زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

همه ی جشنواره ها

 

 هر سال همین موقع

هر سال پیش از جشنواره نق و نوق ها شروع می شود،هیچ کس قبل از جشنواره امیدوارانه به آن نگاه نمی کند و بعد از آن هم نظرش را عوض نمی کند(البته نه اینکه حق نداشته باشند.)ولی چند سال که می گذرد جمله ای کلیشه ای مدام تکرار می شود که جشنواره هم جشنواره ی سال های...

ولی وقتی به طور کلی به این سال ها نگاه کنیم،جشنواره ها فرق زیادی با هم نداشته اند و هیچ وقت شاهد اتفاق های چشم گیری در آن ها نبوده ایم. تنها تغیراتی که هر سال ایجاد می شود در زمان و نوع برگزاری است؛گاهی چند روز زودتر، گاهی دیرتر، گاهی تغییر در مکان برگزاری فیلم ها.

 مدیران جشنواره در بخش سینمای جهان در این چند سال فرمول مشترکی داشته اند؛ یک یا دو تا فیلم خوب و بقیه متوسط،نمی دانم با این همه فیلم های متوسط و زیر متوسطِ داخلی، چه نیازی است که در بخش سینمای جهان هم برای عده ای کوتاه بیایم.به هر حال با نگاهی آماری به سطح کیفی جشنواره های این چند سال خودمان را برای جشنواره بیست و هفتم آماده می کنیم.

سال 82 بیست و دومین جشنواره:

" در این دنیا "فیلم متوسط و ضعیفی از مایکل وینتر باتم؛ فیلمی پر از کلیشه، از سفر دو جوان افغانی به اروپا، با نگاهی سطحی به این آدم ها و جوامعی که فیلمساز همراه با شخصیت هایش در طول سفر نشان می دهد." اوساما" که بیشتر یک فیلم معمولی بود." بیل را بکش "کوئنتین تارانتینو، اکشنی که از هر نظر قابل ستایش است؛ چه دکور، میزانسن( خصوصا" صحنه هایش در ژاپن)،طراحی لباس( با آن رنگ هایش!) و دیالوگ هایش. ولی درنهایت فقط یک فیلم باقی می ماند. " بازگشت " آندی زویاگینتسف، با اینکه فیلم اول سازنده اش بود یکی از بهترین خاطرات جشنواره آن سال بود. فیلمی از سینمای روسیه  که با استفاده از عناصر سینمای تارکوفسکی جهانی متفاوت از او می سازد.

 سال 83 بیست و سومین جشنواره:   

" فاخته " فیلمی از سینمای روسیه که موضوع آن به جنگ جهانی دوم برمی گردد. فیلمی با روایتی منسجم از سه شخصیت؛ یک سرباز روسی، یک سرباز فنلاندی و زنی سرخپوست. " آوازه خوان پشت پرده "که با آن سر و شکلی که پخش شد همان بهتر که پخش نمی شد. "روز نهم" فولکر شلندروف، درباره کشیش های زندانی شده در جنگ جهانی، با وجود داشتن صحنه هایی ناب در نهایت فیلم متوسطی بود."اسپارتان " دیوید ممت که در واقع فیلمی از سینمای بدنه آمریکا بود که نفهمیدیم در جشنواره فجر چه می کرد.

 سال 84 بیست چهارمین جشنواره:

شاید بتوان گفت که سال خوش یمنی برای علاقه مندان به سینمای جهان بود؛ سالی که برخلاف همیشه چند فیلم خوب اکران شد. " پنهان "میشائیل هانتکه، که جسارتش برای ساخت این فیلم تحسین آمیز بود. فیلمی که به شیوه ای متفاوت و با استفاده از تکنیک های خاص خودش( از جمله دوربین ثابت و فیلم در فیلم شدن) به مسئله ای پرداخته بود که در آن زمان( شاید هم امروز) جهانی با آن درگیر است و دایم به سر و کله ی هم می زنند. " گل های پژمرده " جارموش، هر چند که با کیفیت خوبی اکران نشد ولی باز هم دیدن فیلمی از جارموش با آن موسیقی خاطره انگیزش، روی پرده چیز دیگری است. فیلم روایت مردی است که با نامه ای ناشناس به گذشته اش و زنانی که با آن ها بوده می رود و دوباره باز می گردد تا سردی و خشکی رفتارش با دیگران و خودش، ما را تکانی دهد. " کودک " فیلمی که به تازگی نخل طلای کن را نیز ربوده بود.( از آن اتفاقات کم جشنواره) " خانه ی پنجره های پران" فیلمی از سینمای چین که بیشتر وابسته به تصاویرش بود." اخراجی" ،" سقوط" که هر دو فیلم های متوسطی بودند.

