زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

پاتریک زوسکیند

روزنامه اعتماد سه شنبه ٨ بهمن

   زنده باد مگس که نیش می زند بیدارت می کند

                          نگاهی به کتاب " کبوتر "

بیش از دو دهه از نخستین چاپ رمان"عطر"به قلم پاتریک زوسکیند نویسنده آلمانی می گذرد.او که شهرتش را پس از چاپاین رمان به دست آورد بعد از آن دیگر در انظار عمومی جامعه ظاهر نشد.در طی این مدت ۱۵۰ میلیون جلد از این رمان به فروش رفته است و به ۴۵ زبان زنده دنیا ترجمه شده ولقب موفق‌ترین رمان آلمانی زبان را به خود اختصاص داده است.زوسکیند در طی این ۲۰ سال به طور ناشناس در نزدیکی مونیخ زندگی کرده است،به هیچ مصاحبه ای تن نداده و همه درخواست‌ها خرید کپی ‌رایت‌ سینمایی رمان عطر را رد کرده است رمانی که کوبریک اعتقاد داشت غیرقابل فیلم شدن است.تا اینکه بالاخره تام تیکر فیلم ساز آلمانی‌الاصل و جوان توانست رگ خواب این نویسنده هموطنش را بزند."عطر" داستان قاتلی است به نام ژان باتیست که به شکل حیرت‌آوری از شامه‌ای فوق‌العاده قوی بهره‌مند است.او که در یک کشتی کار می کند تا اوایل جوانی اش هیچ زنی ندیده ولی وقتی برای اولین بار دخترک آلو فروشی را می بیند و بویش را استشمام می کند عاشق بوی زنان شده و می خواهد که عطر گیسوان آن ها را برای خود نگه دارد و در این راه به یک جنایتکار تبدیل می شود.

اما در داستان " کبوتر " شکل و سبک نویسنده با آنچه که در عطر دیده ایم متفاوت است. هر چند که باز هم در اینجا با شخصیت دیگری آشنا می شویم که قادر به ارتباط با دیگران نیست و تنها شدن او را از تمام ترس های موجود در جامعه رهایش می کند. به هر حال شخصیتهای منزویی که دیگر در ادبیات تکراری شده اند ( به خاطر شخصیت خود نویسنده ها) در هر داستانی با رنگ و بو طعم دیگری ارایه می شوند تا این نکته روشن شود که هر انسانی در جهان یکی است با تاریخ و ذهنیات و دغدغه هایش.

زوسکیند در(کبوتر)یک روز از زندگی مردی پنجاه ساله به نام یوناتان را روایت می کند که دوران کودکی سختی داشته و در دوران پیری با آسایش در اتاق کوچکی در فرانسه زندگی می کند و نگهبان یک بانک فرانسوی است. یک آدم معمولی که مثل همه ی هم سن و سال هایش در این دوران با کوچکترین حادثه ای تمام ترس ها و سرخوردگی هایش به سراغش می آیند و  آسایشش را به هم می زند.

در این کتاب نویسنده در چند صفحه  اول به طور مختصر از کودکی و دوران میانسالی یوناتان می گوید ولی داستان از جایی شروع می شود که او وقتی از خواب بیدار می شود تا به دستشویی آپارتمان برود جلوی در خانه اش کبوتری می بیندکه مقابلش نشسته و با آن چشم های قهوه ای و بدن مژه اش به او خیره شده است.چهره ی ساده و معصوم کبوتر به سادگی در نگاه یوناتان تبدیل به هیولایی می شود که می خواهد خانه و کاشانه اش را از او بگیرد و او را از آنجا بیرون کند.

ترسی که نه به واسطه خود شیء بیرونی بلکه به خاطر انباشت ترس های درونی به وجود می آید ترس هایی که ما مدام با آن ها مواجه می شویم و آن ها را به حساب کثیفی، چندش،انرژی منفی و دیگر چیزها گذاشته و از آن فرار می کنیم.یکی از معمولی ترین و فراگیرترین آن ها برای ما موجودی به نام سوسک است که با وجود اینکه می دانیم این حشره کوچک و ریز نمی تواند آسیبی به ما بزند، باز از آن وحشت می کنیم و گاهی از آن فرار می کنیم.  

