زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

جایزه گلشیری

روزنامه اعتماد پنج شنبه 16 بهمن

                        در کوچهء باریک ادبیات

                              نگاهی به پنج کاندید مجموعه اول گلشیری

ادبیات ما دوران سختی را پشت سر گذاشته وهنوز هم پیش رو دارد.دورانی که سخت گیری هابیشتر شده،وشاید آنچه که در این فضا تولید می شود همهءدارایی و توانایی نویسندگان ما نباشد.اما همین که هنوز هم مسابقات ادبی برگزار می شود وجوایزی هر چند کوچک به نویسندگان آن ها تعلق می گیرد باز هم کورسوی امیدی است که زنده بودن جامعه را(هر چند زنده ای که دچار بیماریست.)نشان می دهد.جوایزی که هم مرهمی به جان نویسندگانش است و هم امیدی برای ناشرهای کتاب و هم معرفی کتاب های جدید به علاقه مندان و خوانندگان کتاب هاست.

در تمام این پنج مجموعه داستانی که کاندید جایزهء مجموعه اول گلشیری بودند می توان تک داستان های ارزشمندی دید که همه را امیدوار می کند به اینکه این نویسندگان می توانند در آینده با کتاب های بهتری وارد عرصه ادبیات شوند.اما در مجموع در هر کدام از این کتاب ها ایرادهای فراوانی دیده می شود که به نظر من، نوشتن از آن ها تنها راه بازسازی و بهتر شدن کتاب های بعدی این نویسندگان است. نگاه سخت گیرانه  به این کتاب ها می تواند رخوت و یکدستی موجود در عرصه ء ادبیات مان را به هم بزند.هر چند در این فضای تنگی که برای کتاب ها به وجود آمده امید به پیشرفت وتجربه های جدید کم رنگ شده است ولی دست کم می توان جلوی درجا زدن و رو به عقب حرکت کردن را گرفت.

با اینکه خبرهای خوبی از برگزاری جوایز ادبی شنیده نمی شود ولی باز هم امیدواریم هر ساله جوایزی به این شکل در کشورمان برگزار شوند و هزینه های سنگینش باعث دلسردی برگزار کنندگان این جوایز نگردد زیرا که اگر این کوچهء باریک ادبیات را هم از دست بدهیم تبدیل به موجوادت آهنی می شویم که نه می توان از او توقع خلاقیت داشت و نه اخلاق و نه زیبایی.    

 

(( آن گوشهء دنج سمت چپ)) مهدی ربی

مرگ کارور

در این مجموعه ما با تجربه ء جدیدی از داستان نویسی مواجهیم.تجربه ای که بعد از مدت ها حضور مخرب کارور در ادبیات ما شکل جدیدی از داستان را ارایه می دهد. داستان هایی که به سنت ابتدایی داستان نیز وفادارترند(البته به شکل امروزی آن.)نسخه برداری های زیاد از کارور به عنوان ادبیات امروزی،که اتفاقا متولیان نشر و کتاب نیز به آن دامن زدند، باعث شد تا داستان نویسی ما به روابط خانوادگی در محیط های کوچک و محدود تبدیل شود،داستان های پرداخت نشده ای که به راحت ترین شکل نوشته می شدند، هیچ چیز نمی گفتندو مدعی بودند که خواننده باید همه چیز را خودش بسازد!

مهدی ربی نویسندهءاین مجموعه سعی می کندداستان های پرداخت شده ای را ارایه دهد.داستان هایی که در آن راوی به خودش اجازه می دهد اظهار نظر کند، به دیگران غر بزند و از همه مهمتر اینکه از خانه اش بیرون بیاید و دست به تجربه های خاص بزند،و مسائل آدم ها را (بیشتر از همه رابطه)در وضعیت دیگر و به شکل دیگری دنبال کند.روایت در این نوع داستان ها سر راست است و نیازی به بازی های نثری و فرمی نیست،ابهام و حرف نزدن از اصلی ترین بخش های داستان و واگذاری آن ها به خواننده،در این شکل از ادبیات جایی ندارد.

