زنویادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما |
||
منتشر شده در سایت ادبی عقربه:http://www.aghrabe.com/?p=773
مهدی فاتحی داستاننویس و مترجم است. در سال گذشته، دو رمان او از طرف وزارت ارشاد غیرقابل چاپ اعلام شد، اما در عوض رمان «ورقبازها» توسط انتشارات مردمک در خارج از ایران به چاپ رسید، و «خاطرهی کریسمس» نوشتهی ترومن کاپوتی، نویسندهی معروف آمریکایی با ترجمهی او و توسط نشر مروارید در ایران منتشر شد. گرچه دسترسی به رمان «ورقبازها» برای خوانندگان در ایران چندان راحت نیست، اما در عوض کتابخوانها از داستان ترومن کاپوتی با ترجمهی مهدی فاتحی استقبال خوبی کردهاند. غیر از اینها، او صاحب دو کتاب دیگر هم هست. داستان کوتاه «یکشنبهی سیاه» منظر خوبیست برای خیره شدن به ذهنیت داستانیِ او.
پیش از آنکه توکا بهترین دوستم شود، موقعی که داشتم برای اولین بار به خانهشان میرفتم مادرم هشدار داده بود که مواظبش باشم:
«جدی میگم، به این حرفم گوش کن.»
پرسیدم:
«چرا؟»
«چون پدرش نیست. اصلاً معلوم نیست کجاست.»
«مرده؟»
«نمیدونم، هیچکس هیچی نمیدونه.»
ده سالم بود و آن موقع کسی را در آن حدی نمیدیدم که برایم تکلیفی روشن کند. رفتم و اتفاقاً حسابی هم با او صمیمی شدم. یک روز که داشتیم با هم از مدرسه برمیگشتیم جلویش ایستادم و گفتم:
«تو بابات مرده؟»
«نه، چطور؟»
«پس کجاست؟ چرا هیچکی تا حالا بابای تو رو ندیده؟»
«چون بابا ندارم.»
همان شب مادرم را گوشهی آشپزخانه تنها گیر آوردم و گفتم:
«خوب اون بابا نداره.»
«کی؟»
«توکا.»
مادرم که پشت به من و رو به قابلمه بود برگشت، لبخندی زد و به طرفم آمد.
«برو اون وَر.»
در یخچال را باز کرد و چیزی برداشت.
«مگه میشه آدم بابا نداشته باشه.»
«آره میشه، مگه شما تا حالا ندیدی؟»
«تو دیدی؟»
«آره، توکا بابا نداره.»
مادرم خندید و قابلمه به دست راه افتاد و گفت:
«بیا بریم شام بخوریم.»
دقیقاً یادم میآید، آن روز یکشنبه بود.
درست بیست سال بعد بود که خبر کشته شدن توکا را از یکی از دوستانم شنیدم. آن یکشنبه هوا پاییزی بود و تاریک. از آن روزهایی که از صبح منتظر باران هستی تا زیر رطوبتی که اطرافت را میگیرد سیگاری دود کنی، ولی باران نمیآید و صبح که از خواب بیدار میشوی میفهمی که نصف شب، چند ساعتی باران آمده و زمین را خیس کرده و قبل از آنکه بیدار شوی، دوباره هوا ابری و بیباران شده. شاید آن یکشنبه هم که مادرم با آن لحن بدش گفته بود «بیا بریم شام بخوریم» یک روز تاریک پاییزی بوده. آن یکشنبهای که مدتها دهان من را برای حرف زدن با مادرم بست و هر چه ایندر آندر زد نتوانست زبان من را برای حرف زدن باز کند و چند سال بعد هم از غصه دق کرد و بعد از هشتاد سال مرد.
از همان شب تصمیم گرفتم که دیگر با مادرم حرف نزنم. آنقدر از دستش عصبانی بودم که نصف شب بلند شدم و مثل فیلمهای پلیسی که در تلویزیون دیده بودم به اتاقش رفتم تا با دستهایم خفهاش کنم. ولی وقتی به اتاق او و پدرم رفتم، چیزی دیدم که دیگر با او حرف نزدم. هیچوقت آن صحنه را فراموش نمیکنم. آنها نه متوجه باز شدن در اتاقشان شدند و نه من را دیدند که چند دقیقهای مات و مبهوت آنها را تماشا میکردم. آن شب تا صبح در حیاط خانهمان نشستم و به چیزهایی فکر کردم که به راحتی در یک شب مهتابی و سرد از بین میرفت.
از همان موقع بود که تصمیم گرفتم همهی حرفهایم را فقط به توکا بزنم. توکا تنها کسی بود که میتوانستم به او اطمینان کنم. همهی خواهر برادرهایم فضول بودند و گاهی کنارم مینشستند و سوالهایی از من میکردند که میدانستم میخواهند جوابش را برای مادرم ببرند.
ولی توکا همیشه به حرفهایم گوش میکرد و چیزی نمیگفت. فقط با آن چشمهای بیرنگش نگاهم میکرد و گاهی سرش را تکان میداد. او تنها کسی بود که حرفهایم را میفهمید. ولی توکا هم موقعی برایم به آدم نفهمی تبدیل شد که سعی میکرد در جوابم چیزهایی بگوید و به من چیزهایی یاد بدهد که من کسی را در حد و اندازهاش نمیدیدم.
