زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

بنجامین باتن

                          براد پیت همان تام هنکس نیست                                                           نگاهی به فیلم "ماجرای بنجامین باتن"

 سال پیش مطلبی در روزنامه اعتماد داشتم درباره تمام شدن سوژه های فیلمسازان آمریکایی با عنوان" فرار روی دایره" که در آن یادآور شده بودم که سینمای هالیوود دایم گرد دایره ای می چرخد؛دایره ایی تو خالی که فرار روی آن سینمای هالیوود را به جایی نمی رساند جز سر جای اول. فیلم هایی که هر سال با شماره ای کنارش، همان قصه را تکرار می کنند و با اضافه کردن ستاره ای جدید دوباره تماشاگر را به بازگشتن خاطره ای پیشین دعوت می کند.  فیلم هایی که گاهی با باز گذاشتن پیرنگ ( به شکل بی معنی)و گاهی رها کردن شخصیت در انتها،باز هم نوید آمدن را می دهد.همچین در جای دیگری گفته بودم که بحث بر سر اینکه دیگرحرف جدیدی برای زدن نیست یا دیگر حرفی برای گفتن نمانده، نیست. این ها مباحثی است که جایی در سینمای هالیوود ندارد، اصلا" گفتار کاپیتالیسم اجازهء ورود این مباحث را نمی دهد. اینجا ما با سرگرمی و گذران وقت مواجهیم، با فراموشی و یافتن توانی دوباره برای حرکت در جهت تولید در جامعه. جامعی که چهار ستونش بر مصرف استوار است و هر چیزی صرفا" با فروش کردن است که ارزش می یابد،پس همه از همان الگوی پرفروش استفاده می کنند و دوباره سوژه ها را باز می گردانند.

یک الگوی تکرار و دنباله سازی فیلم هایی که برای ساعتی در سینما همه را فریب می دهد و وقتی از سالن تاریک بیرون می آیند هیچ تجربه ای را برایشان بجا نمی گذارد. برای همهء این فیلم ها یک فرمول وجود دارد،فرمولی که به واسطهء آن فیلم ها بیشتر فروش کنند. به همین خاطر همیشه فرمول همیشگی را دایما" تکرار کرده و با تغیرات جزئی دوباره روی پرده می فرستند. تغیراتی که هیچ وقت یک جهش نیست، بلکه گامی است کودکانه برای بزرگسالانی که دوباره خواهان تکرار روایت قبل هستند تا از آن لذت ببرند.

فیلم هایی که مشخصهء اصلی شان سرعت است،سرعت تصاویر متنوع و متفاوتی که به طرز سرسام آوری تماشاگر را مورد هجوم قرار می دهد تا لحظه ای از به خودآگاهی رسیدنش جلوگیری کنند. ما کمتر در این فیلم ها مکث داریم، حوادث در این فیلم ها آنقدر زیاد و پشت سر هم اتفاق می افتد که بیشتر آن ها هضم نشده باقی می مانند.در این فیلم ها سکوت هیچ معنایی ندارد. سکوتِ تصاویر و ثابت شدن آن در پرده، در واقع استراحتی است که فیلم ساز به بیننده اش می دهد تا برای حوادث و ادامهء روایت آماده اش کند، چیزی که در اینگونه فیلم ها هیچ معنایی ندارد.

این فیلم ها مانند داروی بیهوشی یا بی حس کنندهء پزشکی هستند که باعث می شود تا زمانی که روی تخت خوابیده ایم و پزشک با چاقو و قیچی اش تمام جوارح ما را قیچی می کند، نه چیزی درک کنیم نه دردی احساس کنیم. مانند بازی های کامپیوتری ساعتی را با آن ها می گذرانیم و تا به آخر با ماجراهای آن ها درگیر می شویم، ولی درد نداشتن و درد را بخاطر نیاوردن به معنای درد نکشیدن نیست.

در آن سال ها حتی خود فینچر هم با فیلم زودیاک دوباره به تکرار خاطره موفقیتش با " هفت" برگشته بود. اما امسال با دیدن فیلم " ماجرای بنجامین باتن" دوباره به فینچر و فیلمسازان آمریکا امیدوار شدم.انگلیسی زبان هایی که با وجود غنای موجود در ادبیات شان می توانند تا مدت ها همه را منتظر پدیده های شگرف در هنرشان بگذارند( به نظر من کشور و هر چیز دیگری در انسان ها به اهمیت زبان شان هویت و تاریخ شان را نشان نمی دهد.)

