زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

کاپوتی از خودش می گوید

بخشی از سلف پرتره ترومن کاپوتی که متن کامل آن در انتهای کتاب خاطره ای از کریسمس آمده است:

...

س:تو حیوون ها رو به آدما ترجیح می دی؟

ج:نه،هر دوشون رو به یه اندازه دوست دارم.گاهی حس بی رحمانه و سنگدلانه ای در آدم ها دیده میشه که واقعا" احساس می کنی که گربه ها،سگ ها و اسب ها خیلی مهربون تر از آدم هاند. 

س:تو آدم بی رحمی هستی؟

ج:هر از گاهی.تو جر و بحثا.این جوری بهتره.ترجیح می دم از دوستانم  باشند.

س:دوستای زیادی داری؟

ج:حدود هفت تا، و کسایی که کلا" بهشون نیاز دارم؛بیست نفر شاید هم بیشتر یا کمتر.

س:چه معیاری برای بودن با کسی داری؟

ج:اول اینکه احمق نباشه.من یکی دو بار عاشق احمق ها شدم،خب مسلما" خیلی هم زیادن.از اون بدتر اینه که با کسی باشی که کمترین ارتباطی با اون برقرار نکنی.خدایا!چطور بیشتر آدما  ازدواج می کنن و احساس خوشبختی هم نمی کنن!

گاهی خیلی زود می فهمم که میشه با طرف مقابلم رابطه دوستانه داشته باشم یا نه.چون نیازی نیست اون حرفشو تموم کنه.منظورم اینه که کافیه شروع به حرف زدن کنه تا خیلی سریع بفهمم که  اون آدم شعور داره یا نه.این شکلی از گفتگوی ذهنی-احساسی سریعه.

برای هوشمند بودن دقت خیلی مهمه:من رو دوستام خیلی دقت می کنم و اونا بخش زیادی از ذهنمو مشغول می کنن،انتظار دارم اونا هم با من همینطور باشن.

س:از دوستات زیاد ناامید می شی؟

ج:نه زیاد.بعضی اوقات خیلی تو ارتباطام مرددم(همه مون اینجوری نیستیم؟)همیشه برای این کارا حواسم سر جاش.تنها وقتی آزار می بینی که طرفت تو رو متعجب کنه.من خیلی کم تعجب می کنم.با اینکه چند بار حسابی عصبانی شدم.

س:آدم صادقی هستی؟

ج:به عنوان یه نویسنده،فکر کنم آره.در خلوتم بیشتر،این خیلی مهمه.بعضی از دوستام فکر می کنن وقتی پیشامد یا خبری رو برام تعریف می کنن من با میل خودم تغییرش می دم و می برم تو آزمایشگاه ذهنم. من یه چیزی به نام "زنده نگهش دار" رو تو خودم به وجود آوردم.به عبارتی شکلی از هنر.هنر و واقعیت الزاما" هماهنگ و تو یه مسیر نیستن.

س:بهترین چیزی که باهاش اوقاته فراغتت رو می گذرونی چیه؟

ج:فقط رابطه جنسی نیست، هر چند که گاهی خیلی شوقش رو دارم.اما اونم نسبت به سرگرمیای اتفاقی، پرتنش  و گرون قیمته،هر قدر هم که بخوایم با حرفای قشنگ نشونش بدیم.

راستش من همیشه مطالعه رو دوست داشتم.نویسنده های جدیدی که من دوستشون داشته باشم زیاد نیستند.اگرچه آمریکایی هاشون رو بیشتر می پسندم؛کارهای اخیر فلانری اوکانر،نورمن میلر،ویلیام استرن،ادورا ولتی،کاترین آن پورتر،کارهای اول سلنیجر و اوه،خیلی های دیگه هم هستن.هیچ وقت داستان های گور ویدل رو دوست نداشتم اما فکر می کنم کارهای غیر داستانیش خوبه،همچنین جیمز بالدوین.اما تو این دههء اخیر ترجیح دادم کار نویسنده هایی رو بخونم که قبلا" هم خونده بودم؛کارهای امتحان پس داده؛پروست،فلوبر،جین آستین،ریموند چندلر(از بزرگترین هنرمندان آمریکا) دیکنز(قبل از شانزده سالگی همهء کارهای دیکنز رو خونده بودم و الان دوباره دارم از اول شروع می کنم.)

به فیلم و سینما هم علاقه مندم،هر چند بیشترشون رو نصفه کاره ول می کنم.دوست دارم تنهایی فیلم ببینم اونم وقتی که سالن خالی باشه.اینجوری دقیقا" روی اون چیزی که می بینم متمرکز می شم. بعدش هم دوست دارم بدون اینکه با کس دیگه راجع به ارزش کار حرف بزنم پاشم برم؛حرفایی که به جر و بحث و عصبانیت می کشه.

