زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

گوستاو فلوبر

                                                مصائبِ یک زن

                                               نگاهی به مادام بورای

فلوبر در سال 1821در رووان فرانسه به دنیا آمد و پس از اخذ دیپلم به تحصیل حقوق پرداخت،اما به دلیل بیماری تحصیلاتش را ناتمام رها کرد او که فرزند یک جراح تجربی بود،یکی از تاثیر گذارترین نویسندگان دو قرن اخیر به شمار می آید رمان مادام بوواریِ او که نمونه ای از جنبش رئالیستی ادبیات در قرن نوزده می باشد، زمانی در فرانسه منتشر شد که هنوز آزادی بیانی در اروپا وجود نداشت و رمان فلوبر جار وجنجال زیادی به پا کرد کشیشان و اربابان دولت به او ایراد گرفتند که در رمانش صحنه های غیر اخلاقی دیده می شود که باعث گمراه شدن زنان می گردد ولی بعد از دفاعیاتش در دادگاه از اتهامات تبرئه شد.

فلوبر هفت سال از عمر خود را با دقت تمام صرف نگارش مادام بواری کرد یعنی آن را در فاصلهء سال های 1850 تا 1857 نوشت و بلافاصله به صورت پاورقی در نشریه revue de paris  به چاپ رساند،و از سوی منتقدان و خوانندگان جدی ادبیات با استقبال رو به رو شد و نام فلوبر را با شهرتی کم نظیر آراست.

رمانی که در کنار آرزوهای بزرگ چارلز دیکنز،جنگ و صلح تولستوی وبرادران کارامازوف (فیودورداستایوفسکی)از مهم ترین آثار دوره واقع گرایی شمرده می شود.از جمله دیگر آثار اوخاطرات یک دیوانه (1837)سالامبو (1862)تربیت احساساتی (1870)(که عنوانش به نظر پروست بیشتر مناسب رمان مادام بواری است) وسوسهء سنت آنتونی(1874) سه قصه (1877) و بووار وپکوشه است.فلوبر در سال 1880 چشم از جهان فرو بست.

گوستاو فلوبر یکی از نویسندگانی است که ادبیات مدرن از هر نظر  به او مدیون است.در آن زمان او را واسطه ای میان رمانتیسم و رئالیسم می دانستند،اگرچه امروزه ارزش او را بیشتر از این می دانند و تاثیر او بر نویسندگان قرن بیستمی بر هیچ کس پوشیده نیست.

او به زیباشناسی رمان پایبند بود و نویسندگانی که خود را در خدمت یک ایدئولوژی قرار می دادند به ریشخند می گرفت.او این نکته را که رمان باید شامل هدف اخلاقی روشنی باشد و از یک تز سیاسی یا اجتماعی و یا مذهبی مایه بگیرد انکار می کرد به اعتقاد او زیباییِ هنری، خود به زیبایی اخلاقی خواهد رسید او به شدت به فرم زیبا برای باز آفرینی یک محتوای زیبا،ایمان داشت و معتقد بود که هیچ اندیشهء زیبایی بدون فرم زیبا و هیچ فرم زیبایی بدون اندیشهء زیبا وجود ندارد او در رمان هایش با کلمات بنایی می ساخت که آکنده از موسیقی و رنگ و نور بود از نظر فلوبر هنر بدون شکل،هنر بدون هستی است،و دقتی که او برای شکل دادن به روایاتش بکار می برد،چه از نظر توازن و چه در انتخاب واژه ها،بی نظیر است.

به اعتقاد بسیاری فلوبر نویسنده ای است که بورژوازی را از درون توصیف و نقد کرد نثر فلوبر شیرین و ریزنگر است و توصیفات دقیقش،سرشار از وسواس است او بر نویسندگان بزرگ قرن بیستم چون پروست و جویس، و نظریه پردازان این قرن تاثیر فراوانی گذاشت،بطوریکه ژان پل سارتر کتابی دو هزار صفحه ای،در موردش به رشتهء تحریر درآورد.چیزی که نویسندگان مدرن قرن بیستم مثل جویس،از فلوبر گرفتند و تکامل دادند نوعی عمق زبانی است، فلوبر به جزئیات توجه بیش از اندازه می کرد و با دقتی وسواس گونه ای می نوشت در اتفاقات روزمره زندگی زمینه هایی را می کاود که تا آن زمان ناشناخته بودند،تکنیک هایی که جویس در تمام آثارش از آن بهره برد.