   فیلم " ماجرای بنجامین باتن" از هر جهت فیلم با ارزشی است. فیلمساز فیلم "باشگاه مشت زنی" با همکاری اریک راث فیلمنامه نویس با ارزش " فارست گامب" و نگاهی به داستان اسکات فیتز جرالد داستانی را روایت می کند و فیلمی می سازد که ظرف چند ساعت با مروری بر تاریخ آمریکا بیشتر از هر چیزی انسان را از موقعیت صفر تا بی نهایت به تصویر می کشد. بنجامین باتن به مثابه انسانی که در ابتدا از موقعیتی صفر پا به جهان می گذارد و روی پله های آسایشگاه پیرمردها رها می شود و بعد با زندگی کردن،جنگیدن،امیدوار بودن،زخم خوردن،نوشیدن و با زن ها خوابیدن به اوج می رسد و دوباره همان راه را بازمی گردد تا دوباره در قالب کودکی، در آغوش یک زن، چشم هایش را به جهان ببنند.

 «ماجرای غریب بنجامین باتن»  داستان مردی را روایت می‌کند که در سال 1918 و در روز پیروزی اروپا، به دنیا می آید. اما تفاوتش با سایر نوزادان در این است که او در زمان تولد همچون پیرمردی هشتاد ساله با چشمانی بسیار ضعیف، انگشتانی شکننده و پوستی چروکیده، زاده می‌شود. مادرش در زمان تولد او از دنیا می‌رود و پدرش (با بازی جیسون فلمینگ)، او را در خانه‌ی سالمندانی رها می‌کند و از آن پس زن سیاه‌پوستی به نام کوئین (با بازی تاراج پی. هنسون) از او مادرانه مراقبت می‌کند تا بزرگ شود و بدین ترتیب شخصیت بنجامین در میان آفریقایی-آمریکایی‌ها و همچنین سالمندانی که گویی به دست فراموشی سپرده شده‌اند، شکل می‌گیرد. چندی بعد و در حالی که بنجامین هفت سال به جوانی نزدیک‌تر شده است با دختر بچه‌ای به نام دیزی (با بازی ال فانینگ) آشنا می‌شود و خیلی زود میان آنها عشق و علاقه‌ای عمیق و جاودانه پدید می‌آید و این در حالی‌ست که یکی از آنها به سمت پیر شدن حرکت می‌کند و دیگری با گذشت ایام از پیری به جوانی رجعت می‌کند. تا اینکه زمانی می‌رسد که بنجامین (با بازی براد پیت) و دیزی (با بازی کیت بلانشت)، قادر به برقراری رابطه‌ی عاشقانه خود در فضایی ملموس و باورپذیر می‌شوند. فیلم در طول مدت نسبتاً طولانی خود ضمن بررسی وقایعی که زمانی قریب به یک قرن را در بر می‌گیرد، به تشریح رابطه عاشقانه میان بنجامین و دیزی می‌پردازد.

فیلم در واقع توسط خود بنجامین روایت می شود اما از روی خاطراتی که نوشته است و دخترش آن را برای مادر بیمارش می خواند.روایت فیلم، نگاه و وسعت دید داستان فیلمنامه، شباهت زیادی به کار ارزشمند اریک راث در فارست گامب دارد اما او این بار شخصیت دیگری را روایت می کند که با وجود شباهت ها ویژه اش با بنجامین و حوادثی که در طول زندگی برایش رخ می دهد(خصوصا پایان فیلمنامه و بازگشت شخصیت به عشق دوران کودکی اش)  این بار با شخصیت دیگری ما را آشنا می کند که هر چند مانند آن یکی زیاد از درگیری های ذهنی اش نمی دانیم اما حضورش در موقعیت های متفاوت و بازتابش در او و روابطش ما را با انسانی زیاده انسانی مواجه می کند. البته باید یادآور شد که بازی خوب تام هنکس در فارست گامب توانست به شخصیت اریک راث ارزش ها و جذابیت بیشتری دهد که البته براد پیت، با وجود بی نقص بودن ارائه نقشش از عهده این کار بر نیامده است و همانطور که براد پیت تام هنکس نیست بنجامین باتن هم فارست گامب نیست.

ساختار و نوع دکور ها و میزانسن ها بشیاهت زیادی به فیلم " روزی روزگاری آمریکا" دارد اما جدا از کارگردانی خوب و فیلمنامه با ارزشش، موفقیت و درخشش خود را مدیون مهارت فیلمبردار فیلم، کلودیو میراندا، در نمایش درخشان و بی‌نقص سکانس‌های فیلم اشاره کرد. همچنین براد پیت دوست صمیمی فینچر هم باید، دوباره خودش را مدیون فینچر بداند که با دادن نقش بنجامین به او جلوی هدر رفتن استعدادهایش را در  فیلم های یک بار مصرف گرفته است.

در نهایت اینکه فیلم با سکانس شاعرانه ای به پایان می رسد که با نشان دادن اکثر شخصیت های فرعی فیلم به ما یادآور می شود که هر انسانی در موقعیت و شکلی خاص خودش زندگی می کند. انسانی که اگر بفهمد،به سگ وحشی تبدیل می شود که می تواند از همه چیز و همه کس بدش بیاید اما وقتی به انتهایش می رسد تنها باید خودش را از قید و بندها همه چیز رها کند. انسان های زیادی که با وجود تفاوت های شان،همگی این شباهت را با هم دارند که  شب ها مست می کنند!

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()