درواقع سوسک یا کبوتر در داستان زوسکیند، به خودی خود ترسناک و وحشت آور نیستند بلکه آن ها در جایگاه چیزی قرار می گیرند که ما از آن وحشت داریم و هیچ گاه نمی خواهیم با آن مواجه شویم.چیزهای کوچک یا ابژه های بیرونی که در مقابل چشم های ما تبدیل به هیولاهای بی شاخ و دمی می شوند که از همان ابتدای کودکی آن ها را سرکوب کرده ایم و هیچ گاه نمی توانیم دوباره آن ها را به یاد بیاوریم.

به عبارت دیگر ابژه بیرونی برای ما جای واقعیت های پنهان وجودمان را گرفته است که هر روز صبح با لباس پوشیدن، عطر زدن، آرایش کردن آن را از دیگران پنهان می کنیم و کم کم خودمان هم همین تصویر را از خودمان می سازیم. تصویر کامل و پیوسته ای که آیینه  در کودکی به ما ارایه می دهد و دیگر حاضر نیستیم از آن دست برداریم.درواقع تصویر ما از خود شکافی  بین من و واقعیت است که هر نزدیک شدن به خود واقعی مان  ما را به وحشت می اندازد.

یوناتان نیز بعد از آنکه چمدانش را می بندد،با ترس و لرز از مقابل آن کبوتر فرار می کند و با اقامت در هتلی خودش را برای همیشه از دست او فراری می دهد. اما آن کبوتر با حضورش در مقابل آپارتمان یوناتان خواب خوش را از او می گیرد و دیگر در تمام روز از دست آن رهایی ندارد.

ذهن یوناتان که بعد از این اتفاق انگار از ریل همیشگی اش خارج شده دیگر قادر نیست بقیه وظایف روزانه اش را مثل سی سال قبل انجام دهد و هر لحظه خودش را در مواجه با سقوط و مرگ می بیند.او که مدت سی سال یه طور ماشین وار راس ساعت سر کارش حاضر بوده و مثل مجسمه اوبولهول مقابل بانک ایستاده تا مشتری ها و سارقین را به خود آورد و در مقابل لیموزین ریس بانک سر تعظیم فرود آورده و در را به رویش باز کرده، حالا همه چیز را به هم ریخته می بیند و قادر به ادامه دادن نیست.

یوناتان در آن روز  به موقع سر کارش نمی رسد و هنگامی که مقابل بانک می ایستد همه چیز را تکراری و بیهوده می داند.دیگر از همه ی مشتری ها و رهگذران مقابل بانک عصبانی است و پیشخدمت های کافه روبرویی همراه با مشتری های جوان همیشگی اش،او را آشفته می کنند. دیگر حتی جمله همیشگی زن همسایه((روز به خیر موسیو نوئل))رنگ و بوی طعنه می گیرد و چهره اش با آن کرمی که به صورتش زده، وحشتناک می شود.

یوناتان ظهر آن روز وقتی روی نیمکت پارکی در حال غذا خوردن است مرد کارتن خوابی را می بیند که با خیال راحت در آن گوشه ی پارک نوشیدنی اش را می خورد و همان جا می خوابد و هر وقت لازم شد شلوارش را پایین می کشد و خودش را راحت می کند.مردی که یوناتان بارها بی تفاوت از کنارش گذشته بود، حالا با دیدنش در ابتدا حسرتش را می خورد و بعد خودش را از او موفق تر و  خوشبخت تر می داند، ولی کم کم از او می ترسد و از آنجا فرار می کند تا دیگر با چهره ی کریه زندگی یا واقعیات جسمانی زندگی مواجه نشود.