بچه که بودم تا حدود ده سالگی با یه پیردختری از اقوام مون تو یه روستا زندگی می کردم.دِه دور افتاده ای تو آلاباما.میس سوک فالک.اون خودش یه دوازده سالی بود که مشکلات روانی داشت.چیزی که براش صداقت،شرم،بیگانگی و  غیر عادی بودن و فرزانگی دور از انتظار فراهم کرده بود.من دو تا داستان دربارهء اون نوشتم:"خاطره ای از کریسمس" و "مهمان روز شکر گذاری" که از هر دو تاشون فیلمی ساخته شده با حضور  جرالدین پیج در نقش میس فالک؛با چهره ای که زیبایی غریبی داره و صداقت تو اون موج می زنه.

میس پیج رو هم شاید بشه شخصیتی فراموش نشدنی دونست،البته با کمی توضیح:اون مسئلش مثل داستان جکیل و هایدِ؛دکتر جکیل در روابط بیرونی و هایدی که در پشت شخصیتش قایم شده.خب اون خیلی چیزا داره؛بدنش هم از دیتریج بهتره و هم از خیلی از بازیگرهایی که می تونند جذابیت بی نظیر و خیال انگیزی بسازن.اما میس پیج تو روابط و فضای شخصی خودش خیلی فرق می کنه.خدا می دونه چرا؛همیشه خودش رو زیر اون کلاه گیس قایم می کنه و لباس های اجق وجق می پوشه.

البته من زیاد به بازیگرها اهمیت نمی دم.یه دوستی که الان اسمش یادم نمیاد می گفت:"همهء زن های بازیگر از یه زن بیشترند و مردهای بازیگر از یه مرد کمتر." به هر حال به نظر من حقیقت اینه که اصل و ریشه آدم ها تاثیر زیادی تو بیماری تاتری سینمایی متدوال امروز داره.

ولی مشکل اصلی بازیگرها اینه که احمقند و در بیشتر مواقع احمق ترینشون با استعدادتر هم هست.سر جان گیلگود ،یکی از مهربون ترین آدم های روی زمینه که تکنیک فوق العاده و صدای محشری داره،اما بدبختانه تمام فکر و ذکرش همون صداشه، یا مارلون براندو،که هیچ بازیگری در دورهء ما به اندازهء اون استعداد خدادادی نداره. اما هیچکدامشون این اداها و دروغ های روشنفکری  رو  ول نمی کنند،اونم فقط برای اینکه به سطح بالاتری از تظاهر مسخرشون برسند. به استثنا باب دیلن که موسیقی پیچیدش می خواد وانمود کنه که از یه دل پاک و ساده بیرون میاد اما اینم یه نوع سانتیمانتال بازی دهاتی واره.

خب از این سوال ها دیگه کافیه، شروع کردنش هم اشتباه بود.

س:امیدوار کننده ترین کلمه در هر زبانی چیه؟

ج:عشق.

س:و خطرناکترین؟

ح:عشق.

س:تا حالا دلت خواسته کسی رو بکشی؟

ج:تو نخواستی؟نه؟یه خورده فکر کن؟خب،منکه حرفتو باور نمی کنم.هر کسی یه زمانی می خواسته یکی رو بکشه.دلیل اصلی اینکه چرا بعضی از مردم خودشون رو می کشند اینه که اونا آدم های ترسویی هستن که ترجیح می دن به جای کشتن شکنجه گرشون خودشون رو بکشند.دربارهء خودمم خب اگه یه روزی خواستم این جابه جایی رو انجام بدم وسیله اش رو دارم.

به هر حال فکر کردن به این قضیه سر آدم رو گرم می کنه:طرح ریختن،نقشه کشیدن،حیرت زدگی و تاسفی که در چهرهء پلید قربانی شده دیده می شه.خیلی راحت و آسون،بهتر از شمردن تعداد گوسفندهاست.

چند وقت پیش دکترم پیشنهاد کرد که سرگرمی های سالم تر از زن و شراب برای خودم دست و پا کنم.پرسید می تونم به چیزه دیگه ای فکر کنم؟گفتم:"آره،قتل."خندید ولی من نه.بیچاره!نمی دونست که چه پایان دردناک و ناراحت کننده ای براش تدارک دیدم.بعد از هشت روز گفتم علایمی شبیه وبای سیاه گرفتم.اون دیگه حتی یه زنگ هم به من نزد....

خاطره ای از کریسمس،انتشارات مروارید

+ مهدی فاتحی ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()