سالها بعد بود که توکا را قاتل مادرم میدانستم و دوست داشتم آن را با همان انگشتهایی که دیگر لاغر و بلند شده بود خفه کنم. ولی خیلی زود از دستم قِصِر در رفت و با دختری دوست شد که در هر ثانیه چند خط حرف میزد و هیچکس هم نمیتوانست جلویش را بگیرد. دیگر نمیتوانستم توکا را تحمل کنم. چون هر کجا میرفت و میآمد، آن دختر همراهش بود.
هیچ وقت یادم نمیرود موقعی که رابطهی توکا با او به هم خورد و یک روز به خانهام آمد و درست روبرویم روی صندلی حصیری نشست و گفت:
«باهاش به هم زدم.»
«دیدم تنهایی.»
دیگر هیچ حرفی نزد و برایم تبدیل به همان توکای ده سالگیم شد. من هم دست از کشتنش برداشتم. بعد از آن تا چند سال ما با هم زندگی میکردیم. توکا هر وقت که لازم بود به حرفهایم گوش میداد و با چشمهای بیرنگش نگاهم میکرد و سرش را تکان میداد.
درست در یکشنبهای دیگر من با حریر آشنا شدم. البته شاید هم یکشنبه نبود ولی من بعد از آن روز سیاه، تمام اتفاقات زندگیم را در خاطرات یکشنبههایم میگنجانم. حریر دختری بود قد بلند. این تنها تفاوتش با دختران دیگر بود و در بقیه خصوصیاتش فرقی با آنها نمیکرد. وقتی کسی میپرسید که چه شد با او دوست شدی؟ میگفتم به خاطر قد بلندش. چون اگر دلیل دیگری میآوردم در جوابم میگفتند خوب فلانی هم که اینجوری بود چرا با او دوست نشدی؟ ولی قد بلند چیزی بود که در دختران هم نسل ما کمیاب است.
توکا هیچوقت از رابطهی ما دل خوشی نداشت و همیشه وقتی او را میدید اخمهایش در هم میرفت. ولی من از او خوشم میآمد و گاهی برای اینکه حرص توکا را دربیاورم وقتی خانه نبود از او یاد میکردم و جایش را در خانه خالی میگذاشتم. توکا هم سرش را تکان میداد و با آن چشمهای بیرنگش نگاهم میکرد و هیچچیز نمیگفت.
بالاخره رابطهی من با آن دختر قد بلند مثل هر رابطهی دیگری تمام شد و دوباره من ماندم و توکا. ماجرا از آنجایی شروع شد، شاید هم در یک یکشنبه، که آن دختر قد بلند از توکا شغل پدرش را پرسید. توکا که انگار عصبانی شده بود خیره به من نگاه کرد و کاپشنش را از جا لباسی برداشت و از خانه بیرون رفت. دختر که حسابی تعجب کرده بود نگاهی به من کرد و سرش را تکان داد. گفتم:
«بهتره پاشی بری بیرون، تا اون برگرده.»
«چی شد؟»
بلند شدم و مانتویش را دستش دادم و با انگشت شستم به در آپارتمان اشاره کردم. دختر لباسش را پوشید و همانطور که داشت زیر لب میگفت «شما هر دوتون دیوونه اید» از خانه بیرون رفت. نیمههای شب بود که توکا با کاپشن خیس و موهای خشک به خانه آمد و روی کاپه دراز کشید و خوابید.
از فردای آن شب همه چیز دوباره به روال سابقش برگشت و توکا برای من شد همان توکای ده سالگیم و من هم برای توکا.
شاید گفتن ندارد که مثل همهی رابطهها در روز یکشنبهای من و توکا عاشق یک نفر شدیم و مدت ها به جان هم افتادیم و شاید هم باز گفتن ندارد که او هر دویمان را غال گذاشت و رفت. در این مدت گاهی به مادرم سر میزدم و شام یا ناهاری با او و پدرم میخوردم. مادرم دیگر حرفی از دوستان و رابطههایم نمیزد. آن موقع وقتی حال نزارشان را دیدم و به فکر تلافی افتادم، تازه سر حرف زدن را با مادرم باز کردم. بعد هم به خاطر اینکه یا کرم داشتم یا هنوز به خودم شک داشتم، صحبت توکا را پیش میکشیدم و از اینکه با او همخانه هستم حرف میزدم. برخلاف گذشته هیچ عکس العملی در صورت مادرم نمیدیدم. شاید به خاطر پوست سفت و کشیدهاش باشد. بههر حال تلاشهایم برای تحریک مادرم دیگر به کار نمیآمد. او ملچ ملوچ کنان غذایش را میخورد و چیزی نمیگفت. بعد هم مثل همیشه ظرفها را جمع میکرد و شروع به شستن آنها میکرد. پدرم هم که مدتها بود چشم دیدنم را نداشت یعنی اصلاً مرا نمیدید. سر سفره هم طوری برخورد میکرد که انگار مثل همیشه همان دو نفر هستند که آنجا نشستهاند و نفر سومی که مدتهاست قدش نزدیک به دو متر رسیده دیده نمیشود. چشم پدرم نسبت به من از موقعی کم سو شد که قدم از یک متر و نیم گذشت. هیچوقت نمیدانستم پدرم چنین مشکلی دارد. اتفاقاً مادرم هم سر مرز بود و قدش دقیقاً یک متر و نیم.