در واقع می توان گفت شکل داستان های کوتاه امروزی بیشتر به داستان های جویس نزدیک شده است و  نویسنده در انتها به جای ول کردن داستان و راحت کردن خودش از نوشتن پرچالش ترین بخش های راویت، آن را تا به آخر روایت می کند و نگاه گسترده ای به موقعیت داستانی اش دارد.در این نوع داستان ها در بیشتر مواقع با  نوع دیگری از تجلی جویسی در شخصیت یا راوی و یا خواننده مواجهیم.

نویسنده ((آن گوشه دنج سمت چپ)) در بیشتر داستان هایش ازارتباط آدم ها می گوید و متاسفانه هیچگاه گره داستانیش شکاف بین فرد و جامعه اش را بیان نمی کند.او در داستان هایش سعی نمی کند یا نمی خواهد یا نمی تواند(که فرقی هم با هم ندارند) که مسئله شخصیتش را از حوزه فردی به چالش های اجتماعی بکشاند.

او که هیچ گاه خودش را وابسته به واقعیت بیرونی نمی داند هر کجا که لازم بداند رفتار  شخصیتش را از فرم واقعگرایی صرف خارج می کند.در واقع گاهی با خارج شدن از قواعد رفتاری آدم ها یا خارج شدن کلیت داستان از واقعیت، نشان می دهد که نمی خواهد خودش را دربند واقعیت تعریف شده کلاسیک قرار دهد.البته گاهی از این تکنیک خوب استفاده می کند(در دل داستان) و گاهی در پایان داستانش با جمله ای کلیشه ای ولطیفه وار می خواهد شکل غریبی به داستان بدهد و همه چیز را خراب می کند.

در واقع مهدی ربی در انتهای داستان هایش گویی از رمق می افتد و می خواهد به هر شکل آن را تمام کند یا با جمله ای آنچه را که می خواسته(و تا به حال هم گفته)به خواننده اش گوشزد کند.

او در داستان های انتهایی کتاب دست به نوشتن اتودهای داستان نویسی می زند که جایش در یک مجموعه داستان نیست،بلکه باید یا آن را پرورش داد و یا برای همیشه در دفتر اتود نگه داشت.داستان های نصف و نیمه ای که،نه پرداخت کاملی دارند و نه در حد و اندازه های داستان های دیگر مجموعه هستند.

 

((قلعهء پرتغالی)) عباس عبدی

باز هم جنوب با همان ناخداهایش!

جنوب محفل داستان های زیادی است،نه به خاطر این که نویسندگانش در آنجا زیسته اند بلکه موقعیت ها و فضاهای جنوبی زیادی را در داستان های چند نسل دیده ایم.دیگر لنج ها و ناخدا ها و  به دریا زدن آنها برای مان تصاویر کلیشه شده ای هستند که وقتی در داستانی یا حتی فیلم و نمایشی با آن ها روبرو می شویم منتظر تصویری متفاوت هستیم ویا رفتاری که به شکست کلیشه ناخدا و لنج منجر شود.

(( قلعه پرتغالی)) به همین دلیل از آن مجموعه هایی است که در فضای جنوب و لنج ها و ناخداها می گذرد همراه با همان کلیشه های سابق؛آدم های احساساتی که همانطور که شجاعانه دل به دریا می زنند و ماهی می گیرند یا در کلبه ای نزدیک دریا با خود خلوت کرده اند همانطور هم به راحتی عاشق می شوند و هیچ کدام به عشق شان خیانت نمی کنند، مگر با دلیل موجه.

داستان های((قلعهء پرتغالی))هم مثل داستان های خلفش در همان جا می گذرد و برای روایتش از همان عناصر آشنا استفاده می کند. عناصری که انگار هنوز هم بعد از سال ها همان رنگ و بو و کارکرد را برای مردم اطرافش دارد و خبری از حضوز نسلی جدیدی از این آدم ها نیست.حرفهء آدم ها هنوز ماهی گیری است و گاهی زندگی در کلبه ای نزدیک دریا. در کار عباس عبدی هنوز هم با همان آدم ها و دغدغه هایی روبرو می شویم که سابق بر آن هم می شناختیم.انگار که هنوز نتوانسته ایم تجربه ای داستانی دیگری از اجتماع امروز جنوب به دست بیاوریم.

