زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

تنهایی دم مرگ ویتوریو دسیکا

                      نگاهی به فیلم اومبرتو دی، ساختهء ویتوریو دسیکا

ویتوریو دسیکا را بیشتر با فیلم دزد دوچرخه می شناسند،فیلمی که در سال1948اوج جریان نئورئالیسم ایتالیا را نشان داد فیلمی که بیشتر از هر چیزی درباره رابطه آدم هاست؛ریچی(پدر)و برونو(پسر )که با نشان دادن شکاف رابطه شان با هم،وضعیت سخت اجتماعی همهء زمان های مشابه بر آن مورد انتقاد قرار می گیرد فیلم مهم دیگر دسیکا معجزه در میلان است که در سال 1950ساخته شد فیلمی که بعد از سخت گیری ها و سانسور در ایتالیا،با استفاده از عناصر فانتزی از همان موتیف های نئورئالیستی استفاده می کند تا علاوه بر جذب مخاطب و نقد های اجتماعی،شاهکار تمام عیار سینما و فیلمسازش شود.  

اما بعد از آن با وجود سخت گیری های زیاد دسیکا دوباره به همان فرم سابقش برمی گردد و اومبرتو دی را در سال 1951 می سازد که در هر زمان و هر وضعیت اجتماعی می توان آن را دید و از آن لذت برد.

فیلم با صحنه ای شروع می شود که در آن پلیس به تظاهرات مستمری بگیران پیر حمله می کند و بعد از آن با زوم روی یکی از همین شخصیت ها،قصهء زندگی او را روایت می کند و نشان می دهد که وضعیت سخت اجتماعی چگونه می تواند زندگی یک یک افراد جامعه،حتی معمولی ترین آن ها را تبدیل به یک تراژدی کند.

اومبرتو دی نام شخصیت اصلی فیلم است پیرمردی که در اتاقی اجاره ای همراه با سگش زندگی می کند او که مدت هاست اجاره اتاقش را به زن صاحبخانه اش نپرداخته است هر کسی را که می بیند از ساعتش تعریف می کند تا آن را به قیمت بالایی بفروشد و اجاره خانه اش را بپردازد در آن خانه علاوه بر او و صاحبخانه پیرش،دختر خدمتکاری زندگی می کند که گاهی به پیرمرد کمک کند تا از پس صاحبخانه بربیاید او که خودش از مردی که نمی داند دقیقا کدام یک از دوستانش است حامله شده از وضعیت دردناکی که دارد بی خبر است و باز هم به بازیگوشی هایش می پردازد.

این،بخش اول فیلمنامه است که ما را با شخصیت های محوری فیلم آشنا می کند اما کم کم روایت به سمت رابطه امبرتو و سگش حرکت می کند و بیننده را وارد وادی تراژیک رابطه می اندازد.

فیلم سیاه و سفید است و هیچ کجا از قوانین رئالیستی بیرون نمی رود امبرتو در تمامی صحنه ها حضور دارد و فیلمساز با خونسردی و آرامش تنهایی دم مرگ یک انسان به پایان رسیده را به تصویر می کشد. 

در میانه فیلم  کم کم سخت گیری ها و احساس گناه پیرمرد از سربار بودنش بیشتر می شود و سعی می کند تا از آن وضعیت خلاص شود او در ابتدا خودش را به مریضی می زند تا چند روزی در محل رایگان نگهداری از بیماران سر کند اومبرتو به همین خاطر سگش را که عزیزترین دوستش است به دختر خدمتکار می دهد و با اظمینان به او، مدتی را در آن به ظاهر بیمارستان می ماند. وقتی اومبرتو دوباره به آن خانه برمی گردد  همه چیز را ویران و از دست رفته می بیند؛ اتاقی که مدت ها در آن زندگی کرده به دست کارگران در حال خراب شدن است، زن صاحبخانه مشغول پر کردن لحظاتش با مردانی است که به او توجه می کنند،دختر خدمتکار به دست و پای مردانی افتاده که با او خوابیده اند و سگش که در خیابان رها شده و خبری از آن نیست.

وقتی اومبرتو سگش را پیدا می کند و آواره خیابان ها می شود شاهد وضعیتی شبیه وضعیت پدر و پسر فیلم دزد و دوچرخه هستیم.همان لحظات دربدری و نومیدی،این بار در زندگی اومبرتو و سگش بازپرداخت می شود اومبرتو که دیگر نه پولی برای زنده ماندن دارد و نه مکانی برای خوابیدن،از همه چیز دست می کشد تا سگش را در جای امنی قرار دهد و خودکشی کند.

بخش آخر فیلم که به تلاش اومبرتو برای نجات سگش تعلق دارد،دسیکا یکی از تاثیرگذارترین سکانس های فیلم هایش را پدید می آورد؛ موقعی که اومبرتو تمام زندگیش را در یک چمدان همراه با همهء پس اندازش به مردی که از سگ ها نگهداری می کند می بخشد تا از سگش مواظبت کند،موقعی که اومبرتو از زن و مردی می خواهد تا سگش را از او قبول کنند و به دخترشان هدیه دهند و زمانی که سگ را در حال بازی با کودکان در پارکی رها می کند و گوشه ای قایم می شود، همهء این لحظات صحنه هایی است که جز با تماشای آن نمی توان تعریف درستی از آن ها داشت.

اومبرتو در نهایت وقتی می بیند سگش نیز مثل خودش هیچ جایی برای ماندن ندارد برای او نیز سرنوشتی جز مرگ تصور نمی کند و تصمیم می گیرد تا سگش را نیز همراه با خودش جلوی قطار بیندازد و به همه چیز خاتمه دهد اما این بار نیز دسیکا مثل آخرین لحظات فیلم دزد و دوچرخه،هنگامی که برونو دستش را به طرف پدر در هم شکسته اش دراز می کند تا دوباره پذیرای آن باشد تماشاگرش را میخکوب روی صندلی نگه می دارد.سگ در آخرین لحظات هنگامی که قطار با سرعت به سمت شان می آید از دست اومبرتو فرار می کند و گوشه ای قایم می شود اومبرتو هر قدر سعی می کند تا دوباره سگ را پیش خودش برگرداند موفق نمی شود و سگ از دستش فرار می کند تا اینکه دوباره با او بازی می کند و حاضر به ادامه رابطه یا زندگی با او می شود.

در واقع سگ پا کوتاهش به او نشان می دهد که رابطهء بین دو نفر هر قدر نزدیک و یا حتی ناخواسته و از روی اجبار و پناهندگی باشد،خط مرزی دارد که هیچکدام نمی توانند از آن رد شوند.اینکه پیرمرد به خاطر عشقش به آن سگ یا بی پناهیش بخواهد آن را نیز مانند خودش به کام مرگ بکشد خط ممنوع رابطه است و عشق سگ به زندگیش با تمام فلاکت هایش،پیرمرد را هم راضی به زیستن می کند.        

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()