 سال 85 بیست و پنجمین جشنواره:

" بوینس آیرس 77 " آدریان کتانو، فیلم عجیب و تکان دهنده ای که در ابتدا زیاد شناخته شده نبود. فیلمی درباره شکنجه زندانیان سیاسی ، که با طراحی صحنه ، میزانسن و بازی های نابش، تماشاگرش را با شکنجه همراه می کند، ولی آزارش نمی دهد. " تسوتسی "گاوین هود، فیلمی متوسط از سینمای آفریقای جنوبی. فیلم روایتگر گانگستر سیاه پوستی(تسوتسی)است که به خاطر مشکلات خانواده و اجتماعش(همینطور خودش) تبدیل به یک آدمکش شده است.در طول فیلم ناخواسته کودکی را با خود همراه می کند تا دوباره به عنصر حقیقی وجودش برسد و کورسوی امیدی در دلش ایجاد شود. " شعبده باز" نیل برگر،فیلمی که در انتها با باز گردن تمام گره های روایتش به تماشاگرش می گوید که"  ناراحت نباش سر کار بودی " هر چند که فیلم  موسیقی خوبی داشت.

 سال 86 بیست و ششمین جشنواره:

در تمام عمر جشنواره ای به این یکدستی ندیده بودم، همهء فیلم ها نقاط ضعف یکسان و مفاهیم مشترکی دارند. مسئله ی همه ی شخصیت ها ، روند تمام فیلمنامه ها و خصوصا" پایان بندی تمام فیلم ها از یک قاعده پیروی می کند. فرق نمی کند چه کسی پشت دوربین یا داخل قاب باشد، همه قرار است دسته جمعی یک حرف را دایم تکرار کنند و انگار هم هیچ کس گوشش بدهکار نیست و دایم از این طرف و آن طرف غر می زنند.انگار قالب کوچکی ساخته شده که هر کسی برای حضور نیاز به قرار گرفتن در آن دارد؛ آن ها که اندازه اند که هیچ مشکلی ندارند، آن ها که کمی بزرگترند، هر بخش شان که از قالب بیرون بزند قیچی می شود تا همه چیز یکدست شود و  با این سایز به دست آمده فیلم ها به تولید انبوه برسند. نکته جالب اینکه خود قالب آنقدر کوچک است که نیازی نیست کسی برای قرار گرفتن در آن کمی تلاش کند تا حجیم تر شود.

 در سینمای مطبوعات هیچ چیز سر جایش نیست.بعد از تمام شدن بخش اول جشنواره، نیازی به گرفتن برنامه احساس نکردم. فهمیدم که برای دیدن فیلم های جشنواره نیازی به برنامه ریزی نیست و دوستان زحمتِ این یک کار را از دوشمان برداشته اند. دیگر می دانستم که هر وقت برسم همان فیلمی را می بینم که قرار بود ببینم.

 هر چند از همان دقایق اول، لیست زمانبندی اکران فیلم ها تمام شد با این حال عده ای به این در و آن در می زدند تا نسخه ای گیرشان بیاید. (یاد موقعی افتادم که با حامد حبیبی به فروشگاه زنجیره ای رفته بودیم و هیچ چرخی نبود که اجناس خریداری شده خود را در آن بگذاریم.بعد که کمی به دنبالش گشتیم، متوجه شدیم که عده ای زیادی در داخل و بیرون فروشگاه به کمین چرخ های پر شده نشسته اند تا موقع خالی شدن به چنگش بیاورند.من از این وضع حیرت زده شده بودم، و حامد می خندید و می گفت:" باور کن این یه وضعیت سورئاله، نه رئال !")

فیلم"به همین سادگی کریمی"را دیدم،فیلمی که در ابتدا احساس می کردم کارگردانش جرات کرده و وارد فضایی شده که با کارهای قبلی اش به کل متفاوت است و زیاد جای مانور ندارد، ولی کمی که می گذرد آرام آرام به کلیشه ها نزدیک می شود و انگار که شخصیت ها از دست فیلمنامه نویس و یا کارگردان رها می شوند.بعد کم کم در فیلم به این نتیجه رسیدم که می خواهند به خانم ها بگویند دست از این فکرها بردارید و بنشینید توی خانه زندگی تان را بکنید. در یک طرف سیاه(مردها، خصوصا" شوهر زن که یک هالویِ بی خیال به تمام معنا نشان داده می شود) و  یک طرف سفید( زن ها) قرار گرفته بود. البته نه اینکه این اتفاق بزرگی باشد، بلکه ما همیشه با این قصه ها و مرثیه ها سرِ زن ها را کلاه گذاشته ایم  و در بیرون قصه، با خیال راحت زندگی مان را کرده ایم.