 از فلوبر به عنوان حلقه ی کلیدی ادبیات مدرن نام برده می شود،مدرنیسمی که چند دهه بعد در آثار جیمزجویس و پروست نهادینه شد او معتقد است اثر هنری نباید کم ترین نشانه ای از پدیدآورنده اش داشته باشد یعنی روایت باید مبتنی به سازو کار درونی،حسی و ساختاری خودش باشداز این منظر،دیدگاه های انتقادی فلوبر پیش درآمدی بر نظریهء مرگ مولف شد که تقریبا یک صد سال بعد،از سوی دو تن از نویسندگان و فیلسوفان هموطنش یعنی بارت و فوکو نظریه پردازی شد.

تصاویری که فلوبر در مادام بواری خلق می کند،در دورهء خود،تصاویری کم نظیرند که به سادگی از ذهن پاک نمی شوند.در طول کتاب گاهی چند پاراگراف تنها به گفتن جزئیات یک شخص یا محیط اطرافش تعلق می گیرد جزئیاتی که نه برای احساساتی کردن خواننده یا به هیجان آوردن اوست(ایرادی که فلوبر به رمانتیک ها می گرفت) بلکه برای فضا سازی و نشان دادن درونیات و ذهنیات شخصیتش بکار می گیرد.

قلعه ظاهر خوبی داشت.از درهای باز اصطبل اسب های تنومندِ کاری دیده می شدند که از آخورهایی نو آسوده علف می خوردند در طول ساختمان تل بزرگی از پِهن پَهن بود که از آن بخار بلند می شد......زن جوانی با پیرهن پشم مرینوسِ آبی با دامن سه چین به پیشواز آقای بواری به آستانه در آمد و ....

                                                                         فصل دوم صفحهء 25

 

 گاهی هم فقط با یک پاراگراف تمام روحیات شخصیتش را نمایان می کند.مثلا"در فصل اول برای توصیف شخصیت هیستیریکِ زنِ اولِ شارل می نویسد

باید هر روز به او شیر کاکائو داده می شد،توقع هایش تمامی نداشت مدام از ناراحتی اعصابش، درد سینه اش،سردی و گرمی کردن هایش،ناله می کرد صدای پا آزارش می داد اگر از او دور می شدی تنهایی برایش کشنده می شد،اگر کنارش می رفتی می گفت که حتما" آمده ای که مردنش را ببینی.شب وقتی شارل به خانه برمی گشت بازوهای دراز و لاغرش را از زیر ملافه بیرون می آورد، به گردن شوهرش می انداخت و از او می خواست که لب تخت بنشیند، و آه و ناله هایش شروع می شد.

                              

                                                                      فصل اول صفحهء 21   

با اینکه شخصیت اول داستان،اِما بواری است، اما رمان با کودکی شارل بواری آغاز می شود و در انتها نیز با مرگ وی خاتمه می یابد در صورتی که زندگی و پرداخت شخصیت شارل،تنها محل بازتابی برای نشان دادن اِما بواری است فلوبر در رمانش از حاشیه ای ترین شخصیت هایش هم نمی گذرد و تا انتهای رمان یک به یک آن ها را واکاوی می کند،حتی گدایی که هنگام مرگ اِما، آواز خوانان از خیابان رد می شود تبدیل به یک شخصیت می شود و تنها یک تیپ کلی و اجتماعی باقی نمی ماند. 

ما با اِما بعد از آنکه شارل به خانه شان می آید تا پای پدرش را مدوا کند، آشنا می شویم.او که دختر یک زارع نورماندی است با دکتر شارل بواری که پزشکی کودن و ضعیف است و به تازگی همسر بیوه اش را از دست داده است،ازدواج می کند.مدتی بعد از ازدواج شان اِما از رابطه با شوهرش خسته و احساس سرخوردگی می کند و همهء آنچه را که  از ازدواج برای خود بافته بود، ویران و دور از دسترس می بیند. جاه طلب نبودن شارل و اینکه نمی خواست یک قهرمان باشد و به همهء آن چیزی که داشت راضی بود، اعصاب اِما را به هم می ریخت بطوریکه کم کم ناراحتی های فکری اِما،به عکس العمل های خشن و بی اعتنایی به شوهرش تبدیل شد.