نویسنده این مجموعه در داستان هایش کمتر از گفتگو استفاده می کند و بیشتر ماجراها را از پس پشت ذهن راوی می بینید.راوی نالانی که فرق نمی کند چه کسی باشد یا در چه موقعیتی، او همیشه در جای ثابتش ایستاده و دیگران هستند که از کنارش می گذرند.در واقع نویسنده در همه داستان های مجموعه با یک راوی و از یک منظر به اتفاق ها نگاه می کند.

نویسنده خیلی با خونسردی و طمانینه داستانش را شروع می کند،گاهی بعد از چند صفحه، او در هیچ کدام از داستان هایش به راحتی دل به دریا نمی زند و گاهی با قواعد یک رمان نویس داستانش را می نویسد.

نویسنده در این مجموعه بیشتر از هر چیزی قدرت زیادی در فضا سازی داستان هایش دارد و از تصاویر دلنشینی برای ساختن این فضاها استفاده می کند ولی گاهی این تصاویر به صفاتی اغراق آمیز از اطراف و آدم هایش تبدیل می شود و کلمات کلی جای جزئیات ارزشمند را می گیرد.

 

(( چیزی در همین حدود)) به روژه ئاکره یی

همه چیز ساده و آسان است!

نویسندگان زیادی هستند که در خارج از ایران دست بر قلم می برند و سعی می کنند از فضاها و موقعیت های جدیدی بنویسند که با آن مواجه اند،اما اینکه آیا تا به امروز  توانسته اند تجربهء جدیدی از  داستان و داستان نویسی ارائه دهند جای تردید است.

به روژه ئاکره یی در بیشتر داستان های این مجموعه اش از روابط و آدم های بیرون از ایران حرف می زند اما هنوز نتوانسته است که تجربه ای واقعی و ملموس از آنجا داشته باشد جوری که می توان داستان هایش را به خاطر استفاده از همان اتفاق ها و کنش ها،و حتی همان تصاویر همیشگیِ این نوع داستان ها،نسخه ای دوباره از داستان نویسان دیگر دانست.بطوریکه با کنار هم قرار دادن این داستان ها نمی توان نویسنده های شان را از هم تفکیک کرد.

 هنوز هم برای اینکه نشان دهد حادثه در بیرون از مرز ها اتفاق می افتد از تصاویر سگ ها قلاده به گردن در کنار صاحبانش و سردی روابط آدم ها با یکدیگر و طلاق گرفتن ایرانی ها در آنجا می گوید(چیزی که سریال های تلویزیونی هم دیگر دست از سرش برداشتند.)

 داستان های از این نوع بیشتر حول یک مفهوم می گردد، تنهایی و غربت؛ از سردی سلام کردن آدم ها به هم،تا خمیازه کشیدن گربه شان کنار مبل و خیس شدن سگی در پارک.

حضور همیشگی محتوی و درونمایه داستان در خط به خط روایت و تصاویر آن، در بیشتر داستان ها به چشم می آید.حالا مکان داستانش هر کجا که باشد. این نوع داستان نویسی بیشتر با محتوی یا پایان بندی خاص در ذهن نویسنده شکل می گیرد و خواننده از همان ابتدا احساس می کند نویسنده می خواهد او را به هر شکل ممکن به سمتی هل دهد. به همین خاطر در این نوع داستان ها تنها چیزی که از کار در می آید همان درونمایهءمد نظر نویسنده است و بقیه چیزها خراب می شوند.

نویسنده این مجموعه برای پرداخت داستان هایش بیشتر از دیالوگ استفاده می کنند.دیالوگ های کوتاهی که با حساسیت خاصی نوشته شده اند تا به راحتی چیزی لو نرود و روایت آرام آرام در میان حرف زدن های پینگ پونگی آدم ها با یکدیگر شکل گیرد. نقطه قوت داستان های این مجموعه نیز همین گفتگوهاست،هر چند که به وفور از دو کلمهء (گفت) و (گفتم) استفاده می کند.

