زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

درباره’ خاطره ای از کریسمس در مجله تجربه

 

مهدی یزدانی خرم

                                                  آهسته گی

کتاب "خاطره ای از کریسمس" نوشته ی ترومن کاپوتی مجموعه ای از سه داستان به هم پیوسته است که تم مشترک نوجوانی هر سه را در برگرفته است. این سه داستان نمایان گر وضعیت نوجوان هایی تک افتاده هستند مقابل دنیایی از بزرگسالی،آن هم در حالی که این دنیا در کلیت خود چیزی برای ارائه به ایشان ندارد.کاپوتی هر چند نسبتا" نویسندهء کم کاری بود اما،رمان ها و داستان های باقی مانده از او نشان می دهند چطور می توان از امری به شدت بی اهمیت به ساختاری بسط یافته رسید.هر سه داستان این کتاب تمی این گونه دارند و اصولا" اتفاقی هم در آن ها نمی افتد.قهرمان های او با مسالهء تنها رها شدن رو به رو هستند که به خصوص در داستان "مهمان روز شکر گذاری" می توان این امر را مشاهده کرد.سکوت،ترکیبی از کودکی آمریکایی و روزهای خوش گذشته و هم چنین تلاش برای پنهان نگه داشتن راز از جمله اموری هستند که نویسنده سعی کرده تا با در هم آمیختن شان یک فضای تقلبی بسازد.این فضای تقلبی یا جعلی ست که در فرآیند درک متن خواننده را اسیر و درگیر خود کرده و اجازه نمی دهد تا او بتواند دچار نوعی نوستالژی شود که در انبوهی از داستان های که با تم نوجوانی و روزهای عید هستند،وجود دارد.بنابراین این سه داستان را باید از شخصی ترین و طبعا" تلخ ترین نوشته های کاپوتی محسوب کرد.فکر می کنم در داستان های کم اتفاق و پر جزییات کتاب نوعی از رهاشده گی و عدم تعین نویسنده را بتوان مشاهده کرد.داستان ها فرمی اتوبیوگرافیک دارد و به همین دلیل است که معتقدم کاپوتی در امر خوانش این فرصت را به خواننده می دهد تا او رابا پیشینه ی شهرت  و ویژگی های اش درک کند و سپس درباره ی متن ها فکر کند. درواقع شکل خوانش پیشنهادی کاپوتی منحصر به فرد است؛او خودش را به مثابه موجود درمانده ی داستان ها نمایش می دهد و علاقه دارد این خود فرامتنی  خواننده ی آگاه تر را دچار بازخوانی او و روزگارش کند.فرم داستان که برگرفته شده از سنت داستان های کریسمسی اروپایی با استعانت و صد البته ساخت شکنی نمونه دیکنزی آن است.کلان گویی کلاسیک را هدف قرار می دهد.درخشش ذهن این داستان نویس را تماشا کنید که با الهام از فرمی عادی و بدون پیچیدگی چطور خود ژانر را دچار فساد و تهی بودن می کند.نوجوان های او در حال تماشای رویارویی دور هستند که قاعدتا" ریشه های شان و آنچه که به شکل کلاسیک هویت می نامیم اش در آن مستتر هستند اما،بی اهمیتی فراوانی که در تمام متن ها وجود دارد و خط اصلی روایت در حال فروپاشی اجازه ی ساخته شدن این هویت را نمی دهد.ما مدام با تمثیل غار افلاطون رو به رو هستیم،مدام سایه ها را می بینیم و این سایه ها برای نجات دادن زندگی کافی به نظر نمی آیند.کاپوتی در حالی که دلبسته گی اش را به یک دوران اعلام می کند اما بی معنایی و تهی شدن آن دوران را نیز روایت می کند؛چیزی برای خوشی وجود ندارد...این یک مفهوم تنیده شده در سازمان کلی رمان اوست و به همین خاطر امور،اشیاء و حتی آدم هایی که بخشی از این نوجوانی هستند،از دنیایی دیگر آمده اند و در نهایت هم فقدان جایی برای زیستن و باقی ماندن شان در متن دیده می شود. اوج این تلاش و عدم توفیق را می توان در داستانِ "خاطره ای از کریسمس"(که نام کتاب هم برگرفته شده از آن است)ملاحظه کرد؛هم زیستی مسالمت آمیز پیردختری نیمه دیوانه و نوجوانی در منطقه ای روستایی.چقدر این تصویر می تواند الهام بخش باشد برای حرکت متن به سوی ژانری آشنا،اما کاپوتی دقیقا" از این متن به "هیچ" می رسد،به عدمِ درک و شناختِ معاصر بودن از سوی راوی.راوی ای که مدام تلاش می کنند ،با خرده روایت ها و جزییات داستان را توجیه کند ناگهان در می یابد خاطره،همان امر شخصی و در حال زوالی ست که از دست می لغزد و دور و دورتر می شود.کاپوتی در پایانِ داستان از روحی معصوم می نویسد که ماچرای کوچکی را حل کرده و حالا در سرخوشی یافتن بهشت است.حسرتی که به کلیت متن رسوخ پیدا کرده و اجازه می دهد تا خواننده با فقدان در شکلی بدوی تر مواجه شود.این فقدان و تباهی امر مهم و شاید ایده ی بسیاری از نوشته های کاپوتی بزرگ است؛چیزهایی که به آسمان می روند،چیزهایی که در فاصله ی بین گناه و بی گناهی سرگردان باقی مانده اند.           

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران ()