زنو

یادداشت های مهدی فاتحی درباره هنر ادبیات و سینما

یوسا در گفتگو در کاتدرال

روزنامه اعتماد پنج شنبه ٢٠ اسفند

                             رمان،خیابانی یکطرفه نیست

                 درباره کتاب"گفتگو در کاتدرال" نوشتهء ماریو بارگاس یوسا و ترجمهء عبداله کوثری

 دربارهء ماریو بارگاس یوسا حرف های زیادی زده شده است؛گاهی او را چپ و گاهی راست خوانده اند.اما چیزی که موقع خواندن آثارش می بینیم و می فهمیم حقیقتی بیرون از این وادی و دسته بندی هاست.در کنار این ها تاریخ و مکان تولد او هم زیاد مهم نیست،همینطور اینکه این نویسنده چگونه زندگی کرده و چه تجربه ای از کودکی تا به حال پشت سر گذاشته است.به نظر من خاطرات و تجربیات از سر گذرانده آدم ها فرق زیادی با هم ندارند و گفتنِ حرف های کلی و تاریخی از آن ها چیزی جز تکرار مکررات نیست.ولی آنچه که اهمیت دارد چگونگی تجربهء زیسته و جهان ذهنی یک نویسنده است که از پس آثارش می توان خواند.

یوسا در رمان"گفتگو در کاتدرال"سعی می کند نوع دیگری از رمان را بیافریند رمانی که به همان شیوه اسلافش انسان های زیادی را دربردارد و بر اساس ذهنیت و رفتارشان سرنوشتی محتوم را برای خودشان رقم می زنند.اما یوسا برای نشان دادن چنین جهان و آدم هایی فرم دیگری را برمی گزیند؛گفتگو.

 گفتگو یا conversasation که از ریشه کلمه converse به معنی مقابل و وارونه می آید و به معنای حرف زدن از دو جهت(طرف) است که در جایگاه متفاوت در مقابل هم قرار می گیرند و صحبت می کنند،کلمه ای که در اینجا متفاوت از dialogue به معنی گفت و شنودی در جهت تبادل نظر یا مبادلهء افکار و عقاید برای فهم موضوعی یا به نتیجه رسیدن است.

بر همین اساس گفتگو در این رمان حرف هایی نیست که صرفا" دو نفر به هم می زنند و ما با عقاید و شخصیت شان آشنا می شویم بلکه روایتی است که هر کدام از ماجرا دارند و هر یک به شکلی آن اتفاق را به خواننده نشان می دهد و حاصل آن باز شدن نقاط مبهم حادثه،پوست کنده شدن شخصیت ها و در نهایت هر چه ژرف تر شدن فهم ما از تجربه ای است که در زوایای مختلفی دیده ایم.تجربه ای که تنها می توانیم با خواندن یک رمان به دست بیاوریم و در زندگی واقعی هیچ گاه با این شکوه و عمق نمی توانیم جهان اطراف مان را ببینیم.  

رمان با دیدار دو شخصیت اصلی-سانتیاگو زاولا و آمبرسیو پرادو- که به طور اتفاقی با هم مواجه می شوند شروع می شود.آن ها در میخانه ای به نام کاتدرال با هم به گفتگو می نشینند و رمان تا انتها براساس این گفتگو شکل می گیرد.گفتگویی که هر چند در ظاهر در فصل اول کتاب پایان می پذیرد ولی تا انتهای رمان ادامه دارد و همچون رشته ای ماجراهای کتاب را که از گذشته های دور شروع می شود و به آن روز می رسد به هم پیوند می دهد.

گفتگوها در چند بخش ابتدایی رمان به شیوه ای متفاوت از آنچه تا به حال دیده ایم شکل می گیرند؛در عین حال که سانتیاگو و آمبرسیو درباره اتفاقی یا کسی در گذشته حرف می زنند گفتگوی همان شخصیت ها نیز مابین حرف های سانتیاگو و آمبرسیو می آید و همیشه باید حواس مان جمع باشد که مخاطب کدام یکی است یا زمان کدام است.در خلال این گفتگوهای پراکنده و درهم،ما آرام آرام به آن اتفاق و شخصیت ها نزدیک می شویم تا اینکه کاملا" برای مان ساخته می شوند.این کار تجربه ای سخت اما متفاوت از روایت به ما می دهد که هر چند موضوع یا آدم هایش متفاوت از خوانده های قبلی مان نیست ولی فرم خواندن روایت و شکل گیری آن ها در ذهن مان بدیع و متفاوت است.

این نوع روایت،نزدیکی زیادی به جریان سیال ذهن دارد؛نگاهی که در آن هر کلمه یا اتفاقی در امروز ذهن را به زمان و جای دیگری می برد تا از خلال آن ما موقعیت امروز را دریابیم و لایه های داستان آرام آرام باز شود.به همین خاطر خواندن"گفتگو در کاتدرال"خواننده ای حواس جمع و کتاب خوانده می خواهد که بتواند با صبر و تحمل زیاد اتفاقاتی را که به طور پراکنده گفته می شود در ذهنش شکل دهد.