 

شارل جاه طلبی نداشت یک پزشک "ایوتو"که در آن اواخر با او درباهء بیماری مشورت کرده بود،در همان سرِ تخت مریض، و در حضور خویشاوندانش به شارل تا اندازه ای اهانت کرده بود شب اِما با شنیدن این ماجرا بشدت از دست همکار شوهرش خشمگین شد شارل دلش به حال او می سوخت اشکی در چشم آورد و پیشانی او را بوسیداما اِما از خجاتلت دیوانه شد، دلش می خواست او را کتک بزند،به راهرو رفت و پنجره را باز کرد و هوای خنک را فرو برد تا آرام شود.

                                                             فصل نهم، بخش اول صفحهء 90

 

شارل آنجا بود. کلاهش را تا روی ابروهایش پایین کشیده بود و لب های کلفتش می لرزید و همین به قیافه اش حالتی ابلهانه می داد؛ شانهء آسوده اش به چشم اِما دل آزار می آمد و انگار همهء ابتذال شخصیتش روی کتش پهن و نمایان بود.

                                                     فصل پنجم، صفحهء 149

 

شارل که تمام تلاشش برای رابطهء بهتر با اِما بی نتیجه می ماند، همهء مشکلات را به وضع مزاجی اِما و وضعیت محیطی ربط می داد و به همین خاطر با قرض و قوله به شهر بزرگتری یعنی  یونویل هجرت کردند. گاهی در مقابل محبت ها و از خودگذشتگی های شارل به این فکر می افتاد که  آیا آنچه که بین او و شوهرش در جریان است عشق است یا نه؟ و در تمام لحظات زندگیش در انتظار عشق واقعی بود.

 

باورش این بود که عشق باید یکباره، با درخشش های بسیار و تکان های شدید از راه برسد، توفانی آسمانی که به زندگی هجوم بیاورد،زیر رویش کند،ارادهء آدم ها را مثل شاخ و برگ بکند و دل را یکپارچه ببرد...

                                                              فصل چهارم،صفحهء 145

در یونویل هم وضع بهتر نمی شود، اما اِما آنچه را که در رابطه با شوهرش نمی توانست به دست بیاورد در مردان دیگر جستجو کرد ولی در هیچکدام آنچه را که می خواست بدست نیاورد.راوی از اینجا تا انتهای رمان را با ضرب آهنگی آرام تر از سابق جلو می رود و هر تصویر و حادثه ای را آرام و با جزئیات روایت می کند تا حرکت سرد زندگی اِما را تصویر کند.

 در ابتدا با یک منشی حقوقی ترسو به نام لئون آشنا شد، اما طولی نکشید که لئون از آن شهر رفت و اِما هم که به او چندان دل نبسته بود، فراموشش کرد مردی که از گفتن آنچه بر دل داشت ناتوان بود و این ناتوانی، شکننده ترین عنصر رابطهء آن دو شد بعد از آن دوباره اِما عصبی و پرخاشجو شد و به هیچ کدام از داروهایی که شارل به او می داد توجه نمی کرد تا اینکه مادر شارل به او می گوید که همهء مشکلاتِ زنش، بخاطر کتاب خواندن است و باید جلوی او را بگیرد.

 

چه کاری می کند؟ رمان می خواند، کتاب های بد،کتاب های ضد مذهب که به تقلید از افکار ولتر کشیش ها را مسخره می کند اینها چیزهایی است که آخرش بد تمام می شود، بچه جان کسی که دین نداشته باشد بالاخره به بیراهه کشیده می شود!

                                                                  صفحهء 180 

 

اِما که بعد از آمدنش به یونویل بچه دار می شود،در تمامی رمان هیچگونه رفتار مادرانه ای از او نمی بینیم دلسردی و خستگی از روابط زناشویی اش در رابطه با دخترش نیز تسری یافته و حتی یک بار دخترک را که برای جلب رضایت مادرش به دستش آویزان بود، به دیوار می کوبد تا از دستش خلاص شود. صحنه ای که بدون هیچ حرف اضافه ای عمق نارضایتی اِما از زندگی اش را نشان می دهد.  

بعد از آن، اِما در یک جشن بیرون از شهر به خاطر عشق خالصی که رودولفِ ثروتمند و خوشگذارن ظاهرا به او نشان می دهد، وابسته اش می شود و حاضر می شود به خاطر او شوهر و فرزندش را رها کند و با هم از آنجا فرار کنند حادثه ای که در نهایت، با پا پس کشیدن رودولف  اتفاق نمی افتد و مدت ها اِما  را در بستر بیماری گرفتار می کند.