پدرم برایم همیشه مثل یک علامت سوال بود. هیچوقت نقش او را در زندگیم نفهمیدم. پدر داشتن تنها تفاوت من و توکا بود. چیزی که از موقعی که ما با هم همخانه شدیم و قد من هم از یک متر و نیم بیشتر شد، از بین رفت. گاهی که من و توکا با هم به جایی میرفتیم که از ما اسم پدرمان را میخواستند، من با نگاهی به توکا، اسم پدرم را میگفتم و از او فاصله میگرفتم. دوست نداشتم آن نگاه سنگین و حقارتبار او را تحمل کنم.
من و توکا یکشنبههای زیادی را با هم پشت سر گذاشتیم تا بزرگ شویم، ولی هر دویمان میدانستیم که هنوز در همان ده سالگیمان ماندهایم. این را اولین بار روبین به ما گفت. دوستی که یک روز با چمدانی جلوی در ایستاد و نزدیک یک سال در خانهمان ماندگار شد. هیچکداممان بعد از دوران مدرسه از او خبر نداشتیم. فقط مثل اینکه توکا او را در اینترنت یافته بود و خیلی چیزها برایش گفته بود. بعد هم که او با چمدان به خانه آمد و گفت که این چند سال را خارج کشور بوده و آمده سری به ما بزند و چند هفته دیگر برود. ولی این چند هفتهها مدام تکرار میشد و خیال رفتن نداشت. تا زمانی که رهن یک سالهی خانهمان تمام شد و من و توکا تصمیم گرفتیم خانه جدیدی بگیریم و آدرسش را هم مخفی کنیم. به هر شکل او را از سر خودمان باز کردیم و بعد فهمیدیم که او در این چند سال هیچ جا نرفته بوده و در همان شهر زندگی میکرده است. بعد هم وقتی دیده است که هر دو هالوی مدرسه، البته به ظن او، با هم خانهای گرفتهاند، آمده و حسابی در خرجِ خورد و خوراک و اجارهی خانه جویی کرده است.
برخلاف تمام روابط، من و توکا بعد از مدتی دوباره عاشق یک نفر شدیم. آن هم درست در بُهبهیهی جنگ. زمانی که همهی مردم بر سر نان و غذا با هم جنگ میکردند، من و توکا برای خودمان گوشهای گرفته بودیم و تنها چیزی که برایمان مهم بود، به دست آوردن دختری بود که برای هر دویمان عشوه میریخت. به همین خاطر هر دو تصمیم گرفتیم که به جنگ برویم و خودمان را به او، یا به همدیگر و یا به خودمان نشان دهیم. بههر حال این اتفاق هم درست در روز یکشنبه افتاد. روزی که ما با کامیونی به طرف مرز حرکت کردیم تا با تمام پوست و خونمان از حیثیتمان دفاع کنیم.
چند ماهی از آن جنگ حیثیتی گذشت و من در آن مدت نه از توکا خبری داشتم و نه از آن دختر، که برای مرخصی به خانه برگشتم. مثل تمام رابطههای سه نفره، هیچ خبری از آن دختر نبود. شاید هم ازدواج کرده بود، یعنی این اولین فکری است که به ذهن یک مرد میآید. از توکا هم خبری نداشتم و نمیدانستم در کدام شهر دارد خودش را به بانویی نشان میدهد که معلوم نیست چند لشگر را به جنگ فرستاده. چند یکشنبه بعد، در یک پاییز بیباران بود که جنازه توکا را آوردند.
در روز خاک سپاریش خیلی دوست داشتم که آن دختر هم آنجا بود و به توکا به خاطر فداکاریهایش مینازید و در بغل من آرام میگرفت و من هم اشکهایش را با لبخند پاک میکردم. یا مادرم آنجا بود تا ببیند بعد از مدتها چگونه قاتلش را در یک حرکت زیرکانه به خاک نشاندم و میخواهم به خاک هم بسپارم. یا پدرم که با آلزایمری که گرفته بود خودش را از دست همهی خاطراتش آزاد کرده بود و در یک باغ با بقیهی هم سن و سالهایش زندگی میکرد. پیرمردهایی که معلوم نبود چه جنایتهایی در خانوادهشان کردهاند و حالا که آبِ پوست بدنشان کم شده، دور هم جمع شدهاند و خودشان را به آلزایمر زدهاند تا نیازی به توبیخشان نباشد.
ولی جای یک نفر هیچوقت خالی نبود، چون از همان اول خالی بود و مثل سوراخی که در وان حمام آب را به جنب و جوش در میآورَد، همهی زندگی ما را ساخته بود. مردی که با نبودش چیزی به وجود آورد که اسمش را زندگی گذاشتیم.