زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

درباره "برف و سمفونی ابری" پیمان اسماعیلی

روزنامه اعتماد یکشنبه 11 اسفند

                                              مانیفست رئالیسم

مجموعه"برف و سمفونی ابری"شامل هفت داستان است که نویسنده در اکثر داستان هایش سعی کرده تا جهانی از آن خود بسازد،بدون آنکه به محدودیت ها و قید و بندهای واقعیت بیرونی توجهی کند نوع داستان هایی که به اعتقاد من،با وجود کم وکاستی های زیاد(به غیر از داستان اول که بهترین داستان در این ژانر است)تجربه ای متفاوت است او در فضایی انتزاعی، با واقع گرایی مخصوص خودش و استفاده از افسانه ها و قصه های عامیانه،نوع دیگری از داستان را خلق کند داستا هایی که می توان گفت ادعا نامه یا واکنش تندی است علیه کور بودن قواعد خشک واقعیت آن هم به سبک خودش.

به نظر من تنها فرم صادقانه ای که یک نویسنده می تواند مدعی آن باشد اصالت سبکش است، اصالتی که از فرایند فردیت و گریز به تخیل به وجود می آید نه با احترام به قوانین واقعیت بیرونی که عده ای با سینه های چاک خورده مدعی دفاع از آن هستند. منتقدینی که کتاب ها را به گونه ای تاویل می کنند که تنها پاسخگوی ذهنیت قرن پانزدهمی خودشان است.

با نگاهی به تاریخ ادبیات هیچ رمان یا اثر ادبی را نمی توان یافت که تمام و کمال با واقعیت و علت و معلول ها منطبق باشد.آیا " مادام بواری" گوستاو فلوبر که یک رئالیست تمام عیار است هیچ کجا از قوانین رئالیستی خارج نشده است؟

به قول ناباکوف یک اثر ادبی همیشه ضد سیستم است،نه از جنبه سیاسی بلکه از دیدگاه تنبل و ساده طلب خواننده در واقع بیشتر کسانی که فاقد تخیل هستند می خواهند داستان هم به تصور آن ها از واقعیت وفادار باشد، در صورتی که یک نویسنده بیش از هر چیز باید به تخیلش وفادار بماند به طور کلی این جمله دیگر در نقد ادبی کلیشه شده که واقعیت در ذهن نویسنده و خواننده است که شکل می گیرد نه در بیرون.

اما این داستان ها از نظر من ایراد دیگری دارد که من نمی پسندم، نه به دلیل مشکل شان با واقعیت یا باور پذیری، بلکه بیشتر به دلیل خالی بودن شان از عناصر انسانی یا مستند کردن خرافه هایی که هیچ معنا یا مفهوم امروزی در آن ها دیده نمی شود در صورتی که مثلا در کارهای علمی و تخیلی که گاهی شخصیت ها اصلا انسان نیستند یا مکان شان اصلا زمین نیست، مفاهیم و روابط انسانی یا امر واقع زندگی در آن موج می زند یا در کارهای مارکز،ما با حوادث غریب و اتفاقات عجیبی مواجه می شویم که هیچ ما به ازایی بیرونی یا واقعی ندارد، ولی آنچه آن حوادث و روابط را برای ما ارزشمند می کند زندگی است که در آن جاری است.

اما در این بین یکی از داستان های این مجموعه با بقیه کمی متفاوت است و به نظر من سرآمد بقیه کارهای اوست تفاوتی که به نظر من در سطح اولیه داستان است، وگرنه می توان آن را مانفیست کارهای دیگر این مجموعه دانست.

داستان یک هفته خواب کامل، داستان ملاقات دو مردی است که به طور اتفاقی در وسط خیابانی  با هم آشنا می شوند و در مسیر جاه ای می افتند. آن یکی که صاحب ماشین است و ناخواسته با او همراهی می کند از این سفر ناراضی است و دیگری، مرد دائم الخمری است که در حال مستی سوار ماشین او می شود و از راننده می خواهد که او را به شهر نور برساند در این بین مرد راننده دایم برای او حرف می زند و گاهی دروغ هایی سر هم می کند، اما آن یکی فقط می نوشد و مست و  مست تر می شود.

در ابتدا، راوی که همان راننده است از دست مرد مست عصبانی است ولی کم کم وقتی او را خرابِ خوردن نوشیدن می بیند تمام سعی اش را می کند تا به او کمک کند و نوشیدنی بیشتری برایش فراهم آورد.

اما نقطه اوج داستان زمانی است که مرد مست از ماشین پیاده می شود و به هوای عق زدن روی زمینی که خیس باران است می نشیند راننده که حسابی نگران او شده می خواهد کمکش کند مرد مست به او می گوید خرگوشی که او در جاده دیده بود لای بوته ها پرید و قایم شد راوی در این لحظه در حال پیدا کردن خرگوش است که با ضربه چاقویی روی زمین می افتد و مرد مست کلید ماشین او را برداشته و فرار می کند.

داستان زمانی به یک معنای فراگیر در طول روایت یا یک تجلی برای شخصیت و خواننده می رسد که مرد در حالی که زخمی است و روی زمین دراز کشیده، خرگوش معصومی را می بیند که از لای بوته ها سرک می کشد در واقع خرگوشِ زیبا و آرامی که هیچ وسیله دفاعی از خودش ندارد و به خاطر همین ضعفش برای انسان ها دوست داشتنی شده، تبدیل به عامل وحشتناکی می شود که او را زخمی کنار جاده رها می کنند.

در اینجا زیبایی و معصومیتِ طبیعت به طور کورکورانه ای آسیب زننده می شود همانطور مردی که در طول راه دایم می نوشد او آنقدر در نوشیدن افراط می کند که مرد راننده احساس می کند او احتمالا بیماری سرطان یا مشکل حادی دارد که این بلا را سر خودش می آورد و همین ضعف برای او کافی است تا موجودی دوست داشتنی شود اما موجودات ضعیف و دوست داشتنی، روی دیگرشان پر از خشونت و وحشت است.

در فیلم "قاعده بازی"رنوار، زن زیبایی است که یک همسر کامل و معشوقی زیباست اما با بودنش با هر مرد و ابراز علاقه اش، او را به مرز نابودی و مرگ می کشاند چیزی که می توان در هم تنیده شدن مرگ و زندگی، معصومیت و سبعیت،عشق و نفرت در همه چیز و همه کس دانست دو نیرویی که هیچگاه از هم جدا شدنی نیستند و این یعنی واقع گرایی، یعنی هیچ صحنه و موقعیت تخت و یکدستی برای انسان ها و در ذهن انسان ها ایجاد نمی شود.

                                                        

+ مهدی فاتحی ; ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()