متاسفانه بعضی ها هنوز هم فکر  می کنند  یک فیلم زنانه حتما" باید ضد مردها  باشد( یا برعکس) اصلا" این مسئله از دل فرهنگ جامعه ی خودمان بیرون می آید؛ یا عاشق کسی  هستیم و هر کاری برایش می کنیم، یا چشم دیدنش را  نداریم و هر طور شده می خواهیم او را به زمین سرد بزنیم.

فیلم" آتش سبز "را هم دیدیم و بهتراست زیاد حرف نزنیم چون ما آنقدر که فیلم دیده ایم ، حافظ و مولوی نخوانده ایم که لایق حرف زدن درباره ی فیلم باشیم. همان بهتر که بازیگرانش از کارگردان تشکر کنند و کارگردان از بازیگرانش و ما هم فال حافظی بگیریم، به امید اینکه بتوانیم در جشنواره بعدی فیلم ها را بهتر درک کنیم و تشکری نثار بازیگران و کارگردان های سینما کنیم تا با لبخند و نیم نگاهی که به ما می کنند احساس مهم بودن کنیم.

اما " کنعان " اولین نکته ای که بعد از دیدن این فیلم به ذهنم خطور کرد این بود که چرا اسم فیلم کنعان است؟ هر چقدر هم در روایت فیلم و مفهوم و روابط توجه کردم به نتیجه نرسیدم.خوشبختانه وقتی بعد از فیلم همین سوال هم از کارگردان شد و فهمیدم که حداقل،  یک ناآگاه دیگر هم وجود دارد که متوجه قضیه نشده باشد. ولی وقتی کارگردان بزرگوار با لبخندی از پشت میکروفون اعلام کرد که این را نمی گویم تا ببینم دیگران متوجه می شوند،فهمیدم که این بزرگوار نه تنها برای ما فیلم ساخته بلکه با طرح معمایی خواسته ما را هم سرگرم کند. بعد دیدم مشکل دو تا شد،حالا دیگر برای درک فیلم های جشنواره، نه تنها باید سری به مولانا و حافظ بزنم بلکه باید یک سِری از این کتاب های معما و جدول هم بخرم تا بتوانم فیلم ها را بهتر از این درک کنم.

داستان " کنعان "درباره مرد و زنی (مینا و مرتضی) است که بعد از دوسال رابطه به نقطه ی آخر رسیده اند و می خواهند طلاق بگیرند. مرتضی که از این اتفاق ناراضی است تنها شرط قبولِ طلاق را رفتن به شمال و سر زدن به مادرش می داند، البته فراموش نشود که مرد هنوز هم عاشق است، ولی به خاطر زنش چه فداکاری ها که حاضر نیست انجام دهد،از جمله  طلاق دادنش(فکر می کنم تا همین جا حدس زده باشید که نقش این شخصیت را چه کسی بازی می کند؟!)

بعد از تمام شدن فیلم، محمد رضا فروتن روی سن آمد و بعد از تقدیر و تشکر از عالم و آدم،از تفاوتی که در این نقش داشته حرف زد(من نمی دانم این سینمایی های ما که کتاب نمی خوانند، دست کم از کنار خیابان چند تا فیلم بگیرند وببینند تا معنای نقش های متفاوت را بفهمند! راستی آقای بازیگر! تا به حال چند تا از فیلم های داستین هافمن را دیده اید؟)

بعد از دیدن فیلم، وقتی داشتم از آقای اصغر فرهادی گله می کردم که شما که مشاور فیلمنامه بودید، چرا؟ گفت: باور می کنی خودم هم هنوز فیلمو ندیدم؟ من هم باور کردم چون فیلمنامه دیگری هم داشت به نام "دایره زنگی"( البته متوقف شد و در سینمای مطبوعات نبود) که در آن می شد فرهادی چهارشنبه سوری را دید.

 سال 87 بیست و هفتمین جشنواره:

با نگاهی به اسامی فیلم ها و فیلمسازها، و تنگ نظری ها  و حاشیه ها، نوید روشنی نمی دهد، ولی دیگر زمان اتفاق های بزرگ و گذشته و باید به همین چیزهای کوچک دلخوش بود.

 

                                                                        

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()