اما کم کم از اواسط تا انتهای رمان ما بیشتر با روایت های متفاوت یا تکمیل کننده از یک اتفاق روبرو می شویم(هر چند که گاهی همان قصه ها یا اتفاقات هم به شکل ابتدای رمان روایت می شوند.) در این حالت ماجرایی از زبان یکی از شخصیت ها گفته می شود(نه صرفا" سانتیاگو یا آمبرسیو) بعد دیگری آن را کامل می کند یا از زاویه دید دیگری آن را بازگو می کند تا ماجرا با تمام جزئیات و نزدیکتر به واقعیت بازگو شود.در واقع اینجا هم ما با نوعی گفتگو طرف هستیم اما نه گفتگوهای کوتاه مثل فصل های ابتدایی،بلکه گفتگوهای روایتی که با نشان دادن زیرترین لایه هایِ اتفاقی که قبل از آن برای ما واضح به نظر می رسید،ما را به امر واقع زندگی شان نزدیک کند.

ما قبل از این نیز شاهد این نوع روایت داستان یا قصه گویی البته با کمی تفاوت بوده ایم.در قصه های کهن،گاهی به همین شکل حادثه ای یا  قصهء شخصتی تا جایی روایت می شد و بعد از آن دوباره داستان از طریق شخصیت دیگری یا  قصهء دیگری تا به همان نقطه می رسید و روایت آرام آرام ادامه پیدا می کرد.شکلی از روایت که داستایفسکی نیز در رمان برادران کارامازوف از آن استفاده کرده است.اما در این رمان ما با زاویه ای متفاوت و گاهی متضاد با دیگری روایت را می خوانیم(آن هم نه به طور خطی) و گاهی همهء چیزهایی که در ذهن ما شکل گرفته ویران شده دوباره بازسازی می شود به طوریکه با وجود اتفاقات ناگواری چون مرگ،خیانت،شکنجه،زندان و چیزهای دیگری که اتفاق می افتد ما چهرهء سیاهی از کسی نداریم و همهء آدم ها برای خواننده به رنگ خاکستری در می آیند.

در ابتدای رمان ما با آمبرسیو و سانتیاگو آشنا می شویم کسانی که دوستان نوجوانی یکدیگر بوده اند و در یک شهر زندگی کرده و تجربه های زیادی را با هم پشت سر گذاشته اند هر چند هر کدام شان در طبقات متفاوت اجتماعی جا می گیرند.در روایتی که این دو از زندگی یکدیگر دارند گاهی مسائلی باز و روشن می شود و واقعیت هایی از گذشته و حوادث نمایان می شود که تحمل وپذیرفتنش برای دیگری سخت است و سیگار و نوشیندنی در کافه کاتدرال تنها راه حل شنیدن بقیه ماجراست.اما در این بین ما از زندگی پدران و دوستانشان،زنانی که با آن ها رابطه داشته اند،دانشگاهی ها و همفکران شان هم آگاه می شویم و از همه مهم تر از وضعیت دولت و سیاستمدارانی که گاهی در مقابل آن ها قرار می گیرند و گاهی از همین آدم ها به وجود می آید. یوسا در این رمان به طور شگفت انگیزی از لایه های زیرین دیکتاتوری پرده برمی دارد و ما را با تصمیمات و سیاست هایی از طرف دولتمردان آشنا می کند که براساس نقشه یا طرحی آگاهانه نیست بلکه فقط و فقط به خاطر وجود یک میل شخصی یا کمبودهای روانی است دلایل کوچکی که گاهی باعث اتفاقات بزرگی مثل انقلاب و کودتا در تاریخ می شود،حوادثی که باعث رقم خوردن زندگی و روابط آدم ها به یکدیگر می شود و یا حتی گاهی باعث نابودی زندگی آدم های معمولی و کوچکی می شود که در گوشه و کنار شهر به زندگی خود مشغولند.در واقع یوسا در رمان"گفتگو در کاتدرال"با گره زدن سرنوشت آدم های معولی و سیاستمدران و اطرافیانشان به یکدیگر فصلی از تاریخ یک نسل را مرور می کند.تاریخی که هیچگاه نمی توانیم اینچنین پوست کنده و ظریف در کتاب های تاریخی پیدا کنیم و بخوانیم.

خواندن تاریخ هر کشوری(آن هم در قالب ارزشمندی مثل رمان)و تجربه هایی که نسلی-در هر کجای جهان-پشت سر گذاشته اند بسیار حائز اهمیت است زیرا که هر کشوری یا جمعیتی برای رسیدن به تمدن و آزادی مانند تک تک انسان ها تجربه های مشترکی را پشت سر می گذارند و آگاهی تاریخی از یک وضعیت(به خصوص در قالب رمان)راه را برای گذراندن همان تجربه هایی سخت آسان می کند. 

 

به هر حال این نوع روایت در رمان با وجود پیچیدگی ها و فراز و نشیب هایش آزار دهنده به نظر نمی آید و به خواننده این احساس را نمی دهد که نویسنده خواسته توانایی یا قدرتش را نشان دهد خصوصا" به این خاطر که خود موضوع و ماجرای محوری رمان آنقدر پر قدرت هست که مطمئنی اگر یوسا به شیوه ای کلاسیک هم آن را روایت می کرد باز هم ارزشمند و جذاب بود،اما او با این کار طعم دیگری از خوانش رمان را به خواننده اش ارائه می دهد.

                                    

 

 

 

 

 

+ مهدی فاتحی ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()