نویسنده سعی کرده است تا با جمله های کوتاه و ضربه ای،همراه با گفتگوهایی که با قطره چکان به خواننده اش اطلاعات می دهد در داستان هایش ابهام و تعلیق ایجاد کند ولی به خاطر کلیشه های رایج در مفاهیم و تصاویرش،خیلی زود دستش رو می شود.او هیچگاه از مرز های همیشگی بیرون نمی رود و با خطر نکردن برای آفریدن موقعیت های خاص،داستانش را به پایان می رساند به طوریکه احساس می کنی برای او همه چیز ساده و آسان است.

 

((پشت سرت را نگاه نکن)) فارس باقری

احساسات زیادی

در این مجموعه،داستانها اغلب کوتاه و مقطعی هستند.در هیچ کدام از آن ها نویسنده فاصله زیادی از زندگی شخصیت هایش را روایت نمی کند مگر در یاد و خاطرات شان.در تمام داستان ها برای ساخت شخصیت ها و فضاسازی،از جمله های کوتاهی استفاده می شود تا روایت کوتاهی از زندگی شخصیتش را بگوید.در واقع ما در این داستان ها زیاد به شخصیت ها نزدیک نمی شویم  و قبل از آنکه وارد جهان راوی و شکل گرفتن تجربه ای شویم داستان تمام شده است.

داستان های مجموعه ((پشت سرت را نگاه نکن)) را می توان خیلی راحت و بی دردسر  خواند و پشت سر گذاشت. داستان ها نیز مثل جمله هایش که خیلی زود به نقطه می رسند،هنوز شروع نشده پایان می گیرند، به طوریکه هیچ گاه قصه ای شکل نمی گیرد و از هر چیزی تنها یک عکس کافی است( کافی است؟)به همین خاطر شخصیت ها زیاد در ذهن خواننده ماندگار نمی شوند.

این شیوه روایت راه ساده ای است برای نوشتن داستان هایی که هیچ چیزی نمی گویند و هیچ اتفاق خاصی هم نمی افتد و لی خواننده بی نوا باید خیلی چیزها بفهمد.در اکثر این داستان ها، قصهء خاصی روایت نمی شود،گره و چالشی در داستان به وجود نمی آید و اگر هم هست به خودی خود آنچنان پر تنش نیست بلکه نویسنده با کلمات و احساسات زیادی که به خرج می دهد می خواهد آن ها را بزرگ جلوه دهد. شخصیت ها زیاد حرف نمی زنند و بیشتر این طرف و آن طرف می روند،تنها صدای راوی است که در داستان شنیده می شود و بیشتر از هر جایی در این نوع داستان ها برف و باران و اشک می بارد.

راوی در تمام داستان ها(چه اول شخص یا سوم شخص باشد یا دوم شخص که همیشه در این نوع مجموعه ها حضور دارد.)آگاهی بیش از اندازه ای دارد و می خواهد به هر چیز کوچک و هر رفتاری،حتی نشستن و بلند شدن شخصیت ها،رنگ بوی خاصی بدهد آن هم با کلمات نه در دل ماجرا ها.

داستان ها بیشتر در محیط خانه و خانواده می گذرد و از چهارچوب بسته خارج نمی شود. روایت و رفتار یا گفتار آدم ها آنقدر چیده شده و ساختاربندی شده اند که خواننده در میان داستان احساس خفه شدن می کند.در واقع به خاطر حساسیت زیاد  و تلاش نویسنده برای جهت دادن به همه چیز، داستان آن پویایی و سرزندگی اش را از دست می دهد چیزی که جخوف با آن حرف غلطش در باره داستان نویسی به جان ما انداخت؛اگر تفنگی در گوشهء اتاقی در  داستان آویزان شده است در نهایت باید با آن شلیک کرد!