بعد از مدتی با تجویز داروخانه چی برای بهتر شدن حالش، به همراه شوهرش به تائتر می رود و دوباره به طور اتفاقی با لئون برخورد می کند و رابطه اش را با او از سر می گیرد لئونی که این بار با وجود سخت گیری های اِما، حرفش را به او می زند و از او می خواهد که کنارش بماند.

  در این میان اِما که در روابطش شکست های زیادی متحمل شده، فریب تاجر حیله گری به نام لورو را می خورد که بطور اقساط به او اجناسی را می دهد که با استفاده از آن ها و هدیه دادن به عشاقش، توجه اشان را به خود جلب کند، بدهکاری زیادی بالا می آورد و اِما تمام تلاشش را می کند تا پول را به نحوی بدست آورد تا شوهرش از قضیه خبردار نشود به همین خاطر نزد تمام دوستانش از لئون و رودولف گرفته تا آشنایان دیگرش می رود و به آنها التماس می کند تا برای چند روز سه هزار فرانک به او قرض دهند،  ولی موفق نمی شود.  او که از همه بریده است شب به خانه برمی گردد و بدون هیچ سر و صدایی یا دلیلی که راوی نیاز به گفتن آن داشته باشد خودکشی می کند.

هنگامی که شارل بالای سر او زجه و ناله می زند و دیگر هیچکدام از دستورات پزشکی را برای بهبود همسرش به خاطر نمی آورد، شخصتیش بیش از پیش برای ما نمایان می شود آنچه که رفتار پزشکان بالای سر او را به یک رفتار ابلهانه و طنز تبدیل می کند و نسخه هایی که شوهرش برای رفع افسردگی و ناراحتی های به ظاهر فیزیکی او تجویز می کند، عدم آگاهی از روحیات و امیال و خواسته های نا گفتنی یک فرد است که فلوبر به زیبایی به ما نشان می دهد چیزی که هنوز هم در کلهء پزشکان فرو نمی رود، این است که یک انسان جدا از بعد فیزیکیش یک انسان است، انسانی که حافظه دارد و همین باعث آزارش است. انسانی که رنج می کشد، و برای رهایی از آن حرف می زند و در وادی زبان  جای گرفته است.

اما آنچه فلوبر در این موقعیت به ما نشان می دهد، چهرهء کاریکاتور مانند اصحاب علم و پزشکی است که نمایندگانش بواری پزشک و اومه داروخانه چی است. آنها تمام این مدت او را بیمار تلقی می کنند و انواع داروها و تفریحات را برای رفع کسالت او  تجویز می کنند.نمایندگانی که تنها نیازهای انسان را می شناسند و از درخواست های او بی اطلاعند. آنچه که اِما با تمام وجود در طلب دریافت آن است، درخواست یک عشق است. چیزی که هیچ گاه به دست نمی آورد.

اما آنچه که اِما را به سمت عشق و در نهایت مرگ سوق می دهد چیست؟

چیزی که مادام بواری در رابطه با شوهرش بدست می آورد عشق نیست، بلکه رفع حاجت و نیازهای زندگی است ولی آنچه که او در روابطش با مردان دیگر بدنبالش می گردد عشق است مفهومی که شوهر پزشکش از آن سر در نمی آورد و تمامی حالات روحی و سرخوردگی های او را با مسائل فیزیکی و بیماری توجیح می کند. اِما حتی در رابطهء دوباره اش با لئون هم با اینکه به وفور روابط جسمانی دارد ولی باز ناراضی است زیرا آنچه که در رابطه اش با لئون خالی است، عشق و خواستنی است که در رابطه اش با رودولف بود او در زمانی که با لئون در ارتباط است دایم از رودولف یاد می کند و با لحظات شیرینی که با او داشته است سر می کند. ولی لئون جوانی که این احساس را  در نمی یابد،آرام آرام اِما  را از  دست رفته می بیند.

رودولف کسی است که هر چند بازیگرانه و بر اساس منفعت، تمام آنچه را که مادام بواری می خواهد به او می دهد. در ملاقات اولی که آن دو با هم به تنهایی دارند رودولف بعد از آنکه اِما از دست زدن به او اجتناب می کند با زیرکی خواسته خود را رها می کند و از عشق به او دم می زند.

رودولف حالت چهره اش را تغییر داد و گفت:اگر لازم است، برویم. و رفتارش در جا مودبانه و نوازش آمیز و خجولانه شد. اِما بازویش را به او داد.

