارد و انگار هیچ گاه نمی خواهد فراموش شود. تراژدیی مثل برادران کارامازوف داستایوسکی، هنگامی که برادر بزرگتر از میل پنهانش برای کشتن پدر حرف می زند و جرات این کار را در خود نمی بیند و برادر کوچکتر که نحیف و لاغر و در تمام رمان در حاشیه است، پدر را به قتل می رساند.تا ما دوباره با افسانه ی ادیپ و میل پنهان نابودی و آمیخته بودن مرگ و عشق در امیال انسانی مواجه شویم.امیالی که مثل اسمش ("میل"ریشه ی کلمه ی "مایل"یا کج)هیچ گاه یکدست و سر راست نبوده است بلکه همانطور که سوژه ی صاحب میل، عاشقانه اُبژه اش را دوست دارد و ستایشش می کند در ذهنش طناب دار او را می بافد.

رابرت فورد در تمامی فیلم به جیمز نگاهی ستایشگرانه دارد و دایم سعی می کند خودش، نوع نگاه کردنش، حرف زدنش و ایستادنش را شبیه به او کند(مانند رفتاری که یک کودک در مقابل پدرش دارد.)و در جایی به جسی جیمز می گوید:تشابهات من و تو قابل توجه است.تو جوان ترین برادر از سه برادر هستی و من جوان ترین بین چهار تا،من هم مانند تو چشمانی آبی دارم،قدی برابر با تو یعنی پنج فوت و هشت اینچ.در واقع رابرت فورد دایم خودش را با او مقایسه می کند تا از خودش کسی مثل او بسازد. تا زمانی که او را می کشد تا جایش را بگیرد خودش را از او خلاص کند.

در صحنه ای از فیلم جیمز سرش را روی گردن اسبی می گذارد و اشک می ریزد. صحنه ای که ما را به یاد نیچه می اندازد و در پایان نیز هنگامی که در حال پاک کردن تابلوی اسبی را روی دیوار است کشته می شود. اسبی که شاید در مقابل قطاری قرار می گیرد و در عصر جدیدی که در پیش است، جایش را به ماشینی می دهد که دیگر در آن قهرمانی به وجود نمی آید.

در اواخر فیلم، جسی جیمز در نهایت به طرف مرگ خودخواسته ای پیش می رود که خودش هم می داند چاره ای جز آن ندارد.او اسلحه اش را با بهانه ای کنار می گذراد و پشت به رابرت رد فورد می ایستد تا او آنچه که در سر می پروراند را انجام دهد.مرگی که می تواند از او یک اسطوره بسازد و ساخت.

رابرت فورد با وجود تمام تلاشش باز به آنچه می خواست دست نمی یابد( شاید چون دست یافتنی نیست.) او که با کشتن جیمز ،به ظاهر پول و در واقع شهرت و جایگاهی مثل جسی جیمز می خواهد، بعد از کشتن او مورد نفرت اطرافیانش قرار می گیرد و در نهایت توسط همان مردمی که می خواست در میان شان به شهامت و شهرت افسانه شود، به قتل می رسد.

براد پیت(آشیل سینمای امروز آمریکا)با بازیش در این فیلم نشان داد که باز هم می توان به او امیدوار بود که در انتخاب فیلم هایش سخت گیری کند و دوباره به براد پیت باشگاه مشت زنی و هفت نزدیک شود(او بخاطر نقش در فیلم ترور جسی ...برنده جایزه بهترین هنرپیشه مرد در ونیز شد.)کیسی افلکِ جوان نیز در فیلم  بازی مرد قبولی دارد که جوایز زیادی نیز به خاطرش دست آورده است و امیدهای زیادی به اسکار امسال دارد.اما چیزی که درباره ی فیلم جالب به نظر می رسد این است که فیلمبرداری فیلم در سال 2005 به اتمام رسیده و تدوینش دو سال طول کشیده است.

 

                                                        

                                                         

                                                        

 

+ مهدی فاتحی ; ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()