اما نقطه قوت این نوع داستان ها شاعرانگی و تاثیرگذاری ابتدایی آن ها بر ذهن خواننده است تاثیری که نویسنده با استفاده از تصاویری شاعرانه،تشبیه ها و استعاره ها در ذهن خواننده ایجاد می کند.

 

(( مردی که گورش گم شد)) حافظ خیاوی

شلوغی در اطراف یک خلاء

مشخصه داستان های حافظ خیاوی در این مجموعه روایتگری و قصه گویی است.در اکثر داستان ها ما با یک قصه محوری در کل داستان مواجهییم و خرده روایت هایی که نویسنده جا به جا در بین روایتش می گوید. خرده روایت هایی که هر چند به تنهایی خوب و قابل تامل هستند اما در تمام مجموعه خصوصیات ثابتی دارند؛بیشترشان از کودکی شخصیت هاست و تنش های اروتیک آن ها را بررسی می کند یا به روابط شان با مادر و پدر می پردازد و در کنار این ها برای نویسنده هیچ فرقی نمی کند که چه شخصیتی و چه موقعیتی دارد،او برای همه یک نسخه می پیچید و  از یک کودکی حرف می زند. به طوریکه می توان گفت خرده روایت های موجود در داستان ها همه از شخص ثابتی حرف می زنند که هیچ کدام از شخصیت های داستان ها نیستند.

در همه داستان ها نویسنده از تیپ های همیشگی داستان های فارسی نیم قرن پیش استفاده می کند و هیچ گاه سعی نمی کند در این شخصیت ها رفتار یا تناقضی را نشان دهد و آن ها را شخصیت هایی به امضای خودش درآورد.

پایان بندی داستان ها همیشه با یک مرگ مواجهیم و همچنین  نویسنده در بیشتر داستان ها شخصیت های اصلی اش را در یک شرایط خاص و سخت قرار می دهد،اما هیچ گاه از این موقعیت های ویژه و مرگ آن ها بهره ای نمی برد. به عبارت دیگر نویسنده مجموعه ((مردی که گورش گم شد.)) با وجود عناصری که در طول داستان برای خودش فراهم می کند در انتها، افق یا دور نمای قدرتمندی را به خواننده اش نشان نمی دهد و ما را از همان نقطه انتهای جمله اش جلوتر نمی برد.نهایت اینکه در بعضی از  داستان هایش بتواند احساسات خواننده را تحریک کند.

حافظ خیاوی در بعضی از داستان ها آنقدر شخصیت فرعی وارد روایتش می کند که شلوغی بیش از اندازه ای به داستان می دهد. شلوغی که در آن میان چیزی را ( یا تجربه ای یا تصویری از آن جمع) فراهم نمی آورد خصوصا که نویسنده از این شخصیت ها چیزی نمی گوید، جز حرف های حاشیه ای مثل شغل شان یا نحوه راه رفتن شان یا همسرداری شان، مشخصه هایی که در چند جمله فقط صرف به درازا کشاندن قصه های کوتاهش را دارد(که از جذابیت داستان هایش هم می کاهد.)

نویسنده هیچگاه از توقع و پیش بینی خواننده اش دربارهء آدم هایش جلو نمی زند و همیشه دستش در ساخت تیپ هایش از قبل رو شده است. مثل مادری که به طور ثابت در تمام داستان ها حضور دارد ولی نویسنده سر انگشتی نیز به آن نزدیک نمی شود.انگار که نویسنده مادر و کودکی تمام شخصیت هایش را ثابت فرض کرده است.

در بیشتر داستان ها با رئالیست محضی مواجهیم که هیچ وقت از قرار دادهای بیرون از واقعیت های داستانی خارج نمی شود و همیشه به واقعیت تعریف شده پایبند است حتی اگر از ارواح حرف بزند و مردگانش به صدا دربیایند.

اما نویسنده در پیش بردن داستان ها و در تعلیق انداختن خواننده خیلی خوب عمل می کند و به سادگی قصه های عموما پر تنشش را لو نمی دهد و خواننده اش را آزاد نمی گذارد.

+ مهدی فاتحی ; ۳:٤٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()