                                                                    صفحهء 227

 در رابطه با رودولف است که اِما حاضر می شود همه چیز خود را رها کند تا فقط عشق رودولف را از آن خود کند در واقع اِما در این را بطه چیزی برای از دست د ادن ندارد که نگرانش شود. ولی رودولف زمانی که قصد فرار  با او را دارد تمامی اتفاقات را می سنجد، و بعد از آنکه می بیند بعد از ازدواج با او بیشتر از آنکه چیزی بدست بیاورد از دست می دهد، عطایش را به لقایش می بخشد و ترکش می کند.

به همین خاطر وقتی  رودولف با نامه ای، قرارش را منحل می کند و با او خداحافظی می کند، اِما از افکار واقعی رودولف با خبر می شود و اینکه رودولف در صحنهء واقعی زندگی حاضر نیست برای او قدمی بردارد و خطری کند، از حال می رود و اولین گام های رو به مرگ را برمی دارد.

شارل که هیچگاه نتوانست اِما را درک کند و جریاناتی را که اتفاق افتاده بود برای خود حلاجی نماید، پس از خودکشی اِما نامه هایی که او از عشاقش گرفته را در کشویش می بیند و تمام آن پاکی و قداستی را که به آن دلبسته بود یکباره تهی و خالی می بیند پس از آن شارل به روح سرگردانی تبدیل می شود که دایم راه می رود و می نوشد. او با خود دچار تناقضی می شود که نمی تواند آن را با آموخته هایش متناسب کند،و آرام آرام از درون خرد می شود و می میرد.

 بعد از مرگ اِما همهء کسانی که روزی با اِما و شارل دوستی داشتند، چهره عوض می کنند، و فلوبر با استفاده از این موقعیت طنز تلخی می آفریند. معلم موسیقی که اِما به اسم او به شهر می رفت و با لئون سر می کرد، از شارل شهریهء تمامِ این مدت را می خواهد، خدمتکارِ اِما لباس های او را می دزدد و با دوستش از آنجا فرار می کند، داروخانه چی که مدت ها با شارل رفاقت کرده، حالا که وی را اینچنین فقیر می بیند، او را از طبقهء خود نمی داند ودیگر به دیدنش نمی رود!

تنها حاصل این ازدواج دخترک بی گناهی است که در این میان تنها و سرگردان باقی می ماند. او که بخاطر بدهی والدینش، فقیر و بی خانمان شده به کلفتی رو می آورد و در انتها درون اقیانوسی از بورژوازی، که پدر و مادرش را در کام خود فرو برده بود، تنها می ماند و تراژدی دوباره تکرار می شود.

یکی از تکنیک هایی که فلوبر در مادام بواری بکار برده است که هم موجب تعلیق داستان می شود و هم جذابیت رمان را افزایش می دهد، نگه داشتن روایت در جایی،به عقب برگشتن،و دوباره با شخصیت دیگری تا به آن نقطه رسیدن است تکنیکی که در قصه ها و افسانه ها هم از آن زیاد استفاده می شده و داستایوسکی در برادران کارامازوف در سراسر رمان از آن استفاده می کند یا در بعضی مواقع راوی صداهای حاشیه ای پس زمینه را در کنار دیالوگ های اصلی می آورد که باعث تعلیق روایت می شود و شلوغی فضا  را به زیبایی نشان می دهد (صفحه ء 210 رمان)

در تمامی رمان، راوی چنان خونسرد برخورد می کند که ما ناخودآگاه به پوچی زندگی و اتفاقات بی حاصل پی می بریم روایتی خالی از هر گونه بزرگ منشی و اغراق،برای عمق بخشیدن به داستان.راویی که همانطور درباره عشق و خیانت و مرگ حرف می زند که از شلوار پوشیدن شخصیت هایش سخن می گوید. 

مادام بواری در ایران در ابتدا در سال 1321توسط بنگاه مطبوعاتی صفی علیشاه بطور خلاصه چاپ شد. بعد از آن در سال 1341به همت مشفق همدانی توسط انتشارات امیر کبیر منتشر شد و سال ها پس از آن توسط آقایان محمد قاضی و عقیلی دوباره مورد بازنگری صورت گرفت و به طبع رسید ترجمه ای که با وجود روانی نثر علاوه بر سبک و گویشی قدیمی مشکلات ویراستاری نیز دارد اما ترجمهء جدید مهدی سحابی از مادام بورای از هر نظر ارزشمند و خالی از اشکال است مترجم با سابقه ای که تربیت احساسات فلوبر را نیز ترجمه کرده است.با خواندن این دو اثر ارزشمند است که می توان سرچشمهء جهانی را که پروست می آفریند یافت.

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()