 با اتفاقات کوچک و همیشگی در طول روز که حالا به چشم یوناتان همگی وحشتناک و غیرقابل تحمل شده اند می فهمیم که آن کبوتر با آن فضله های سبزش که تمام راهرو را پر کرده بود در واقع یوناتان را با بخشی از خودش مواجه کرد که خودواقعی اوست یا به عبارت دیگر کبوتر با تمام فضله هایش مثل باد معده ای است که ناگهان شخص را با جسمش یکی می کند. جسمی که ما هر روز آن را زیر لباس ها و عطرها مخفی می کنیم و مواجه شدن با آن به راحتی تمام نام ها و سِمَت هایی که جامعه و دیگران روی مان گذاشته اند نابود می کند و به هم می ریزد و ماحصل آن چیزی نیست جز عصبانیت از دیگران.

نویسنده در اتفاق دیگری نیز این وحشت از حضور عریان جسمش در مقابل چشم دیگران را نشان می دهد جایی که شلوار یوناتان به نیمکت پارک گیر می کند و گوشه ای از آن پاره می شود. وقتی خیاط به او می گوید که تا چند هفته دیگر نمی تواند آن را تعمیر کند چشمش سیاهی می رود و تعادلش را از دست می دهد.هر چند که یوناتان سعی می کند با زدن چسبی که از مغازه لوازم تحریری خریده آن را جبران کند اما ترس از باز شدن دوباره آن و دیده شدن، او را رها نمی کند.

بعد از آن، یوناتان هنگامی که شب در اتاق خوابیده است با صدای رعد و برقی از جایش می پرد و احساس می کند تمام جهان تبدیل به ویرانه ای شده است و اوتنها موجود زنده روی زمین است که در گوشه ی تاریک و تنها افتاده است.بعد احساس می کند که تمام زندگیش رویایی بیش نبوده و او هنوز همان کودکی است که در مزرعه عمویش کار می کند و از دست نازی ها فراری است.

ولی هنگام سپیده دم بعد از دیدن کورسوی نوری از پنجره اتاقش دوباره به خودش می آید و وارد زندگی می شود.درواقع بازگشت به کودکی و آگاه شدن دوباره با خودِ از دست رفته به یوناتان جراتی دوباره برای زندگی می دهد.هر چند که نویسنده در فضای کوچک و زمان کمی شخصیتش را متحول کند ولی به خاطر کوتاهی داستان ("کبوتر"بیشتر یک داستان بلند است تا یک رمان ) پذیرفتنی است. 

یوناتان که بعد از خارج شدن از هتل با دیدن آب های جاری روی زمین مثل کودکی اش می خواهد با پاهای برهنه روی آن راه برود دوباره همان کودکی می شود که بود.او حالا با شکست ها و شادی های زندگی اش آگاهانه می سازد.

به نوعی می توان گفت از نظر نویسنده انسان ها هیچ گاه بزرگ نمی شوند با تمام کینه ها و نفرت ها و ترس هایش، هر چند که با رشد استخوان ها و بزرگ تر شدن سایزشان، اطرافیان برخورد دیگری با آن ها بکنند.

 " کبوتر " اولین رمان پاتریک زوسکیند است که به فارسی تر جمه شده(که ترجمه ی بی ایرادی هم نیست.)کتابی که هر چند در فاصله کوتاهی تنها شخصیتش را به ما نشان می دهد اما به راحتی در ذهن مان باقی می ماند و خواننده تجربه بدیعی را با او می گذراند.ترجمه شدن  و خواندن کتاب " کبوتر" و دیدن فیلم  "عطر "راهی است که ما را با جهان ذهنی نویسنده ای آشنا می کند که از جای دیگری حرف می زند و  شهرت زیادی نیز  در آن طرف آب ها دارد. جایی که با خواندن تیراژ کتاب ها در آن جا و مقایسه اش با تیراژ کتاب ها در کشور خودمان،احساس می کنیم که از سرزمین پریان حرف می زنیم.

 

* عنوان مطلب شعری از شمس لنگرودی است.

+ مهدی فاتحی ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()